چه صحنه‌هایی داستانی هستند؟




عنوان داستان : سُرخ آباد
نویسنده داستان : سهیل قریب چوبری

رد سرخي، لكه ي سياه پيشانيِ حيوان را پوشانده بود. حفرهاي سياه، وسط چشمان درشت حيوان را كه در دو
طرف پوزه ي قهوه اي رنگش به روبرو زل زده بودند مشخص كرده بود. انگار كسي سعي كرده بود با آن مركز اين جغرافياي معصوم را مشخص كند. تعقيب و گريز نتيجه اي نداشت. شكارچي ها پناه گرفتن در كوههاي سرخ آباد را، به آساني پناه گرفتن در اتاقهاي خانه هايشان بلد بودند. تمام مدت مثل مجسمه اي چوبي، كنار جسد گل آلود حيوان رها شده بودم. خشك شده بودم. تصاوير دوباره هجوم مي آوردند. سر، حالت موها، قطرات سرخ خون.
سرخي چوبها كه در آتش گُر ميگرفتند، نگاهم را خيره كرده بود. دشت، پر از سياهي و سكوت بود و مي شد صداي بخار آب را كه از دهانه ي كتري خارج ميشد شنيد. ديوارِ درختان بلوط كه در چند صد متريِ پشت ما قرار داشت، از شدت باد كه سرمايش چون شن داغ صورتهايمان را ميسوزاند كاسته بود. ستاره ها چون خالهايي سفيد، چهره ي آسمان را پوشانده بودند. مجيد ليوان چاي را جلوي دستم گذاشت. گفت: «اينجا كه عكاسي كني از اين چيزا كم نميبيني. بايد عادت كني». مو و ته ريش جوگندميش، در لباس رنگ و رو رفتهي محيط‌باني، سنش را بيشتر از چيزي كه بود نشان ميداد. پيري انگار در او، كارش را از اجزاي صورت آغاز
كرده بود. شايد هم همين، حالتي از بي‌تفاوتي را به چشمانش ميداد. چشماني كه انگار مي خواستند به آدم بفهمانند، بالاتر از سياهي رنگي نيست. اَما بود. براي من سرخي هميشه بالاتر از سياهي قرار داشت.
سياهيِ شب چشمانم را پر كرده بود. باران ديگر نميباريد. چشمانم كه به تاريكي عادت كرد، توانستم چهره‌ي فرمانده و آنتن بي‌سيم را در سنگر كناري تشخيص دهم. نَفَسِ خمپارهها بريده بود ولي تفنگها همچنان كار ميكردند. سياهيِ يكدست آسمان را درخشش دنباله‌دارِ گلوله‌ها برهم ميزد. خيسيِ يونيفرمها سرماي هوا را چند برابر كرده بود. مصطفي در يونيفرم صدري رنگش كه باران تيره‌ترش كرده بود مي‌لرزيد. جسه‌ي مچاله شدهاش از ژ3ي ميان زانوهايش كوچكتر بنظر ميرسيد.
سرش را به تفنگش تكيه داده بود. خيره به عكسِ مچاله شده در دست چپش با صدايي كه نااُميدي تمام روحش را گرفته بود گفت:
«دختره، باورت ميشه؟!».
سومين بار بود كه ميگفت. ميدانستم كه ديگر حتي عكس هم مخاطب حرفهايش نيست. اينكه من چيزي را باور ميكنم يا نه هم، براي او اهميتي نداشت. ديگر باورِ هيچ چيز سخت بنظر نميرسيد. بريده بريده از ميان بغضش كه بيصدا شكسته شده بود گفت: «سعيد، من نمي خوام بميرم». خواستم چيزي بگويم. نشد. نتوانستم. هيچ كلمه‌اي زورش به مرگ نمي‌رسيد. كلمات همانقدر كه نشان زندگي بودند، سايه سنگين مرگ را هم نمايانتر مي‌كردند. چشمانش همچنان خيره به عكس مانده بود. ترس از مردن، مثل خيسيِ لزجِ لباسهايمان، رهايمان نميكرد.
براي رفتن به سنگر بعدي همچنان منتظر دستور فرمانده بوديم. دو رديف سه‌تايي گونيِ خاك، تنها ديواري بود كه ما را ازمرگ جدا ميكرد. فرمانده فرمان حركت را صادر كرد. من، مصطفي، بيسيم‌چي، فرمانده و سربازي ديگر كه تا آن زمان، متوجه حضورش در سنگركناري نشده بودم- همزمان خميده مثل پنج علامت سوال، زيرِ بارش دوشكا به جلو خيز برداشتيم. چهار نفر به سنگر بعدي رسيديم. فرمانده نتوانسته بود فرمانِ خودش را اجرا كند. مصطفي مثل ماهيِ گُلي كه در تُنگي كوچك گير افتاده باشد نگاهش را به
دنبال فرمانده به اطراف ميگرداند. دستان فرمانده، زورش به فواره‌ي خوني كه از گلويش بلند شده بود نمي‌رسيد.
گوني‌ها در زمين گلي فرورفته بودند و مجبور بوديم براي محافظت از سرهايمان تقريبا روي زمين دراز بكشيم. سربازي كنار ما با دهان باز و چشماني گشاد در حالي كه انگار فرود شي‌اي ترسناك را از آسمان انتظار ميكشيد، به آسمان زل زده بود. مصطفي خشاب گلوله را در تاريكي پشت سرمان خالي كرد. صداي بيسيم‌چي مرگ فرمانده را در ميان زوزه‌ي گلوله‌ها مخابره كرد. كودكان
يتيمي بوديم كه جز انتظار كاري از دستمان برنمي‌آمد. وضعيت براي آن طرف بيسيم آنقدر مشخص بود كه چند كشته ي بيشتر را،به قبول درد عقب‌نشيني ترجيح دهد. بيسيم‌چي فرمان ادامه‌ي عمليات را دريافت كرد. مصطفي زودتر از من خيز برداشت. زانوي چپش هنوز از زمين كَنده نشده بود. صداي گلوله در سرم پيچيد. نگاهش كردم. سرخيِ خون، سياهيِ شب را پُر كرد. حركت قطره ها در فضاي پشت سرش فريم به فريم در ذهنم ثبت ميشد. اَنگشتي كه ماشه را كشيده بود، زمان را هم متوقف كرده بود. تصوير ثابت ماند. سر، حالت موها، قطرات سرخِ خون.
اَنگشت دوباره دكمه را فشار داد. مصطفي به عقب پرت شد. گرماي قطرات خون را روي صورتم احساس كردم. مصطفي به روبرو زل زده بود و دستانش كه به عقب پرت شده بودند مسير برگشت را نشان مي‌دادند.
خواستم برگردم. نتوانستم. چشمانم روي شكم آهوي مادر خشك شده بود.
نقد این داستان از : الهام فلاح
راوی با دیدن جنازه آهوی ماده، پرت‌ شده به دوران جنگ و تجربه دیدن شهادت همرزمانش. از قضا کسی را به یادآورده که در شرف عملیات و فائق آمدن بر هراس مرگ گفته دلش نمی‌خواهد بمیرند. همان حسی که در آهوی مادر هست. مرگ را نمی‌خواهد برای اینکه به زندگی و کودکش بند است. اما چه چیزی در این داست اتفاق داستانی محسوب می‌شود؟ چه چیزی این تصویر تیر خوردن و شهادت را از باقی تصاویر جنگ مجزا می‌کند؟ جنگ مالامال از تصویر کشته و مجروح شدن آدمهایی از هر دو جبهه است. اما آنچه به تصویری قدرت گنجانده شدن در دل داستان را می‌دهد امتیاز و برتری ان تصویر است. یعنی آن تصویر باید چیزی بیشتر از بقیه داشته باشد که غیر از دراماتیزه کردن ماجرا، به عمق جان مخاطب نفوذ کرده و در آن تاثیری پایدار بگذارد. البته که ابداً مقصودم ساخت تصاویر گل‌درشت و اغراق‌شده و کلیشه‌ای نیست. شما در داستان به چنین چیزی نزدیک شده‌اید اما آن را نپرداخته‌اید. ماجرای عکس و اینکه کسی دقیقاً در آن فضا که شور شهادت همه‌گیر بود، یکباره بگوید نمی‌خواهد بمیرد و به نوعی مردد از حضور در آن هنگامه پر رعب و هراس و مرگ‌آور است، دقیقاً ماجرای اصلی داستان شماست. کسی که ساز مخالف می‌زند. اما در مورد این فرد تنها ذکر کوچکی و عبوری سریع رخ داده است. در حالی که شاید منظره شب بیابان و آن همه توصیف از شرایط هوا و آسمان و محیط که معلوم نیست در این داستان چه نقشی دارد، لزومی نداشتند. اصل ماجرا دیدن جسد آهویی‌ست که شکار شده و راوی را یاد خاطره عملیات و شب مبارزه می‌اندازد. این در حالی است که حتی صرف دیدن جسد کهنه آهو شاید بهانه خوبی نباشد. در واقع وجه شبهِ بین رزمنده‌ای جوان که شور زندگی دارد با آهوی مادر در داستان گم شده و نیست. البته به گمانم کلید حل معما در همان عکسی بود که هیچ از آن نمی‌دانیم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.