با اتفاق‌های فرعی متعدد داستان را مچاله نکنید



عنوان داستان : مطرود

مطرود
یادش نبود چرا بیمارستان است. هر وقت چشمش را می¬بست خجالت می¬کشید. احساس می¬کرد کسی روبه رویش نشسته و دارد نگاه¬ش می¬کند. نمی¬توانست پاراون را بکشد. و با دستانش نمی¬توانست پرده را روی خودش بکشد. از این که خوابش ببرد دلهره داشت. کسی نبود باهاش حرف بزند. هر وقت پرستار بالا سرش می آمد نگاهش می کرد. بعضی از پرستار ها به رویش می خندیدند. بعضی ها هم سرم و دارو ها را برایش تزریق می کردند و می رفتند.
گاهی پنجره پشت سرش را باز می کردند. نسیم خنکی از میان درختان پشت ای سی یو وارد اتاق می شد. او را به خاطراتش می برد. به صبح هایی که پنجره آهنی اتاق را باز می کرد. از لای لباس های روی طناب به مادرش نگاه می کرد. مادرش می گفت: «لباس¬ها آماده هستند.» در اتاق را باز می کرد. از پله ها پایین می رفت. به زیرزمین نگاه می¬کرد که آفتاب اول صبح در گوشه¬اش لانه می کرد. پدر هم مثل همیشه خودش را در آن جمع کرده بود.
حیاط بزرگی بود.چند خانواده در اتاق های دور آن زندگی می کردند. از حوض وسط حیاط تا پنجره اتاقشان طناب لباس¬های آن ها بود. تا ظهر از هرچه پرده و لباس و پتو بود از رویشان جمع می کرد، لباس ها را در زیر زمین اتو می کرد، سپس آن ها را از هم جدا می کرد. مادرش گفته بود همه را با هم نبر، سنگین است اگر زمین بخوری باید از نو همه را بشورم. او هم مجبور بود تک تک، آنها را تحویل همسایگان بدهد که نکند مادرش را اذیت کند. اما از زمانی که همسایگان بیماری پدرش را فهمیدند دیگر لباس هایشان را به آن ها نمی دادند. مادرش مجبور بود هر روز از این سر شهر تا آن سر شهر برود تا کسی او را نشناسد. گاهی چند روز خانه نمی آمد و او را هم با خودش می برد که کنار دستش باشد. گاهی هم کار های کوچکی برایش انجام دهد؛ کاری که از عهده یک بچه نه ساله بر بیاید. تمییز کردن خانه های مردم یک ماه بیشتر طول نکشید که مادرش مریض شد. دیگر سر کار نرفت. همیشه سرفه می کرد. گاهی تا چند روز در اتاق می ماند و به زور نفس می کشید.
از آن پس صبح ها به زیر زمین می رفت. دست پدرش را می گرفت و از گوشه زیر زمین بلند می کرد. پدرش می ایستاد و به قلاب متصل به سقف نگاه می کرد و چشمانش بین قلاب و پسرش تاب می خورد. هر بار این سوال همیشگی در ذهن پسر تداعی می شد؛ این قلاب را برای چه کاری به سقف متصل کرده اند؟ سپس با قدم های آرام پدرش را دنبال خود می برد و تا ظهر دم خانه زیر نور آفتاب می گذاشت. به مادرش سر می زد و اگر کاری نداشت کنار پدر می آمد. بدنش را مالش می داد تا درد استخوان هایش کم شود. گاهی هم او را به سایه دیوار روبه رو می برد. اگر کسی پولی برای پدرش زمین می گذاشت. با همان پول سیگاری برای پدرش می خرید که شاید این درد استخوانش کم شود اما کم نمی شد و هر روز هم بیشتر به خود می پیچید. برایش حرف می زد. کنار دست پدر بازی می کرد. از پدر سوال می پرسید و خودش جواب می داد. می گفت:« پدر اگر بخواهم آدم قدرتمندی شوم باید چکار کنم»؟ بعد جواب می داد: «آخ پدر اگر بشوم تمام آدم هایی که تو را اذیت می کنند زندانی می کنم. توی همین زیر زمین تاریک می اندازمشان. پنجره را می پوشانم که خودشان را هم نبینند. ولی به کسانی که به تو پول می دهند پول زیادی می دهم، همه شان را ثروتمند می کنم تا به آدم فقیرا بیشتر کمک کنند. آخ پدر دعا کن آدم قدرتمندی بشوم». پدر پیرش با آن پیشانی پر ازچین و چروک، صورتی که از گردن سفیدش معلوم بود طی سال ها چقدر با آفتاب سوخته شده بود، فقط به پسرش نگاه می کرد. آنچنان نگاه می کرد که انگار نمی شنود. اما گاهی سبیل تماما زردش که روی دندان های سیاهش را گرفته بود تکانی می خورد که پسر را شاد می کرد، شاید پدرش دعا می خواند یا چیزی یادش آمده بود. می گفت پدر حرف بزن تا دیگر کسی نگوید پدرش گیج و منگ است، اما پدر باز دهانش از حرکت می ایستاد و چشمانش را شبیه گنجشکی که از تشنگی در حال تلف شدن است آرام به هم می زد. او هیچ وقت صدایی از پدر نشنید. انگار تمام حرف هایش را زده بود و دیگر حرفی برای گفتن نداشت.
مادر نمی توانست کار کند. کسی هم لباس هایش را بهشان نمی داد که بشورند. آخر سر مادرش مجبور شد پدرش را به سالمندان بسپارد. تا حداقل خرج او از سرشان کم شود. وقتی همسایه ها فهمیدند شوهرش دیگرخانه نیست کم کم لباس هایشان را به مادرش دادند. مادرش هر روز لباس ها را می¬شست و روز بعد تحویل ¬می¬داد. گاهی مریضی¬اش شدت می¬گرفت و تحویل دادن لباس ها چند روزی به تعویق می افتاد. اما هر کاری می¬کرد که کسی نفهمد مریض است. با خنده سعی می کرد صورت رنگ پریده و استخوانیش را بشاش نگه دارد.به چیزی تظاهر می کرد که از نبودش رنج می کشید. او هم دست به کار شده بود. صبح ها با مادرش بیدار می شد. آب چاه را بالا می کشید در حوضچه می ریخت. لباس ها را در حوضچه می انداخت تا کمی نرم شود و مادرش بهتر بتواند آن ها را بشورد.
آن سال تابستان تمام شده بود. هوا رو به سردی می رفت. هنوز نسیم خنک صبحگاهی برای خشک کردن لباس ها کافی بود. گاهی پرندگان مهاجر روی تک درخت حیاط استراحتی می¬کردند، بادی تند گرد و خاک حیاط را در هم می¬پیچید، و پرندگان روی لباس ها می¬شاشیدند. آن روز باید لباس ها را از نو می شستند. در اوایل پاییز گاهی تا صبح نمی¬خوابید که پرندگان مهاجر را پر بدهد. صبحها هم قبل رفتن به مدرسه لباس ها را از همسایگان تحویل می¬گرفت، برای مادرش می¬آورد و به مدرسه می¬رفت. بعدظهر¬ها در خیابان همراه بچه¬های همسایه شیشه ماشین ها را پاک می¬کرد و شب با مقداری پول به خانه بر می¬گشت. هر روز خوش¬حال¬تر از روز قبل بود. برای مادرش از آرزو هایش می¬گفت. از این که آدم قدرتمندی شود، هر کسی که بهش توهین کند، او را به سزای عملش برساند. هرچیزی که در مدرسه می¬خواند شب برای مادرش تعریف می کرد. آن اویل مدرسه گفته بود:
_مادر امروز خواندیم بابا نان می دهد، مادر بابا کی نان داد؟
_خوب پسرم گاهی هم مادر نان می¬دهد.
مادر تو که همیشه برای پدر هم نان بردی._
_پسرم خیلی وقت ها زندگی خلاف آن چیزی است که انتظار داریم.
گاهی با صدای در اتاق به خودش می¬آمد. پوست نازک و کبود شده اش را به تخت می¬مالید. می خواست خودش را بالا بکشد یا به طرفی دیگر بخوابد شاید این کمر درد لحظه¬ای امانش دهد. اما اگر می-توانست تکان بخورد، دست¬ها و پایاش را به تخت می¬بستند. اگر هم آزاد بود توان هیچ حرکتی نداشت. صدایش بالا نمی آمد و نمی¬توانست چیزی به پرستار بگوید. هر چند وقت یک پرستار بالای سرش می آمد. سرمش را چک می¬کرد. زیر پاها و دست های ورم کرده اش بالشی می¬گذاشت و از اتاق بیرون می رفت. دوماه گذشته غیر از چند نفر پرستار کسی را ندیده بود. همه شان ماسک داشتند. شبیه آرمین بودند. آرمین هم همیشه ماسک می¬زد. انگار همیشه مریض بود. پشت ماسک حرفهایی می¬زد و پوز خندی می¬کرد و با دوستانش می¬خندیدند . گاهی می خواست آرمین را مسخره کند که تو هم همیشه مریضی، اما راضی نبود کسی را برنجاند و ساکت می شد. فقط در سکوت به آنها نگاه می کرد، سرش را پایین می-انداخت و زیر لب تکرار می¬کرد:« اگر به خاطر مادرم نبود یکی یکی خفه تان می¬کردم». چند بار پیش رئیس مدرسه شکایت برده بود. آرمین و دوستانش گفته بودند:« او به خودش شک دارد، ما که به او نمی-خندیم». او هم از آن پس ردیف اول کلاس می نشست و بعد از کلاس گوشه ای می¬نشست و به پدرش فکر می¬کرد. به آن که چطور انتقامش را از آرمین بگیرد. می¬ترسید کاری کند که او را بگیرند و مادرش تنها شود.
اما حالا نه از مادر خبر داشت نه از پدر. روی تختی خشک خوابیده بود و به در اتاق نگاه می کرد؛ انگار همه ی زندگی کوتاهش را روی در اتاق به تصویر می¬کشیدند. نمی دانست چرا او را از بقیه جدا کرده بودند. دلش می خواست حداقل کنار مریض های دیگر باشد و گاهی با آن ها حرف بزند.
به هر جایی از گذشته که فکر می کرد یا مادرش بود یا پدرش در آن زیر زمین نمناک در گوشه آفتاب گرفته و یا آرمین بود که با صورتی ماسک زده می¬خندید. پدرش که آسایشگاه بود. اما فکر مادرش هر روز بیشتر آزارش می داد. کجاست؟ چکار می کند؟ نکند تنها در آن اتاق در این هوای سرد زمستان یخ زده باشد؟ چرا کسی ندارم خبری از مادرم برساند...ببینم هنوز درد می کشد یا...یاد لحظه هایی می-افتاد که مادرش زیر پتویی قهوه ای خودش را جمع می¬کرد، گاهی تب می کرد و گاهی می¬لرزید. این بار دیگر خوب نشد. مدتی با همان مریضی کار کرد اما دیگر نتوانست و خانه گیر شد. او هم تمام طناب ها را جمع کرد و گوشه زیر زمین گذاشت. با یکی از آن ها حلقه ای درست کرد و از قلاب سقف آویزان کرد، درست شبیه همان قلاب هایی که در فیلم ها برای ترساندن یا انتقام گرفتن از کسی درست می¬کردند. صبحها به مدرسه می رفت. مانند همیشه نگاهی به زیر زمین می انداخت. به حلقه ی آویخته از سقف نگاهی می انداخت که به دور خود می¬چرخید؛ انگار به دنبال نور آفتاب بود که از پنجره کوچک بگیرد و در گوشه نمناک اتاق بخواباند. عصر ها کار می¬کرد و شب را کنار مادرش می¬ماند. به مادرش می¬گفت: « مادر چند روز دیگر که کار کنم، می برمت دکتر خوب می¬شوی. معلم می گفت از مسواک دیگران استفاده نکنید اما مادر پدرم که مسواک نمی زد. معلم می گفت:کسانی که مواد مصرف می کنند از بی پولی از سوزن مشترک استفاده می¬کنند؛ حتما پدرم هم همانطور ایدز گرفت. اما مادر تو که نه مسواک میزنی، نه مواد مصرف می¬کنی. تو خوب می شوی مادر. مگر نه مادر؟» مادرش مانند کسی که در احتضار است سکوت کرده بود، صورت استخوانیش مثل گچ سفید شده بود. نصف دندان هایش خراب بودند. بدنش را جمع کرده بود و آنچنان با چشمان باز و صورتی مات برده به پسرش نگاه می کرد که معلوم نبود به چی فکر می کند؛ شاید به دنیا آوردن بچه بود و یا هزار تا حرف دیگر که همیشه موقع شستن لباس ها زیر لب تکرار می¬کرد که اگر از خودش هم می پرسیدی یادش نمی آمد چند لحظه پیش چی گفته بود. شاید هم اصلا فکر نمی¬کرد، فقط نگاه می کرد، که ببیند تقدیرش چه می¬شود. هر کاری کرده بود که بزار این بچه را هم سقط کنم اما شوهرش گفته بود:« مگر ما دل نداریم؟ چرا نباید بچه ای داشته باشیم؟ من دلم می خواهد کسی را داشته باشم که دوستش بدارم. کسی که بغلش کنم، برایش بجنگم و این مواد لعنتی را ترک کنم. من اگر کسی داشتم، که هم دم این لعنتی نمی¬شدم.». روز و شب این حرف ها را تکرار کرده بود. انگار کسی در اطرافش نبود و فقط منتظر عشقی بود که شنیده بود هر آدمی نسبت به بجه اش احساس می¬کند. او هم به هوای آنکه ترک کند بچه را به دنیا آورد. اما دیگر دیر شده¬بود. مواد مغزش را طوری از کار انداخته بود که دیگر حرف هم نمی¬زد. فقط بدون صدا نگاه می¬کرد. نگاهی که هر لحظه دنبال آدم می¬دوید و نفس نفس می¬زد. اما وقتی کنارش می¬نشستی آرام می¬شد، سرش را تکیه می داد و آنچنان آرام نگاه می کرد و پلک می¬زد انگار دوست داشت تمام عمرت کنارش بنشینی و ساعت ها برایش حرف بزنی.
آخر سر مادرش را برد پیش دکتر، چند تا قرص برایش نوشت. آزمایش گرفت. بعد از چند روز با تنها دوست گل فروشش آزمایش را به مطب دکتر برد. دکتر گفت: «مادرت ایدز دارد، باید مراقبش باشی، سرما نخورد و مریض نشود». جلوی دوستش خجالت می کشید. با گوشه چشم نگاهی به دوستش انداخت، بغضش را فرو خورد و به دکتر گفت: «به خدا مادرم مسواک نمی زند. موادم مصرف نمی کند». دکتر پوز خندی زد که شبیه پوزخندهای آرمین بود. به دکتر نگاه می کرد، نگاهی که انگار منتظر بود دکتر بگوید: «شوخی کردم، یا دستی به سرش بکشد و بگوید پسرم نگران نباش؛ خیلی¬ها مریض هستند و با آرامش زندگی می کنند مادر تو هم خوب می¬شود.» دلش می¬خواست گریه کند اما می¬ترسید دوستش که گاهی به مدرسه می آمد برای آرمین تعریف کند. بغضش را فرو خورد و سرش را پایین انداخت.
از آن پس مدرسه نرفت. به جای مدرسه صبح ها هم کار می¬کرد. تا شب از آرزو هایش، از پدرش، از علت بیماری مادر و جواب هایی که باید به آرمین می¬داد و نداده بود با خودش حرف می¬زد. به هر چیزی که فکر می¬کرد برای مادرش خوب است می¬خرید و برایش می¬برد. هر چه دکتر گفته بود انجام می¬داد. هر روز برای مادرش غذا درست می¬کرد. اما مادرش هر روز ضعیف تر می¬شد، چیزی نمی¬خورد. فقط به پسرش نگاه می¬کرد و لب تکان می¬داد.
2
کمرش درد می کرد. نمی دانست از کی تا حالا اینجا روی تخت خوابیده؟ کی اینجا آورده بودش؟ چرا اینجاست؟ فقط یادش می آمد که صبح وقتی از اتاق بیرون آمد. از پنجره به داخل زیر زمین نگاه کرد. سایه حلقه آویخته در گوشه اتاق وول می خورد و یک جا ساکن نمی شد. به داخل زیر زمین رفت. در گوشه ی زیر زمین زیر افتاب صبح خودش را جمع کرد. آشفته بود، به در ، به پنجره ، به تک درخت بی برگ حیاط و آفتاب نگاه می¬کرد. به حلقه آویخته نگاه می کرد و همه کسانی که بهش خندیده بودند، پولش را نداده بودند، کسانی که مسخره¬اش کرده بودند از میان حلقه می¬گذشتند. کلاغی روی دوچرخه قدیمی رو به زیر زمین ایستاده بود و قار قار می کرد. از میان همه چهره ها ی در حال عبور آرمین ثابت مانده بود نمی دانست آیا سزای کار آرمین باید این باشد؟ قوطی کوچکی زیر پایش گذاشت و حلقه را در دستش گرفته بود. می خواست بداند آرمین را حلق آویز کند؟ یا سزای کارش چیز دیگری است؟ طناب را دور گردنش انداخت. از پنجره آفتاب را می¬دید که از میان شاخه های درخت می¬گذشت و گرمای نرمی به صورتش می¬بخشید. یادش افتاد اگر چند تا از این قوطی ها پیدا کند و زیر پایش بگذارد می¬تواند آن دوچرخه قدیمی را از لای شاخه درخت پایین بیاورد. به سمت درخت دوید که معلق ماند. یک لحظه طوری که دلش برای آرمین سوخته باشد با صدایی از ته حلق گفت: «نه این حقش نیست». دیگر چیزی یادش نیامد.
صدایی از پنجره اتاق شنید. سرش را اندکی کج کرد. کسی پشت شیشه مات ایستاده بود. اما نمی توانست ببیندش. روی شیشه نوشته بودند: اتاق ایزوله، ایمنی را رعایت کنید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای بلال فتاحی سلام

از تعداد داستان‌های ارسال شده‌تان پیداست از جمله نویسنده‌های پرکار پایگاه هستید. تلاش و پیگیری‌تان قابل تحسین است و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. «مطرود» برای این داستان اسم بدی نیست اما بعدتر برای انتخاب اسم وقت و انرژی بیشتری بگذارید. نثر هم اگرچه نثر عالی داستانی نیست اما دست‌کم خواننده را آزار نمی‌دهد و با توجه به اینکه شما جوان هستید، با مطالعه و تمرین و البته جدیت در کار امیدوارم به نثری درست‌تر از این هم برسید. زاویۀ دید هم مشکل عمده‌ای ندارد. در اینجا تلاش کرده اید داستان پسر نوجوانی را بنویسید که پدرش گرفتار اعتیاد بوده و مبتلا به ایدز شده است و مشکلات و بیماری پدر آنچنان سیطره‌ای بر زندگی آنها انداخته که همگی را مبتلا و گرفتار کرده است. تلاش کرده‌اید از زندگی نوجوانی در آن فضا و در آن موقعیت نابهنجار و ویژه داستانی ارائه کنید، اما این اثر چند مشکل عمده دارد که نه تنها ساختار و عناصر داستانی را معیوب کرده است بلکه مانع اثرگذاری حسی نیز شده است. اولین مشکل عمده، حوادث فرعی و حواشی فراوان است. شما به عنوان نویسنده آنچنان تحت تأثیر شرایط بغرنج این نوجوان و زندگی او بوده‌اید که متوجه این همه حادثه فرعی و در واقع اضافی نشده‌اید اما خواننده داستان بر خلاف نویسنده بلافاصله متوجه همه زواید می‌شود چون مثل نویسنده در مغناطیس اثر قرار ندارد. اگر به خاطر داشته باشید معمولاً به قرار دادن یک عدم تعادل در داستان کوتاه تأکید می‌شود. به این معنی که در معمول‌ترین شکل و حالت ممکن، ما یک جهان داستانی داریم که همه چیزش متعادل است، یعنی آدم‌هایش مشکلی ندارند و با هیچ چیزی درگیر نیستند و همه چیز سر جای خودش قرار گرفته است، بعد در همین جهان آرام داستانی، اتفاقی می‌افتد که تعادل همه چیز به ویژه تعادل زندگی آدم یا آدم‌های اصلی را به هم می‌ریزد. حالا این اتفاق می‌تواند بیرونی باشد، می‌تواند ذهنی و حسی و درونی باشد. حالا به داستان شما برمی‌گردیم. اگر یک بار دیگر به آن نگاه کنید متوجه می شوید پر از اتفاق‌های بزرگ بیرونی است که هر کدام برای ایجاد عدم تعادل کفایت می‌کنند آن هم نه تنها در یک داستان کوتاه بلکه حتی در داستان بلند. اگر سردستی هم بشماریم می‌شوند اینها: اعتیاد پدر، بیماری پدر، فقر، کارکردن مادر، بیماری مادر، کار کردن نوجوان، ترک تحصیل، بیماری نوجوان و ... هر کدام از اینها برای یک رمان هم کافی‌اند و وقتی همه را یک‌جا در یک داستان کوتاه بنشانید نتیجه جز رج زدن اتفاق‌ها و مچاله کردن داستان نخواهد بود. مشکل دیگر به کم و کمرنگ بودن صحنه و استفاده فراوان از تلخیص مربوط می‌شود. صحنه جایی است که نویسنده از کنش‌ها و حرکت‌ها حرف می‌زند اما در این اثر که پر شده از اتفاق‌ها، هیچ صحنه جانداری نداریم. کنش‌های پرکشش گم شده‌اند. نویسنده خلاصه‌ای از همه اتفاق‌ها به خواننده می‌دهد و اینطوری انگار دارد گزارش می‌دهد، در حالی که به جای توضیح و خلاصه‌سازی بهتر است صحنه‌ها را به نمایش بگذارید یعنی به عنوان مثال اگر قرار است صحنه‌ای مربوط به رخت شستن مادر را ببینیم نشان بدهید مادر وقتی رخت می‌شوید و حرف می‌زند چه حرکاتی دارد، چه حرف‌هایی می‌زند، به چه چیزهایی فکر می‌کند، چه حسی دارد و ...صحنه‌ها را تا جایی که ممکن است با جزییات داستانی به نمایش بگذارید. آن وقت است که داستان جان می‌گیرد. مشکل دیگر به کمبود دیالوگ مربوط می‌شود. دیالوگ‌نویسی در داستان یکی از رگ‌های حیاتی است. دیالوگ‌ها شخصیت‌ها را شکل می‌دهند. در اینجا جز یکی دو جمله که بین مادر و پسرک رد و بدل می‌شود و یکی دو جمله که میان پسرک و دکتر جریان دارد، دیالوگ دیگری نداریم. نکتۀ دیگر پرهیز از احساسات‌گرایی در همه حال است. تلاش کنید بدون قضاوت و جانبداری فقط به نمایش بگذارید و نتیجه‌گیری را به خواننده واگذار کنید. در این اثر نوجوان مدام می‌خواهد همه را مجازات کند و جانب‌داری نویسنده از او کاملاً هویداست. این شیوه کار، اثر را سانتی‌مانتال می‌کند. امیدوارم پاسخ پرسش‌هایی که در پیامتان به منتقد نوشته بودید به دست آورده باشید. پیشنهاد می‌کنم داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تمرین ادامه دهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » 10 روز پیش
منتقد داستان
سلام. امیدوارم مواردی که به آن ها اشاره شد برای خلق آثار جدید شما راهگشا باشند. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
بلال فتاحي » 10 روز پیش
بسيار ممنونم از نقد بسيار خوبتون كاملا متوجه نقد هاتون شدم و حتما اعمال ميكنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.