بازنگری در شخصیت اصلی




عنوان داستان : آتش در بلوطستان
نویسنده داستان : حسین توکلی بنیزی

در چند کیلومتری اداره محیط بانی خرم آباد ، جنگل بلوط در حال سوختن بود و باد گرم تابستان ، ناجوانمردانه به پیشرفت آن کمک می کرد.دو مامور محلی محیط زیست ، با لباس های فرمِ خاکی که بوی دود می داد، مستاصل وعصبانی بالای سر پسرنوجوان ایستادند .
اتاق اداری کوچک با دیوار رنگ پریده ، کمد و میز فلزی ارزان به زور هرسه نفر را در خود جا داده بود.
- پسر از سر بی حوصلگی گفت : من می خوام با وکیلم صحبت کنم.
- محیط بانی که چاق بود و لباسش را به زورکمربند داخل شلوار جاداده بود گفت : مگه تو وکیل داری؟
- نه . اصلا میخوام حقوق خودم رو بدونم.
نگهبان لاغر که تا الان آرام بود گفت : «ببند دهنتو . مگه اینجا سوییسه ؟ یه جنگل بلوط رو آتیش زدی .هیچ حق و حقوقی هم نداری.چرا درست جواب نمی دی؟ آتیش از کجا شروع شد؟»
پسر چشمانش را تنگ کرد و با نگاه به نقطه ای فرضی در روبرو به شروع این ماجرا فکر کرد و گفت : «از کجا شروع شد؟ از یه پوست شکلات، باورتون میشه؟ می خواین از اول بگم ؟»
محیط بان لاغر یک نفس عمیق کشید که با سرفه نیمه کاره ماند و گفت : «آره باورم می شه.از تو همه چی بر میاد»
پسر گفت :همه چیز از یک روز سخت وعالی در کوه شروع شد ، با پدرم و گروه کوه نوردی شون به توچال رفتیم.اولین تجربه کوهنوردی واقعی ام بود و تک تک اعضای گروه می خواستند نشان دهند خیلی حرفه ای و مثل یک معلم واقعی ، متواضع هستند.کم کم داشت نقش بازی کردنشان باورم میشد که اون اشتباه مرگبارم را مرتکب شدم.
خسته ، له و پُرِعرق بودم .اصلا دلم نمی خواست جلوی پیرترین تیم ورزشی تاریخ جهان کم بیارم و فقط جون میکندم خودم رو عادی جلوه بدم.
کاش دستم می شکست و تو جیب کاپشن نمی رفت.
بخاطر سرما دستم رفت تو جیبم و اتفاقی خورد به یه شکلات سفت که نمی دونم از کی اونجا مونده بود.
طوری که از گروه عقب نیوفتم ،حین حرکت ، زرورق شکلات رو که مقاومت جانانه ای هم می کرد باز کردم و سعی کردم شکلات رو با گرمای دهان و بازی زبانم آب کنم.
بعدا هیچ کس حرفم را باور نکرد ، بخدا قسم ناخودآگاه بود، اصلا شبیه یک انتخاب بین دوگزینه نبود.کاغذ شکلات از دستم رها شد و نسیم ملایم و مرموز که منتظر این لحظه بود کاغذ را گرفت و از نظر همه افراد گروه گذراند.
گروه ایستاد.ترمز اضطراری قطارشان را کشیده بودم و حالا وقت جریمه بود.
از نقطه شکلات گیت تا دم ماشین کسل کننده ترین اطلاعات ، راجع به زمان تجزیه همه چیز از پلاستیک و شیشه تا مدفوع مورچه رو شنیدم.
حتی پدرم هم با آنها همراه شده بود. اگر پای کوه منو معرفی نکرده بود شاید آشنایی مان را هم تکذیب می کرد.
گفتم :هی ، خونسرد باشید یه کاغذ شکلات بود و خودم هم از روی زمین برش داشتم.اما از دید آنها قتل کرده بودم و عذرخواهی مرده را زنده نمی کرد.
محیط بان چاق همینطور که از پنجره سمت جنگل رفت و آمد پرشتاب خودروهای امدادی را دید می زد گفت :توچال چه ربطی به جنگل بلوط داره؟
- همه چی به همه چی ، غیرمستقیم ربط داره.خودت گفتی از اول بگو.می تونم یه سیگار بکشم؟
- خیلی پررویی بچه.تواون دبیرستان چی یاد شما میدن؟
پسر از فکر تعریف ماجرا برای دوستانش هیجان زده شد و ادامه داد :سری بعد هم توچال رفتیم ، این بار از ولنجک رفتیم ایستگاه هفت و بعدشم قله
وقتی بین ایستگاه پنج و هفت برای استراحت وایسادیم،پدرم مثل بقیه ، از کوله میوه درآورد و شروع کرد به پوست کندن و خردکردن سیب و خیار .عجیب نیست میوه هایی که تو خونه اصلا رغبتی به خوردنشون نداریم، تو کوه این قدر خوشمزه ان؟
- عجیب شماهایید که این همه راه از تهران میایید اینجا کوهنوردی و آخرشم جنگل رو آتیش می زنید.
پسر ادامه داد : میوه خوردن که تموم شد پوست میوه ها که زمخت و بی سلیقه گرفته شده بود رو برداشتم .بلند شدم و جوری که همه ببیند ریختم زمین.
بلند گفتم: بابا ! می دونی پوست میوه بین 2 تا 5 هفته روی خاک تجزیه میشه و برای خاک و اکوسیستم هم خیلی مفیده؟
بابام ، حرکت من رو به کیف کمری اش هم نگرفت و بند کوله اش رو سفت کرد.
ساریخانی که سری پیش برای من فقط یکی از پیرمردا بود و حالا می دونستم پرتجربه ترین فرد و رهبر معنوی گروهه ، تنها رو یه صخره چایی میخورد و گفت :« اینجا یه مسیر پررفت و آمده وآدم های زیادی پنج شنبه و جمعه میان اینجا تا از کوه و طبیعت لذت ببرن .شما حق نداری زیبایی بصری این محیط رو بهم بزنی.الانم میتونی پوست میوه ها رو زحمت بکشی چندمتر اونورتر از مسیر اصلی ببری تا هم بقول خودت اکوسیستم خراب نشه هم بقیه 3000 متر نیان بالا برای دیدن زباله های شما.»
غرورم میگفت خم نشو ، راهتو بکش برو ولی پیرمرد با اون قد بلند و سبیل بی نقص جذبه ای داشت که مجبورم کرد غرورم رو سایلنت کنم.
دفعه بعد رفتیم دنا ، قله بیژن.راستی می دونید ما کوهی به نام دنا نداریم؟ دنا یه منطقه است که چند تا کوه بلند ...
محیط بان لاغر حرف پسر رو قطع کرد وگفت ما بهتر از تومی دونیم و روبه همکارش گفت : پدرش حق داشت ولش کرد رفت تهران.
پسر گفت :یه روز کامل راه رفتیم تا رسیدیم پای قله ،روز دوم قله رو زدیم و برگشتیم .روز سوم موقع نهار کنسرو خوردیم.من تن ماهی خوردم که اصلا بهم نچسبید و زهر مارم شد .چون لیمو نداشتم.من تن ماهی رو فقط با لیموی تازه و فلفل میخورم و تیکه های سیاهش رو هم لب نمی زنم.ته تن ماهی رو از قصد گذاشتم رو تخته سنگی بزرگ و تخت.وسایلمون رو که جمع کردیم برای حرکت ، ساری گفت:« پسرجان ظرف تن ماهی ات رو جا گذاشتی».
گفتم:« i am sorry ظرف تنی که من خریدم ویژه هست و بعد تنها 50 سال تجزیه میشه و به طبیعت برمی گرده ضمنا بجز ما کسی حالا حالاها نمیاد اینجا تا از زیبایی بصری استفاده کنه.»
پیرمرد فکر اینجاش رو نکرده بود.سعی می کرد خونسرد باشه و گفت پسرم...
می خواستم بگم «من خیلی خوشحالم که پسر تو نیستم . اشکال هم نداره .زود قضاوت کردی .الانم با یه معذرت خواهی می تونی دلم رو بدست بیاری»
گفت :«پسرم یه گرگ گرسنه ممکنه به هوای بوی تن بیاد و صورتش رو بزنه به ظرف و لبه ی تیزش باعث زخمی شدن پوزه اش بشه،گرگا آنتی بیوتیک ندارن و عفونت همون زخم می تونه باعث مرگش بشه.»
کم کم داشت از ساری خوشم میومد عجب فانتزی ! ، آنتی بیوتیک گرگها . داشتم به یه روباه اغواگر تو لباس پرستاری فکر می کردم که دیدم فضا جدیه و ساری هت تریک کرده.
محیط بان ها به هم نگاه کردند و با حرکت صورت بهم گفتند این دیوونه چی میگه؟
- میگی چرا جنگل رو آتیش زدی یا نه بچه تهران؟
- باشه خیلی خب ، دیروز اومدیم خرم آباد برای صعود کوه هشتاد پهلو.
- شازده بالاخره رسیدن اینجا
- با یه گروه از همشهری هاتون هم مسیر شدیم و رفتیم سمت قله ، 100 متری قله نزدیک یه شکاف گفتند بایستید.گفتم چرا؟
گفتند چند نفر هنوز نرسیدن ، ما باهم اومدیم کوه و قله رو هم با هم میزنیم.
لوس بازی این کوه نوردها تمومی نداره.ده دقیقه وایسادیم تا بیایند.
وسط تابستون هوا یهو سرد شد و باد قطره های کم تعداد بارون رو میکوبید توصورتمون. لباس هامون برای این هوا کم بود.
چند تا بوته ی خشک شده دیدم و یه ایده بکر به ذهنم رسید.گفتم اگر کبریت داشتیم میتونستیم یه آتیش مشتی درست کنیم و حسابی گرم بشیم.
عجیب بود تو کوله های بزرگشون کبریت نداشتند و من مثل یه بازیگر حرفه ای گفتم : اِ صبرکنید،عجب شانسی دارید، انگار یه فندک ته کوله ام دارم.
بابام گفت :«یادت باشه بعدا توضیح خوبی برای این فندک بدی.»
گفتم : «بابا الان باید رو این تمرکز کنیم که یخ نزنیم و خوابمون نبره .»
آتیش سریع گر گرفت و باد سرما و گرما را به طرز مطلوبی با هم قاطی می کرد.شبح یه نفر رو دیدیم که از جامانده ها با سرعت عجیبی بالا می آمد.
پیرمرد خودش بود .باید می دیدید با این سن چه سرعتی داشت .رسید به ما گفتم «ماشالله ساری ، بیا بیا دم آتیش گرم شو یکم»
لابلای نفس نفس زدن گفت: «چه غلطی داری می کنی؟چرا اینجا آتیش روشن کردی؟»
گفتم :«اولا سردم بود ثانیا بوته خشکِ خشک بود بخدا.»
به بقیه نگاه کردم تا تاییدم کنند ، دیدم خودم نزدیکترین آدم به آتشم و بقیه ریز کشیدن عقب.
ساری گفت: «من به خشک و ترش کار ندارم اینجا رو نگاه کن.»
رفت به کنار آتیش یه بوته بزرگ که هنوز آتش نگرفته بود و دود سفید ازکنارش بلند شده بود رو با کفش های بزرگ و محکمش کنار زد.
گفت ببین. گفتم چی رو ببینم؟
یقه ام رو گرفت و کشید پایین.
مورچه ها و چند تا حشره دیگه و یه کفش دوزک مامانی داشتند فرار می کردند.گفتم:« آها ، اینا اسباب کشی شون تصادفا افتاده به چارشنبه سوری ،زیاد نگران نباش.بعدشم ما چارتا آدم داشتیم یخ می زدیم از سرما ، شما نگران سوسک و عنکبوتی؟»
جو بدی علیه من بود و بقیه هم از راه نرسیده عضو جبهه دشمن می شدند. فکر کنم همون بوته ای که ساری زد کنار ، آتیش گرفت و با اولین باد از وسط تنگه افتاد پایین ، جایی که ما نمی دیدیم وبعدا از شما شنیدم مرتفع ترین جنگل بلوط کشور بوده .
راستی حالش بهتره؟ چون می دونست خودش مقصره این جور رفت تو دل آتیش برای کمک.می خواست وجدانش راحت بشه. شما هنوزم ازاین هلکوپترهای آبپاش ندارید؟؟؟
نقد این داستان از : الهام فلاح
داستان شما شیرین و خوشخوان بود. داستانی دیالوگ‌محور که در طی صحبتها و مکالمات بین دو محیط‌بان و یک جوان مظنون به ایجاد حریق در جنگل پیش می‌رود. چیزی که در این سبک داستان‌ها خیلی مهم است، درست و طبیعی بودن دیالوگهاست. باید موازنه بین طرفهای گفتگو ساخته شود تا این مکالمه باورپذیر و در عین حال پیش‌برنده داستان باشد. اما اینجا که دو محیط‌بان جز چند کلمه محدود که لابلای صحبتهای پسر جوان می‌پرانند چیزی برای گفتن ندارند، گویی جای مقصر و مأمور باهم عوض شده. در حالی که همیشه وقتی کسی در گیر و بند دیگری است نباید این‌قدر پررو و متوقع باشد و گنده‌گویی قاطی لحنش باشد. البته اگر این نحو از صحبت کردن ریشه روانی و شخصیتی داشته باشد، آن هم باید در داستان پرداخته شود. نمی‌شود باور کرد پسری که این‌قدر دوست دارد ساز مخالف بزند و نقش آدم بده (بدمن) گروه را بازی کند و از اصطلاحات و لغات ورد زبان آدمهای بیکاره و لق استفاده می‌کند، از قضا این‌قدر پیگیر کوهنوردی باشد و همه جا دنبال گروه پیر و سن و سال‌داری که پدرش در ان عضو است راه بیفتد. باید انگیزه پسر در این همراهی‌های مکرر یافته شود که یا اجبار پدر است و یا تأکید خودش که مثلاً کسی مثل ساریخانی را تحمل می‌کند و بحث کردن با او را به جان می‌خرد و دفعه بعد باز هم همراهشان می‌شود، در حالی که حتی اگر دغدغه ورزش و کوهنوردی بود می‌توانست با گروه هم‌سالان خود همراه شود. شخصیت اصلی ساخت درستی ندارد و برای همین آن‌قدری باورپذیر نیست که بتوان با او همراه شد و البته که در شیطنت‌هایش نمی‌شود دلیل و علت درستی یافت. از سوی دیگر ریختن آشغال و روشن کردن آتش، هر دو از آسیب‌های انسانی به محیط زیست و طبیعت هستند اما دو سوء رفتار متفاوتند. اینکه آتش را به جلد شکلات مرتبط کنید معنایی ندارد. تنها نخ اتصال آنها ساریخانی و موضع‌گیری اوست که باید و باید دلیلی برای انگشت گذاشتن راوی بر روی نقطه ضعف و پاشنه آشیل ساریخانی بیابید. این‌جور که پیداست پسرک نه دیوانه است و نه مجنون. پس لطفاً در ساخت شخصیت تعمق بیشتری بورزید و ما را قانع کنید. باید در بین جملات و روایات بالابلند مظنون به محیط‌بان‌ها صدایی جز این چند پارازیتی که رها می‌کنند بیاورید. باید دیالوگشان جز تکه‌ پراندن باشد و معنا ببخشد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.