استفاده به جا از جغرافیا در داستان



عنوان داستان : ماموریت
از آمبولانس دوژ آمریکایی پیاده شد. سرما استخوان می ترکاند. برف تنوره‌کشان به سرو صورت گروهبان حمله کرد. در یک لحظه تمام گرمای داخل ماشین از تنش فرارکرد، ولرزخفیفی تیره پشتش را لرزاند. داخل درمانگاه شد. دکتر شیفت عصر بی صبرانه منتظرش بود. مریض‌ها در صف انتظار، خمار نشسته بودند. گروهبان را در ورودی دید به سمتش رفت و گفت: «سلام سرگروهبان خودمون.»
گروهبان پا چسباند وسلام نظامی داد. انعکاس صدای پایش در درمانگاه پیچید، از جلوی مریض ها گذشت و به دکتر رسید. چرت مریض‌ها پاره شد و متعجب به آن دو خیره شدند. دکتر گفت: «راحت باش سرگروهبان یه ماموریت مهم دارم.زائویی داریم، قادر به زایمان نیست وباید سزارین شود.جان مادر وبچه در خطره، باید سریعا به کرمانشاه منتقل بشن».
گروهبان دستی به سبیل های چخماقی و سیاهش کشید، نگاهی به ساعتش انداخت وگفت: «آخه دکتر تواین برف،ازگردنه چهارزبر نمی شه رد شد. با اجازه تان، میشه صبح زائو رو ببرم الان ساعت از سه رد شده».
دکتراخمی به ابروهایش انداخت وگفت: «این یه ماموریته، بهونه نیار. جون هردوشون در خطره، دو روزه نتونستیم کمکش کنیم، مجبوریم اونوانتقال بدیم. فقط تو که دوره دیده‌ای می تونی اونو ببری. در ضمن این زن تُرکه وغریبه اس و شوهرش همکار خودمونه، اینجا نیست رفته ماموریت. رسم مهمانوازی تو به جا بیار.» ودر حالی که رد می شد، مشتی آرام به شکم گروهبان زد وگفت : «مواظب باش داری چاق میشی. سریع آمبولانس رو بیار دم درمانگاه، زود باش.»
گروهبان دوباره پایی به احترام چسباند ومتفکر و مستاصل از درمانگاه خارج شد. سرش را بالا گرفت. آسمان بدطوری دل‌آشوب بود. دانه های برف می‌چرخید، لول می شد، روی زمین و سرو رویش می‌ریخت. با خودش گفت : «چه بدبختی گیر کردم، خدایا کمکم کن! بعد از این ماموریت انتقالی مه هر طوری شده می‎گیرم برمی‌گردم کرمانشاه، اینجا آخر دنیاس. مه با این زن حامله تو این هوا چه بکنم؟»
زن، چادرگل ترمه ای وسیاهش را دور بدن نحیفش پیچیده بود، برجستگی شکمش بیشتر به چشم می آمد. سی سال نداشت. گونه‌های برجسته و زردش، لاغریش را بیشتر نشان می داد.بغچه کوچکی به یک دستش بود و دست دیگرش را روی کمرش گذاشته و ناله می‌کرد. باد و بوران طره‌ای از موهای گندمی رنگش را از زیر روسری بیرون آمده، به رقص کشانده بود پرستاری کمکش کرد تا سوار آمبولانس شود. گروهبان بغچه را از زن گرفت و کنار تخت باریک آمبولانس گذاشت. در ماشین را بست.
روی آمبولانس لایه‌ای برف نشسته بود. شیشه ها را از برف پاک کرد. هیکل سنگینش را روی صندلی راننده انداخت آمبولانس را روشن کرد. بخاری ماشین حال‌ندار و کم‌بنیه فقط به شیشه‌ها می رسید ماشین از خانه سازمانی، پادگان و دژبانی عبور کرد و روی جاده اصلی افتاد. صدای ناله‌های زن به گوش گروهبان رسید، از دریچه کوچک پشت سرش به او نگاه کرد. زن روی تخت نشسته بود و به جلو وعقب می‌رفت و با لهجه ترکی می‌نالید و با دو دست شکمش را گرفته بود. گروهبان دلش برای زن سوخت. پایش را روی گاز گذاشت آمبولانس ناله‌کنان بین برف‌ها سینه جاده را می‌شکافت و جلو می‌رفت. صدای قیژقیژ برف‌پاک‌کن با صدای ناله‌های زن کابینش را پرکرده بود. داشبرد را باز کرد چراغ قوه و کارد سنگری را کنار زد و جعبه سیگار اشنویش را با فندک بنزینی‌اش بیرون آورد وسیگاری گیراند. نگاهی به زن انداخت، دید از سرما در گوشه ای تخت کز کرده وناله می کند. با صدای بلند گفت: «خواهرم دوتا پتو سربازی زیر تخته بنداز روت تا سردت نشه».
زن برگشت و نگاهشان به هم افتاد. گروهبان از دیدن چهره تکیده و رنگ‌باخته زن یکه خورد. دوباره به جاده سفید و یک دست خیره شد. نمی‌دانست برای زن چکار کند. سیگار تمام شده‌اش را در جاسیگاری ماشین خاموش کرد. جعبه کمک‌های اولیه با تکان ماشین به سروصدا می‌افتاد. به جاده خیره شده بود، خارج از شهر برف همه جا را سفیدپوش کرده بود تک وتوکی ماشین از مقابل یا کنارش رد می‌شد. ماشین به سختی برف جاده را می شکافت. برف به آب افتاده زیر لاستیک ها صدایی گوش نواز داشت. دانه های درشت برف به شیشه می‌خورد. مه روی جاده نشسته بود و دید را کم می‌کرد. گروهبان در عالم خودش سیر می‌کرد. صدای جیغ زن تعادلش را بهم زد. کمی به چپ و راست جاده کشیده شد، گروهبان سرعتش را کم کرد و دوباره ماشین به حالت عادی برگشت. با صدای بلند گفت: «خدا شکر اگه ماشینی اَ جلوم درمی‌آمد حتمن تصادف کرده بودیما».
برگشت، به زن نگاه کرد. زن دستهایش را به بدنه ماشین تکیه داده بود و جیغ می کشید. گروهبان با صدای بلند گفت: «خواهرم تحمل کن، بشین داریم به گردنه نزدیک می‌شیم. یه وقت ترمز بگیرم خونت میشه گردنم، یه ساعتی مانده برسیم تحمل بیار اَه. تونه خدا بشین بلند نشو، بین چه بدبختی گیر کردیما. همی مانده خون زن وبچه مردم بیاد گردنمان».
زن زائو به گروهبان گفت: «قارداش، قارداش، داد ما یَتر (برادر، برادر، به دادم برس)»
گروهبان ماشین را نگه داشت و از آن پیاده شد. سوز برف چشمانش را تنگ کرد. در پشت آمبولانس را باز کرد. زن تا او را دید روسری‌اش را مرتب کرد. به چپ و راست بدنش را تکان می داد. رویش را از گروهبان برگرداند. روسری‌اش را به دندان گرفت. صدایی خفه و عجیب از گلویش بیرون آمد. از درد پوستش تیره شده بود. گروهبان موجی از برف و سرما را با خود به داخل ماشین برد. زن خود را جمع و جور کرد، ازخجالتی وترس به گوشه تخت به بدنه ماشین چسبید. گروهبان خم شد. زن جیغی از ترس ودرد کشید و خود را جمع‌تر کرد. گروهبان سریع پتوها را از زیر صندلی بیرون کشید و به طرف زن دراز کرد. زن چشمهای عسلی و بی‌نورش را به گروهبان نگاه کرد،با ترس پتوها را گرفت. گروهبان با اشاره به پتو گفت: «بپیچ دور خودت تاسردت نشه» و با دستانش دایره‎ای دور زن تو هوا کشید. سریع از آمبولانس پیاده شد، با خود گفت: «خدایا چه گیر شری آمدم».
در آمبولانس را بست. کمی به دور خودش نگاه کرد جاده کاملا پوشیده شده بود. جاده خاکی بغل جاده از برف معلوم نبود. به گردنه پرهیبت روبرویش نگاه کرد. لباسی سفید به تن کرده بود.هوا گرگ ومیش بود و مه روی جاده رفته رفته غلیظتر می‌شد. جیغ بلند زن تکانی به هیکل درشت گروهبان انداخت. اورکتش جلوی سرما را نمی‌گرفت. تند تند برفهای جلوی شیشه و آینه بغل را پاک کرد و سوار شد. برف از پوتین‌ها داخل شده و پاهایش مور مور می‌کرد. صدای جیغ‌های زن از ساعتی پیش که حرکت کرده بودند، بلندتر شده بود و بدون هیچ حجب وحیایی داد می‌زد. گروهبان کم‌گاز وآرام ماشین را به حرکت انداخت. ماشین با آن هیبت بزرگ روی جاده لیز می‌خورد وآرام آرام از گردنه بالا می‌رفت. سمت راست جاده دره‌ای عمیق بود که حالا در این غروب تنگ، وحشتناکتر به چشم می‌آمد. گروهبان با خوش حرف می‌زد. دعا و صلوات می‌فرستاد. دلش از جیغ‌های زن می‌لرزید. به جاده خیره شده بود ماشین هن هن کنان حرکت می‌کرد. تعادلش در جاده به سختی حفظ می‌شد. باید هر طور شده این زن را به کرمانشاه می‌رساند. از شدت برف کمی کاسته شده بود. در یک ساعت گذشته فقط دو ماشین از کنارش رد شده بود. با تاریک شدن هوا ترسی به دل گروهبان نشست. جیغ‌های زن به نعره تبدیل شده بود. هر آن امکان زایمان داشت. زن زائو با جیغ داد می‌زد و می‌گفت: «اللَه دادمایَتر (خدا به دادم برس) اللّه غَریِبَم بوجادّه ده بیر اِلَه میشم، اللّه مَنَه کمک لَه (خداغریب تو جاده گیر کردم، خدا کمکم کن)»
گروهبان از عصبانیت سیگاردیگری روشن کرد. مانند ریسمانی از آسمان و زمین آویزانش کرده بودند. نمی‌دانست چکار کند! دلش برای زن غریب می‌سوخت. ارتفاع برف روی گردنه هم هر لحظه بیشتر می‌شد. از طرفی تاریکی دیدش را خیلی کم کرده بود. وجیغ‌های زن نشانه زایمان بود. یک لحظه از ته دل گفت: «خدایا کمکمان کن، چه بدبختی گیر کردم، هر چی مریض بدحالَ مال منه، اینم از شانس گن منه یه زائو به تورم خورده، تو ایی برف وبوران».
مشتی آرام روی فرمان کوبید. آتش سیگار اشنو روی شلوارش افتاد، هول شد. با دست آتش سیگار را از روی شلوار پرت کرد. حواسش یک لحظه از فرمان و جاده پرت شد. ماشین به چپ و راست رفت. روی برف‌ها لیز خورد.از جاده سفید و نامعلوم خارج شد و به طرف دره رفت، فرمان را یا علی گویان برگرداند. برفها فرمان ماشین را در دست گرفته بودند. ماشین به طرف دیگرجاده رفت گروهبان کنترل ماشین از دستش خارج شد. از کناره جاده پایین رفت. روبروی کوه در سراشیبی قرار گرفت. و خاموش کرد. در یک لحظه یاد زائو افتاد. از پنجره کوچک پشت سرش نگاه کرد زن پتو روی کولش انداخته بود ودو دستی گوشه تخت را گرفته بود. خیالش از زن راحت شد. ماشین را هر کاری کرد، دنده عقب گرفت از گودل بیرون نیامد. پیاده شد تا زانو توی برف رفت. هیچ راهی برایش نمانده بود باید ماشینی او را بکسل می‌کرد. انعکاس برف دوروبرش را خیلی کم در مه روشن می‌کرد. زن جیغ‌هایش به نعره و خرناس تبدیل شده بود. دوباره به ماشین برگشت. سرش را روی فرمان گذاشت باید کاری می‌کرد. زن اگر در ماشین می‌زایید، تا صبح یخ می‌زدند. باید به بالای گردنه خود را می‌رسانید و از دهات آنجا کمک می‌آورد. فکر کرد که چقدر از گردنه را آمده‌اند.
صدای زن را شنید که داد زد: «اللّه اوشاق مه گَه لم جَلِر (خدایا بچه م داره میاد). آ آ آی اللّه، آ آی مَنَه کمک لَه (آی خدا کمکم کن). آگای راننده کمک لَه اوشاقم گه لم جَلِر (آقای راننده کمکم کن بچه ام داره میاد) آ آ آی، آ آ ی.»
گروهبان سریع جعبه کمک‌های اولیه و فلاکس چایش را با سیگار و فندک بنزینی‌اش برداشت وبه عقب ماشین رفت. زن از درد به خود می‌پیچید، نه سرما را حس کرد، نه آمدن گروهبان. فقط داد می‌زد و با لهجه خودش کمک می خواست. گروهبان روی تخت روبرو نشست و با ایما و اشاره به زن فهماند دراز بکشد وگفت: «خواهرم بچه‌ات خفه میشه دراز بکش، فقط تو زورته بزن. من مواظبتم نترس، خدا کمک می‌کنه. ایی جور که معلومه اینجا گرفتار شدیم. او پتوه بکش روت خواهرم تا ببینم چه گِلی باید بگیرم سرم».
بغچه زن را باز کرد. لباس های سفید نوزاد در دستان درشت گروهبان مثل لباس عروسک بود. قنداق‌پیچ وحوله را روی تخت گذاشت. جعبه کمک‌های اولیه را باز کرد پنس و قیچی و مرکورکرم را با مقدار زیادی باند کنار تخت گذاشت. در لیوانی فلاکس چای را باز کرد چوب پنبه‌اش را کشید و لیوان را پُر چای داغ ریخت. به دست زن داد و اشاره کرد او را بخورد. زن نیم‌خیز شد و چای داغ را سر کشید و سر تکان داد. گفت: «تشکر لر».
چای داغ عرقی به چهره زن انداخت ودوباره جیغ‌های زن شروع شد. گروهبان کنار زن نشست و داد می‌زد: «خواهرم زور بزن بچه گت خفه میشه مه مواظبم از تخت بچه ات نیفته. آمد دنیا سریع می گیرمش. به امید خدا، نترس مه اینجام».
زن چند جیغ محکم کشید صدایش عجیب و غریب شده و به خرناس شبیه بود. ناگهان صدای گریه بچه گروهبان را از جا پراند و از زیر پتو بچه را گرفت و بیرون آورد. پسری تپل و سفید بود وکم مو. سریع داخل پتو گذاشت. نافش را با پنس و قیچی برید وگره زد و کنار زن گذاشت. زن از حال رفته بود. لیوانی چای پر قندی برایش درست کرد. چند بار به صورت زن زد. پس از چند لحظه زن آرام چشمایش را باز کرد. گروهبان خدایا شکری کرد. بغض گلویش را فشرده بود.هر دویشان سالم بودند. لیوان چای را به زن خورانید. کف آمبولانس پر خون بود و از درز های کف ماشین بیرون می ریخت. صدای زوزه گرگها حواسش را پرت کرد. بوی خون گرگهای گرسنه را به نزدیکی ماشین کشانده بود. باید کاری می‌کرد. زن زائو می‌لرزید و افت فشار کرده بود. اورکتش را بیرون آورد و تن زن کرد. پتو ی مشکی پشم بزی را دور زن انداخت و بچه را تند تند لباس پوشاند. در بغل زن زیر پتو گذاشت و با اشاره دستهایش را تکان داد و گفت: «تکان نخور مه باید برم کمک بیارم در آمبولانسه می بندم، نترس، دهاتی این نزدیکی هست. میرم کمک میارم، زود برمی‌گردم.»
لحظه ایی که خواست در را باز کند صدای زن او را برگرداند. صدایی که خط افتاده بود و از ته چاه می‌آمد گفت: «آگای راننده، قارداش، اللّه یسین راضی اُسون منه اوشاق مه نجات وِرِدن (آقای راننده خدا ازت راضی باشه من وبچه م رو نجات دادی)». گروهبان کلاهش را روی سر گذاشت،از لحنش فهمید دارد تشکر می کند، گفت: «خواهرم کاری نکردم وظیفه اس» پیاده شد و در را محکم بست.
لاستیک یدک را از زیر ماشین به سختی در آورد. نزدیک در پشت، لب جاده روی برفها انداخت و آتش زد صدای گرگ‌ها نزدیکتر شده بود. آتش جلوی حمله گرگ‌ها را می‌گرفت. داخل ماشین شد از داشبرد کارد سنگری و چراغ قوه را برداشت. در را قفل کرد. سرما از لباس فرم ارتشی عبور می‌کرد و به استخوان می‌زد. برف قطع شده بود وبه زانوی گروهبان می‌رسید. نور آتش فضای اطراف ماشین را روشن کرده بود. صدای گریه نوزاد به گوشش خورد. باید سعی می‌کرد زودتر کمک بیاورد.تا آنها یخ نکرده‌اند. پلاکارت های کنار جاده هم معلوم نبود. صدای زوزه گرگ ها را در نزدیک خودش حس می کرد چراغ قوه به تپه ودره سفید انداخت. مه تشخیص اش را کم کرده بود. به سختی هیکل چاقش را از توی برف ها می کشید صدای نفس هایش هم در آن تاریکی برایش ترسناک بود. گرگها دور ماشین می‌چرخیدند. گروهبان از فرصت استفاده کرد و تند تندحرکت کرد. ربع ساعتی بود که از ماشین دور شده بود. صدای خرناسی توجه‌اش را جلب کرد برگشت، چراغ قوه با چشم‌های براق گرگی تماس پیدا کرد. چهار ستون تنش می‌لرزید. داد زد شاید گرگ از صدا بترسد. دندان های درشتش در نور چراغ قوه می درخشید.چراغ قوه پرت پرت میزد. می دانست اگر این تپه را دور بزند به روستا می رسد شروع به داد زدن کرد وکمک خواست.اما صدایش تا دو قدمی اش هم نمی رفت. آن هم یخ کرده بود. دوقدم توی برف برمی‌داشت گرگ هم، با پای او حرکت می کرد. اگر پشت به گرگ می‌کرد کارش ساخته بود. کارد سنگری را محکم در دستان یخ زده اش فشرد. سرما تنش را بی حس کرده بود. دوباره به سختی شروع به داد زدن کرد. گلویش خشک و تیغ خورده بود.گرگ هم پای او با خرناس می آمد. دوباره داد زد. صدای عو عوی سگهای ده را شنید که در دل کوه می‌پیچید.به او قوت قلب داد. چند گام به سختی برداشت.گرگ به ده قدمی‌اش رسیده بود.چراغ قوه را جلوی گرگ گرفت و عقب عقب آرام پا برمی‌داشت صدای سگها نزدیک شده بود و فریاد مردمی که می‌دانستند کسی در راه مانده. گروهبان خوشحال شد و با خودش گفت: «قربانت برم ای خدا وکرتم،می دانستم تنهام نمی زاری.» و دوباره شروع به داد زدن وکمک خواستن کرد.گرگ به خود جسارت داده بود در چند قدمی گروهبان منتظر فرصت بود.نور چراغ قوه ضعیف وضعیف تر شد،باطریش داشت تمام شد. ناگهان همه جا در تاریکی فرو رفت. پنجه گرگ روی سینه‌اش، یونیفورمش را پاره کرد. هیکل سنگین گرگ او را در برف غلتاند. چراغ قوه در برف پرت شد. در یک لحظه زن و دو فرزندش از جلوی چشمانش گذشت و به زن غریب توی جاده رسید. صورت کودک که در هنگام لباس پوشیدن دستش را می لیسید ازفکرش گذشت وبه چشمان گرگ رسید.
گرگ روی سینه گروهبان نشسته بود. چنگالش را در سینه‌اش فرو کرد و خراشی عمیق به جا گذاشت.در همان لحظه گروهبان کارد سنگری را محکم در پهلوی گرگ فرو کرد. ناله‌اش بلند شد. دندانهای گرگ در گوشت بازویش فرو رفته وداشت آن را می‌کند. عربده مرد سینه کوه را شکافت. سگها ومردم روستا با بیل و کلنگ به گرگ حمله کردند. گروهبان خونش برف سفید را رنگی کرده بود.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست خوبم سلام، داستان شما را خواندم. داستان خیلی خوبی بود. فراموش کردم که به قصد نقد کردن این داستان را می‌خواندم. از خواندن آن همان‌قدری لذت بردم که از خواندن داستان یک نویسنده حرفه‌ای لذت می‌برم. موقعیت داستان را به خوبی توصیف کرده بودید. موقع خواندن داستان سردم شد و احساس استیصال به من دست داد. استفاده به‌جا از برف و جغرافیای مناسب داستانتان عیار داستان را تا حد زیادی بالا برده بود. راوی داستان درست انتخاب شده و کارش را درست انجام می‌دهد. به نظر استفاده از هر کلمه‌ای که لحن او را منحرف کند توجیه داستانی ندارد، به همین خاطر نمی‌فهمم چرا به جای روشن کردن سیگار از گیراندن استفاده کردید. این روزها در بیشتر داستان‌ها سیگارها به جای این‌که روشن شوند گیرانده می‌شوند، آن‌هم وقتی که این گیراندن با زبان راوی یک‌دست نیست. مساله بعدی که با داستان شما آن پرانتز نویسی‌های بعد از صحبت‌های ترکی زن است که تمامشان تخطی از زاویه روایت محسوب می‌شوند. شما یا جسارت استفاده از یک زبان دیگر برای یکی از شخصیت‌هایتان را دارید و یا ندارید؛ حالت دیگری وجود ندارد. یا این‌قدر درست و به جا از زبان ترکی استفاده کرده‌اید که مخاطب حتی اگر ترکی نداند فحوای کلام را می‌فهمد و یا استفاده شما استفاده به‌جایی نبوده است. در ارتباط با داستان شما نظرم این است که به داستان اعتماد کنید، شخصیت‌ها کارشان را به درستی انجام می‌دهند. زبان اولین دیالوگ داستان هم بین معیار و محاوره متغیر است که در بازنویسی این مشکل هم برطرف می‌شود. تمام این‌ها مسائل ساده‌ای هستند که با یک بازنویسی ساده برطرف می‌شوند. مساله اصلی من با داستان در لحظه زایمان است. این مساله را خود شما ایجاد کردید یعنی با توصیف درست و خوبتان از شرایط اتمسفر نفسگیری در داستانتان ساخته‌اید که انتظار دارم این شرایط نفسگیر در نقطه عطف داستان یعنی لحظه زایمان به اوج خودش برسد و نفس من مخاطب را بند بیاورد، اما این‌طور نمی‌شود. در انتها باز هم به خاطر این داستان خوب و خواندنی به شما تبریک می‌گویم و امیدوارم به همین زودی داستان‌های بیشتری از شما بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
شهپر کاوه » پنجشنبه 28 دی 1396
سلام آقای خانلری ، داستان ماموریت را با توجه به نظر شما درست کردم .برایتان دوباره ارسال می کنم زحمتی نیست نظر نهایی تان را بدهید که درست شده یا نه ممنوم می شوم .
شهپر کاوه » سه شنبه 09 آبان 1396
سلام آقای خانلری عزیز زحمت کشیدید که داستانم را خواندید اگر معنی زبان ترکی را در پرانتز ها حذف کنم و آن چند ایرادی که گفتید , درست کنم داستانی قابل چاپ است .می توانم بعد از ایراد گیری دوباره برایتان بفرستم . لحظه زایمان رو به نظرتان چکار کنم که طبق گفته شما نفس گیر بمانه , داستان رو همان جا تمام کنم , کمی احتیاج به کمک دارم . ممنون میشم راهنمایی ام کنید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.