ناکجاآبادِ داستان را به خواننده معرفی کنید




عنوان داستان : آتش بازی
نویسنده داستان : سلین سلجوقی

اسمش را گذاشته بودیم «ماریه» تنها اسم زنانه ای که تا به حال شنیده بودیم و از آن خوشمان آمده بود. اسامی زیادی از آنها بلد نبودیم و همان چندتایی را که در ذهنمان بود، مدیون جلد مجلات مدی بودیم که گاهی دزدکی به دستمان می رسید.
ماریه این موجود زیبا و مرموز که هرگز ندیده بودیمش، تصویر زنی با موهای خرمایی، دستانی کشیده و لبانی سرخ، همیشه در ذهنمان بود. در ذهن کودکانه سی و هشت سرباز یک پادگان نظامی.
حتی در مدرسه مان هم اسم و تصویری از ماریه یا ماریه ها نبود همیشه باید دو تفنگ با دو فشنگ جمع می شد تا حاصلش چهار شود.
کیومرث می گفت: «باید خودمان را به مریضی بزنیم تا ببرندمان درمانگاه»
حسام دراز می کشید روی زمین و عین بچه گربه ای که دمش را لگد کرده اند میو میو می کرد انگار که سم خورده و روده هایش به هم پیچیده است.
ما خیلی مشتاق دیدنش بودیم. انتظار دیدار خانم دکتر درمانگاه با آن تصویر زیبای ساختگی همیشه درگیرمان می کرد.
کیومرث در برج اطلاع رسانی کشیک شب بود . می گفت وقتی که داشته برای رئیسش چای می برده خودش شنیده که سرگروهبان چاق و بی حوصله برج دیده بانی درباره یک زن زیبا حرف می زده و کیو فکر کرده شاید آن زن همان دکتری باشد که در قسمت بهیاری اردوگاه کارمی کند و فقط دستهایش دیده می شود. برای همین تمام صورت کیومرث از خشم قرمز می شود و روده هایش به هم می پیچد.
حسام خودش را روی زمین کشید و ادای دل پیچه شدن کیو را در آورد.
کیو بعد از اینکه پس گردنی محکمی به اون زد خیلی محکم گفت: «اگر یک روز به آخر عمرم مانده باشد باید آن لعنتی را ببینم! » و حسام از ادا بازی دست برداشت و صورتش جدی شد.
نگاهی بینمان رد و بدل شد و پس از آن کلمه «ماریه» برایمان خاص شد. یک راز بین ما سه نفر که خیلی اتفاقی همدیگر را توی ان هلفدانی بی روح پیدا کرده بودیم و با هم اخت شده بودیم.
من گفتم: «باید قبل از مرگمان ببینیمش و نگاهی جدی به آنها انداختم. هر سه سر تکان دادیم.»
خیلی از ما دوست داشتیم 18 سالگی را ببینیم. البته بعضی ها هم قبل از اینکه به همان 15 سال برسند، خودشان را کشته بودند. دارو، قرص، مرگ موش و روش های زیادی بود که پسرهای نوجوان علارغم ترس، به آن تن می دادند تا از زندگی نکبتی توی این دخمه راحت شوند.
وقتی آمار خودکشی پسرهای جوان از بیماری، تنهایی، بی کسی، سختی و ترس به حدی رسیده بود که رده بالا ها را ترسانده بود، همه مان را به صف کردند. ما و همه آن 20 و چند پسر مشکوک به مرض را. توی یک صف، زخمی و له شمارشمان کردند.هر سی نفر کامل بودیم؛ اما معلوم نبود فردایی، پس فردایی، همه سی تا پسر سرپا باشیم. می گفتند با وجود این همه مرض و میکروب خوش شانس هستید اگر تا هقته بعد زنده بمانید.
کیو گفت: «شاید قبل از اینکه ببینیمش وبا کلکمان را بکند! »
من خودم را زدم به ناراحتی زیاد و یک جوری گریه خودم را دراوردم: «این حرفها را نزن»
حسام سرش را انداخته بود پایین و آب از لب و لوچه اش آویزان بود
کیو بهش تو سری زد و گفت: «خودت را جمع و جور کن عقب افتاده»
یکهو حسام را خشم عجیبی گرفت و به طرف کیو حمله کرد از گردن به او آویزان شده بود و صدای حیوان درمی اورد دندان هایش از خشم به هم قفل شده بود.
کیو خودش را کنار کشید. حسام در حالی که نفس نفس می زد و سر بزرگش روی تنش تاب می خورد کنار دیوار نشست و شروع کرد به صدا دراوردن.
به هم نگاه کردیم مطمئن بودیم همه مان یک جوری از همه چیز دل آزرده و خسته شده ایم. تمام دلخوشی مان شده بود دیدن ماریه. اما او خودش را نشانمان نمی داد. خیلی کلنجار رفته بودیم تا راهی پیدا کنیم اما نمی شد! تمام درهایی که ما را به ماریه می رساند، بسته و مسدود بود.آخر چه طور می توانستیم تصورمان را از یک دست لطیف تا بدن کامل یک زن ترسیم کنیم؟ تجسممان آنقدر قوی نبود و از خیلی ظرافت های زنانه خبر نداشت.
کیو می گفت: «هر کس اول ببینتش خیلی خوش شانس است.»
راست هم می گفت. شنیده بودیم پسرهای دیگرهم کمابیش توی نخش هستند اما چیزی که بود، این ما بودیم که عزممان را جزم کرده بودیم تا پشت آن شیشه را ببینیم. شیشه ای مشجر که دکتر زیبا پشت آن جا گرفته بود و فقط دستهایش دیده می شد صدایش شنیده میشد و تخیل ما را به کار می انداخت.
«یک حس خاص دارد. وقتی نزدیک بهداری می شوم ،عطرش توی فضا می پیچد و هوش از سر آدم می برد». اینها را کیو می گفت.
من می گفتم: «حسم عجیب است.» ولی نمی توانستم توضیحش بدهم».
کیو گفت: «لعنتی همینش بد است نمی شود درموردش حرف زد»
گفتم: چند بار توی راهروی بهداری وقتی بوی ماریه را شنیدم غش کردم. سوء تغذیه، کم خونی و این مرض های لعنتی دوران بلوغ نیست. این چیزهای مسخره نمی تواند من را از پای دربیاورد. چیزی که رس ام را کشیده، عشق ماریه است.
همه ذهنیت ما سه نفر، درباره یک زن خلاصه می شد توی چیزهای جزئی. همین تصورات اولیه مان از زنها را که باید روی لباسشان گل داشته باشد، مویشان تا کمر برسد، پوستشان لطیف و چشمشان خرمایی باشد، مدیون کیومرث بودیم.
کیومرث عکس داخل جیبش را بیرون آورد و نگاهش کرد
ما هم به او چشم دوختیم بعدش هر سه عکس دخترهای زیبایی که کیو از توی مجله مد اتاق سرگروهبان کش رفته بود را از جیب های بغل پیراهنمان بیرون آوردیم و نگاهشان کردیم.
کیومرث عکس یک زن چشم میشی با لباس گلدار داشت. زن مو بلند مال حسام بود و عکس دوست دختر من هم موهایی موج دار و بلند داشت که به یک طرف خیره شده بود و سه رخ به دوربین لبخند می زد.
به مدت سه ماه دیگر ماریه را ندیدیم. روزهای بدی برایمان بود. خواب و خوراک درستی نداشتیم . پوتین پوش ها نیمه شب می ریختند توی خوابگاه، با کتک و دعوا بیدارمان می کردند و آماده باش می دادند. 30 تا زالوی زخمی توی هم لولیده، با کله تراشیده، دست و پای لاغر و رنگ و روی زار را تصورکنید که توی سرمای سیاه زمستان با یک لا قبا به صفشان کنند و بگویند هر لحظه ممکن است دشمن بریزد اینجا و شما باید آماده باشید. باید توان داشته باشید اسلحه را بگیرید توی دستتان، فشنگ را بچپانید توی گلنگدن، از چشمی نگاه کنید، بعد مگسک و حالا مستقیم شلیک کنید توی قلب یارو.
این طور بود که ما تصمیم گرفتیم سرگرمی هایمان را بیشتر کنیم و دورهمی های شبانیمان پا گرفت. هر شب راس ساعت دوازده نیمه شب که زنگ خاموشی می خورد بساط ما داخل حیاط، زیر پله های اردوگاه برقرار بود.
یکی از شبهای دورهمی من آخرین اثر هنری ام را که برجستیگی قوزک پای ماریه بود روی چوب می تراشیدم و ممد بی زبان داشت طرح های خشنش را با ذغال روی دیوار می کشید. اینها سرگرمی ها ی ما بود.
کیو گفت: «فکر می کنی پشت این دیوار را کی دیده؟»
حسام که نمی توانست حرف بزند، زغالش را روی زمین کشید و صدای مشمئز کننده ای از خودش درآورد: قیژژژژژژژژژژژژ
گفتم: «حتما خودشان هر شب بعد از خاموشی می روند آنجا و حساب خوش می گذرانند.»
- «جدی فکر می کنی اون پشت چی باشه؟»
- «من فکر می کنم یک دشت بزرگ باشه با مربای توت فرنگی»
- «پففف ریدم توی فکرت! »
- «جدی. شاید صبحانه چای داغ و نان برشته باشد با همین که گفتم مربای توت فرنگی»
- «این دیگر چه گهی است؟»
- «از رادیو شنیدم. زنه داشت به پسرش می گفت برای صبحانه توت فرنگی داریم»
- «خفه شو. اگر بفهمند یواشکی به رادیو گوش دادی از عقب آویزانت می کنن»
- «خودت چی فکر می کنی؟»
- «من فکر می کنم اون پشت یک عالمه زن با لباسهای رنگی باشن»
- «شاید هم اصلا چیزی نباشد!»
- «اره شاید هم مربای توت!...»
حسام خواست مربای توت فرنگی را نقاشی کند اما نمی دانست باید چی بکشد! عوضش جیغ کشید و بالا و پائین پرید. همیشه وقتی حوصله اش سر می رفت شلوغ کاری می کرد.
زمستان تمام شده بود و ما قد کشیده بودیم. پشت لبمان سبزتر شده بود، صدایمان دورگه تر و خواب های نیمه شبمان پررنگ تر.
شبهای بهاری ما دور هم جمع می شدیم و گپ می زدیم. سیگار کشیدن را هم تازه شروع کرده بودیم. یک شب کیو گفت وقتی داشته برای نگهبان چایی می برده تا چند نخ سیگار بدزدد، شنیده بود که او به کسی که پشت خط بوده می گفته «باید پسرها را منتقل کنید شهر».
خودم هم توی صف غدا شنیده بوده که یک پوتین پوش درجه دار می گفت «ماندنشان هزینه دارد، باید برشان گردانیم.»
حرفهای شنیده شده را توی دایره ریختیم و حدس زدیم حتما جنگ تمام شده که می خواهند برمان گردانند.
هر سه مان پکیدیم. نخ های سیگار توی دستمان خشک شده بود. کله بیضی شکل حسام بدون هدف تکان می خورد و کیو با انگشتش روی زمین خاکی شکل می کشید. چند دقیقه ای به سکوت گذشت که بلاخره کیو جای زخم کنار گونه اش را دست کشید و گفت: «یعنی هیچ وقت ماریه را نمی بینیم؟! »
حسام بینی کوبیده و پهنش را خاراند و با چشمهای غمگین نگاهمان کرد.
کیو روی دوپا جابجا شد و دوباره گفت: «اگر ازهم جدایمان کنند هر کسی را می فرستند یک وری.»
من چیزی نگفتم.
دوباره گفت: «اصلا چرا باید بجنگیم؟ این لعنتی ها کجا قایم شدند چرا نمی آیند عین مرد دعوا کنیم؟ اگر راست می گویند بیایند تا نشانشان بدهم». دستهایش ناخود آگاه گره خورده بود و ابروهای پرپشتش در هم رفته بود.
ما هیچ کداممان جواب سوالهای کیومرث را نمی دانستیم برای همین چیزی نگفتیم و ساکت ماندیم.
کیو تف کرد و قدم زنان سه چهار بار رفت و برگشت.
حسام باز نگاهمان کرد. معطل بود یکی از ما دو نفر چیز امیدوار کننده ای بگوید. سکوت طولانی شد تا وقتی که یک قطره اشک از گوشه صورت چرک حسام راه باز کرد و تا زیر چانه اش رد انداخت.آخرش من فکری به ذهنم رسید.
دم گوش کیو گفتم:« در برویم. از روی دیوار»
کیو گفت: «خفه شو! امتحانش را پس داده! »
آنقدر عصبانی بود که ترسیدم نقشه جدیدم را بگویم. فکر کنم تفش خونی بود.
حسام زغالش را برداشت و روی زمین، دیوار بلند کشید و کنارش چند تا تفنگ. بعد شروع کرد به صدای تیر درآوردن تق تق تق تق و یکهو به سرش زد، دیوارها را خط خطی کرد و جیغ کشید.
کیو با لگد زد توی پهلویش که خفه شد و یک گوشه نشست.
گفتم: «یک چیزی بگویم؟»
کیو روبرویم ایستاد. قدش زیر نور مهتاب کش آمده بود و نگاهش ترسناک شده بود.
جدی گفتم:«بیا بزنیمشان».
حسام با چشمهای نیمه باز همان طورکه آب از لب و لوچه اش آویزان بود و سرش روی گردن لاغرش تاب می خورد، نگاهمان کرد. با دست به طرف کیو نشانه رفتم و ادای شلیک را دراوردم .« بنگ».
کیو رفت توی فکر و سه چهار تا لگد به در و دیوار پراند. بعدش انگار قبول کرده باشد خندید. ما هم خنیدیم و کم کم خنده مان به قهقهه تبدیل شد روی زمین ولو شدیم.
فردایش سر میز ناهار اینبار کیو گفت:« راستی راستی بیا دخلشان را بیاوریم».
دستم را گرفت و فشار داد مثل کسی که می خواست مچ بیاندازد. زور زدیم. من طرف راست و او طرف چپ. چشم توی چشم دوخته بودیم.
نمی دانم خوش شانسی بود یا بدشانسی که از آن آتش بازی ای که راه افتاده بود جان سالم به در بردم. یک شب برای تصمیم گیری کافی بود. برای خر شدن و سیر شدن از دنیا. خسته شده بودیم از انتظار و بی تکلیفی. آنقدر هیجان و شور جوانی داشتیم که نفهمیدیم چه طور و کجا باید تخلیه اش کنیم همین شد که آتش بازی حسابی راه انداختیم. رفته بودیم سراغ تفنگ هایمان با اینکه می دانستیم آخر دیوانه بازی گلوله هایی است که بدنمان را سوراخ می کند اما حسام را نتوانسته بودیم کنترل کنیم. صدای جیغ کشیدنش توی سالن پیچیده بود، وقتی نیمه شب آمد سراغمان و دستهایش را نشان داد که پر بود از فشنگ های دزدی . انگشتهایش سیاه بودند. ذغال را برداشته بود و تمام دیوارهای اتاق را سیاه کرده بود. طرح های وحشتناکی بود که به هیچ چیز شباهت نداشت. شاید می خواسته ماریه را بکشد اما توی مغز پوچ و تو خالیش چیزی نداشته که بتواند آن را تجسم کند. درست مثل مربای توت فرنگی و تصوری که از پشت دیوار اردوگاه داشتیم.
هر سه به هم ملحق شدیم. تفنگ ها را برداشتیم و فشنگ ها را قسمت کردیم. شاید آخرین بار هر کداممان عکس دختر توی مجله مدمان را بوسیدیم و برای دیدن ماریه دعا خواندیم.
رفتیم سمت بهداری و برای بار آخر به هم نگاه کردیم. هنوز مصمم نشده بودیم که حسام اولین گلوله را به شیشه مشجری که ماریه پشت ان پنهان شده بود، زد. دیوانه شده بود مثل نقاشی هایش چهره ترسناکی پیدا کرده بود.
شیشه که فرو ریخت به طرفش دویدیم. همه چیز سریع اتفاق می افتاد انگار فیلم زمان را گذاشته باشند روی دور تند. می دویدیم اسلحه ها بردوش، بدن ها زخمی و کم توان، می دویدیم، میدویدیم سمت شیشه فرو ریخته بود و دست ماریه را دیدیم که آنجا بود .همان طور لطیف و زیبا. اما تنی نبود که آن دست خوش تراش مال او باشد. عجیب بود!
چه طور امکان داشت گولمان زده باشند!؟ آن همه سال ما را به امید یک زن زنده نگه داشته بودند. اما زنها دیگر وجود نداشتند، زنها در دنیای ما نبودند، همه آنها از بین رفته بودند. تمام زنهای پشت این دیوارهای بلند....
حسام تفنگش را به طرف ما گرفته بود آب از لب و لوچه اش آویزان بود و گردنش لق می خورد. دهانم پر از خون شده بود و طعم گسش زبانم را بی حس کرده بود. شلیک کرد. اول به کیو و بعدش به من. فکر کرده بود نقاشی است، داشت روی ما خط می کشید .داشت همه دق دلی اش را این طوری خالی می کرد. چقدر ترسناک و بی رحم شده بود.
کیو در جا تمام کرده بود. ولی من خوش شانس بودم یا بدشانس نمی دانم! گلوله ها من را از پای درنیاورد. کیو هم زده بود همان طور که یادمان داده بودند. اول نشانه گرفته بود و بعدش بنگ قلب حسام را نشانه گرفته بود اما قبل از اینکه ماشه را بکشد رقیبش دوئل را برده بود. من هم زدم. به هر دوشان. نمی دانم کدام فشنگ اول کیو را کشته بود اما مطمئنم حسام را من کشتم. مامورها که رسیدند آنها را هم تیت و پر کردم. دهانم طعم مربای توت فرنگی می داد. دست ماریه همانطور انجا بود. یک دست مصنوعی که دیگر برایم جذابیتی نداشت.
خوش شانس بودم یا بدشانس که توانسته بودم توی دنیای بی زن 15سالگی را رد کنم و به سن 18 سال برسم! خوش شانس بودم یا از بدشانسی بود که نمی دانستم تا کی باید دهانم مزه خون بدهم و بلاخره زندگی را به این سرطان لعنتی ببازم. کاش ماریه ای بود ...
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم سلین سلجوقی عزیز، «آتش بازی» می‌توانست داستان خوبی باشد. فکر اولیه‌اش پتانسیل کافی برای تبدیل شدن به یک داستان خوب را دارد اما شما برای پروراندن این فکر و رسیدن به پیرنگی چفت و بست‌دار وقت صرف نکرده‌اید. داستان پر از ابهام است. ابهاماتی که در ذهن نویسنده بوده و برای برطرف کردن‌شان فکری نکرده یا در انتقال اطلاعات به خواننده کوتاهی کرده و حذف اتفاق افتاده. اگر مدتی از نوشتن این متن می‌گذشت و دوباره سراغش می‌رفتید و نه از دید نویسنده‌ی متن که از نگاه یک خواننده آن را می‌خواندید متوجه ابهامات و کاستی‌ها می‌شدید.
گاهی متن‌هایی به پایگاه ارسال می‌شود که از ریشه پر از اشکال و اشتباه هستند؛ نه فکر اولیه مناسب بوده و نه طرحی داشتند که قابلیت داستان شدن داشته باشد. خب، تکلیف این‌ نوشته‌ها معلوم است و نه برشمردن اشکالات کار از طرف منتقد نه تلاش نویسنده در بازنویسی، متن را تبدیل به داستان نخواهد کرد. اما در مورد «آتش بازی» و نویسنده‌ی آن قضیه فرق می‌کند. پیش‌تر هم گفتم این متن داستان است، اما داستان خوبی نیست. ولی قابلیت تبدیل شدن به یک داستان خوب را دارد. شما با همین یک متن به منِ منتقد نشان دادید که ظرافت‌هایی در روایت دارید که می‌تواند متن را به داستانی خوب و تأثیرگذار تبدیل کند. دیوانگی‌های حسام، نقاشی‌هایی که می‌کشد، بازی با مربای توت‌فرنگی، تصورات پسرها از ماریه‌ای که هرگز او را ندیده‌اند جزئیاتی هستند که به مذاق خواننده خوش می‌آیند و همین چیزهای پیش پا افتاده لحظات درخشانی را در داستان می‌سازند به شرط آن‌که همه‌ی آن‌چه برای پرداخت یک داستان خوب لازم است، در متن شما رعایت شده باشد. شرط لازم برای رسیدن به چنین موقعیتی صرف زمان کافی برای نوشتن است. فکر اولیه را در ذهن وَرز دهید. فضای داستان را بشناسید. خصوصیاتش را بدانید و آن چه را که لازم است خواننده برای مجسم کردن داستان در ذهن بداند به او بدهید. این سردرگمی‌ای که در نویسنده و شناختش از مکان داستان است به خواننده منتقل می‌شود و این فضای مه‌آلودی که در ذهنش ترسیم می‌شود از لذتِ متن می‌کاهد.
انتخاب راوی غیرهم‌جنس و اول شخص جمع جسارت می‌خواهد و البته این جسارت جواب داده. در انتقال درونیات پسرهای نوجوان داستان خوب عمل کردید. انتخاب راوی اول شخص جمع هم انتخاب هوشمندانه‌ای بوده اما مکانی که برای داستان در نظر گرفتید ناشناخته باقی می‌ماند چون اطلاعات لازم را به خواننده نمی‌دهید. جایی راوی می‌گوید در پادگان هستند، جای دیگر می‌گوید اردوگاه. یک‌بار هم می‌گوید دخمه. چرا پسرها از سن کم به این مکان برده می‌شوند؟ چرا راوی می‌گوید ما زخمی هستیم، مشکوک به مرض هستیم، ممکن است وبا بگیریم، سرطان بگیریم. چرا این پسر بچه‌ها خودکشی می‌کنند؟ اگر جنگ است و برای آموزش در این مکان جمع شده‌اند چرا به جنگ فرستاده نمی‌شوند؟ این پسرها خانواده دارند یا نه؟ چرا به مرخصی نمی‌روند؟ این مکان برساخته کجاست که خواننده نمی‌تواند در ذهن ترسیمش کند. نمی‌تواند چون اطلاعات کافی برای ترسیمش ندارد و این ضعف داستان و کوتاهی نویسنده است که بهتر است در بازنویسی برطرف شود.
داستان کوتاه باید وحدت زمانی داشته باشد و متن شما در بازه زمانی چند ماهه پیش می‌رود. پیش‌رفتنی با کندی و کنش‌های اندک که متن را دچار اطناب می‌کند. علت این اطناب این است که داستان از جای درستی شروع نشده. بهتر است این متن از همان شبی که بچه‌ها دور هم جمع شده‌اند و به بیرون از آن مکان بسته فکر می‌کنند، شروع شود و همان شب تصمیم به بیرون رفتن و گذشتن از آن دیوارهای بلند بگیرند. آن چه قبل از شبِ تصمیم‌گیری در داستان آمده و ضرورتش احساس می‌شود باید در گفتگوی سه نفر یا زدن فلش بک‌هایی به داستان اضافه شود. یادتان باشد که یک شروع خوب می‌تواند از همان اول در خواننده هیجان ایجاد کند و او را به خواندن ادامه‌ی متن تشویق کند. شروع خوب و از جای درست می‌تواند از اطناب متن کم کند. اضافات داستان که هیچ پیش‌برندگی ندارند باید حذف شوند تا متن در موقعیتِ یک داستان خوب قرار بگیرد.
این باورپذیر نیست که پسرها مدت طولانی‌ای در چنین مکانی باشند و هیچ‌کدام مریض نشده و به بهداری نرفته باشند تا خانم دکتر را از نزدیک ببیند آن هم این پسرهایی که این‌قدر برای دیدنش خیال در سر دارند مثلاً دیوانه‌ای مثل حسام باید زودتر از این‌ها پایش به اتاق بهداری می‌رسید. برای برطرف کردن این ضعف بهتر است زن را در موقعیتی دیگری قرار دهید. منظورم از زن همان دستی است که پسرها را برای دیدن ماریه‌ی خیالی‌شان به جنون کشیده. همان دستی که در داستان نشانه است. نشانه‌ای برای تشنه نگه داشتن پسرها و خیالبافی‌شان و ماندنشان در آن مکان غریب به امید این‌که شاید روزی به دیدار او برسند.
خانم سلجوقی عزیز، حتماً و حتماً این متن را بازنویسی کنید. باز هم تاکید می‌کنم «آتش بازی» قابلیت تبدیل شدن به داستانی خوب را دارد. در بازنویسی صبور باشید و اشکالات کار را با حوصله برطرف کنید. اطمینان دارم که به متن بهتری می‌رسید. من منتظر هستم که متن بازنویسی‌شده را به پایگاه ارسال کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
سلین سلجوقی » 10 روز پیش
ممنونم از شما و نقد خوبتان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.