زیاد خواندن و زیاد نوشتن بهترین راه حل است




عنوان داستان : اگه؟!
نویسنده داستان : مهرنوش مظفری

حتی در آن تاریکی هم برق می زد ساعت مچی عقربه ای رادو مدل 650.0276.3.011 روی دستان استخوانی امیر. حتی وقتی با آن سرخونین درون آب دست و پا میزد ، ساعت همچنان می درخشید.مهران نمی توانست از آن چشم بردارد مادرش را میدید که روی صفحه ساعت نشسته و ماتم گفته بود و پدر که دستانش را پشت سر مشت کرد بود میان عقربه ها قدم میزد. مهران به دستگیره در تکیه داده بود به درختان درون جنگل نگاه می کرد و چنان بغض کرده بود که عضلات صورتش انگار فلج شده بود. فکرش درون خانه بود آنجا که همه برای سه ملیون ناقابل ماتم گرفته بودند، سه ملیون که شاید بخاطر آن پدر زندان می افتاد. امیر نگاهش کرد می خواست سر صحبت را باز کند که چشمانش را بست هر وقت توی این وضع گیر می کرد از همه بیشتر چشم دیدن امیر را نداشت. موسیقی پراید سفید رنگ درون جنگل پیچیده بود. امیر بیست سالش بود با قد متوسط و هیکل استخوانی و رانندگی می کرد ،سه دوست دیگرش که هم تیپش بودند مهران روی صندلی شاگرد و محمد و متین هم صندلی عقب خوابیده بودند.
امیر آینه را صاف کرد و در آینه به محمد و متین نگاه کرد که هر یک سرشان را به گوشه ای چسبانده و روی صندلی ولو شده بودند. چشمانش برقی زد و لبخندی به لب آورد ، دستش را روی بوق گذاشت همه با هیجان از جا پریدند و به جلو نگاه کردند جز مهران که نمی خواست بلند شود، امیر بلند بلند خندید و همه نگاه ملامت آمیزی به او انداختند و زیر لب غر غر کنان دوباره به شکل قبل خوابیدند.
از شیشه به اطراف نگاه کرد در آن تاریکی شب جنگل خوفناک به نظر می رسید. دلش هوای موسیقی دیگری را کرد.یک موسیقی که به حال و هوای بارانی شب در جنگل بخورد. دستش را روی دکمه ی نکست گذاشت. به محض اینکه اول آهنگ را شنید آنرا رد کرد. آهنگ بعدی و بعدی را هم همینطور. چشمش به فلش دیگری جلو شیشه افتاد دستش را دراز کرد که آن را بردارد که ناگهان ماشین در اثر عبور از یک مانع تکان شدیدی خورد و فلش از روی داشبرد به کف ماشین زیر پای مهران افتاد با چشمانش فلش را دنبال کرد مهران غلتی زد و با پایش فلش را به سمت دیگری برد، امیر فکرکرد از عمد این کار را کرده روی شانه اش زد و مهران به سمت او غلتید. در حالی که با یک دستش فرمان را گرفته بود با دست دیگرش چراغ بالای سقف ماشین را روشن کرد به روبرو نگاه کرد. خبری از ماشین دیگری نبود. همچنان که با یک دست فرمان را کنترل می کرد فلش را گرفت که ناگهان صدای رعد و برق مهیبی برخواست و همه جا را به صورت آنی روشن و خاموش کرد ماشین با تکان های شدید به سمت جلو حرکت کرد امیر جستی زد و فرمان را با دو دستش گرفت اما ماشین از جاده منحرف شد و با همان تکان های شدید در حال جلو رفتن بود و این اتفاق چنان با شتاب افتاد که فرصت هر عکس العملی را از آنها گرفت.ماشین با سرعت حفاظ های چوبی کنار پل را شکست و درون آب افتاد.بدنه ی سفید آن درون آب فرو رفت و چند حباب بر سطح آب بر جا گذاشت.
آب رود خانه سر بود و نفسشان را بند آورده بود ، شیشه جلو شکسته بود. همه با دستپاچگی به دستگیره ی در ور رفتند.ماشین که پر از آب شده بود همچنان به سمت پایین می رفت مهران پایش را بالا آورد در سینه اش جمع کرد و محکم به شیشه ترک خورده جلو ضربه وارد کرد شیشه شکست و او به سمت بیرون شنا کرد.
به سطح آب رسید با تمام وجود نفس کشد. قلوپ قلوپ آب می خورند و شالوپ شلوپ شنا می کردند بعد از مهران امیر و بعد متین و محمد به سطح آب رسیدند.مهران با دیدن آنها به سمت خشکی حرکت کرد اما امیر دوباره در آب فرو رفت. متین و محمد دوباره نفس گرفتند در آب فرو رفتند بازوهای امیر را گرفتند و بالا کشیدند، امیر را که سرش به شدت شکسته و شیشه ی سمت چپ عینکش خورد شده بود با خود به سمت خشکی برند. مهران جلوتر از رودخانه خارج شده بود و روی سنگ ریزه ها نشسته و پاهایش را در آغوش گرفته بودصورتش سرخ شده بود و دندان هایش به هم می کوبید و لرز گرفته بود و به آنها نگاه می کرد و با نفسش بخار بیرون میداد.
متین و محمد به سختی امیر را تا خشکی بردند و بدن بی رمق او را روی سنگ ریزه ها گذاشتند. صدای چک چک دندان هایشان که از سرما به هم می کوبید حرف زدن را برایشان سخت کرده بود یعنی ترجیح می داند حرف نزنند. مهران همان طور که از سرما میلرزید سر امیر را میان دستانش گرفت و گفت: خوبی میتونی راه بری؟
امیر سرش را به علامت تایید تکان داد پیشانیش شکسته و از آن خون بر روی گوش و گردنش ریخته بود متین و محمد دست امیر را به دور گردنشان حلقه زدند و او را بلند کردند و کشان کشان به سمت جلو رفتند. مهران هنوز به آب رود خانه خیره مانده بود و به صدای قریژ قریژ پاهای آن ها بر روی سنگ ریزه ها گوش میکرد خنده اش گرفته بود نمی دانست از روی عصبانیت یا دلش خنک شده بود. اگر مادر بفهمد لابد می گوید حقت بود نگفتم نرو اینجا ما داریم تو خون خودمون غلت میزنیم تو بلند شدی رفتی بگردی.
مهران با لبهای خشکیده و ترک خرده روی زمین می خزید و امیر را که خونین و بی جان بود به دنبال خود می کشید. دندانهایش را بهم می فشرد و دستش را محکم به زمین می کوفت تا بتواند به سمت جلو حرکت کند آنقدر که از زخم های دستش خون می چکید.
صدای راه رفتن آنها روی جاده می آمد مهران به دور شدن آنها نگاه می کرد فریاد زد:کدوم گوری دارین میرین ؟
متین بر می گردد و شانه هایش را بالا می اندازد و دوباره به راهشان ادامه دادند.
مهران با صدایی زیر می گوید: یه جور دارن میرن که انگار راه رو بلدن...عوضیا و به سمت آنها دوید صدای پاهای او در حال دویدن بر روی جاده در هوا پخش می شود. مقابل امیر می ایستد نفس نفس زنان می گوید : متین ماشینت ؟
امیر با شرمندگی به متین نگاه کرد متین بی تفاوت جواب داد: فردا یه کاریش می کنیم و با دست دیگر مهران را کنار زد و جلو رفت.
مهران رو به آنها برعکس حرکت می کند و می گوید : یه سوال روانشناسی دارم.همه با کلافگی به او نگاه کردند و با بی میلی به حرفهایش گوش می داند.
مهران ادامه میدهد: اگه وسط این جنگل تاریک و ترسناک یه خونه باشه بیرون این خونه میاستید تا صبح بشه یا میرید تو؟
متین نگاه ملامت آمیزی به او کرد. محمد چشمانش از حلقه بیرون زده بود و گوش های تیز کرده بود و با دقت به اطراف گوش می کرد و تند تند اطراف را می پاید با هیجان به عقب بر میگشت و کنجکاوانه به اطراف نگاه کرد. انگشت اشاره اش را مقابل مهران بر روی لب هایش گذاشت.
صدای شکسته شدن و خورد شدن چوب و صدای بر خورد با شاخه ها ، صدای جویدن و صدای شلپ شلپ حرکت در آب می آمد.
چهار نفر با دقت اطراف را نگاه می کردند. صدای نفس نفس شان در جاده پیچیده بود تند تند اطراف را از نظر می گذاراندند میان درختان مسیر رو به رو جاده پشت سر رودخانه زمین خاکی اطراف که خیس خیس بود و در بعضی از جاها آب جمع شده بود. بی حرکت بودند و گوش میدادند صدای بهم خوردن برگ های درختان در باد ملایم می آمد و سرما را از پیش جان فرساتر می کرد صدای غورباقه ها و جیرجیرک ها هم می آمد و صدای زوزه ی گرگی نچندان دور بی قرارترشان کرد.
مهران فریاد زد :کسی اونجاست؟
محمد به نقطه ای خیره شده بود و به شانه ی متین زد و به آنجا اشاره کرد مهران و امیرم هم نگاهکردند از لا به لای شاخه و برگ های درختان در فاصله ای نچندان دور پنجره ی خانه ای پیدا بود.
مهران - شاید خونه ی یکی از دهاتیا یا مهمان خونه باشه.
صدای شکسته شدن شاخه برگها دوباره توجه آنها را به پشت سر جلب می کند.
متین – هر جا هست فقط بریم
همه به سرعت در حال دویدن به سمت خانه بودند مهران جلوتر حرکت می کند و با دستش شاخه های درختان را کنار می زند و جلو می دوید بقیه هم به دنبال او میدوند. مقابل خانه قرار گرفتند. نفس نفس زنان به آن نگاه می کنند.
جلوی در خانه سیمان شده بود خانه انقدر بزرگ نبود که بشود گفت مهمان سراست. اما از اتاقهایی که در طبقه ی دوم ساخته شده بود معلوم بود که دوبلکس بود. در خانه یه لنگه و کوچک بود. به پنجره ی اتاقی که آنها را تا آنجا کشیده بود نگاه کردند. زنی که انگار روی صندلی نشسته بود از پشت پنجره به آنها نگاه می کرد. نوری که پشت سرش قرار داشت باعث شد که شبیه سایه دیده شود اما چیزی که واضح بود این بود که زنی به آنها نگاه می کند. از روشن و خاموش شدن نورهای درون خانه معلوم بود که خانه با آتش روشن شده بود.
صداها در اطراف هنوز ادامه داشتند محمد به بالا اشاره کرد و گفت – اینا کابل برق نیست ؟
متین- خوب ؟
محمد- چرا این خونه برق نداره
متین شانه بالا انداخت- برق رفته حالا هر کوفتی بریم داخل.
نوری شدید برای لحظه ای همه جا را روشن کرد. رد و برق هم به صداهای درون جنگل اضافه شد و قطرات باران شروع به چکیدن کرد.
کمی جلوتر رفتند و مقابل در خانه قرار گرفتند متین با احتیاط در زد. مهران چراغ قوه را خاموش کرد. امیر هم به عینکش ور رفت تا اطراف را بهتر ببیند محمد هم که عقب تر از همه ایستاده هاج و واج به اطراف نگاه کرد.
مهران آهسته در گوش امیر گفت : شاید امشب بیشتر از همیشه به عینکت لازمت بشه.
چشمانش برقی زد و با لبخند به روبرو نگاه کرد و امیر با دلهوره به او خیره شد.
پیر مردی لاغر اندام با صورت استخوانی با گونه های تو رفته در را باز کرد. هاج و واج آنها را ورنداز کرد و در حالی که با یک دستش در را گرفته بود با دست دیگرش به داخل خانه اشاره کرد.
پیرمرد - بیاین تو....بیاین تو!
به هم نگاهی انداختند و با تردید وارد خانه شدند. مهران و متین بلافاصله کنار شومینه و امیر هم کمی با فاصله از آنها نشست اما محمد ایستاده بود و خانه را ورنداز می کرد.
سالن خانه بزرگ بود روبرو در فاصله ی کم آشپزخانه بود که از یخچال درون آن معلوم بود که خانه برق کشی دارد اما همه ی هلدر های آویزان از خانه خالی از لامپ بود. رو به روی در ورودی تقریبا در گوشه ی راست خانه راه رویی بود که در سمت چپش یک در فلزی زنگ زده با رنگ های ریخته قرار داشت که احتمالا آنجا اتاق یا انباری یا هر چیز دیگر بود در سمت راست راه پله ی چوبی بود که به اتاق های بالا می رفت روی دیوار در مسیر پله ها پر از قاب عکس های کوچک و بزرگ بود که عکس هایشان به خوبی مشخص نبود.مهران دستهایش را در مقابل آتش گرفت و آنها را به هم مالد.
مهران - شرمنده آقا... تصادف کردیم... ماشینمون منحرف شد و افتاد توی رودخونه.
پیرمرد- عجب !
پیرمرد جعبه کمک های اولیه را آورد و با پنبه الکلی گوش و صورت امیر را تمیز کرد و سر او را باند پیچی کرد و بعد به آشپزخانه رفت و سفره را آورد و پهن کرد و دوباره به آشپزخانه برگشت و همراه با یه سینی که چهار کاسه همراه با قاشق درون آنهاست برگشت. کاسه ها را روی سفره گذاشت و گفت: بیاین سوپ درس کردم گرمتون می کنه.البته این سرمایی که توجونتون افتاده رو فقط دوش آب گرم در میاره
همه به دور سفره نشستند. نوری که ازدر آشپزخانه می تابید ، سفره و اطرافش را روشن کرده بود. امیر و مهران به سرعت شروع به خوردن سوپ کردند متین هم با قاشق قدری از آن چشیده و بعد شروع به خوردن کرد اما قابه عکسها ی درون خانه به شدت محمد را مجذوب خود کرده بودند. چشمانش بر روی یکی از قابه عکسها که بالای شومینه بود خیره ماند. پیرمرد هم به او خیره بود. متین متوجه ی نگاه آن دو شد اول به چهره ی پیرمرد نگاه کرد که چگونه به محمد زل زده است و بعد نگاه محمد را تعقیب کرد او هم به قابه عکس خیره شده بود مهران و امیر هم کم کم به قابه عکس خیره مانند. پیرمرد از جایش بلند شد و قابه عکس را بر داشت و آورد. محمد با کنجکاوی به پیرمرد که از او چشم بر نمی داشت نگاه کرد.
پیرمرد دندان های شکسته و زردش را روی هم فشرد و گفت : نکنه منو نمیشناسی ؟!
محمد آب دهانش را قورت داد و با دهان نیمه باز که انگار می خواست چیزی بگوید اما چیزی برای گفتن نداشت هاج و واج به بقیه نگاه کرد.
مهران ( با دستپاچگی ) آقا... به جون خودم ما اولین باره میایم اینورا ( لبخند تصنوعی به لب آورد) این هرکی هس فقط به محمد شبیه... تازه از دور.
متین اخمی به چهره آورد و بادقت تر نگاه کرد – نه شباهت چندانی هم نداره و عکس را کمی دورتر گرفت و ادامه داد : آره از دور یه لحظه آدم اشتباها فکر می کنه شبیه.
پیرمرد دستش را روی زانو اش گذاشت و به سختی بلند شد و از پله ها بالا رفت. همه زیر چشمی محمد را پایدند.چهره ی محمد در هم رفته بود و قاشقش را درون کاسه حرکت داد و گوشت های درون سوپ را با قاشق بالا آورد و دوباره در سوپ انداخت.
پیرمرد همراه با یکسری رخت خواب از پله ها به سمت پایین آمد. متین و مهران به کمکش رفتند و رخت خواب ها را کنار شومینه پهن کردند. پیرمرد دوباره از پله ها بالا رفت و همراه با چند بالش و حوله به دست پایین آمد و بالش ها را کنار رخت خواب ها گذاشت و حوله را هم روی آن پرت کرد.
پیرمرد با دستش به در که در راه رو سمت چپ قرار دشت اشاره کرد گفت : حموم اونجاست آبشم همیشه گرمه هر کی می خواد بره حموم.
متین حوله را بر داشت و به سمت حمام رفت. محمد و مهران هم کاسه ها را بر داشتند و روی ظرفشویی گذاشتند و سفره را جمع کردند. امیر روی نزدیکترین رخت خواب به شومینه دراز کشید. عینکش را برداشت دلهره در چهره اش نمایان شد به مهران که در حال نگاه کردن به اطراف بود نگاه کرد و بعد نگاهش را به عینکش انداخت و بعد سری تکان داد و آنرا کنار بالشش گذاشت. پتو را روی پاهایش کشید و خوابید. محمد هم کنار او دراز کشید.
مهران کنار شومینه نشست. سرش را بر گرداند و به آشپزخانه نگاه کرد. سایه ی مبهمی از پیرمرد روی دیوار نقش بسته بود که معلوم نبود در حال چه کاری است. لحظه ای او را زیر نظر گرفت.
خانه در سکوت بود صدای رعد و برق و شرشر آب حمام همراه با صدای بارانی شلاقی در صدای سوختن هیزم ها در آتش شومینه بهم آمیخته بود.مهران با احتیاط و کنجکاو به سمت آشپزخانه رفت. در چهارچوب در ایستاد و با دقت به پیرمرد که پشت میز و صندلی های چوبی درون آشپزخانه روی نک انگشتان پا نشسته بود و در حال انجام دادن کاری بود و از بالای سرش دود بلند می شد نگاه کرد. مهران پاورچین پاورچین جلوتر رفت تا ببیند که پیرمرد چه کار می کند ، که ناگهان پیرمرد از جایش پرید و با ترس و هیجان به او نگاه کرد. مهران هم چند قدمی به عقب میرود و باهیجان به چهره ی بهت زده پیرمرد چشم دوخت و بعد به پایپ درون دستانش نگاه کرد.
مهران - نمی خواستم مزاحم شم... آب می خواستم...لطفا!!!
پیرمرد در کابینت بالای سرش را باز کرد لیوان شیشه ای را بیرون آورد و روی میز گذاشت. در حالی که زیر چشمی به مهران نگاه می کرد در یخچال را بگونه ای که درونش معلوم نباشد باز کرد تنگ آب استیل را روی میز کنار لیوان گذاشت و روی صندلی مقابل در نشست از آنجا به آسانی محمد را زیر نظر گرفت.
مهران صندلی را کنار کشیده رو به روی او نشست. دسته ی تنگ را بر داشت و لیوان را تا نیمه آب کرد و بالا کشید.سرش را برگرداند و از میان چهارچوب در به محمد نگاه کرد.بعد به چشمان غضبناک پیرمرد که به محمد خیره شده بود نگاه کرد. لیوان را محکم روی میز کوبید پیرمرد سرش را برگرداند و به او نگاه کرد.
مهران لبخند زنان گفت : اینجوری نگاش نکن بچه خوبیه؟
پشیمانی در چهره پیرمرد نمایان شد و گفت : منم اینجوری فکر میکردم قبل از اینکه با زنم دوست بشه و زندگیم رو از هم بپاشه... دنیا پر شده از این حرومزاده ها...
مهران خنده ای ناباورانه زد و از روی عصبانیت صدایش بلند شد گفت :محمد هم سن بچه اته...چرا چرند میگی... احمق...بفهم چی بلغور میکنی؟
محمد از خواب پرید همان طور که دراز کشیده بود از چهارچوب در به مهران و پیرمرد نگاه می کند که درحال بحث کردن بودند صدای مهران واضع اما پیرمرد انگار زمزمه می کرد فقط صدایش را می شنید ولی محتوایش را نمی فهمید.
مهران با دلخوری و عصبانیت از جایش بلند شد - الان بچه ها رو بلند می کنم... از یه آدم عملی بیشتر از اینم نباید انتظار داشت...تعطیل.
پیرمرد با عجله دستش را گرفت و مظلومانه به چشمانش نگاه کرد با لحنی ملایم تر گفت : ببخشید... من بدبین شدم...تو این بارون کجا می خواین برین
محمد به آنها نگاه کرد که سرگرم بحث کردن بودند. بالشش را زیر پتو گذاشت و جستی زد و خود را به راه پله رساند و از دیده آنها خارج شد. در تاریکی خود را به دیوار چسباند پایش به اولین پله که رسید با دقت عکسها را نگاه کرد قاب عکس های کوچک و بزرگ ، طرحدار و ساده، سیاه و سفید و به نظر رنگی در آن تاریکی به خوبی مشخص نبود و پله ها را یکی یکی بالا رفت. به طبقه ی بالا رسید دو اتاق را در مقابل خود دید درهای آنها باز بود اتاقی که در سمت راست قرار داشت تاریک بود و در مقابل در یک تخت دو نفره قرار داشت و اتاق سمت چپ روشن بود و از کم و زیاد شدن نور معلوم بود که با شمع یا آتش روشن است. آرام به سمت عقب گام بر داشت و عقب عقب یک پله به سمت پایین حرکت کرد.
مهران و پیرمرد رو به روی هم نشسته بودند اشک در چشمان پیرمرد حلقه زد. مهران از چهره ی او متاثر شد و دستش را گرفت.
مهران_ حالا تنها زندگی می کنی ؟ خانوادت ولت کردن ؟
پیرمرد نفس عمیق کشید و گفت :تنها نیستم...دخترم پیشم موند.
مهران _ همونی که کنار پنجره نشسته بود.
پیرمرد آب دهانش را قورت داد و با چشمان گشاد به او زل زد گفت: مگه تو دیدیش؟ برافروخت شد و از جایش پرید و ادامه داد: فهمیدم چرا اومدین به حالت غیر عادی سرش را به علامت تایید حرفهایش تکان داد
مهران با تعجب به او نگاه کرد دهانش را باز کرد چیزی بگوید اما بلافاصله پشیمان شد.
محمد با دهان باز و چشمان از حلقه در آمده به در اتاق خیره شده بود کمی جلوتر رفت به دیوار کنار در تکیه کرد. گوشش را به دیوار چسباند گویا می خواست صدایی را از آنجا بشنود. صدای حشره می آمد به طرز وحشتناکی صدای ویز و ویز می آمد انگار که در آن اتاق پرورش پشه داشته باشند.
نور سفید رنگی برای لحظه ای خانه را روشن کرد و صدای مهیب رعد و برق خانه را لرزاند.محمد دست پاچه شد و بی اختیار مقابل در اتاق قرار گرفت. مقابل او زنی با لباس سرتاپا پوشیده و یک دست مشکی پشت به او و مقایل پنجره نشسته بود.
پیرمرد سیخی را بر داشت و آن را در حفره های ظرفشویی فرو می برد.
مهران خمیازه کشان گفت: گرفته !
پیرمرد با حرکت سرش تایید کرد.
مهران سیخ را گرفت و گفت: بده کمکت کنم.
پیرمرد کمی آنطرف تر ایستاد و به مهران که سیخ را در دست گرفته و در حفره ها فرو می برد نگاه کرد. مهران سیخ را درون ظرف شویی رها کرد و دست به کمر ایستاد و گفت : نوچ... کارش از این حرفا گذشته... اسید لازم داره.
پیرمرد _ اسید دارم الان میارم.
محمد از تعجب میخکوب شد. پلک نمی زد. سوسک ها و حشرات دیگر از سر و کله ی زن بالا می رفتند و در اطراف او روی زمین هم در حال حرکت بودند. قلبش تند تند میزد پاورچین پاورچین نزدیک تر شد. صدای نفس نفس زدنش کل اتاق را پر کرده بود. ضربان شدید قلبش از روی لباس هم مشخص بود. پیشانیش پر از عرق شده بود و با غرش رعد و برق دیگر در شیشه پنجره جمجمه ای را دید که کرم ها در آن لول می خوردند. خود را به عقب پرتاب کرد. که ناگهان چماقی به سرش اصابت کرد.
پیرمرد در حالی که بطری اسید را در دست گرفته بود با نگرانی و ترس مهران را در آشپزخانه جستوجو کرد. او را که نیافت میان چهارچوب در اشپزخانه قرار گرفت که مهران با سیخ درون دستانش با چهره آشفته به آشپزخانه نزدیک شد.
مهران گفت :رفتی اسید بسازی؟
پیرمرد با نگران گفت: کجا بودی؟
مهران درحالی که با سیخ توی دستش بازی می کرد گفت: رفتم ببینم حموم متین تموم نشده
پیرمرد با تعجب پرسید : چرا از طرف راه پله اومدی؟
مهران گفت :آخه یه صدایی شنیدم. تموم شد؟
پیرمرد نگاه ناباورانه ای به او انداخت و مهران به منظور اینکه چی هست دستش را تکان داد. پیرمرد در حالی که مهران را زیر چشمی زیر نظر داشت سر بطری را باز کرد مقابل حفره ظرف شویی گرفت اما به طور ناگهانی برگشت و آن را روی مهران پاشید. اسید دست چپ وسینه ی مهران را سوزاند مهران روی زمین ولو شد و از درد فریاد کشید.
مهران _ کمک.... بچه ها...متین...محمد....امیر
امیر دستی را روی زمین دید که بریده و با سرعت به سمت او می خزید از خواب پرید. چشمانش را باز کرد. پیرمرد را دید که با آن صورت استخوانی و چر چین و چروک و چشمان غضب کرده دندان های شکسته و زردش را روی هم فشار می دهد و با نفرت گلوی او را می فشرد با یک دست صورت پیرمرد را گرفت و به عقب فشار داد و به عقب پرت کرد.امیر با یک دستش سرش را گرفته بود و با دست دیگرش در حالی که خودش را روی زمین می کشید تا از پیرمرد دور شود به دنبال عینکش می گشت. پیرمرد چاقویی را از لباسش در آورد و به سمت امیر رفت امیر به سختی تصویر مبهمی از او درحالی که به سمتش حجوم می آورد را دید. با صدای خورد شدن عینک زیر پایه پیرمرد در حالی که قه قه می زد.امیر از سر نا امیدی پلکانش را به هم محکم فشرد که ناگهان ضربه ی محکمی با صندلی به سر مرد خورد و پیرمرد محکم به زمین افتاد در همان حال مهران در حالی که صندلی را هنوز در دست داشت و به سختی ایستاده بود جلو رفت و دستان امیر را دور گردنش حلقه زد.
مهران گفت :باید بقیه رو پیدا کنیم.
مهران و امیر در حالی که خود را به دیوار گرفته بودند به سختی راه می رفتند. به حمام رسیدند، کمی به عقب برگشتند و بعد محکم خود را به در کوبیدند و در را باز کردند.
یک درآهنی با رنگ های ریخته و زنگ زده مقابل آنها بود و چیزی که واضح بود این بود که این در بعد از ساخته خانه به دیوار متصل شده بود گویا در یک انباری بود.یک حمام یک در سه که بیشتر شبیه راهرو بود با سرامیک های مربعی سفید که بعضی از آنها شکسته و اطراف بعضی از سرامیک ها جلبک زده بود. هیچ کس زیر دوش آب نبود و تنها آب باز بود. امیر و مهران با نگرانی وارد حمام شدند و در را باز کردند که ناگهان پیرمرد با بطری شیشه ای محکم به سر مهران کوبید و مهران روی زمین ولو شد امیر خود را از آن در به داخل پرت کرد. به یک میز خورد یک میز بزرگ و چوبی که روی آن بدن بی سر محمد را دید از ترس خود را به دیوار چسباند که در طبقه بندی فلزی که به دیوار رو به رویش وصل بود سر متین و محمد را دید از بدنش سست شد و روی زمین افتاد و بدون آنکه پلک بزند در حالی که بی اختیار از چشمانش اشک میبارید روی زمین خزید و به عقب رفت. انجا بیشتر شبیه قصابی بود و از سقف و دیوار هایش زنجیر و قلاب آویزان بود. همینطور که عقب عقب روی زمین میخزید به قابلمه ی بزرگ و فلزی خورد که در آن پر از تکه های گوشت بود و از تکه پارچه هایی که در میان آنها دید. فهمید که متین است.
همه به دور سفره نشسته بودند. نوری که از در آشپزخانه می تابید سفره و اطرافش را روشن کرده بود. امیر و مهران به سرعت شروع به خوردن سوپ کردند متین هم با قاشق قدری از آن چشید و بعد شروع به خوردن کرد.بالا آورد. پیرمرد وارد انبار شد. در حالی که نفس نفس می زد با چشمانش امیر را جستو جو کرد چاقویی از درون طبقه بندی برداشت. امیر به دیوار چسبیده و شوکه شده بود حتی پلک هم نمی زد. پیر مرد مقابل او قرار گرفت. چاقو را بالا برد ، ناگهان مهران با دو دست پای او را گرفت و به عقب کشید چاقو را در کتف امیر فرو کرد و همینطور که به عقب کشیده می شد از عمق ضربه کم می شد. امیر فریاد می کشید.مهران پیرمرد را به عقب کشید و دست پیرمرد که چاقو در آن بود را گرفت و روی سینه ی او نشست و دست او را چند بار محکم به زمین کوبید، پیرمرد چاقو را رها کرد. مهران به شکل جنون آمیزی شروع به مشت زدن به صورت پیرمرد کرد وقتی پیرمرد از حال رفت چاقو را برداشت و دست امیر را به دور گردنش حلقه زد و هر دو کشان کشان از خانه خارج شدند.
مهران و امیر در حالی که دستانشان را دور گردن هم انداخته بودند کشان کشان از خانه دور میشدند. مهران با چشمانش اطراف را جستوجو می کرد. از لابه لای درختان کمتر از یک کیلومتری آنها چراغ های چند خانه نمایان بود. گویا کمی آنطرف تر روستایی بود. صدای ماشین ها از فاصله ی نچندان دور توجه مهران و امیر را به خود جلب کرد. امیر و مهران به چشمان هم خیره شدند و نگاهی از سر پشیمانی به هم انداختند و پیشانی هایشان را به هم چسباندند و گریه کردند. مهران بر گشت و عقب را نگاه کرد. پیرمرد اسلحه به دست میان چارچوب در ایستاده بود. مهران و امیر پشت یک تخته سنگ پنهان شدند صدای پاهای پیرمرد که به آنها نزدیک میشد به گوش می رسید. مهران چاقو را در دستش فشرد و به چشمان امیر نگاه کرد از ترس نفس نفس میزد.
مهران نفس نفس زنان گفت: من از پشت درختا....میرم....با چاقو بزنمش ! به اطراف نگاه کرد. پاره سنگی را بر می داشت و درون دست امیر می گذاشت. با نگرانی و بریده بریده ادامه داد: اگه...بهت نزدیک شد...با این بزن...تو سرش.
امیر به نشانه تایید سرش را تکان داد. مهران چهار دست و پا شد که برود کمی در همان حالت مکث کرد و برگشت و چاقو را درون دست امیر گذاشت و پاره سنگ را برداشت.
مهران به چشمان امیر خیره شد و گفت: ببخشید.
امیر لبخندی به لب آورد و مهران از او دور شد از لابه لای درختان عبور کرد. آرام آرام از میان درختان خارج شد و پشت سر پیرمرد قرار گرفت دستش را عقب برد که سنگ را پرتاب کند که پیرمرد متوجه او شد. برگشت و از روی عجله تیر ناشیانه‌ای به او شلیک کرد. تیر به دست مهران که با اسید مجروح شده بود خورد صدای فریاد مهران در جنگل پیچید و مهران روی زمین افتاد پیرمرد به سمت او برگشت و با قنداق اسلحه به سر مهران ضربه زد.
امیر به سختی تکه سنگی را برداشت و برای جلب توجه پیرمرد به سمتی پرتاب کرد. پیرمرد با احتیاط به تخت سنگ نزدیک شد و از بالای تخته سنگ به امیر نگاه کرد امیر بی جان به تخته سنگ تکیه داده بود. پیرمرد با اسلحه چند بار به آن ضربه زد اما امیر هیچ واکنشی نشان داد. پیرمرد از بالای تخته سنگ کمی خم شد می خواست با دست شاهرگش را لمس کند که امیر با تمام قدرتش چاقو را در گلوی پیرمرد فرو کرد. همینطور که خون از گلوی پیر مرد به سر و صورت امیر می ریخت امیر فریاد می کشید.
گرگ ومیش صبح بود. همه جا را مه گرفته بود. مهران به سختی از جایش بلند شد به جلو نگاه کرد. پیرمرد را دید که روی تخته سنگ افتاده و اسلحه اش را روی زمین انداخته بود. همه چیز مثل یک کابوس بود. با احتیاط به پیرمرد نزدیک شد با دستش شانه ی استخوانی پیرمرد را گرفت و به زمین پرت کرد با دیدن گلوی بریده ی او نفس عمیقی کشید و پیش امیر رفت امیر بی جان به تخته سنگ تکیه داده و صورتش غرق در خون بود. مهران چند سیلی به او زد. امیر به سختی چشمانش را باز کرد مهران پیشانیش را به پیشانی او چسباند و گریه کرد. بعد از آن دستش را به دور گردنش حلقه زد و دوباره کشان کشان شروع به حرکت کردن کردند. مه با روشن تر شدن هوا در حال ناپدید شدن بود.
صبح شد جاده دیگر مقابل چشمانشان بود. دیگر برای امیر رمقی نمانده مهران هم نمی تواست گام بردارد. هر دو روی زمین افتادند. چشمان امیر بسته بود و تکان نمی خورد. مهران به او چند سیلی زد امیر به سختی چشمانش را باز کرد.
مهران بریده بریده گفت: جاده... جاده...به جاده اشاره می کند و ادامه داد: باید خودمونو برسونیم بهش... ویلا... نمی بیننمون
امیر به جاده نگاه کرد لبخند زد و دوباره از حال رفت مهران دستش را بدور گردن امیر حلقه زد و با دستش به زمین نیرو وارد کرد و کشان کشان به جاده رسید. ماشینی از دور در حال نزدیک شدن به آنها بود. مهران با خوشحالی امیر را تکان داد.
مهران _ ماشین
مهران چند سیلی به او زد اما امیر واکنشی نشان داد. ماشین از کنار آنها عبور کرد. مهران با تمام قدرت مشتی به قفسه ی سینه ی امیر وارد کرد.
مهران بیرمق و با حالت تزرع گفت: ما رو ندید.
امیر هیچ واکنشی نشان داد. مهران از هوش رفت. ماشین کمی جلوتر ترمز کرد و عقب عقب به سمت آنها آمد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام مهرنوش خانم مظفری. مرسی که داستانت را برای پایگاه فرستادی تا اشکالاتش را بدانی و در بازنویسی برطرف شان کنی.
دوست عزیز داستانت را با این که طولانی بود چند بار خواندم. مواردی که به ذهنم رسید را برایت می‌نویسم. کار اشکال زیاد دارد، اما این نباید تو را از نوشتن مایوس کند. بلکه مصمم‌تر از قبل بنویس و راهی را که در پیش گرفتی ادامه بده.
داستان «اگه» روایتی ترسناک و هیجانی است. فکر اولیه‌ای که به ذهن شما رسیده، فکر خوبی بوده و برای پرداختش تلاش‌تان را کرده‌اید اما لطفا روی مواردی که اشاره می‌کنم تامل کنید و اشکالات را برطرف کنید. داستان اطناب دارد و از جایی که باید شروع نشده. بخش‌های اولیه داستان پِرت است و هیچ کمکی به پیشبرد روایت نمی‌کند. چرا خواننده باید بداند که پدر مهران مشکل مالی دارد؟ یا این‌که امیر ساعت رادو می‌بندد. جای شروع داستان از جاده بوده و چه خوب که با شوخی که امیر با دوستانش می‌کند شروع شود که غالبا در داستان‌های ترسناک شروع، لذت‌بخش است و لحظه‌های لطیف و دلنشین دارد و ناگهان تصادف اتفاق بیافتد و پسرها خودشان را از رودخانه بیرون بکشند و وارد جنگل شوند.
در توصیف‌هایت دقت بیشتری بکن. صدای چک چک دندان نداریم. پاها روی سنگ‌ریزه‌ها صدای قژقژ نمی‌دهند. چشم‌ها از حلقه بیرون نمی‌زنند. این اشتباهات از ارزش داستان کم می‌کند. داستان پر از غلط‌های املایی بود. من مستقیم اشاره نمی‌کنم و فکر می‌کنم حین تایپ کردن عجله کرده‌ای و حتما در بازنویسی غلط‌ها را درست می‌کنی. قبل از نوشتن تصمیم بگیر که می‌خواهی داستان را در گذشته روایت کنی یا زمان حال. زمان افعال مدام تغییر می‌کند و بین گذشته و حال در نوسان است.
مهرنوش عزیز، پیرمرد داستانت باورپذیر نیست. شاید بگویی مشابه اتفاقات داستانت را در سینما بخصوص سینمای هالیوود دیده‌ای. در همان سینما هم نشانه‌هایی به بیننده داده می‌شود که چنین شخصیتی را باور کند. با استفاده از یکی دو اِلِمان می‌توانی شخصیت داستانت را باورپذیر کنی. مثلا راوی بگوید با این‌که پیرمرد نحیف و رنجوری به نظر می‌آید ولی خیلی سریع راه می‌رود، دست‌های قوی دارد و همه رختخواب‌ها را با هم از پله‌ها پایین می‌آورد یا... . این ها فقط مثال بود. تو باید بیشتر فکر کنی و المان‌های خودت را بنویسی. وقتی پیرمرد داستانت باورپذیر شد ترس می‌نشیند به دل خواننده و با هیجان داستانت را دنبال می‌کند. دلیل این‌که چرا عکس‌هایی که در خانه جنگلی بودند، شبیه محمد به نظر می‌رسیدند را یا نفهمیدم. نمی‌شود که در داستان چیزی را مطرح کنی و بعد رهایش کنی. در داستان کوتاه آن‌هم داستانی مثل داستان شما برای پیش کشیدن هر مسئله‌ و اتفاقی باید دلیل داشته باشی و بعدتر جایی در داستان از آن استفاده کنی.
دو صحنه خیلی خوب و هراس‌انگیز در داستانت داشتی. یکی صحنه‌ای که با متینِ تکه تکه شده مواجه می‌شویم و یکی وقتی محمد می‌رود طبقه بالا و با اسکلت زن روبرو می‌شود. صحنه اسید پاشیدن پیرمرد هم خوب بود ولی این‌که همان شخصیتی که رویش اسید پاشیده شده، با پیرمرد درگیر می‌شود و گلوله می‌خورد و تا صبح هم زنده می‌ماند و ... کمی دور از باور بود. اگر شخصیت داستانت این‌قدر قوی است که همه این‌ها را تاب می‌آورد باید قبل‌تر از این اتفاقات او را برای خواننده بسازی. امیر و مهران چرا سراغ محمد نمی‌روند و در کلبه رهایش می‌کنند؟ حتی قبل از رفتن صدایش هم نمی‌کنند. چرا راوی از سرنوشت او چیزی نمی‌گوید؟ آیا ضربه‌ی که به سرش خورده باعث مرگ او شده؟ این راوی که انتخاب کرده‌ای از سرنوشت محمد خبر دارد و باید به خواننده اطلاعات بدهد.
دوست عزیز قبل‌تر و مهم‌تر از همه مواردی که گفتم، این نکته است که قبل از نوشتن داستان طرح داستان را در ذهنت پرورش داده باشی. زمان و مکان‌ها را کاملا مشخص کرده باشی. مسیر اتفاقات و توالی شان را بدانی. شروع، تنه و پایان داستان را مشخص کرده باشی. وقتی پسرها از رودخانه بیرون می‌آیند مشخص کن که کنار رودخانه راهی پر از سنگ‌ریزه است و بعد وارد جنگل می‌شوند که جاده‌اش خاکی است و ... . حتی گاهی جهت حرکت را هم مشخص کن. تصویر کلبه را کامل برای خودت ترسیم کن با جزئیات. حتی اگر آن جزئیات را در داستانت استفاده نکنی. تو خدای داستانت هستی پس باید همه شخصیت‌ها، مکان‌ها و موقعیت‌ها را بشناسی و بعد تصمیم بگیری که چقدر از اطلاعاتی را که داری به خواننده منتقل کنی.
مهرنوش عزیز اسم، ویترین داستان است. در انتخاب اسم حوصله کن. اسم بد به راحتی می‌تواند خواننده را از خواندن داستان منصرف کند. زیاد بخوان و زیاد بنویس. وقتی داستانی نوشتی، تا چند وقت سراغش نرو که خوب ازش فاصله بگیری بعد بارها و بارها با صدای بلند بخوانش. اضافاتش را بزن و اشکالاتش را برطرف کن. منتظر داستان‌هایت هستم. موفق باشی.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.