شناخت دنیای راوی




عنوان داستان : حوا
نویسنده داستان : شیما عنایتی


حوا
زدم به آب و خودم را رها کردم، یک جای دنج در میان نی زارها. سکینه گفت:" من که امروز نمیتونم بیام خودت که میدونی". من اخم کردم و او بوسم کرد. گفت:" منتظرتم حتما بیای ها". چه سکوتی اینجاست. صدای جریان آب همه صداها را در خودش حل کرده. چند روز بدون آب تنی کردن مینشستیم و دوروبر را می پاییدیم که مبادا کسی پیدایش شود، کسی نبود. هیچوقت فکر نمیکردم بتوانم یک تکه از زمین را پیدا کنم که هیچکسی در آن پا نگذاشته باشد. رفتن به آسمان و سیاره ای دیگر زمان زیادی میخواست شاید به اندازه یک عمر تازه آنوقت برسی به شروعی به ترسناکی مرگ. من میدانم خدا برای هرکس یک کهکشان به نامش کرده. همه آدم ها یک جورایی برای خودشان یک پادشاه هستند و نمیدانند. نباید فقط به یک ستاره قانع بود که آن هم خیلی از آن دوری. سکینه همیشه میگفت حاضر نیست تنها باشد و تنها زندگی کند، من هم به او میگفتم یک روز میشود میبینی تنها یک گوشه نشستی، میفهمی تا حالاهرچه یادگرفتی بس است باید خودت یک دنیا را بسازی. این جور موقع ها سکینه اخم هایش توی هم میرفت و لبانش آویزان میشد، سرش را توی زانوهایش میبرد و میگفت: "من فقط بلدم زن یکی بشم، اگه اونم نباشه که من نمیدونم چکار کنم". حالا که اینجا نیست به حرفهایش میخندم، جلوی خودش که نه، میرفتم جلو و شانه هایش را میگرفتم و بلندش میکردم، حرکتش میدادم و جوری موقعیتم را تنظیم میکردم که تنها کوه بزرگ آن اطراف درست بیفتد پشت سرم، بعد باغرور توی چشمانش زل میزدم و میگفتم:" سکینه چی میبینی". سکینه نگاهی میکرد و با درماندگی میگفت: "خوب نی های کنار رودخونه". شانه هایش را تکان میدادم و میگفتم یکم دورتر رو نگاه کن بگو چی میبینی. با استیصال بیشتری میگفت: "خوب قبرستون دامنه کوهو میگی". شانه هایش را ول میکردم، رویم را برمیگرداندم و با عصبانیت داد میزدم:" کوه به اون بزرگی رو نمیبینی اونوقت قبرستونو میبینی". تقصیر او نیست نگاهش که میکردم چشمم به پس زمینه پشتش می افتاد، پر از باغهای انگور بود. خودم را بیشتر توی آب فرو میکنم. نفسم را حبس میکنم و سرم رامیبرم داخل آب. حیف که هنوز آنقدر تنها نیستم، آنقدر قوی، سکینه، پدرم، مادرم. سرم را می آورم بالا، روسری ام دارد با جریان آب میرود، میدوم دنبالش به آن نمیرسم. از آب بیرون می آیم، حالا بدون روسری چه جوری این راه را تا خانه برگردم. لباس هایم به تنم چسبیده اند خودم را می اندازم روی علف ها و روبروی خورشید دراز میکشم، دوباره یاد سکینه می افتم با لباسهای چسبیده به بدنش، نگاهش که میکردم سرخ میشد با دستپاچگی میگفت: " کاش ماهم ماهی بودیم اصلا از آب بیرون نمی اومدیم". میرفتم نزدیکش و لپ های سرخش را میکشیدم و میگفتم: "آخه تو که شدی شبیه ماهی قرمز کوچولوها، میگیرنت میندازنت توی تنگ ها". بعد دست همدیگر را میگرفتیم و میرفتیم روی چمنها دراز میکشیدیم تا خشک شویم. باید فکری به حال روسری نداشتنم میکردم، روی چمنها نشستم و علفهای بزرگ و نی ها را میکندم تا به هم ببافم و چیزی سرهم کنم تا روی سرم بگذارم، اما هرکار کردم بی فایده بود، ناچار صبر کردم تا هوا تاریک شود آنوقت راه بیفتم. الان همه فکر میکردند پیش سکینه ام. تا پیش سکینه ام کسی نگرانم نمیشود، الان آنها فکر میکنند سکینه آرایشش تمام شده و نشسته و من یکریز جلویش میرقصم تا دلش باز شود. سکینه دختر خوبیه، سکینه دختر آرومیه، دختر گلیه، سکینه فلان است و فلان. اینها حرفهای پدرو مادرم است آنها دوست دارند من مثل سکینه باشم حالا هم که او عروس شده، واویلاست. هوا دیگر تاریک شده از سرازیری حاشیه رودخانه ازمیان نی ها بالا میروم و از لبه شالیزارها به سمت ده حرکت میکنم. دلم پر از آشوب است صدای قورباغه ها و جیرجیرک ها از لای شالیزارها و بوته ها تمام فضا را پر کرده، حتما همه به دنبال جفت هایشان هستند. ناگهان انگار که همه ساکت شده باشند صدای گامهای کسی را پشت سرم شنیدم . دلم هری ریخت قدم هایم را تندتر کردم که صدایم کرد:" ببخشید، نترسید، وایستید". صدایش انگار آرامم کرده باشد آهسته تر گام برداشتم، نزدیکم شد. رویم را برگرداندم، چهره اش را خوب نمی دیدم نزدیکتر شد این بار خوب می دیدمش، هول و دستپاچه بود، به من من افتاده بود. بلاخره شروع به حرف زدن کرد: "من دیدم که روسری تونو آب برد رفتم از آب گرفتمش گذاشتم خشک شد بهتون بدم خجالت میکشیدم که..". حرفش را قطع کرد، روسری ام در دستانش مچاله شده بود با عصانیت آن را کشیدم و به سرم کردم و به راهم ادامه دادم. حضورش را پشت سرم حس میکردم. چهره اش برایم آشنا می آمد انگار یکی دو بار این پسر را جایی دیده بودم آن هم وقتی که در قبرستان برای مرده ای گوری میکند. به آسمان نگاه کردم هیچ ستاره ای درآن نبود. زیر لب با عصابنیت هی باخودم زمزمه میکردم: "به هر سیاره و کهکشانی هم که بروم یکی قبل از من آنجا آمده است، یکی قبل ازمن آنجا آمده است". نزدیک روستا بودیم، همین که پایمان را در ده گذاشتیم صدای ساز و دهل عروسی هم بلند شد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. خال سیاه داستان شما مساله تنهایی است. تنهایی به ذات از آن صورت مساله‌های جذاب است، یعنی همین که شما در نظر بگیری داستانی در ارتباط با تنهایی بنویسی یک قدم از سایر داستان‌نویسان جلوتر هستی چون موضوع انتخابی تو این اجازه را می‌دهد که به واسطه آن به راحتی در دنیای مخاطب نفوذ کنی و به همین بهانه او را بیشتر از پیش با داستانت همراه کنی. به نظرم این اتفاق تا قسمتی در داستانت افتاده و داستان تو تا حدی خودش را با مخاطب شریک می‌کند. مساله اصلی در داستانت این است که راوی بیشتر از آن‌که داستان تعریف کند حرف می‌زند. بدنه داستان تو باید این قرص و محکم باشد که این حرف‌ها بر روی داستانت بنشینند و داستان تو تاب و توان آن‌ها را داشته باشد در غیر این صورت این حرف‌ها تبدیل به مانیفستی می‌شوند که شبیه شربت نخورده کف لیوان ته‌نشین می‌شوند. این‌که هر آدمی برای خودش کهکشانی دارد مساله جذابی است به شرطی که تو بتوانی آن کهکشان را برای مخاطب بسازی. همین حالا برای شناختن نی‌زاری که در داستانت تصویر کرده‌ای به ظرف ذهنی خودم از فیلم‌های دفاع مقدسی رجوع کردم و نی‌زار داستان تو را شبیه به آن‌ها دیدم، در صورتی که نی‌زار داستان تو با نی‌زار داستان تو و به هیچ مکان دیگری شباهت نداشته باشد آن هم وقتی که ادعای راوی این است این نی‌زار کهکشان من است. مخاطب باید وجب به وجب آن نی‌زار را بشناسد و از آب آن خیس شود.
مساله دیگری که داستانت دارد مساله‌ای است که بیشتر داستان‌هایی که این روزها می‌خوانم دارند. پیدا شدن روسری راوی توسط یک مرد غریبه پاسخ به کدام سوال داستان است؟ در داستان تو تنهایی یعنی ازدواج سکینه و تنها ماندن راوی در کهکشانش. راستش را بخواهی می‌شود همه چیز داستانت را به هم ربط داد اما این‌قدر کم داستان داری و این‌قدر کم ما را در دنیای راوی‌ات سهیم کرده‌ای که ما نمی‌دانیم که آن‌چه از داستان تو برداشت کرده‌ایم برداشت درستی است یا که نه؟ حتی این شبهه وجود دارد که شاید علاقه راوی به سکینه نوعی علاقه افراطی باشد. به نظر باید برای شناسندن دنیای راوی داستانت به مخاطب تلاش بیشتری بکنی. طرح داستان در نظر خودت هم تمام و کمال شکل نگرفته است و هنوز زوایایی از این طرح در ذهن خودت هم تاریک است و خودت هم به نقاطی از دنیای داستانت آن اشرافی را که باید نداری. بزرگ‌ترین مساله داستانت این است که این گره‌گشایی ارتباطی به گره‌ای که در داستانت مطرح کرده‌ای ندارد. برای این داستان و شناخت دنیایش و شناخت راویش وقت بیشتری بگذار و با آگاهی بیشتر دوباره آن را بنویس.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.