باورپذیریِ شخصیت




عنوان داستان : عشق و گلاب
نویسنده داستان : انسیه ساریخانی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «بوی سیب» منتشر شده است.

دوش می‌گیرم و مانتو مشکی حاشیه‌دارم را می‌پوشم. مقنعه زرشکیم را سرم می‌کنم. عطر می‌زنم. چادرم را می‌پوشم. توی آینه کوچک اتاقم نگاهی می‌اندازم، از دیروز که از شر سبیلهایم راحت شدم چقدر زیباتر شده‌ام. لبخندی می‌زنم، کیفم را برمی‌دارم. با خودم محتوایش را مرور می‌کنم: "سجاده، مفاتیح، تسبیح، شیشه کوچک گلاب..." همه چیز آنطور است که تو بخواهی. از اتاق می‌آیم بیرون. مثل گربه‌ای که تکه گوشتی را دزدیده و از روی دیوار باریکی رد می‌‌شود بدون اینکه به چپ و راست نگاه کنم سرعت می‌گیرم. نگاه سنگین نن‌جون را احساس می‌کنم. از جلو نگاههای پرسشگرانه و بدبینانه‌اش، رد می‌شوم. جَلدی کفشم را می‌پوشم و می‌زنم بیرون. به خاطر تو پیه غرغرهای نن‌جون را به تنم مالیده‌ام. کیکی را که دیروز سفارش داده‌ام می‌گیرم. عکس شیرین و دلچسبت را که روی کیک می‌بینم ذوق می‌کنم، با خط نه چندان خوشی که زیرش نوشته: "تولدت مبارک! جان و جانان من"

در تمام عمرم هیچ‌وقت اینهمه هیجان نداشته‌ام. هیچ‌وقت کسی برای من کادو تولد نگرفته؛ نن‌جون هیچ‌وقت تولدم را یادش نمی‌ماند. توی تاکسی حلقه نقر‌ه‌ای نازک و قشنگی را که از پس‌انداز خودم گرفته‌ام دستم می‌کنم. خودم را توی آینه کوچک جیبیم نگاه می‌کنم. گونه‌هایم سرخ شده و پلکم می‌پرد. وقتی می‌رسم بوی گلهای محمدی و بهارنارنج کنار در ورودی با هم می‌آمیزد. چقدر آرام و خلوت است. آفتاب بعد از ظهر بهاری مثل بال فرشته‌ها خودش را پهن کرده روی درختهای محوطه. گنجشکها هم انگار با من خوشحالند. حتم دارم همین دورو برها هستی، مثل خوابهایم. به سر قرار می‌رسم. می‌دانم قبل از من مادر و خواهرت اینجا بوده‌اند. چند شاخه گل مریم برایت آورده‌اند و همه جا را آب پاشیده‌اند و قاب عکست را شسته‌اند. می‌خندم، سلام می‌کنم و دستمال گلدوزی شده را پهن می‌کنم درست روی اسمت. کیک ومفاتیح و تسبیح را می‌گذارم رویش، شیشه گلاب را باز می‌کنم و سرتاپایت را معطر می کنم. بویت را احساس می‌کنم. سجاده را پهن می‌کنم لبالب خانه‌ات و می‌نشینم کنارت. زن میانسال سیه چرده ای، در حالیکه پشت چادرش را روی زمین می‌کشد و به کیک خیره شده از کنارم رد می‌شود، گوشه قبر کناری می‌نشیند و فاتحه می‌دهد. نگاهی به من می‌اندازد و مرا در حالیکه با لبخند در حال تسبیح انداختن هستم ورانداز می‌کند. باقیمانده گلاب را تعارفش می‌کنم. سرش رامی‌چرخاند طرف من: "زنش بودی؟". جا می‌خورم و یک چیزی توی دلم کنده می‌شود: "زنش؟ ...نه!". "پس لابد نامزدش؟" یاد حرف نن‌جون می‌افتم:"آخه دختر! به کسی که دستش از دنیا کوتاهه که نمی‌شه دل بست". سرم را پایین می‌اندازم و با خودم می‌گویم: "انشالله می‌شم، اگه قبول کنه، اگه لایق باشم"و تسبیح را از سر می‌گیرم. هنوز نگاهم می‌کند. فضولها همه جای دنیا هستند. دلم می‌خواهد زودتر از اینجا برود. گلاب را می پاشد روی قبر کناری. بلند می‌شود، مکثی می‌کند، شیشه خالی گلاب را پس می‌دهد خم می شود و فاتحه ای برایت میفرستد. بعد راهش را می‌گیرد و می‌رود. یک دسته ابر سفیدپنبه ای توی آسمان قدم میزنند. مفاتیح را باز می‌کنم و دعای مورد علاقه‌ات را می‌آورم: "دعای سمات". یک جایی میان آنهمه خاطره ای که توی تلویزیون و روزنامه ها در موردت گفته بودند، فهمیده بودم دوستش داشتی. مشغول خواندنش می‌شوم. ابرها رد می شوند و سایه‌ای را بالای سرم احساس می‌کنم. سرم را به طرف بالا می‌چرخانم: تنم داغ داغ می‌شود. دهانم نیمه باز می‌ماند، مفاتیح از دستم می‌افتد و تسبیح، روی مچ دستم سر می‌خورد و لای انگشتهایم گیر می‌کند. مات و مبهوتم: "این تویی؟ خود خودتی؟ درست مثل عکسهایت قبل از آنکه بروی سوریه، بی محاسن، قد بلند، خندان...". "سلام! به‌به! چه کیک قشنگی! چقدر زحمت کشیدین!" و بعد با لحن سوالی می پرسد: "ببخشید من به جا نیاوردمتون؟! " زبانم نمی‌چرخد. تمام اعضای بدنم همزمان مورمور می شوند. میخکوب شده‌ام. "داداشمو میشناختین؟". مات و مبهوت می مانم، نفس راحتی می‌کشم و آسوده می‌شوم. "نه!... یعنی آاره!..شما...برادر شهید هستید؟ شما رو... من....شما رو...هیچ وقت تو عکسا و فیلماشون ندیده‌م". "آره! برادر کوچکترشم. مدت زیادی اینجا نبودم. خودتونو معرفی نکردید؟ چقدر قیافه‌تون ایرانیه! چقدر آشنا به نظر میاید". از جا بلند می‌شوم و سجاده را تا می‌زنم و با مفاتیح و تسبیح می‌گذارم توی کیفم. چاقوی تزیین شده را در می‌آورم و می‌گویم: "ببخشید! این کیک رو می‌خوام که...می خوام قبل از نماز مغرب ببرم مسجد...برای فاتحه‌ س".همچنان لبخند می زند: "پس بذارید کمکتون کنم". کیک را از دستم می‌گیرد. چادرم را مرتب می‌کنم، حاشیه زرشکی مقنعه ام را بیرون می گذارم. "اگه اجازه بدید یه فاتحه بخونم منم همراهیتون کنم". سینی کوچک کیک را می‌گذارد گوشه قبر. عرق سردی توی موهایم می‌دود. دستم می لرزد. حلقه نقره ای را آرام از انگشتم در می‌آورم و می‌اندازمش گوشه کیفم. نمی‌دانم عطر توست یا عطر او که حالا با نسیم ملایمی که بال چادرم را این سو و آن سو می‌برد در فضا می‌پیچد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم انسیه ساریخانی عزیز، سلام. «عشق و گلاب» روایتی است از اتفاق تازه و عجیبی که این روزها جسته گریخته چیزهایی از آن شنیده‌ایم. این‌که دختران جوانی به شهدا دل می‌بندند و در خیال‌شان با آن‌ها نامزد یا ازدواج کرده و پایبندشان می‌مانند. چه خوب که داستان‌نویسی این اتفاق تازه و بکر را موضوع داستانش کرده. آن چه در داستان شما مهم است همین اتفاق است. چه می‌شود که دختر جوانی به یک شهید به کسی که در قید حیات نیست دل می‌بندد؟ پس این عشق و دلایل شکل‌گیری‌اش باید در داستان به خواننده نشان داده شود. در داستان شما تنهایی دختر دلیل این اتفاق است. دختر جوانی که خانواده ندارد و با مادربزرگش زندگی می‌کند و با دیدن مصاحبه‌های خانواده‌ی شهید و مطالعه در مورد او و شخصیتش به او علاقه‌مند می‌شود. این علاقه تا جایی پیش رفته که برای شهید کیک تولد می‌خرد و سر مزارش می‌برد اما در لحظه و با دیدن برادر شهید و رد و بدل شدن چند جمله‌ی ساده، نگاه علاقه‌مند دختر از شهید روی برادر زوم می‌شود.
این متن خودبسنده نیست و اگر کسی در مورد این ماجرا و ازدواج دختران جوان با شهدا چیزی نشنیده باشد از متن چیز زیادی نمی‌فهمد. بعید می‌دانم کسانی هم که این خبر را شنیده‌اند روی آن تحقیق کرده و جزئیات و اطلاعات درستش را بدانند. پس بهتر است برای فهم بهتر خواننده موضوع را باز کنید. این‌که این حرکت درست است یا نادرست مهم نیست. مهم این است که شما بتوانید از آن داستان باورپذیری بسازید. داستانی که خواننده شخصیتش را باور کند. نامزدی‌اش با یک شهید و دلبستگی‌اش به او را بپذیرد. این متن در درونش مخاطب شنو دارد و راوی تا جایی از داستان با شهیدی که به او علاقه مند شده حرف می‌زند. از همین موقعیتی که ساخته‌اید استفاده کنید. راوی حین صحبت کردن با شهید از علاقه‌اش بگوید، از تنهایی‌هایش، از این‌که روح شهید و بودنش را در کنار خودش احساس می‌کند تا میل و علاقه‌ای که به شهید دارد برای خواننده باورپذیر شود. خواننده بپذیرد که این دختر دل‌بسته‌ی کسی شده که زنده نیست. اگر میانه‌ی متن اطلاعاتی را که لازم است تا خواننده به شخصیت نزدیک شود و فضای داستان را باورکند، داده شود، در پایان همان اتفاقی می‌افتد که هدف شما از نوشتن این داستان بوده. این‌که این دختر از تنهایی به شهید دل بسته، از بی کسی به شهید پناه برده و حالا که پسر جوانی سر راه او قرار گرفته توجه‌اش کامل به سمت او برمی‌گردد.
خریدن کیک و نوشته‌ی روی آن و این‌که هرگز کسی برای دختر تولد نگرفته حرکت هوشمندانه‌ای بود و به ساختن شخصیت دختر کمک کرد. اشاره به محتویات کیف دختر و خواندن دعایی که شهید در زمان حیاتش آن را دوست داشته حرکت درستی بود. اما در چنین متنی لازم است که علاوه بر علاقه‌ی دختر، به شخصیت او نزدیک شوید. به این‌که چرا به چنین نقطه‌ای رسیده. چرا باید در جوانی و زندگی در میان این همه آدم به مردی پناه ببرد که زنده نیست. به کسی که در زمان حیاتش به او نزدیک نبوده و اصلاً او را نمی‌شناخته و حالا چه چیزی در تماشای چند مصاحبه و عکس و فیلم او بوده که شیفته‌ی او شده.
خانم ساریخانی عزیز، فکر اولیه‌ی داستان‌تان بکر بود. این بکر بودن را قدر بدانید و در بازنویسی اشکالات متن را برطرف کنید تا داستان در موقعیت بهتری قرار بگیرد و داستانی بشود که تا مدت‌ها در یاد خواننده بماند. در باورپذیری نگاه دختر و حرکت و رفتار عجیب او وقت بیش‌تری صرف کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
انسیه ساریخانی » دوشنبه 26 فروردین 1398
سلام خانم جودت عزیز، نگران بازخورد اولین مخاطب داستان بودم که به خیر گذشت! چشم حتما در اولین فرصت بازنویسی می‌کنم. سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.