انتظاراتی را که ایجاد می‌کنید، برآورده کنید




عنوان داستان : سخف
نویسنده داستان : مهدی مشکاتی گیوی

آفتاب از لابه‌لای ته‌مانده‌ی ابرها سایه‌ی نشسته‌ی مادرم را کف اتاق دراز کرده بود. باران که بند می‌آمد مادرم ماتم می‌گرفت. باید نُه‌ کاسه‌ و بشقابِ از دست افتاده را درست در جای خودشان، روی فرش می‌چید. پدرم در نقطه‌ی امن خود می‌نشست و قدم‌هایمان را دید می‌زد تا به ظرف‌ها نخوریم. انگار خانه مین‌گذاری شده.
بارن بند آمده بود و حالا خانه بود که می‌بارید. پدرم نگاهی به هوای صاف بیرون انداخت و سیگارش را روشن کرد و گفت«آوار بشی خونه. خونه که نشدی، لااقل بیرون باش». با علامت مادرم رفتم سمت آشپزخانه.ظرف‌ها را یکی یکی توی هم می‌گذاشتم که پدرم داد زد «دَهِش کن مرتضی، سیگارم خاموش شد». معلوم بود که اینبار سقف از جای تازه‌ای سوراخ شده. صدای گریه‌ی برادر کوچکم که تازه خوابش برده بود آمد. پدرم داد زد «یازدهش کن لامصبو». مادرم با ناراحتی برادرم را بغل کرد و رو به پدرم گفت: «چیه هی دهش کن یازدهش کن؟ سقفمون آبکش شده مرد»
پدرم دوباره سیگاری روشن کرد و گفت:
- به حاج ولی گفتم
- خب؟
- گفت هروقت پول داشتی بیا قیر ببر
- خب بهش می‌گفتی عوض اینکه برا هیئت قول فرش بدی و واسه روح پدرت صلوات جمع کنی،دو حلب قیر بده فصل کار که شد پولشو میدیم.
پدرم تا این را شنید، از جایش بلند شد و یک نگاه به فرش انداخت و رو به من گفت« مرتضی لولش کن، لولش کن بنداز پشتم». فرش را لوله کردیم و پدرم بی‌توجه به پرسشهای مادرم فرش را روی کولش انداخت و رفت سمت حیاط. مادرم این‌بار با صدای بلندتر داد زد« با توام، کجا می‌بری فرشو؟»
-پیش حاج ولی...

98/01/04
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یک برش و یک تصویر که البته حرف زیادی برای گفتن دارد. اگر قرار باشد برای داستان‌هایی که اصطلاح "برش از زندگی" را یدک می‌کشند مثالی ذکر کنیم این یک نمونه موفق است. ما برش خیلی کوتاهی از زندگی راوی و خانواده‌اش را داریم، اما در این برش کوتاه هم اطلاعات زیادی به دست‌مان می‌آید و هم پیام و محتوای لازم را می‌گیریم.
یک بار با هم داستان را مرور کنیم: ابتدا نام داستان که البته نه خوب است و نه بد. خوب نیست چرا که هیچ کجا در متنِ داستان دیگر تکرار نشده و جالب این که در بقیه موارد درست هم تلفظ شده در حالی که این نوع تلفظ ما را در انتظار مواجه شدن با شخصیتی نگاه می‌دارد که الفاظ را به‌طور کوچه خیابانی تلفظ می‌کنند و معمولاً سواد درست و حسابی هم ندارد و به احتمال فراوان با الفاظ دیگری از این دست در ادامه مواجه خواهیم شد. اما تمام این انتظار ما زمان روبرو شدن با کلمه درست "سقف" درمتن از بین می‌رود و سئوال بی جوابی برای ما باقی می‌ماند که پس چرا "سخف"؟
این عنوان خوب هم هست چون کلمه زیبایی برای داستان بوده و ای کاش در ادامه هم بهتر استفاده می‌شد. اگر انتظاری را در خواننده ایجاد می‌کنید حتماً آن را در ادامه پاسخ دهید.
گشایش داستان اما، خیلی تصویری و زیباست. به محض خواندن، چشم‌گیر شد. تضادها و تناقضاتی که در آن وجود دارد تصویر را هم زیبا و هم معنادار کرده: "آفتاب از لابه‌لای ته‌مانده‌ی ابرها سایه‌ی نشسته‌ی مادرم را کف اتاق دراز کرده بود."
آفتابی که نشانه‌ای مثبت است با ته‌مانده همراه شده و سپس به سایه رسیده و خود این سایه‌ی نشسته هم در ادامه دراز شده است. این بازی که فرم و تصویر پیدا کرده‌اند خیلی جلب توجه می‌کند، بماند که خوانش جمله هم خوب است و زبان هم زبانی داستانی.
زبان شما در برخی جاها قوت خود را به خوبی نشان داده و این را نقطه قوتی برای خود بدانید چرا که شرط اول یک داستان خوب، داشتن زبان خوب است. این قوت در زمانی که پدر را نشان می‌دهید دوباره خودنمایی می‌کند: "پدرم در نقطه‌ی امن خود می‌نشست و قدم‌هایمان را دید می‌زد".
سپس زبان با طعنه و طنز هم همراه شده که البته کمی تناسب و سنخیت آن با تصویر همخوانی ندارد و کاش استعاره بهتری را به کار می‌گرفتید: "انگار خانه مین‌گذاری شده". حالا که ذهن در حال و هوای خانه جریان دارد استعاره جنگی خیلی جالب نیست، به‌خصوص آن که در ادامه هم چنین استعاره‌ای حمایت نشده است.
حفظ تناسب زبانی و تصویری می تواند خواننده را در همان مسیر مورد نظر شما پیش ببرد پس خط عوض نکنید.
همراهی هر مشکلی که پیش می‌آید نظیر خاموش شدن سیگار و گریه کردن بچه با چکه کردن سقف، همراهی جالبی است به‌خصوص که این مسأله با زبان خاص پدر همراه شده و "دهش کن" و "یازدهش کن" را می‌شنویم.
به سمت پایان کار که می‌رویم با فراز وفرود روبرو می‌شویم. جایی که مادر از حاج ولی شکایت می‌کند متن‌تان را شعاری کرده. ضرورتی به این گونه بیان مستقیم نیست. شاید نام این شخصیت که "حاج ولی" است خود پیام شما را برساند پس نیازی به قضاوت مستقیم نیست. در داستان از قضاوت مستقیم فرار کنید. بگذارید داستان نشان دهد تا خواننده قضاوت کند. شما در رساندن پیام متن دخالت کرده‌اید و همین از ارزش داستان کم می‌کند.
فراز دوباره داستان در کنش انتهایی پدر است که فرش را برمی‌دارد تا برود و مشکل را حل کند.
شاید آن جمله مادر در خصوص فرش هیئت ضرورت داشته تا کنش انتهایی پدر در مورد فرش خانه معنای بیشتری بگیرد، ولی به هر حال همان مشکلی را که اشاره کردم ایجاد نموده و شما باید راه دیگری پیدا کنید.
چیز دیگری که در مورد سبک روایت شما دوست داشتم بیان بی‌طرفانه وضعیت خانه و شخصیت پدر و مادر بود. به هیچ وجه احساس نمی‌شود که داریم داستان را از زبان یک راوی که عضو این خانه است می‌شنویم. این حس القا می‌شود که گویی دوربینی دارد همه چیز را بی قصد و نیتی نشان می‌دهد.
نقاط قوت خود که برای داستان بسیار هم مهم هستند را حفظ کنید. به امید داستان‌های بیشتر شما.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۳
مهدی مشکاتی گیوی » 10 روز پیش
آقای عباسلو با سلام و تشکر بخاطر حوصله‌ای که صرف خواندن داستان کردین. بصورت اتفاقی کلمه "سخف" که معنای دیگرش "تنگدستی" هم هست به گوشم خورد. من این کلمه رو نشنیده بودم. حق با شماست، این واژه روی داستان سنگینی میکنه.
محسن برزوک شهرضا » 10 روز پیش
آقای مشکاتی گیوی از خواندن داستانتان لذت بردم. موفق باشید.
مهدی مشکاتی گیوی » 10 روز پیش
سرزنده باشید دوست عزیز...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.