وقتی داده‌ی پنهان، آشکار می‌شود




عنوان داستان : ملودی با بوق ماشین ها
نویسنده داستان : علی مکتب دار

با صدای جیک جیک گنجشکان، تخت قیژ قیژ می کند...پارکت ناله می کند و کمدها باز و بسته می شوند...تق...تق...
شیرین هنوز خوابیده....صفحه ای را زیر سوزن گرامافون می گذارم...انگار قطعه ای بسیار قدیمی است از کسی که نمی شناسم...روی جعبه اش نوشته...موسیقی اش به نظر زیبا می رسد...تمام موسیقی ها زیبا هستند...اگر شنیده شوند...
شیرین بیدار شده و لبخند می زند. جلوی صورتم دست هایش را تکان می دهد و تقلا می کند چیزی به من بفهماند...احساس می کنم با یک زبان نفهم در اتاقی زندانی ام کرده اند...گوشواره هایش هنوز به گوشش هستند؛ از بعد مهمانی آنها را درنیاورده، به خواب رفت...کمی گوش هایش را زخمی کرده...هیچ وقت حواسش به آنها نیست...حتا وقتی روی گوش هایش جوش می زند سعی می کند به زور و با ناخن های کشیده اش آنها را بترکاند...
چشم هایم دنبالش می کند و گوش هایم...کمد را باز می کند...قیژ...می بندد...تق...استکان را روی میز می گذارد...تق...یا شاید هم قیژ...چای را درون استکان می ریزد....شکر رویش...هم می زند....برخورد فلز با استکان چه صدایی تولید می کرد؟...یادم رفته...اهمیتی ندارد...یک لقمه نان بیشتر نیازم نمی شود....بهش می فهمانم کجا می روم...در را باز می کنم...وارد آسانسور می شوم...روی آینه جای انگشت های آدم ها افتاده...زمین چسبنده است...انگار چیزی چسبناک ریخته باشند....کف پارکینگ راه می روم...کف کفشم چسبناک شده...الآن کفشم صدا می دهد؟...نمی دانم...حالت تهوع دارم...انگار گوش مخملی از توی گلویم می خواهد بیرون بزند...از اینکه صدا ها را توی ذهنم تذکر داده خسته شده است....خیلی وقت است دیوانه اش کرده ام...اما به زودی تمام می شود...به زودی باهم خداحافظی خواهیم کرد...خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکند گوش هایش مال من می شود...داخل ماشین می شوم....در ماشین خراب است اما نمی دانم بسته شده یا نه....لگدش می کنم....سیاهی روی در ردی از لگد های قبلی را توی صورتم می کوبد...در باز نشد...پس انگار بسته است...
ریموت پارکینگ را می زنم...زده ام؟...نزده ام؟...اگر یکبار دیگر بزنم در دوباره بسته می شود...بیخیال می شوم....به دم در پارکینگ می رسم....در باز است....گنجشک ها هنوز هم جیک جیک می کنند؟...صدای باد از در ماشین تو می زَنَد؟...چشم هایم را می بندم و نفسی عمیق می کشم...نمی دانم نفس کشیده ام یا نه...
ماشین را از پارکینگ خارج می کنم....صدای ماشین...غژ غژ چرخ ها...شاید جیر جیر فرمون باهم آمیخته می شوند...فرمون جیر جیر می کرد؟....گوش مخملی کجا رفت؟...لعنتی...
پشت چراغ قرمز چشم هایم روی هم می رود....چشم هایی در حکم گوش که با بسته شدنشان انگار مجاری گوش بسته شده و همه ی صداهای اطراف را خفه می کنند...مدتی می گذرد که می فهمم چراغ سبز شده و ماشین ها بوق می زنند...بوق می زنند؟...انگار دوباره به سی سال پیش بر می گردم....زمانی که شیرین شانه ام را تکان می دهد...همچون تکان دادن مرده برای اینکه توی گوشش زمزمه کنند "اِسمَع"؛یعنی بشنو...اما اینبار انگار شنیدنی در کار نبود...گوش مرده بود و تن زنده....و از همه چیز فقط لب های شیرین بود(که الحق شیرین بود)که تکان می خورد و من که سی سال است که کَر شده ام....سی سال است که ماشین ها بوق می زنند و من صدایشان را توی ذهنم با گوش مخملی مرور می کنم تا یادم نرود....سی سال است که با لب های شیرین توی گوش های نداشته ام ملودی می سازم تا یادم بماند که حرف زدن هایش هم مثل طعم لب هایش شیرین است...
امروز روزی ست که گوش مخملی به دنیا آمد...روزی که من "کَر" شدم...و امروز یا گوش مخملی بعد از عمل می میرد یا من...عملی که شیرین چیزی از آن نمی داند...مثل ماشین هایی که پشت سَرَم بوق می زنند...
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای علی مکتب‌دار، سلام. «ملودی با بوق ماشین» دومین داستانی است که از شما می‌خوانم. از همین اسم شروع می‌کنم که ویترین است و اولین قدم برای جذب خواننده. همین ویترین می‌تواند کشش لازم را ایجاد کند تا خواننده به خواندن متن ترغیب شود. می‌شود برای این داستان ویترین جذاب‌تری انتخاب کرد. این توانایی را در شما می‌بینم. پس در این انتخاب بیشتر تامل کنید.
طرح داستان خیلی سر راست است. مردی سی سال پیش بر اثر اتفاقی ناشنوا شده و امروز قرار است عملی داشته باشد که معلوم نیست بعد از عمل شنوایی‌اش را به دست می‌آورد یا نه. چیزی دارد در روایت پنهان می‌شود و همین پنهان‌کاری تعلیق را حفظ می‌کند. مرد ناشنواست و قرار است ما جهان داستان را از زاویه دید او ببینیم و آنِ داستان، درست لحظه‌ای است که راوی به سی سال پیش پُل می‌زند و راز ناشنوایی‌اش را برملا می‌کند. بهتر است این نقطه‌ی حساس در داستان با زدن پلی بهتر و محکم‌تر ساخته شود. خاطره‌ای در مرد یادآوری شود که این لحظه از داستان را به یادماندنی کند. این بخش از گذشته باید با دقت بیشتری روایت شود. در همین فلش‌بک کوتاه قرار است بزرگ‌ترین اتفاق زندگی مرد که باعث ناشنوایی‌اش شده، رقم بخورد. اما راوی با گفتن کلمه‌ای به عربی از زبانِ زنِ داستان، خواننده را دست به سر می‌کند و او را در گذشته‌ای که تشنه شنیدنش است رها می‌کند. این کلمه عربی قرار است چه چیزی را به خواننده القاء کند؟ این‌که مرد و شیرین عرب هستند؟ می‌خواهد آن‌ها را به زمان جنگ ربط بدهد؟ این ابهام از لذت متن و فهم آن می‌کاهد.
بازی با صداها به داستان خوش نشسته به شرط آن‌که در خرج کردن‌شان افراط نشود. میزان باید رعایت شود تا خواننده فرصت کند به تکرار صداها در سر مرد فکر کند و دنبال دلیل باشد و برای یافتن علت با متن و راوی همراه شود. نکته جالب متن در این است که پر از صداست اما صدایی به گوش خواننده نمی‌رسد و همین در پایان و زمانی که خواننده متوجه ناشنوا بودن مرد می‌شود، لذت از داستان را دو چندان می‌کند. این از نقاط قوت داستان است و می‌شود به قوت بیشتری برسد. باز هم تکرار می‌کنم برای درگیر شدن خواننده با صداها در انتخاب و حفظ محدودیت متن دقت بیشتری کنید.
در این داستان هم باز سه نقطه‌ها تکرار شدند. استفاده از سه نقطه در متن باید دلیل داشته باشد. با این حرکت فقط خواننده را از متمرکز شدن روی روایت و داستان دور می‌کنید.
به نظر می‌رسد این متن نسبت به متن قبلی با تعجیل نوشته شده. متن یکدستی زبان و نثر داستان قبل را ندارد و عیان است که خوب ویرایش نشده. لطفاً در بازنویسی به این مسئله هم توجه داشته باشید.
«گوش مخملی» در تداول عامه مفهوم دیگری دارد که اطمینان دارم منظور نظر شما نبوده. پس از توصیف دیگری استفاده کنید که خواننده دچار کج‌فهمی نشود. توصیفات باید در خدمت متن باشند. مثل این توصیف که به داستان خوش نشسته: «چشم‌هایی در حکم گوش که با بسته شدن‌شان مجاری گوش (شنوایی) بسته می‌شوند.»
آقای مکتب‌دار عزیز، سوژه‌ی خوبی را برای داستان‌تان انتخاب کرده و در حفظ تعلیق موفق عمل کردید. برای بهتر شدن متن و برطرف کردن اشکالات، حتما آن را بازنویسی کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.