کلاژ هنر بزرگی است




عنوان داستان : قتل سریالی
نویسنده داستان : نوید بادامی

33 نفر را کشتم؛سرهاشان را در بازار زاغه نشین ها آب کردم و با پولش یک پیانوِ سیاهِ «گرند رویال» خریدم. روی صندلی که نشستم؛ درب چوبی پیانو را گشودم و از دو میانی؛ کلاویه ها را تک تک از پایین به بالا فشردم، در یک گام،زنجیره ای یک دست از نت ها در اتاق می‌پیچید؛ اما یک چیزی کم می‌نمود، نتی گم شده،شاید هم یک نغمه که باید با آن خوانده می‌شد؛ ضرب را از نو گرفتم: یک، دو و سه!
نقد این داستان از : احسان عباسلو
فاصله زیادی میان گشایش و بدنه و پایان داستان شما مشاهده می‌شود. این نکته برای متنی به این کوتاهی عجیب به نظر می‌رسد.
در عنوان از قتل حرف می زنید که مفرد است و منظور یک قتل را می‌رساند، بعد صحبت از کشتن ۳۳ نفر می‌شود. با این کنش انتظاری در مخاطب ایجاد می‌کنید اما در ادامه داستان تابع یک منطق فانتزی جلو می‌روید و آن هم با ضرباهنگی بسیار سریع که سرهای ۳۳ نفر را در بازار زاغه‌نشین‌ها آب کرده‌اید و با پول آن یک پیانو خریده‌اید. چنین منطقی را جهان داستانی می‌پذیرد اما معمولاً خواننده می‌داند که در پس چنین روایاتی که بسیار غیرمنطقی می‌نماید یک مفهوم زیرین قرار دارد و داستان مبتنی بر پیام کلی است تا چنین تصاویری. در اصل باید گفت این دست داستان‌ها در کلیت تصویری خود معنا می‌یابند تا در تک‌کنش‌ها. اما فراموش نکنید که میان این تک‌کنش‌ها نوعی منطق درونی وجود دارد که همگی با هم معنایی را تداعی کرده یا مورد حمایت قرار می دهند.
گاه یک تک‌احساس کل آن چیزی است که متن انتقال می‌دهد و گاه صرفاً یک ایده‌ی ساده. نباید در تک تک جملات به دنبال معنا بود. این دست متون، معنا را در کل اثر حمل می‌کنند. به همین دلیل است که اگر به صورت منفرد به متن نگاه کنیم و جمله به جمله بخواهیم آن را مورد نقد قرار دهیم به نظر خیلی پرت می‌آید. هنر نویسندگان چنین داستان‌هایی در این باید باشد که تصویر کلی و مفهوم کلی را جوری در متن قرار دهند که خواننده بتواند آن را دریافت کند.
این کار در متن مینیمال بسیار سخت‌تر می شود چرا که شما حداقل نشانه‌ها را در اختیار دارید تا به مخاطب عرضه کنید. از سویی هم قواعد بازی مینیمال را ناگزیرید که مورد نظر قرار دهید؛ قواعدی نظیر سادگی کلمات و ایجاز و امثال اینها را.
متن شما در دو بخش گشایش و بدنه مشکل دارد؛ گشایش خیلی دور از ذهن و بدنه دچار سخت‌خوانی است، آن هم به واسطه اصطلاحاتی که در حوزه موسیقی دیده می‌شوند. همین روند اثر را از زمین بازی مینیمالیستی خارج کرده چرا که قواعد را دارد نادیده می‌گیرد. توجه داشته باشید که کوتاهی صرفاً شرط داستان مینیمال نیست. "درب چوبی پیانو را گشودم و از دو میانی؛ کلاویه‌ها را تک تک از پایین به بالا فشردم، در یک گام، زنجیره‌ای یک‌دست از نت‌ها در اتاق می‌پیچید" قبول کنید که فهم این تکه راحت نیست به‌خصوص برای کسی که از پیانو و موسیقی چیزی نمی‌داند.
کنش انتهایی هم که به جایی بسته نیست، یعنی هیچ ارتباطی میان بخش پایانی و بخش‌های گشایش و بدنه حس نمی‌شود.
از سویی متن فاقد هیجان لازم است و حادثه مهم آن که شاید کشتن ۳۳ نفر بوده به‌قدری ساده روایت می‌شود که هیچ تأثیر هیجانی ندارد.
در مجموع مشخص نیست این متن چه هدفی را دنبال می‌کند و پایان‌بندی هم مخاطب و به‌خصوص مخاطب عام را به جایی نمی‌رساند.
هیچ تمرکزی در اثر دیده نمی‌شود در حالی که داستان هر چه کوچک‌تر و کوتاه‌تر می‌شود باید به تمرکز بیشتری هم برسد. متن مدام در حرکت است و خواننده نمی‌داند ذهن خود را روی چه مسأله ای باید قرار دهد. آیا کشتن ۳۳ نفر؟ یا آب کردن سرها؟ بازار زاغه نشین‌ها یا پیانو؟ نت‌ها و موسیقی و یا کلاویه‌ها؟ نت گمشده یا نغمه‌ای که باید خوانده می‌شده؟ روی این‌ها اصلاً یا روی خود راوی؟
کلاژ کردن خود هنر می‌خواهد. در کلاژ شاید همه چیز متفاوت و متضاد حتی به نظر بیایند، اما در کنار هم و در شکل کلی تصویر و مفهوم واحدی را می‌رسانند. شما در کلاژ کردن این تصاویر موفق نبوده‌اید. پراکندگی حسی و معنایی بسیار زیاد است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.