قضاوت‌های غیرداستانی



عنوان داستان : دانشمند و عمو

دانشمندی که دانشجوی ترم آخر دکتری بود با اینکه هنوز دکترایش را نگرفته بود توانسته بود چند کشف مهم در رشته خود انجام دهد.او سخت عاشق و شیفته همکلاسی خود بود. دانشمند ما پولدار نبود ولی زندگیش را با همه کم و کاستیها می گذراند.با اینکه هنوز دکتر نشده بود ولی در دنیا،اهل علم و تا حدودی مردم او را می شناختند.بیشتر با اساتید ارشد حشرونشر داشت و آنها از نظرات او استفاده می کردند. گهگاهی هم از طرف دانشگاههای خارج از کشور برای شرکت در همایش های علمی آنها دعوت می شد .او تئوری داشت که اگر می توانست اثباتش کند جهشی بزرگ در علوم بوجود می آورد.دانشمند عاشق و کم پول،زندگی نسبتا آرامی داشت.انتظار داشت از راه کشفیاتش وضع مالیش بهتر شده تا بتواند به زندگیش سروسامان دهد.آدم بدی نبود.بدخواه نداشت.کسی از او کینه ای به دل نبرده بود.توانسته بود با اخلاق نیکو و روحیه دانشجوییش و با آن بضاعت مالی کمش در اطرافیان صاحب محبوبیت و آبرو شود.دانشمند ممتاز ما آقای محمود واثق عمویی داشت که سالها بود که با خانواده او دشمن بود.بعد از فوت پدر و مادر دانشمند ما محمود واثق، عمویش با او رابطه و معاشرت دوستانه برقرار کرده بود.محمود هر موقع وقت می کرد به عمویش سر می زد و او را در جریان همه کارهای خود قرار می داد.راجع به دختر همکلاسیش نیز با او صحبت کرده بود.از همه خوبیهایی که از دختر می دانست برای او می گفت.عمویش از او پرسیده بود که دختره از خانواده متمولی است و محمود جواب بله داده بود.آخر سر محمود راز دلش را برای او گفته بود.گفته بود که حاضر است از همه چیزش بگذرد تا بتواند با او ازدواج کند.عمویش هم مهربانانه در او نگریسته بود و به او اطمینان داده بود کمکش می کند که همه کارهایش روبه راه شود.در یک ملاقات عمو به او گفت:من هم مثل تو تنها زندگی می کنم بیا پیش خودم زندگی کن تا هر دو از تنهایی دربیاییم.تو به کارهایت برس و من هم که بیکارم شرایط را طوری برایت فراهم می کنم که دغدغه پخت و پز و دیگر کارهایی که وقتت را میگیرد نداشته باشی. عمو پیشنهادش را چند بار تکرار کرد و محمود در مقابل اصرار فراوان عمویش تسلیم شد و قبول کرد که همه وسایلش را به خانه او انتقال دهد.
چند ماه گذشته بود و او در مقابل زحمات عمو شرمسار بود ولی عمو به او دلداری داده و به او اطمینان می داد: پخت و پز و دیگر کارهای خانه برای او هیچ زحمتی ندارد که هیچ بلکه از کارش لذت می برد.زندگی مشترک آنها با ریتم ثابتی می گذشت.با اینکه ماهها از زندگی مشترک آنها گذشته بود محمود هنوز نفهمیده بود دشمنی عمویش با خانواده اش به خاطر چه بوده.چندبار خواست از عمویش بپرسد ولی هر بار خجالت کشیده و پشیمان شد.
مدتی بود که انگار همه چیز ناپدید شده بود.محمود واثق که بشدت احساس خستگی می کرد توانست به زحمت از روی تختی که رویش خوابیده بود پلکهایش را کمی باز کند و سرش را تکان دهد.سرمی را که به بازویش وصل بود دید.نیز عمویش و مردی که یک کیف چرمی در دست داشت. در حالی که پلکهایش سنگین شده و داشت به خواب می رفت چند کلمه را شنید:مجنون،قیم،خانه و چند قطعه زمین.بعد از اینکه به هوش آمد فهمید قرص روان گردان خورده، در دانشگاه آبروریزی کرده و مضحکه عام شده.همسایه ها هم از دست او به پلیس زنگ زدن و پلیس او را با خود برده. مدتی هم در تیمارستان بستری بوده و یک ماه اخیر هم در اغماء کامل بوده و الان هم باید به طور مرتب دارو مصرف کند.به مرور فهمید هیچ اختیاری در تصرف اموالش ندارد. با همه این اتفاقات به آن چیزی می اندیشید که لحظه به هوش آمدن به آن اندیشیده بود. دختر همکلاسیش.عمویش او را از تیمارستان ترخیص کرده تا خود در خانه از او پرستاری کند.نمی دانست قرص هایی که عمو به او می دهد تا بخورد چه قرصی است.ولی به مرور متوجه شد که فریب خورده و قضیه از قرار دیگر است. بشدت دچار فراموشی شده بود.همه بیست و چهار ساعت روی تختش افتاده بود نمی توانست از جایش جنب بخورد. گهگاهی که ذهنش متمرکز می شد به فکر همسر آینده اش می افتاد و همین به او نیرو می داد. گاهی عمویش بالای سرش می آمد و بااو حرف می زد. عمویش آدم دوران دیده ای بود.عشق را خوب می شناخت.می دانست کیمیایی است که می تواند معجزه کند و از گرمای عشق درون محمود خبر داشت. همین او را می ترساند. می دانست اگر کاری نکند همین عشق او را از جایش بلند کرده و نقشه هایش نقش بر آب می شود. تصمیم گرفت بیشتر روی ذهنش کار کند و اگر بتواند ضایعه ای در مغزش بوجود آورد. بیرون از خانه از کسانی که در این کار خبره بودند مشورت گرفت. چاره ای جز آشکار کردن قصدش نداشت. دوره ای از شکنجه را شروع کرد. همه ابزاری که می شناخت به کار برد و از هر حیله ای که بلد بود استفاده کرد.می دانست محمود مرد بسیار باهوش و دانایی است و می دانست حریفش نمی شود. باید سعی می کرد توان ذهنیش را بسیار پایین آورد تا بتواند بر او مسلط شود و چنان منگ وناتوانش سازد

که بتواند از کمک خودش علیه خودش استفاده کند. ولی حالا محمود آگاه بود و دیگر به او اطمینان نداشت. با وجودی که روزانه دهها قرص از شکلها و رنگ های مختلف به او می خوراند و همه شکنجه های روحی و جسمی که از او می کرد ولی کماکان دارای سطحی از هشیاری بود که می توانست در برابر خدعه های عمویش مقاومت کند. ولی همچنان عمو نقشه می ریخت و اجرا می کرد.
عمو بالای تخت محمود ایستاد در حالی که بارقه ای از عشق در چشمان او می دید. می دانست دلیلش چیست. محمود راجع به همسر آینده اش با او حرف زد. او مستقیم در چشمان محمود نگریست و گفت: این عشقو از چشمات می گیرم قسم می خورم . محمود با آن جسم نزار و ضعیف و صورت رنگ پریده اش لبخندی حاکی از حقارت بر او زد.عمو که تحمل این حقارت را نداشت سخت برآشفته و به آشپزخانه رفت و کارد را برداشت و با سرعت خود را به بالای تختش رساند و شلوار محمود را پایین کشید و آلتش را از بیخ برید و دیوانه وار فریاد زد:امیدی دیگر وجود ندارد.با فواره خون هراسان تر شد. می دانست اگر بمیرد کارش ساخته است. سریع جعبه کمکهای اولیه را آورد. با هر روش غیر علمی که بلد بود خون را بند آورد و پانسمانش کرد. خیالش راحت بود که کار تمام است و دیگر مقاومتی باقی نمانده. ولی بعد از گذشت چند روز او هنوز اسم همسر آینده اش را می آورد و هنوز آن بارقه عشق را در چشمان او می دید.
عمو گاه تا چند هفته فرصت نمی کرد از خانه بیرون رود. مدام در حال آزار او بود. بعد از گذشت یک هفته که هیچ غذایی به او نداده بود گفت:تو دیگر دانشمند نیستی. مغزت تاب برداشته. حتی اندازه یک کودک ده ساله هم نمی فهمی. آبرویی هم برایت نمانده. از چشم همه تو یک مجنونی. مال و اموالت هم که به من رسیده. تو مانده ای و یک عشق. آن را نیز از تو می گیرم.از آن لحظه کینه در مقابل عشق قرار گرفت.محمود واثق حواسش نبود. او فقط کینه را می دید ولی این کینه با مکر همراه بود. از آن لحظه عمویش برنامه ای سنگین از شکنجه های سخت و خشن روحی و جسمی بر روی آن روان و جسم نزار به اجرا درآورد. کمترینش بی خوابی و گرسنگی هفتگی همراه با رنج و درد بود. می دانست هر آدمی مقاومتی دارد. رنج و درد و گرسنگی و تشنگی و بی خوابی و بازی های روانی در حالت نیمه هشیار در کوتاه مدت آسان به نظر می رسید. ولی او نتیجه را در بلند مدت قرار داده بود.
چند ماه گذشته بود و محمود واثق در این مدت روزی هزار بار آرزوی مرگ کرده بود. در این اواخر چیزی نمی فهمید جز رنج و آرامش. با یک لرزه تختش، تمام وجودش به لرزه می آمد. فقط و فقط آرامش. موقعه ای که درد نبود تنها چیزی که بود آرامش بود.
عمو خریدهایش را ماهانه انجام می داد. یک روز صبح زود در حالی که چشمانش خواب آلود بود برای خرید از خانه بیرون زد. سرش پایین بود و در حال مرور برنامه امروزش. در حالی که سخت در اندیشه بود و داشت از عرض خیابان عبور می کرد خودرویی بی سرنشین از آن خیابان که شیب سختی هم داشت و به سرعت پایین می آمد او را زیر گرفت در حالی که مردی دوان دوان در پی خودرو بود. مرد با دیدن صحنه تصادف با دو دست بر سر خود کوبید و بر زمین نشست. عموی محمود مرد در حالی که موفق شد و توانست نیات خود را عملی کند.
چند روز از آن حادثه گذشت و محمود واثق زنده ماند. محمود واثق در حقیقت وجود نداشت. او چیزی جز فرار از رنج و در آغوش کشیدن آرامش نبود و دیگر توان انجام هیچ کاری را نداشت. او همه چیزش را از دست داده بود، اموالش، تحصیلاتش و تئوری های علمیش، آبرویش و حتی عشقش که آن همه بهش امید بسته بود و حاضر بود همه چیزش را فدای آن کند آثاری ازش در آن جسم تهی نماند. تا پایان عمر در گوشه تیمارستان ماند و به توصیه دکترها باید هر روز مقدار زیادی مسکن و آرام بخش مصرف می کرد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب محمدی عزیز درود
شما ماجراها را تعریف کرده‌اید و اصلا وارد داستان نشده‌اید. تعریف کردن یک داستان با خلق کردن داستان متفاوت است. داستان مجموعه‌ای از چیزهاست. یکی‌اش داستان قصه است و موضوع بعدی‌اش این است که شما قصه‌تان را چطور روایت کنید. شما قصه خوبی دارید اما وقتی وارد کار شده‌اید به جای این‌که داستان‌نویس باشید راوی یک ماجرا شده‌اید. این شروع داستان شماست: «دانشمندی که دانشجوی ترم آخر دکتری بود با این‌که هنوز دکترایش را نگرفته بود توانسته بود چند کشف مهم در رشته خود انجام دهد. او سخت عاشق و شیفته همکلاسی خود بود. دانشمند ما پولدار نبود ولی زندگیش را با همه کم و کاستی‌ها می‌گذراند. با این‌که هنوز دکتر نشده بود ولی در دنیا، اهل علم و تا حدودی مردم او را می‌شناختند.»
در اینجا انگار یک نفر می‌خواهد داستان زندگی شخص دیگری را تعریف کند. هیچ تکنیک داستانی در این‌جا دیده نمی‌شود. دوستانم در سایت نقد داستان مدام این نکته را گوشزد می‌کنند که ماجراها را تعریف نکنید، بلکه آن‌ها را نشان بدهید. همین حرف را هم من به شما می‌زنم. نخستین و مهم‌ترین ایرادی که به نوشته شما وارد است همین است که قصه‌ای را که دارید تعریف می‌کنید. فکر می‌کنم این‌جا پای اصول داستان‌نویسی به میان می‌آید که شما باید با آن آشنا بشوید. این‌که بدانید چطور باید قصه‌تان را روایت کنید. از کدام زاویه دید به آن نگاه کنید و زبان داستان را کشف کنید. این مساله هم از طریق کلاس‌های داستان و کارگاه‌ها امکان‌پذیر است و هم این‌که شما داستان‌های زیادی بخوانید تا نحوه روایت‌گری در داستان را پیدا کنید و بتوانید اتفاقات را به مخاطب‌تان نشان دهید. این جمله از ابتدای نوشته‌تان را ببینید: «توانسته بود با اخلاق نیکو و روحیه دانشجوییش و با آن بضاعت مالی کمش در اطرافیان صاحب محبوبیت و آبرو شود.»
شخصیت شما اخلاق نیکو و روحیه دانشجویی دارد و بضاعت مالی کمی دارد و صاحب محبوبیت و آبرو است. این همه اخلاق حسنه را یکجا تعریف کرده‌اید بدون این‌که ما این مساله را در او دیده باشیم. جمله بعدی را هم ببینید: «دانشمند ممتاز ما آقای محمود واثق عمویی داشت که سال‌ها بود که با خانواده او دشمن بود.»
بی‌تعارف بنویسم. شما داستان ننوشته‌اید بلکه اتفاقات را تعریف کرده‌اید. اگر عموی خانواده با این‌ها دشمن است باید این دشمنی را ببینیم نه این‌که بگویید او دشمن خانواده است. با این حال شما ماده اولیه خوبی برای داستان شدن دارید. یعنی کنش‌هایی که بین این شخصیت‌ها وجود دارد می‌تواند به داستان خوبی تبدیل شود فقط به شرط آن‌که روایت کردن داستان را بلد باشید و دست از تعریف کردن قصه‌تان بردارید. این‌که عمو با دشمنی دانشجوی ما وارد گرفتاری می‌کند و دردسرهای زیادی برای او ایجاد می‌کند و کاری می‌کند که از زندگی ساقط شود دراماتیک است. اما شما با نحوه روایت کردن‌تان این جذابیت‌های کار را از او گرفته‌اید و پوسته‌ای از داستان را تحویل داده‌اید. کاری که شما کرده‌اید دقیقا عین این است که کسی فیلمی ببیند و بعد بیاید برای دوستانش آن فیلم را تعریف کند و قضاوت‌های خودش را هم قاطی کار کند. صفت‌هایی مانند خلاق نیکو و باقی خصلت‌های دیگری که کار شما آمده به درد داستان نمی‌خورد. بلکه به درد قضاوت کردن می‌خورد.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.