مشق کارگاهی




عنوان داستان : بر بام صفا
نویسنده داستان : پرهام علیدوستی

می ترسیدم. دلهره و اضطراب داشتم. نه از سیاهی و تاریکی آنجا و از سرما و از سکوتش؛ نه. بلکه از آینده ام. از شرایطی که یکباره مرا دربر می گیرد و من دیگر انتخابی نخواهم داشت بجز انجام وظیفه طبیعی ام.
صدایی برخاست. صدای گام هایی مطمئن و استوار بر روی سنگریزه ها. نزدیک شد. خانه ام را بلند کرد. کج کرد. بیشتر و بیشتر. دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم.از مَشک سرازیر شدم و در آغوش کاسه ای سفالین جای گرفتم. بزرگ بود و جادار. رخسارش کبود بود. شاید هم نیلی. دورتادور لبه هایش گل های سرخ نشسته بودند؛ پهلو به پهلو و دست در دست همدیگر. خورشید با دستان گرمش و آسمان با آبی چشمانش بر من خیر مقدم گفتند . چقدر شاد بودند و بشّاش.
راستش در دل سفال خوش لعاب دلشوره ام کمتر شده بود. خیالم راحت شد که قرار نیست نجاستی را بشویم و گندبو شوم یا زخمی را پاک کنم و چرکین و خونین باشم. دوست داشتم صورتم صاف بماند و زلال . تنم جوان بماند و با طراوت. از همان روزی که خودم را شناختم دوست داشتم متفاوت باشم. خاص باشم و اتفاقی دردانه را رقم بزنم. بارها گفته بودم ای خالق من! صدایم را بشنو. فقط همین یک خواسته ام را برآورده کن، فقط همین یکی .
اوایلش ، وقتی که دوباره زاده شدم، را خوب به یاد دارم. بر روی دستان باد به سرزمین نور، مکه آمدم. سیاه بودم و از فرط خستگی و انتظار، غرّان. آواز و لالایی هایش هم آرامم نمی کرد. بر قلب خانه امن الهی نازل شدم. بوسه زنان بر سقف و دیوارهایش گرد و خاک را شستم و جلایی دوباره به سنگ هایش دادم. اما باز هم انتظار نصیب ام شده بود.
مرد عرب ما را روی دست هایش می برد. بیشتر به من نگاه می کرد تا به راهش. در مقابلم پهنه ای وسیع بود؛ خشک و بی گیاه که به محاصره کوه ها درآمده بودند. بیابانی صاف و یکدست با سنگلاخهایی فضول که سر از خاک بیرون آورده بودند. جای جای کویر خشک تا دیده می شد پر بود از مردانی با ساز و برگ جنگی. پیاده و سواره، تنها یا با دوستان. لبخندی شیرین در چهره های آفتاب خورده و سرسختشان غوطه می خورد. می گفتند. مزاح می کردند و می خندیدند.
مبهوت از این دقایق به آسمان نگریستم. مادرم حال مرا فهمید و سوال نپرسیده پاسخ داد : « فرزند عزیزم؛ امروز جشن فتح الفتوح پیامبر خداست. مکه آزاد و عرب تسلیم اسلام شده است. آن هم بدون خونریزی. بدون انتقام و کشتار. امروز، روز مرحمت است و عفو . حتی خالق یکتا هم شادمان است. » گفتم: « ای کاش که از این سرور و سرمستی چیزی هم نصیب من می شد. چه فایده برای من که می روم کسی را سیراب کنم یا زینت ضیافتی باشم یا دست و رویی را از چرب و چنای غذا پاک کنم.» با شعف و محبتی که تا آن هنگام ندیده بودم گفت: « تو می روی به محضر رسول خاتم و نبی اعظم . »
لبخند رضایت و شادی ام را نمی توانستم پنهان کنم. از شعف سرشار بودم و در آستانه وصال به آرزویم. فریاد برآوردم : « ای معبود مهربانم! چگونه حمد و ثنای تو را به جای آورم؟ برترین افتخار و فرخنده ترین طالع را نصیب من ساختی. ببخش بی صبری و گله هایم را .»
جنگاوری سیه چرده راهمان را سد کرد. چشم از من بر نمی داشت. مرد عرب او را خطاب کرد و خواست تا راه را باز کند. جنگاور به او خیره شد. نگاهشان به هم گره خورد.
گفت: « از این آب مرا هم کامیاب کن»
با تبسم به او گفت: « دلاور، مشک ها پر از آب است. خود را سیراب کن.»
اما او قانع نشد. گفت:« خوردن آب از این ساغر زیبا را حلاوتی دیگر است. »
بیشتر از قبل خندید و گفت: « عجب سلیقه ای. مرحبا. اما اگر این آب را رسول خدا نطلبیده بودند؛ هیچ ابایی از تقدیمش به تو نداشتم.»
نگاه رزمنده به خاک افتاد. کنار رفت و با دست هایش راه را نشان داد و گفت: « فقط بگو حکمتش چیست؟ بی شک ایشان هم برای رفع عطش این آب را نطلبیده. چرا که پیامبر خدا سهل گیر است و نرم خو و میانه ای با تجملات و تشریفات ندارد. »
« حتما می دانی که اندکی قبل اهالی مکه و از جمله خودم با ایشان بیعت کردیم. رسول خدا ما را مرخص کردند. اما زنانمان را نگه داشتند و دستور دادند تا ظرف آبی برایشان بیاوریم. بی شک برای زنان سهم خاصی در نظر گرفته اند. البته ایشان از همان ابتدا هم به زنان نگاهی مهربان و متفاوت داشتند. در سرتاسر حجاز همه می دانند که زنده به گور کردن دختران را محمد ابن عبدالله بنیان برانداخت.»
بر قامت کوه صفا بالا رفتیم. کوه نبود به آن معنا. تپه ای بزرگ اما از جنس خارا . خیره بود به حجرالاسود در سینه بیت اله الحرام. بزودی روی بام صفا بودیم. دو سه ابر با آفتاب احوالپرسی می کردند و سایه شان نیمی از وادی را پر کرده بود. درست به نسبت جمعیت حاضر در آن. اما آنها جنگی نبودند. شهری بودند و بیشترشان هم زن. منتظرمان بودند. تا ما را دیدند کوچه دادند و راه را برایمان باز کردند.
از میان آنان که می گذشتم؛ متوجه همهمه ای شدم... آری. آری که می خواهم . چرا اسلام را نخواهم. چه کسی تا به حال ما را جدای از مردان به حساب آورده است؟ چه کسی تا به حال نظر ما را خواسته است؟ ما زنها برای هیچ احدالناسی اهمیت نداشتیم . همواره زیر اراده مردان نابود شده ایم و سرنوشت آنان بر ما هم تحمیل شده است. اصلا من بغضی در دلم نسبت به خدای یکتا ندارم. بخاطر اجبار و زورگویی مردان در صف مشرکان هستم. بی شک مردان این احترام و افتخار را باور نخواهند کرد.
در انتهای جمعیت مشتاق در برابر رسول خالق یکتا روی خاک نشستیم. تعظیم کردم و سلام گفتم. به من نگاه کردند و به رویم لبخند زدند. لبخندی که جانم را به وجد آورد. وه! که چقدر شیرین است این وجود. به! که چه زلال است و ناب. خنک است و بی التهاب.
رسول اکرم رو به زنان فرمودند: « پروردگارم امر فرموده تا شما را فرابخوانم و بیعت تان را بپذیرم. اما بدانید شروط پروردگارم برای شما عبارتست از اینکه هیچ چیزی را شریک خداوند متعال قرار ندهید. از شوهرانتان دزدی نکنید. زنا ندهید. سقط جنین نکنید. حاملگی نامشروع خود را به شوهرانتان نسبت ندهید و در سایر کارهای پسندیده امر مرا اطاعت کنید.» فرمودند: « اکنون من دست خود را در آب فرو می برم. هرکس بر این شروط متعهد است و موافق؛ بیاید و دست در آب بگذارد.»
چشم از آن دلبر بی قرین و نگار دلنشین بر نمی د اشتم. خیره به لب های سرخش بودم و لفظ به لفظ کلمات خوش آهنگ و روحبخش اش را در سینه ام فرو می بردم و حبس می کردم. آری، من بودم تنها رابط و من بودم نزدیکترین شاهد در لحظه اخذ رأی و ابراز نظر زنان. دست رسول اکرم در سینه ام نشست. تنگ تنگ در آغوش می فشردمش. بوسه می زدم و شکر بجای می آوردم.
زن ها یک به یک آمدند. « دقیقه » خواهر خدیجه همسر رسول اکرم آمد. امیمه، دخترش هم بود. حمنه دختر عمه رسول اکرم. سهله بنت مدحان. ام شریک خواهر عمرابن عبدود و که و که و که. همه آمدند و دست در آب زدند. آری گفتند و قبول عهد کردند. حتی « هند » هم آمد. زن ابوسفیان و قاتل حمزه عموی پیامبر. نقاب زده و مخفیانه. رسول رحمت او را شناخت از بس که چون و چرا کرد در محتوای بیعت.
جمع منتظر که رو به کاستی نهاد؛ نجوایی در دلم آغاز شد. ای خالق من ! ای مهربانی که درخواست کنندگان را اجابت می کنی. تو آنقدر لطیفی که به کسی که ازتو نمی خواهد و تو را نمی شناسد عطا و بخشش داری. باز هم خواهشی دارم. برایم سرنوشتی بجز نوشیدن و زدودن و رویاندن مقدر فرمودی. مرا به تبرک آن وجود مبارک جاودانه کن تا برای همگان این حادثه عظیم و این فرهنگ نفیس را روایت کنم.
بیعت النساء پایان یافت. ساکنان مکه از گرداگرد من فاصله گرفتند و دور شدند. به ناگاه مردی از صحابه رسول خاتم شتابان به سوی من آمد. گویی می خواست فرصتی را از سایرین برباید. در کنار من ایستاد. به آسمان نگاه کرد. آستین هایش را بالا زد. روی زمین نیم خیز شد. ذکری گفت و وضو گرفتن آغاز کرد. من بر روی صورت و دست و سر و پایش نشستم.
گرمای آفتاب مرا می گداخت. نمی سوزاند . می رقصاند. به دور خودم. به درون و بیرون از خودم. ذکر الله اکبر در گوش جانم می پیچید. چرخ می زد و چرخ می داد. رها شدم و پرواز کردم. دست در دست های طلایی خورشید داشتم و به اوج آسمان رفتم. باد، همسفر همیشگی ام از راه رسید و مرا با خود برد. برد و برد. دیگر کعبه، مکه، بیابان ها و گرد و غبارش را نمی دیدم. از ورای دشت ها و دریاها و جنگل ها گذشتیم. کوهساری در پیشاپیش مان بود. دیگر سرد شده بودم و سنگین. رسیدم به کوهستان و فرود آمدم بر فراز کوهی بلند. گویا فراخ ترین قله روی زمین.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم به نظرم داستان سرپا و کم عیب و ایرادی آمد. تا اواخر داستان مدام از خودم می‌پرسیدم که چرا نویسنده آب را برای روایت داستانش انتخاب کرده است؟ و مدام این سوال را از خودم می‌پرسیدم که اگر راوی این داستان دانای کل بود چه فرقی می‌کرد؟ سوالم این بود که چرا نویسنده خودش را درگیر چنین زورآزمایی کرده است؟ در انتهای داستان جوابم را گرفتم. فهمیدم در داستانت تمهیدی گنجانده‌ای که روایتش جز برای آب مقدور نباشد، اما باز هم مساله‌ام با زورآزمایی داستانت همچنان پابرجاست. به نظرم منطق روایی راوی کاملا انسانی است. انگار که یک انسان در حال روایت داستان است وفقط با دادن نشانه‌هایی مانند ریخته شدن از یک مشکِ تاریک به یک کاسه گل و مرغی سعی در فهماندن این مساله به مخاطب داشته‌ای که راوی این داستان یک راوی شگفت است. مساله بزرگی که در مورد راوی شگفت وجود دارد این است که وقتی راوی موجودی زنده یا غیر زنده جز انسان است دیگر نمی‌تواند مانند انسان فکر کند و نظام فکری انسانی داشته باشد. ما باید فارغ از نشانه‌های بیرونی مثل همین مشک و کاسه بفهمیم که راوی انسان نیست و از منطق کلامش از زبانش از کنش‌هایش بفهمیم که این راوی سنگ است یا آب است یا که یک آینه است. راوی داستان تو فاقد هرکنش آبگونه‌ای بود. فقط حرف می‌زد شبیه یک انسان، زبانی شاعرانه هم داشت که بیشتر حضور نویسنده را لو می‌داد. اصلی‌ترین سرمایه تو به عنوان نویسنده ایدئولوژی تو است. وقتی به این خوبی جای مهمی از تاریخ را هدف می‌گیری، وقتی به این خوبی حوادث و وقایع آن دوره را تعریف می‌کنی باید راوی تو این اجازه را بدهی که خوانش وسیع‌تری از این واقعه تاریخی به مخاطب بدهی نه که عکس این کار را انجام بدهد و خوانش مخاطب را از این واقعه تاریخی محدود کند. با وجود زبان شاعرانه راوی نظرم این است که داستانت از احساس خالی است. راوی مدام احساساتش را برای ما بازگو می‌کند اما این احساسات کلان هستند، در صورتی که راوی که تو برای داستانت انتخاب کرده‌ای وظیفه‌اش این است احساسات خردتری را بیان کند، احساسات که بسیار جزئی¬تر و زیرپوستی¬تر از این¬هایی هستند که گفته شد. شناخت از موقعیت داستانی همیشه کاربردی‌ترین ابزار برای نویسنده است و به نظرم عدم شناخت نویسنده از راوی به این داستان ضربه می‌زند. این همه شناخت راوی از جغرافیا و زندگی سیاسی اجتماعی مردم منطقه از کجا آمده است؟ به نظرم این بخش مهمی از داستان است، چون با دغدغه روایت ارتباطی ناگسستنی دارد. طبیعی است توی نویسنده به جای خودت دغدغه‌های دیگری داشته باشی که شناخت بهتری از آن‌ها دغدغه‌ها داری که تو را مجبور به نوشتن می‌کند و انتخاب راوی شگفت برای روایت این داستان کمی آن را به مشق کارگاهی شبیه کرده است. امیدوارم که در آینده نزدیک داستان‌های بیشتری از تو بخوانم. من پشت این داستان یک نویسنده خوب را دیدم که باید بیشتر از این به خودش اعتماد داشته باشد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۱
پرهام علیدوستی » پنجشنبه 06 مهر 1396
درود بر جناب خانلری با سپاس از بذل عنایت و محبت حضرتعالی نکته کلیدی شما در مورد راوی شگفت و نظام فکری و انسانی وی بسیار جالب بود. بسیار ممنونم که بنده رو به ادامه تلاش دلگرم فرمودید. ایام به کام

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.