روایت‌پذیری




عنوان داستان : دانشگاه (بخش آغازین)
نویسنده داستان : مهران عزیزی


اگر بخواهم از حال امروزم بگویم، ناگزیرم از بیست و پنج سال پیش شروع کنم. درست همین لحظه که چشمم را دوخته‌ام به برنامه‌ی درسی ترم اول ارشد ادبیات، چه بخواهم و چه نه، این بیست و پنج سالی که گذشته‌است، خود به خود مرور می‌شود و خاطرات شاد و ناشاد، حسرت‌ها و امیدها، شکست‌ها و پیروزی‌ها و... بیدار می‌شوند و در غبار و مِه، چرخی می‌زنند و باز به خواب می‌روند. در این اتاق تاریک و در این نیمه‌شب خنک شهریوری، چشمم در صفحه‌ی نمایشگر رایانه‌ی پیر و خسته‌ام، به برنامه‌ی درسی ترم اول است و پلک نمی‌زنم؛ برنامه‌ای که آنقدر دور بود که اینقدر دیر باید می‌آمد.
حاشیه نروم؛ بیست و پنج سال پیش، من به استناد نامه‌ها و کارنامه‌ها، شاگرد اول دوره‌ی سوم راهنمایی بودم با میانگین نمره‌های بیست و یک دوجین افتخار و عنوان درسی و علمی که در حقیقت صاحب افتخارش مدرسه‌ام بود و پدر. آن روزها رشته‌ات را باید همان اول دبیرستان انتخاب می‌کردی و آینده‌ات را روی همان انتخابت بنا می‌کردی. من با همه‌ی کودکی، بی که با کسی حرفی زده‌باشم، خودم سنگ‌هام را واکنده بودم با خودم و انتخابم را کرده‌بودم و پیه تبعات‌ش را به تنم مالیده‌بودم و فقط مانده بود آفتابی‌اش کنم. پدر، خودش دبیر بود و درس می‌داد و از اوضاع ما که چه کرده‌ایم و می‌کنیم بی‌خبر نبود و لابد او هم انتخاب‌ش را کرده‌بود برای من. شب پیش از روزی که قرار بود مسیر آینده‌ام از تحصیل در علوم‌تجربی یا ریاضی‌فیزیک یا علوم‌انسانی آغاز بشود، همان سر سفره‌ی شام، بی که چشمم به چشم پدر بیفتد، گفتم که قرار من با خودم و تصمیم قطعی من تحصیل در علوم‌انسانی است. سرم پایین بود و با قاشق و بشقاب خالی ور می‌رفتم اما می‌دانستم سکوت سنگین پدر و بی‌قراری مادر، قصه‌ی درازی در آستین دارد. آماده بودم. پدر آینده را روشن نمی‌دید و جو تحصیل در علوم‌انسانی را نمی‌پسندید و معتقد بود فراری‌ها و جامانده‌ها و وامانده‌ها توی آن کلاس‌ها جمع‌اند. تا دو و سه‌ی شب من گفتم و او گفت و آخرش هم کوتاه نیامد و فقط گفت: من نمی‌دانم. خودت می‌دانی.
صبح شد و خواب و بیدار و صبحانه‌نخورده، تمام راه را تا مدرسه دویدم. دفتر را جُستم و دفتردار را. ایستادم روبروش و سلام کردم. سرش را بلند کرد و نگاه کرد و شناخت و با نگاه گفت: بله؟ شرح قصه را گفتم و خواهش کردم نام من را در علوم‌انسانی ثبت کند. سرش را باز انداخت پایین و گرم نوشتن در دفتر بزرگ روی میزش شد و آخر جمله‌اش که داشت نقطه می‌گذاشت گفت: اسم شما در ریاضی‌فیزیک ثبت و ارسال شد. مطابق توصیه‌ی مدیر مدرسه‌ی سابق و فعلی و پدرتان.
سخت بود، خیلی سخت بود، این که خودت کاره‌ای نباشی و این را توی صورتت بزنند و بروند گرم کار خودشان بشوند، تحمل‌ش خیلی سخت بود؛ اما کم‌کم رام و آرام شدم یا دست‌کم اینطور به نظر می‌آمدم تا همین لحظه که زل زده‌ام به این صفحه‌ی شیشه‌ای و نگاهم دارد روی نام درس‌ها سُر می‌خورد. حرکت آونگی نگاهم هم خاطراتم را دارد هم می‌زند و هم آتش حسرت‌ها را دم می‌دهد.
هر چه بود و هر چه شد، مطابق وظیفه و برابر عادت، چسبیدم به درس و با این‌که آن درس‌ها در من شوقی نمی‌انگیخت، تلاش می‌کردم بهترین باشم، که بودم هم تا مدتی، اما بعدتر شدم یک دانش‌آموز متوسط که دنیا و آدم‌هاش، کار و بارشان را رها کرده‌بودند و دوره‌اش کرده‌بودند که بدانند دقیقاً چه مرگ‌ش است. چه مرگ‌ش بود؟! خودم هم نمی‌دانستم. نتیجه‌اش شد دو سه سال کنکور و پشت کنکور، بی‌حاصل و زجرآور و بعدش هم سربازی و سرآخر دانشگاه پولی و مدرک معمولی و شدم مهندس درجه‌ی سه بی‌سواد. کار می‌کردم و دستم توی جیب خودم بود و مزایای این مدرک هم، آخرش شد بَرج و اضافه‌خرج بالای خَرج زندگی تازه‌ی من و همسر محترم؛ همین. دانشگاه را زوری و اجباری رفتم و هر روز که می‌گذشت احساس می‌کردم دارم خاک می‌ریزم روی آرزوهام.
از آن روز آفتابی اول مهر، بیست و پنج سال گذشته‌است و اسم درس‌ها و استادها، روی صفحه‌ی روشن در این اتاق تاریک، پشت اشک‌هام موج می‌خورد و محو می‌شود.
مرد که باشی و زندگی که بپیچاندت، دیگر نه این که نخواهی، نمی‌توانی به خودت و آرزوهات حتی فکر بکنی. وقت آرزوپروری همان هجده نوزده سالگی‌ست و سن‌ت که بالا برود دیگر باید فکر کار باشی و یارِغمخوار باشی و شانه‌هایت را سفت بگیری زیر بار و عرق‌ت دربیاید و بدَوی که چشم زن‌ت و پسرت به دست‌های تو است و روزگار انتظار دارد که مردانه بچسبی به زندگی. کجا وقت می‌کنی دیگر فکر خودت باشی؟ با که می‌شود اصلاً از حسرت‌ها و عشق‌ها و آرزوها گفت؟
این شد که تا زندگی، آرام و سامان بگیرد، از آن روز آفتابی اول مهر، بیست و پنج سال گذشت و من چهل ساله شدم. حالا دیگر نمی‌دانم با این آرزویی که برآورده‌امش چه‌کار باید بکنم؟ سر پیری و معرکه‌گیری نیست؟ اصلاً از عاشقی چیزی یادم مانده؟ خدا می‌داند چقدر کلاس‌های زوری دانشگاه پولی برایم غیرقابل تحمل و ملال‌آور بود و

چقدر حسرت کلاس دانشگاهی را داشتم که درست در این لحظه، برنامه‌اش پیش چشمانم است. دلشان مکانیک می‌خواست و خواندم و دلم ادبیات می‌خواست و.... همیشه همینطور است. چیزی را که دوست نداری مجبوری تحمل‌ش کنی و چیزی را که دوست داری تحمل‌ش نمی‌کنند.
درست از این لحظه، می‌خواهم همه‌ی گذشته را یادم برود و بشوم یک دانشجوی ترم اولی با همان شور و شوق و بکارت و طراوت. می‌خواهم این بیست و پنج سال را و موهام را که دیگر جوگندمی شده و چشم‌هام که کم‌سو شده و استخوان‌هام را که کم‌کم بی‌دلیل تیر می‌کشند، همه را، فراموش کنم. اگر بشود. خدا کند بشود....
نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
درود بر تو، مهران عزیزی عزیز که نوشته‌ات را، از همین نخستین سال‌های نوشتن، در معرض نقد گذاشته‌ای و برعکس خیلی‌ها که ترجیح می‌دهند با تشویق و تمجید ویران شوند، تو تصمیم گرفته‌ای که با نقد، سرزنده شوی. من هم تلاش می‌کنم که به احترامِ این طرز تفکر، در نقد کم‌فروشی نکنم و تو را در جریان دیالوگ صریح اما صمیمانه‌ی خودم با نوشته‌ات بگذارم:

راستش «دانشگاه» داستان خوبی نیست. بخش آغازین خوبی برای یک داستان هم نیست. حقیقتش را بخواهی، به زعم من، «دانشگاه» اصلاً داستان نیست. متن حدوداً 1000 کلمه‌ای تو تنها یکی از ارکان داستان را داراست: «شرحِ ماوقع».
داستان، برای آنکه داستان باشد، در ابتدا به شخصیت نیاز دارد و ماجرایی که برای آن شخصیت رخ بدهد. تازه این زمان است که عنصرِ «شرحِ ماوقع»، قابلیت عرض اندام می‌یابد تا بیانگر چگونگی وقوع این ماجرا برای آن شخصیت باشد. «شرحِ ماوقع»، در غیاب شخصیت و ماجرا، هرچند با نثری قابل قبول همراه باشد- که در «دانشگاه»، البته با وجود تبصره‌هایی، هست- حداکثر به گزارشی تبدیل می‌شود که خواننده را درگیر نکرده، در او نیاز به پی‌گیری رخدادها را ایجاد نمی‌کند.
اما شخصیت، ماجرا و «شرحِ ماوقع» تنها کالبد یک داستان را شکل می‌دهند؛ روح آن، «روایت» است و «روایت‌پذیری». داستان تنها زمانی روایت‌پذیر است که معلوم باشد مخاطب چرا باید شخصیت ما را بشناسد، چرا باید از ماجرایی که برای شخصیت اتفاق می‌افتد باخبر شود و چرا باید شرح چگونگی این اتفاق افتادن را بخواند. مخاطب باید این داستان را بخواند «که چی؟». این «که چی؟» البته از تیره‌ی پیام و عقلانیت نیست؛ از دودمان ناخودآگاه است و تجربه‌ی حسی. نویسنده‌ای که از نتایج تجربیات خویش سخن می‌گوید، قلم‌زن حوزه‌ی عقل است و جایی در ادبیات ندارد، اما آن نویسنده‌ای که خودِ تجربیات را در ساحت حس، با مخاطب به اشتراک می‌گذارد، داستان‌نویس نام می‌گیرد. بنابراین، داستان پدیده‌ای است تجربه‌ساز و داستان‌نویس اگر چیزی را تعریف می‌کند، هدفش آن است که قطعات پازل تجربه‌ای را برای مخاطبش کامل کند. این عمل، روایت نام دارد و بدین ترتیب، ماجرایی «روایت‌پذیر» است که استعداد شرکت دادن خواننده در تجربه‌ای حسی و خاص را دارا باشد.
حال اگر داستان ما «روایت‌پذیر» باشد و بتواند ما را در مسیر تجربه کردن پدیده‌ای معیّن سیر دهد، باید شخصیتی که می‌سازیم، ماجرایی که خلق می‌کنیم و شرحی که می‌دهیم، همه، ناظر به آن تجربه‌ی خاص باشند و بخشی از آن را تکمیل کنند. چنین داستانی، دارای روایت خواهد بود و روایت نخستین پله از نردبان داستان‌نویسی است؛ پله‌ای که در «دانشگاه» لق می‌زند.
«دانشگاه» فاقد روایت است؛ یعنی اجازه‌ی وارد شدن در تجربه و فرصت همذات‌پنداری با شخصیت و امکان همراه شدن با سیر اتفاقات را از ما سلب می‌کند. آنچه ما در «دانشگاه» با آن طرف هستیم، صرفاً ارائه‌ی اطلاعات درباره‌ی آدم‌ها، وقایع و شرح آنهاست بجای شخصیت‌پردازی، ماجراسازی و روایت.
ما اطلاع داریم که گوینده‌ی داستان شاگرد اول بوده و دلش رشته‌ی ادبیات می‌خواسته است. اطلاع داریم که پدرش معلم بوده و با تحصیل او در این رشته مخالف بوده است. اطلاع داریم که از سوی مدرسه مجبور به انتخاب رشته‌ای دیگر شده است. اطلاع داریم که او اینک در چهل سالگی دارد وقایع گذشته را بیاد می‌آورد. اما آنچه نمی‌دانیم آن است که همه‌ی اینها را چرا می‌دانیم و چرا خیلی چیزهای اساسی و بنیادین را نمی‌دانیم؟
علاقه‌ی به ادبیات، که اکنون آغازگر و اساس داستان و شخصیت است، چرا و چگونه در این شخصیت شکل گرفته است؟ ما از همه چیز عقبه داریم بجز ادبیات و شخصیت. در جایی از داستان چنین می‌خوانیم:
«من با همه‌ی کودکی، بی که با کسی حرفی زده‌باشم، خودم سنگ‌هام را واکنده بودم با خودم و انتخابم را کرده‌بودم و پیه تبعات‌ش را به تنم مالیده‌بودم و فقط مانده بود آفتابی‌اش کنم.»
اینکه یک کودک بدون مشروت با کسی خودش تمام جوانب را در نظر گرفته باشد، به خودی خود، پذیرفتنی نیست و اگر آن را به کسی بگوییم، برداشتش آن است که آن کودک، کودکی کرده و به اشتباه تصوّر کرده که همه چیز را سنجیده است. این برداشت چرا اتفاق می‌افتد؟ چون تصوّر منطقی و عام از کودکان آن است که غالباً بدون مشورت نمی‌توانند تمام زوایای یک امر- بخصوص امری که مربوط به آینده‌‌ای باشد که هیچ تصور و تجربه‌ای از آن ندارند- را بررسی کرده و همه‌ی تبعاتش را سنجیده باشند. این تصوّر عام اگر بخواهد شکسته شود، عام بودنش باید از بین برود. یعنی باید شخصیتی خاص ساخت که مخاطب بتواند باور کند که این شخصیت خاص می‌تواند مخالف وضع غالب عمل کند. ولی ما در «دانشگاه» با چنین شخصیتی طرف نیستیم؛ فقط با اطلاعاتی طرف هستیم که نویسنده به ما می‌دهد. او می‌گوید که شخصیت با تمام کودکی‌اش توانست تصمیم درست و کامل بگیرد، ما هم مجبوریم قبول کنیم. اما در واقع مجبور نیستیم. مخاطب تنها چیزی را در ناخودآگاه خود می‌پذیرد که ساخته و پرداخته شده باشد، نه فقط از پس ادّعای نویسنده آمده باشد.
ما اگر مختصات درونی شخصیت داستان را درمی‌یافتیم (حجم زیادی هم نیاز نداشت) و علاقه‌ی او به ادبیات فقط یک گزاره نبود و مخالفت پدرش یک گزارش، آن وقت می‌توانستیم لحظه به لحظه تضاد علایق و خواسته‌های او را با پدرش تجربه کنیم. این است اساس «دانشگاه» و چیزی که می‌توانست آن را روایت‌پذیر کند. اینک، اما، نویسنده این تضادها را در غالب جمله‌هایی بیانیه‌مانند و شعارگونه که خیلی هم بکر نیستند («این که خودت کاره‌ای نباشی و...»، «مرد که باشی و زندگی که بپیچاندت و...»، «چیزی را که دوست نداری مجبوری تحمل‌ش کنی و...») مطرح کرده است. تجربه‌ای در کار نیست. او فقط دارد از گذشته‌اش گزارش می‌دهد و نمی‌گذارد که ما به او نزدیک شویم و آنچه او را در این 25 سال آزرده، تجربه کنیم.
چنین نوشته‌ای نه می‌تواند به عنوان داستانی مستقل خوانده شود و نه می‌تواند بخش آغازینِ یک داستان باشد چون چیزی را به واقع آغاز نمی‌کند.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...



دیدگاه ها - ۴
سعید نریمانی » شنبه 01 مهر 1396
سلام مهران عزیز خاطره ی شما رو خوندم. با نظر آقای یوسف بیگ موافقم جز اونجایی که فرموده بودن این نوشتار نمی تونه مقدمه ی یه داستان باشه. اینجا من با نظرِ ایشون مخالفم. یه داستان می تونه کاملاً خطی و خاطره وار آغاز بشه و در ادامه با وارد شدن راوی و دیگر شخصیت های موجود تو داستان به گفتگوی با هم، ادامه پیدا کنه و تا گره گشایی از گره موجود در داستان پیش بره. نثر نگارش روانه و این نشون می ده شما از فضای قلم زدن به دور نیستی. اما برای نوشتن یه داستان باید مواردی رو مدنظر داشته باشی و رعایت کنی.
مهران عزیزی » چهارشنبه 19 مهر 1396
سلام سعید عزیز. ممنون‌م از توجه شما و از لطفی که به بنده داشتید. تلاش می‌کنم در نوشتن‌هام، ان‌شاءالله آنچه را که باید، آن‌طور که شایسته‌است، برابر دیده داشته‌باشم.
مهران عزیزی » شنبه 01 مهر 1396
سلام و احترام. ممنونم از این‌همه لطف و دقت. بسیار آموختم و حتماً در نوشته‌های بعدی، تلاش خواهم کرد داستان شکل بگیرد. همانطور که فرمودید، از نقد دقیق و صریح، مشتاقانه استقبال می‌کنم و می‌دانم برای شدن و بهتر شدن، نفرین و آفرین‌ها بی‌ثمر است.
عرفان بهارلو » پنجشنبه 30 شهریور 1396
نقد بسیار آموزنده بود. ممنونم از آقای یوسف بیک عزیز

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.