در داستان، اینقدر رو بازی نکن



عنوان داستان : بعضی زنها
با امروز می شود چهار روز . چهار روز است که بساطم را جمع کرده ام و آمده ام خانه ی مادرم . در این چهار روز او نه زنگی زده است و نه اس ام اسی فرستاده است . حتی آن وقتی هم که وسایلم را جمع کرده بودم و توی حیاط ، گریه کنان چمدان را دنبال خودم می کشیدم او نگفت نرو . فقط پشت پنجره ایستاده بود و سیگار می کشید . به نظرم حتی یک لبخند مسخره هم روی لبهای کبودش نشسته بود ؛ به هیچ کجایش هم نبود که زنش با بچه ای که زیر بغل زده است این وقت شب آواره ی کوچه و خیابان شده است . یک جورهایی انگار خوشحال هم بود که توانسته است من را از میدان به درکند.
این چهار روز تا توانسته ام دروغ بافته ام . گفته ام که برای او یک ماموریت کاری پیش آمده و از آنجایی که از تنها ماندن من در خانه نگران است آژانس گرفته و من را اینجا فرستاده . موقع گفتن این حرفها خودم هم به این دروغهای شاخدارم کلی خندیده ام . اصلا هم نگفته ام وقتی از روی ناچاری سوار آن ماشین پژوی سفید رنگ شدم چقدر ترسیدم وقتی که مرد از توی آینه بهم لبخند زد . نگفتم که بچه ام گریه می کرد و شیر می خواست اما من جرات نکرده بودم دکمه های مانتویم را باز کنم و شیرش دهم و آخر سر هم که راننده از دست گریه هایش کلافه شده بود سر خیابان پیاده ام کرده بود و کلی فحش نثارم کره بود
مامان یکی دوبار پاپیچم شده است که چرا شوهرت زنگ نمی زند و من هر بار با لبخندی زورکی گفته ام جایی که آنها هستند دسترسی به تلفن ندارند . مامان هم دقیقا هر بار ابروهای تازه تتو کرده اش را بالا انداخته و گفته : « وا ! یعنی موبایلم همراه خودش نبرده؟!» و من شانه بالا انداخته ام و با بی خیالی گفته ام :« لابد آنتن نمی داده .»
بعد از این سوالها و جوابها به اتاق دختری هایم پناه می برم .روی ملافه ی صورتی رنگ تختم می نشینم و زانوهایم را در بغل می گیرم و به زندگیم فکر می کنم . به اوکه نمی دانم این شبها کجا صبح می کند . به چهار روزقبل ، وقتی که شب دیر وقت آمد و دهانش بوی گند می داد و و وقتی پاپی اش شدم که کجا بودی با وقاحت به چشمهایم زل زده بود و گفته بود :" پیش از تو بهترون ." به خودم فکر می کنم . به اینکه چرا زندگیم اینگونه شد . چرا فاصله ی ما ازهم روز به روز زیاد و زیادتر شد . چرا آن همه عشق و عاشقی جایش را به این فضای تنگ و تاریک تنهایی داد . به این فکر می کنم که میدان خالی کرده ام و زندگیم را دو دستی به از ما بهترانی که او گفته است تقدیم کرده ام .به بچه ام فکر می کنم . به معصومیت نابش . به آینده اش که قرار است با دستهای من وپدرش ساخته شود . دستهایی که خیلی زود از رمق افتاده اند . دستهایی که کثیف و آلوده شده اند . به همه ی اینها فکر میکنم و یک آن احساس می کنم یک لشکر آدم توی سرم رژه می روند و من کم مانده است زیر دست و پایشان له شوم .اگر دخترم گریه نکند یا اگر مادرم صدایم نزند من همین طور توی این افکار غرق میشوم و آخر سر دست خالی از این دریای پهناور بیرون می آیم .
امروز با مامان کمدش را تمیز می کردیم . فکر کردم باید یک جور سر خودم را گرم کنم و ذهنم را از این همه درگیری و بی سر وسامانی خلاص کنم . دخترم توی اتاقم خوابیده بود و من با خیال راحت کمد مامان را زیر و رو می کردم .
کمد مامان همیشه به هم ریخته است . از وقتی یادم می آید کمدش بیشتر حکم انباری خانه را برای همه داشت . هر کداممان ، من، بابا و حتی علی که حالا سرباز است ، هرچه دم دستمان می رسید توی کمد مامان می چپاندیم . خب تقصیری هم نداشتیم . کمد مامان دم دست ترین کمد خانه بود . گذاشته بودش جایی کنار هال و هروقت قرار بود مثلا خانه را مرتب کنیم و هرکس وسایل خودش را از اتاق پذیرایی و هال جمع کند از تنبلی تو کمد مامان می گذاشتیم و آن وقت بود که داد مامان بلند می شد که :" مگه کمد من انباریه که همه چیزو توش چپوندید . "
وقتی کمد مامان را مرتب می کردم طبقه ی بالای کمدش چشمم به آلبومهای قدیمی افتاد . از توی کمد درشان آوردم و خاک رویش را گرفتم و روی میز هال گذاشتم و خودم هم روی یکی از صندلیهای قدیمی چوبی نشستم و صفحات آلبوم را یکی یکی ورق زدم .
تماشای عکس ها همیشه یکی از سرگرمی های من بوده است . هرچند بعد از تماشایشان دلم کمی می گیرد و گاهی می خواهم به خاطر این گذر زمان که روی چهره ی تک تک این آدمها نشسته است گریه کنم .
من مشغول تماشای عکس ها بودم که مامان با یک سینی چای کنارم نشست و گفت :" خیلی وقته این آلبومارو نگا نکردم . دلم براشون تنگ شده بود . اینجا رو ببین!" و در حالی که آلبوم را به سمت خودش می کشید و یکی از عکس ها را از زیر زرورقش در می آورد لبخندی بر صورت گردش نشست و گفت : "من اینجا تازه ازدواج کرده بودم . رفته بودیم شیراز دیدن عمه ی بابات . عمه بتول که یادته ؟" سرم را تکان می دهم که : " آره ." مامان که غرق عکس شده است می گوید :" عمو و زن عموت هم بودند . بابات منو برد حافظیه . اونجا برام یه فال حافظ هم گرفت . یادم نیست چی اومد فقط یادمه بابات خیلی خوشش اومده بود . بعد هم به یکی از این عکاسا که اون جا بود گفت ازمون عکس بگیره . می بینی چه خنده ای می کنه ؟ به خاطر همون فاله ست . یادش بخیر این چادری هم که سرمه سر عقد مادربزرگت برام خریده بود . این جا خوب پیدا نیست . سرمه ای بود با گلای ریز قرمز .خدا همه شونو بیامرزه . خیلی خوش گذشت ."
مامان توی عکس لاغربود. نه مثل حالا که به انواع رژیم ها متوسل شده است تا بلکه یک کیلو کم کند . بابا اما هنوز مثل همان موقع هابود . چهارشانه و قد بلند . فقط کمی پشتش خم شده است . من بیشتر شبیه بابا هستم . قد بلند باشانه های پهن اما صورت گردم به مادرم رفته است که گونه هایش توی عکس با لبخند یک تازه عروس چال افتاده بود. انگار که هیچ غمی در دنیا ندارد.
مامان عکس را سر جایش گذاشت و آلبوم را ورق زد . با اینکه اواخر شهریور است و لباس نخی پوشیده بود مدام با باد بزن حصیری ای که دستش بود خودش را باد می زد . خودش می گوید از عوارض 50 سالگیست .تازگی ها موهایش را هم کوتاه کوتاه کرده است تا به هر نحوی شده از این همه گر گرفتگی نجات پیدا کند .
مامان همین طور که خودش را باد می زد و با دستمال کاغذی مچاله شده ای عرق روی پیشانیش را پاک می کرد یک عکس دیگر را در آورد و گفت : " اینجا هممون سیزده بدر رفته بودیم پارک شهر. ما و آقا جونت و مادر جون و عموت اینا . اینجا تو تازه چهار دست و پا راه می رفتی . کالسکه ات رو ببین اون گوشه . هرچی گفتم صبر کنید بچم بیدار بشه بعد عکس بگیرید به خرجشون نرفت . "
عکس را از مامان گرفتم و با دقت نگاهش کردم : آقا جون و مادر جون کنار هم نشسته بودند و رویه دوربین لبخند میزدند . آقا جون یک جلیقه ی مشکی روی پیراهن سفیدش پوشیده و مادر جون هم یک روسری نخی زیر گلویش سنجاق زده بود و چادر تیره ای سرش کرده بود . عمو به قول خودش ژیگول بوده . یه تی شرت آستین کوتاه یقه باز پوشیده بود و موهای سرش را روبه بالا شانه زده بود و پشت سر مادر جون و آقا جون نشسته و در حالی که دستهایش را روی شانه های آنها گذاشته بود رو به دوربین لبخند می زد . مامان و سهیلا خانم پیش هم نشسته بودند . کالسکه ی سرمه ای من کنار دست مامان بود . سهیلاخانم پشتش به دوربین بود و انگار لحظه ی آخر با صدای بابا رویش را برگردانده بود و با لبخندی که با عجله روی لبهای باریکش پهن شده بود به دوربین نگاه می کرد . صورتش سفید و کشیده بود . دسته ای از موهای مشکی اش از زیر چادرسفیدش که گلهای ریز قرمز داشت بیرون زده بود و روی پیشانیش ریخته بود . ابروهایش به نازکی نخ بود و وقتی عکس را نزدیکتر می آوردی بی تفاوتی غریبی را در نگاهش می دیدی . انگار یک غم بزرگ پشت این نگاه و لبخند ساختگی نشسته بود .
مامان گفت : " این روزها ی آخر زندگیشون بود . فکر کنم یکی دو ماه بعد از هم جداشدند ."
پرسیدم : " چند سال با هم زندگی کردند ؟ "
مامان گفت : "هفده سال "
ومن فکر کردم هفده سال زندگی و بعد کات . مگر می شود ؟ پس دلبستگیها کجا می رود؟ جوانی تباه شده چه می شود ؟پس چرا من اینقدر سرگردانم . من و او که فقط هفت سال است با هم ازدواج کرده ایم . لابد من هم می توانم راحت کات کنم . راحت تر از سهیلا خانم . بعد انگار یکی محکم توی گوشم زد و یادم آورد که من بچه دارم. بین ما یک گره ی محکم است که نمی گذارد این طناب پاره شود . دخترم که شش ماه است مهمانمان شده است و با دستهای کوچکش این گره را نگه داشته است تا مبادا ما را از هم جدا کند .
مامان گفت :" سهیلا ، جونش برای عموت در می رفت .خسرو جون از دهنش نمی ا فتاد از هر انگشتش صد تا هنر می بارید . از خیاطی گرفته تا آشپزی و شیرینی پزی . همه ی فامیل می دونستند که بهترین غذا رو باید خونه ی عموت خورد . شیرینی های عیدش رو دست می رفت . لباسای خودش و عموت و بعضی از دور و بری ها رو خودش می دوخت .
اونم چه لباسایی . آدم انگشت به دهن می موند . چای خونش خوردن داشت . هنوزم نمی دونم چه جوری این چای رو دم می کرد که اینقدر خوش رنگ و خوش طعم بود . از شکل و قیافه و تیپ هم که نگو . قد بلند و چهار شانه بود ..پاهای کشیده ای داشت . هر چی مد می شد سهیلا پیشتاز فامیل بود . یادمه برای اولین بار مدل گوگوشی رو روی موهای سهیلا دیدم . اینقدر هم بهش می اومد که نگو . اما بیچاره به قول خودش همه ی اینا رو داشت به جز بخت واقبال . بچه دار نمی شد . هر چی هم دوا و درمون کرد فایده نداشت . عموت هم عاشق بچه بود . سهیلا گفته بود یه بچه بیارن بزرگ کنن اما عموت راضی نمیشد . می گفت دلم می خواد بچم از خون خودم باشه . تا اینکه بیچاره راضی شد عموت یکی رو صیغه کنه و ازش که بچه دار شد طلاقش بده بره .»
با تعجب پرسیدم : "چطور راضی شد . ؟"
مامان تند تند خودش رو باد زد و گفت : " از بس عموتو دوست داشت . یکی از دوستای عموت هم یه دختر شمالی بهش معرفی کرد . عموتم یه شب رفت گیلان و دختره رو صیغه کرد و آورد ش تهران خونه ی ما . گفت : اگه اجازه می دید فخری طبقه ی بالا ی خونتون زندگی کنه . خب من و باباتم جوون بودیم . خریت کردیم و گفتیم باشه . قدمش روی چشم . . سهیلا هم راضی بود . می گفت پیش تو باشه بهتره . خیالم راحته که زنه رو عقد نمی کنه .قرار شد عموت پنج شب پیش سهیلا باشه و دوشبم پیش فخری . فخری هم خداییش دخترآرومی بود . سرش تو کار خودش بود .وضع مالی باباش خوب نبود . پنج تا دختر رو دستش مونده بود و از خداش بود یه پولی بگیره و دخترشو صیغه ی یه تهرونی بکنه .اما سهیلا چشم نداشت ببینتش . یعنی فکر کنم اصلا همدیگرو ندیدن
خلاصه که گذشت و یه ماه بعد فخری حامله شد . عموت از ذوقش شرینی خرید و بشکن زنون آورد خونه . سهیلا م در ظاهر خوشحال بود اما من می دونستم تو دلش چه خبره .خودش یه بار بهم گفت : هروقت خسرو میاد اینجا پیش فخری ، تا صبح می خوام جون بدم .
دلم براش می سوخت . منم جای اون بودم همین حسو داشتم . تا اینکه کم کم رفت و آمد عموت به خونه ی ما بیشتر شد وکمتر پیش سهیلا می رفت . یه بار بهش گفتم آقا خسرو هوای سهیلا رو باید بیشتر داشته باشی . یه وقت دلش نشکنه .اونم گفت : زن داداش هواشو دارم اما الان فخری بیشتر به من نیاز داره . منم که ساده اصلا نمی فهمیدم اوضاع از چه قراره . سهراب که به دنیا اومد سهیلا تو بیمارستان به عموت گفت : دیگه صیغه اش رو باید فسخ کنی . دلم می خواد بچه رو فردا بیاری خونه ی خودمون . بیچاره یه اتاق برای سهراب درست کرده بود دیدنی . چه تختی .چه کمدی . یه عالمه لباس و اسباب بازی خریده بود . وقتی سهیلا گفت باید فسخ کنی رنگ عموت قرمز شد سرشو انداخت پایین گفت نمی تونم . سهیلا گفت : ینی چی نمی تونم . قرارمون همین بود . عموتم گفت : آخه عقدش کردم . سهیلا همون جا وا رفت . من پریدم وسط گفتم کی ؟ چرا تا حالا چیزی نگفتی خسرو خان ؟ گفت : همون موقع که فهمیدم حامله ست . خب بالاخره مادر بچمه . نمی تونم ولش کنم بره .
سهیلا هیچی نگفت . فقط به من نگاه کرد . انگار می خواست بگه دست همتون توی یه کاسه ست . حتی نیومد سهراب رو ببینه . فرداش که عموت رفت خونه دید خونه خالی خالیه . سهیلا همه چیزو جمع کرده و برده بود . . چند روز بعدش هم برادرش رو با یه وکالت نامه فرستاد و غیابی طلاق گرفت و رفت که رفت . دیگه نه عموت دیدش نه هیچ کدوم از فامیل .
یه بار رفتم در خونه ی مادرش تا ازش حلالیت بطلبم . می خواستم بهش بگم که من حتی روحمم خبرنداشت که خسرو خان فخری رو عقد کرده . اما گفتند از اینجا رفتند .منم دیگه پرس و جو نکردم . عموت خیلی خوشش نمی اومد کسی اسم سهیلا روبیاره . یه حساسیت عجیبی رو این اسم پیدا کرده بود ."
مامان که غرق گذشته های دور شده بود ، بادبزنش را روی میز گذاشت ، استکان چای را برداشت و گفت : "هرکی یه سرنوشتی داره مادر . اما بعضیها بدبختی رو پیشونیشون نوشته شده و هیچ جور پاک نمی شه . خیلی دلم می خواد بدونم سهیلا الان کجاست؟ چی کار می کنه ؟ ازدواج کرده یا نه ؟ ..."بعد آهی کشید وگفت : " ای بابا ! این چای هم سرد شده . اینقدر حرف زدم که یادم رفت بخورمش .برم عوض کنم . تو هم می خوری ؟"
گفتم : " آره . دستت درد نکنه ."
عکس را سر جایش گذاشتم و آلبوم را بستم . داشتم به عمو و سهیلا خانم فکر میکردم که صدای گریه دخترم از توی اتاق بلند شد . رفتم بالای سرش . بغلش کردم و در حالی که دکمه های لباسم را باز می کردم قربان صدقه اش می رفتم .
روی تخت نشستم تا شیرش بدهم . همین طور که موهای خیس از عرقش را نوازش می کردم و از صدای قلپ قلپ شیر خوردنش دلم ضعف می رفت چشمم به تصویر خودم در آینه ی روبرو افتاد .درست شده بودم شبیه عکس زنی که با خوشحالی کودکش را در بغل گرفته است و شیر می دهد و از مادر شدنش غرق لذت و شادمانی است . اما وقتی عکس را نزدیک تر می آوردی و خوب به چشمهایش خیره می شدی چیز غریبی را در نگاهش احساس می کردی . انگار یک کوه غم، پشت این نگاه مادرانه خوابیده بود . نگاهی که بین ماندن ورفتن مردد بود .نگاهی که عجیب شبیه نگاه سهیلا خانم توی عکس پارک شهر بود که بی تفاوتی و دلشکستگی در آن موج می زد .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم یا آقای ح صالحان سلام

«بعضی زنها» داستان خوبی است. داستان خوب آغاز شده و در کشف و انعکاس تعدادی از حس های ناب زنانه موفق عمل کرده ای اما بعضی توضیحات سطح کار را پایین آورده است به عنوان مثال وقتی راوی خانه را ترک می کند، نشان دادن همسری که به جای هر کار دیگری، پشت ینجره به تماشا ایستاده و سیگار می کشد کافی است بنابراین لازم نیست نویسنده شرح بدهد که «...به هیچ کجایش هم نبود که زنش با بچه ای که زیر بغل زده است این وقت شب آواره ی کوچه و خیابان شده است . یک جورهایی انگار خوشحال هم بود که توانسته است من را از میدان به درکند....» اینچنین توضیح واضحات و اصرار بر تحریک احساسات خواننده، شفافیت اثر را مخدوش می کند؛ یا آوردن صحنه هایی که نبودنشان هم خللی در داستان ایجاد نمی کند مثل صحنه ی سوار شدن راوی در پژو «... اصلا هم نگفته ام وقتی از روی ناچاری سوار آن ماشین پژوی سفید رنگ شدم چقدر ترسیدم وقتی که مرد از توی آینه بهم لبخند زد . نگفتم که بچه ام گریه می کرد و شیر می خواست اما من جرات نکرده بودم دکمه های مانتویم را باز کنم و شیرش دهم...» خوب در چنین مواردی خواننده می تواند بپرسد کدام ناچاری؟! چرا راوی ناچار شده سوار پژوی مورد اشاره شود؟! صرف توضیح نویسنده ای که شما باشی، خواننده را متقاعد نمی کند؛ خواننده می خواهد این ناچاری را ببیند که نمی بیند. لطفا به نثر نوشته، درست و یکدست بودن زمان دستوری افعال، هم وسواس و هم توجه بیشتری داشته باش. یکی دیگر از مواردی که به این داستان آسیب زده، پایان بندی آن است. توضیح تشابه میان راوی و سهیلا، بدترین و در عین حال دم دستی ترین بلایی بود که می توانستی بر سر پایان بندی این کار بیاوری. در داستان نباید تا این اندازه رو بازی کرد. اگر این داستان با خیره شدن راوی در آینه و تماشای خودش در حالیکه به نوزاد شیر می دهد به پایان می رسید، تاثیرش بر مخاطب به مراتب بیشتر ، عمیق تر و ماندگارتر می شد. اینها از جمله مواردی هستند که اگر روی آنها کار کنی داستانهایی شسته رفته خواهی نوشت.

سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
ح صالحان » شنبه 27 آبان 1396
سلام.ممنون از انتقادهای سازنده تون و وقتی که گذاشتید.فقط اگر داستانها کمی زودتر نقد می شد و ما رو از چشم انتظاری در می آورد خیلی خوب می شد.
احسان رضایی » شنبه 27 آبان 1396
سلام، تعداد داستان‌های ارسالی زیاد است، ما به تناسب تاریخ ارسال، آثار را تحویل منتقدهای سایت می‌دهیم تا این بزرگواران سر فرصت کار شما را بخوانند و نقد کنند

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.