حادثه بدون باورپذیری شوخی است




عنوان داستان : شش به شش
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

پک محکمی به سیگارش زد دود آنرا از دهان و بینی بیرون فرستاد و پشت بندش چند سرفه کوتاه و ته سیگارش را از پنجره به بیرون پرتاب کرد و دست برد به پرده قبل از انکه پرده را بکشد بطرفم برگشت و پرسید .
گفتی سیصد میلیون یا سی میلیون؟ گفتم
سیصد میلیون تاخیر در پرداخت برای هرروز ۳۰ میلیون برات آب میخوره .پرده را کشید و گفت
: بهتره ریم دیدنش من توانایی پرداخت این پول رو ندارم بچه . گفتم
پنجره را نبستی ممکنه طوفان بشه . سر تکان داد و دستش را در شکاف پرده فرو برد و پنجره را بست و کتش را از پشت صندلیش براشت .صدای زنگ تلفن روی میز بلند شد نگاه هردوی ما به تلفن کشیده شد .گفتم
خودشه بهتره باهاش حرف بزنی سرتکان داد گوشی را برداشت و گفت
: الو ..الو... به من نگاه کرد و گفت
: قطع شد مطمئنی خودش بود؟ گفتم
نه ، بیا بریم دیر برسیم میره دفترش امروزم جلسه مهمی داره ممکنه ننونیم ببینیمش . سرتکان داد هردو از دفترش بیرون زدیم توی راهرو مردی که لباس نیمداری برتن داشت با موهای ژولیده و کفشی که پاشنه های آنرا خوابانده بود لخ لخ کنان بطرف ما آمد یک دستش در جیب پالتوش بود بیرون کشید یک کلت کمری توی دستش بود بطرف ما نشانه رفت هردو مات و مبهوت به او خیره شده بودیم او لحظه به لحظه بما نزدیک تر میشد گفتم
این دیگه کیه حاجی .باز چه گندی زدی ؟ گفت
: خفه شو بچه من اصلا نمی شناسمش .مرد اسلحه بدست تا یک قدمی ما خودش را رساند و گفت
: برگردین تو همون طویله ،یالا زودباشین تا ماشه را نکشیدم . هردو چند قدمیعقب گذاشتیم تا پشتمان چسبید به در دفتر .حاجی رنگ به چهره اش نمانده بود دست به پشتش برد دستگیره را پائین داد و هردو وارد دفترش شدیم مرد مهاجم تا چارچوب در خودش را رساند و گفت
: این درو ببندین تا شب حق بیرون آمدن و ندارین روشنه؟
هردو سرتکان دادیم مرد قدمی جلو گذاشت و دست به دستگیره برد در را بروی ما بست . حاجی رفت پشت میزش نشست و گفت
: یعنی این یارو کیه چرا مارو زندونی کرد ؟ بعد از گفتنواین حرف دیتش را برد بطرف گوشی تلفن و گفت :
بهتره بهش یک زنگ بزنم بگم ما گیریم . شماره گرفت و منتظر شد چمش به من بود صدای شلیک گلوله بلند شد خاجی گوشی را روی تلفن گذاشت و وحشت زده از جا برخاست و به در اتاق زل زد و گفت
: چه خبره اینجا بچه ؟ گفتم
چه عرض کنم حاجی . خودم را به پشت در اتاق رساندم گوش به در چسباندم ثدایی نمی شنیدم دست به دستگیره بردم در را آرام باز کردم به اندازه ای که بتوانم بیرون را ببینم .جنازه مرد مهاجم وسط راهرو افتاده بود .در را کامل باز کردم و گفتم
خرمون زائید حاجی به او نگاه کردم مثل بید می لرزید . با صدایی که انگار از ته چاه شنیده می شد گفت
: بدبخت شدیم الان پلیسم میریزه اینجا بچه . گفتم
نگرا نباش شما بیا زودتر برو خونه من می مونم راست و ریسش میکنم یادت باشه شما اینجا نبودی بیا زودتر برو . حاجی با پاهای لرزان تا یک قدمی من خودش را رساند نگاهی بهوجنازه انداخت و پرسید .
من برم ؟گفتم
بله معطل نکن از خونه هم بیرون نیا تا خبرت کنم فقط فکر پول باش هر روز تاخیر یعنی سی میلیون باید رو مبلغ بگذاری یادته گفتم حاجی نکن این شرط بندی ها آخرش کار دستت میده .سر تکان داد و گفت
بله گفتی ، من میرم باید خونه را بفروشیم بدیم والا دخل مارو هم میارن او بعد از گفتن این حرف وارد راهرو شد به بالای سر جنازه رسید نگاهی به جنازه انداخت و سپس با سرعت بطرف آسانسور دوید وارد آسانسور شد در آسانسور بسته شد . چشم دوختم به تابلوی بالای آسانسور تا روی تابلو کلمه G پدیدار شد . با صدای آهسته گفتم
بلند شو رفیق رفت، رنگ شد بنده خدا . جمال تکان نخورد دوباره صداش کردم جواب نداد خودم را بالای سرش رساندم چشم دوختم به چهر ه اش و با نوک پا لگدی آرام حواله بازوش کردم .چشم باز کرد و گفت
ترسیدی نترس پسر .از جا بلند شد لباسهایش را تکاند و گفت
من دیگه میرم لباسام تو پارکینگه شب یادت نره با دست پربیا . گفتم
باشه زودتر برو الانه که مامورا برسن . او سرتکان داد و گفت
: امیدوارم متوجه نشه این پدر زن آیندت. گفتم
خونه رو که از چنگش دربیارم کارش تمومه انوقت دخترشو میزاره تو بشقاب جمال امشب شش به شش میبندم . جمال سر تکان داد و گفت
: روراست بگم آدمی به کثیفی تو ندیدم . اما اون ناحاجی هم دست کمی از تو نداره . بگذریم یادت نره دست خالی بیایی همه چی رو به حاجی میگم . اسلحه را بطرفم گرفت و چند قدم عقب گذاشت بطرف آسانسو رفت. گفتم
جمال . برگشت بطرفم گفتم
هیچوقت منو تهدید نکن یادت باشه من کی هستم دست پرورده پدر شیطان صفت خودت . جمال خندید وگفت
و شاگرد یک ناحاجی محتکر . باشه رفیق فهمیدم . در جلوی پله ها روی پاشنه چرخید حاجی بود پوزخندی زد و گفت
خیال کردین عوضی ها.
قدم به رهرو گذاشت و گفت
خر فرض کردین به من زل زد و گفت
بهتر گورتو گم کنی این نبود دستمزد چند سال محبت من.
به جمال نگاه کرد و گفت
: بازم بابات تو هم شیطون شدی آقا جمال اون کلاه گیس مسخره و بردار اون سبیل را هم بکن که اصلا بهت نمیاد .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای لطف‌الله ترنجی سلام

«شش به شش» تلاش کرده درگیری و کنش‌های میان سه نفر را به نمایش بگذارد. درگیری میان راوی، حاجی و جمال. می‌توان حدس زد که حاجی قمارباز است یا می‌شود این‌طور حساب کرد، اما همه ماجرا از ابتدا تا انتها به صحنه‌ای از فیلم های گنگستری شبیه است نه به صحنه پرکنش داستانی حادثه‌محور. مسأله این است که اصلاً معلوم نیست راوی با حاجی چه خرده‌حسابی دارد. این درست که شاگرد اوست و می‌خواهد با دختر حاجی ازدواج کند و قبول که حاجی محتکر است و فرض را بر این می‌گذاریم که خواننده هم این را پذیرفت، اما کسی که حاجی به او بدهکار است کیست؟ چرا به او بدهکار است؟ راوی از شرط‌بندی حرف می‌زند اما معلوم نیست منظور او چه نوع شرط‌بندی است؟ چرا حاجی باید مبلغ هنگفتی تاوان بدهد؟ آن گنگستربازی چه معنی دارد؟ وقتی جمال در ظاهر یک خلافکار وارد دفتر می‌شود و در اقدامی نمایشی راوی و حاجی را در دفتر زندانی می‌کند، حاجی واکنش چندانی نشان نمی‌دهد فقط با طلبکار تماس می‌گیرد؛ چرا؟ بعد اوضاع رفته رفته مضحک‌تر می‌شود و به شوخی شبیه‌تر، چون صدای شلیک می‌آید و راوی به راهرو نگاه می‌کند و به حاجی می‌گوید خلافکاری که به آن‌ها حمله کرده با شلیک تیر کشته شده است. اینجا هم حاجی حتی نمی‎پرسد چه کسی به فرد مهاجم شلیک کرده است؟ بی‌پاسخی این پرسش‌ها، ضعف اساسی و بنیادین پیرنگ است. دیگر اینکه باید بدانید تمامی کنش‌ها به باورپذیری نیاز دارند وگرنه اثر به جای اینکه به داستان تبدیل شود به متنی تبدیل می‌شود که می‌خواهد با مخاطب شوخی کند. در چینش کنش‌ها و کشمکش‌ها و روابط علت و معلولی دقیق‌تر و حساب‌شده‌تر عمل کنید. پیشنهادم مطالعه جدی و فراوان داستان‌های خوب است و تمرین بسیار زیاد. منتظر آثار بعدی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.