موهبت بازنویسی




عنوان داستان : همزاد
نویسنده داستان : یزدان کلانتری

این داستان ویرایشی از داستان «همزاد» می باشد.

حال و روز من مثل تشنه ای است که از فرط تشنگی درآستانه ی مرگ است . مرگی که از دور شبیه سرابی به چشم می آید و هرآدم تشنه ای بی اختیار بسویش می دود . همیشه یک صدایی پیدا می شود که مرا از پنجره ی طبقه ی هفتم این آپارتمان بیرون می کشد و به سوی مرگ هل می دهد . آن روز من هم مثل یک تشنه بسوی پنجره می دویدم . نگاهم را آن پایین که می انداختم انگار سرابی را می دیدم . نمی دانم چه بود . شاید زنی بود . لبخندزنان صدا می زد: "بپر پایین" . او را نمی شناختم .حتی اسمش را هم نمی دانستم . هرروز که از آنجا رد می شدبرایم دست تکان میداد و چشمک می زد. عاشقش شده بودم . به خودم عطر میزدم ، سرم را شانه می کردم و لباس نو می پوشیدم و از روی تختخوابم جهش میکردم و خودم را می رساندم به پنجره و صورتم را می چسباندم به شیشه .این تنها راهی بود که میشد فاصله ام را با او کمتر کنم . مگر راه دیگری هم بود؟ پنجره را که می بستم ، از پله ها پائین که می رفتم ، خودم را توی خیابان که می انداختم او را گم میکردم ، او را نمی دیدم ، مثل خیالی بود که جلوی چشمانم می آمد و نمی آمد . اما از آن پنجره ، او از دایره ی نگاهم بیرون نمی رفت و گم نمی شد. از خودم می پرسیدم او کیست ؟ موهایش خرمایی و لبش اناری بود . با ناز و ادایی خاص از توی کیفش آینه ی کوچکی بیرون می آورد و لپ ها و ابرویش را دست می کشید . از صبح تا زمانی که غروب می شد مثل مرده ها هیچ حرکتی نمی کردم . به طرز دردناکی منتظرش می ماندم تا غروب شود و بیاید. در آرزوی دیدنش تمام بعداز ظهر پشت پنجره روبه خیابان می نشستم و در پیچ و تاب افکارم بی وقفه از پنجره بسویش بیرون می پریدم هوا که تاریک می شد ناگهان او را می دیدم که قدم زنان از خیابان می گذشت . وقتی روبروی پنجره می رسید می ایستاد. نیم تنه اش را می چرخاند به سمت پنجره ی من. حالا که خوب فکر می کنم با همه ی روح و جسمش تلاش میکرد از پنجره به پایین بپرم . شاید در خودش علاقه ای نسب به من حس میکرد . مرا که می کاشت گوشه ی پنجره ، لبخندی بر گوشه ی لبش می نشست . تلاش می کردم از دایره ی نگاهم گم نشود ، به همین خاطر بود که دستپاچه می شدم . هرروز با دیدنش هیجانی وصف ناپذیر از سر انگشتان پایم تا چشمانم به جوشش می افتاد . بی اراده می شدم و بی اختیار دستگیره ی پنجره توی دستانم می چرخید .پنجره باز می شد . سرم را از مربع پنجره که بیرون می بردم او همچنان برایم دست تکان می داد و صدایم می کرد .من در باطن وجودم عطشی برای رسیدن به آغوشش حس می کردم . درحالیکه سرم بیرون پنجره بود سعی می کردم بالا تنه ام را نیز بیرون ببرم و بعد هم کمرم را کمی بیشتر راست می کردم و تقریبا سرپا می ایستادم.دستانم را برای در آغوش کشیدنش باز می کردم و اینگونه شور و اشتیاق خودم را برای دیدنش نشان می دادم . با حالت نیم خیز فقط پنجه ی پاهایم بر روی لبه ی داخلی پنجره می ماند .مانند بندبازی می شدم که تلاش میکردم تعادلم را حفظ کنم .لحظه ای بی حرکت می ماندم و برایش دست تکان میدادم. محو دیدنش که می شدم دست و پایم را گم میکردم . انگار وجودش میدان مغناطیسی بزرگی می شد که مرا به طرف خودش می کشاند. نمی دانم چه می شد که تعادلم را از دست می دادم. دست و پا می زدم تا به میان پنجره برگردم. زیر پایم خالی می شد و مثل یک پر کاه توی خلاء به طرف آغوشش رها می شدم. توی همین خلاء بود که می فهمیدم او شبیه من نیست . می فهمیدم که افسون چشمهایش فقط غرق کردن من است .می افتادم توی خیابان .جلوی پاهایش پهن می شدم روی زمین سیاه . نمی دانم چه مدت می گذشت . چشم که باز می کردم می دیدم هنوز نفس می کشم . جمعیت زیادی بالای سرم در هم پیچ می خوردند و به سیاهی می رفتند .در میان آن چهره های نا آشنا در جستجوی چهره اش می گشتم .اما او را نمی دیدم.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز حالا داستان شما از توده‌ای سنگ به مجسمه‌ای سر و تن‌دار تبدیل شده. سر و شکل یافته و می‌تواند خودش را بشناساند و بنمایاند. اما همچنان کار برای انجام دادن با این داستان دارید. در این نسخه تازه از کارتان‌، حالت مالیخولیایی راوی و زنی که او را اغوا می‌کند و مثل سرابی قصد ستاندن جان او را دارد کاملا به اسکلت و طرح اصلی داستان «بوف کور» صادق هدایت نزدیک شده. زن لکاته و روزنی که راوی از آنجا به آن زن می‌نگریست و غرق اوهام میشد و تمنا. الگوبرداری بد نیست. اما باید آمیخته با طرح و نقشی از خودتان باشد. و خب شاید بتوان از این گناه شما به عنوان نویسنده‌ای که ابتدای راه است چشم‌پوشی کرد. و اما روایت کنونی که راویِ «من» یا اول شخص دارد. راوی مسلماً به تمام حالات و تمناها و وضعیت خویش آگاه است و این امر بدیهی است؛ اما مسلماً نمی‌تواند به حالات و افکار و انچه در ذهن آن زن اغواگر می‌گذرد واقف باشد. نمی‌توانید منِ راوی را (آن هم فقط در یک جاهایی از داستان و نه همه جا) با راوی دانای کل واقف بر همه چیز جابجا کنید و این خروج از زاویه دید است. نکته دیگر این است که راوی در ابتدا می‌گوید خودش را می‌چسبانده به شیشه برای دیدن زن. ولی از نیمه داستان با اصرار بر به کار گیری تمام افعال به صورت ماضی استمراری که دال بر تکرار و مداومت ان فعل در گذشته دارد اعلام میکند که تا زن را می‌دیده، پنجره را می‌گشوده و خودش را می‌آویخته. می‌توان حدس زد که رسیدن از اولین شکل به این شکل دیگر دیدار همان ترقی و پیشروی در رابطه عجیبشان است. اما باید این پیشروی معلوم شود و به آن اشاره شود.
و در پایان مهم‌ترین چیز این است که آیا در پس این اغواگری و عشق عجیب و این سقوط هر روزه و نمردن و زنده ماندن، قرار است کشفی برای راوی رخ بدهد؟ آیا راوی به شهود معناداری دست پیدا می‌کند و یا اینکه حالا که داستان تمام شده، قرار است این راوی نگون‌بخت الی‌الابد هر روز عصر از پنجره پرت شود پایین و نمیرد؟ اگر با این انتحار ناموفق به بهانه عشق قرار است ما را به معنا و کشف خاصی یا مضمون مشخصی برسانید، باید آن را در متن‌تان پیدا کنیم. باید برای ما چند نقشه نورانی بگذارید شبیه کواکب صور فلکی که با اتصال آنها به یکدیگر گره مفهومی داستانتان یافت شود. این داستان در حال حاضر انگشتر نسبتاً خوشتراشی است که نگین اصلی خود را ندارد. این نگین را به داستانتان بیافزایید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
یزدان کلانتری » 10 روز پیش
سلام بر استاد فلاح عزیز و بزرگوار. بازهم از زحمت و صبر و حوصله ی شما در خواندن و نقد داستان بازنویسی شده ام سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.