فاصله کهکشانی




عنوان داستان : گنجِ‌ سا،چی؟
نویسنده داستان : نوید بادامی

i
کارگر ها مشغول پیاده سازی دکور از پیش ساخته شده بودند که مرد جوان وارد مغازه شد و رو به روی پیشخوان ایستاد:
((آقا می تونم این بسته رو برای چند ساعتی اینجا بذارم!؟))
صاحب مغازه که در حال حساب و کتاب بود ،سرش را بالا گرفت:
(( سر در مغازه رو خوندی!؟ اینجا دفنر نگه داری امانات نیس، اگر ابزار ویراق خواستی در خدمتم و اگرنه که خوش اومدی!))
(( من رو نشناختین!؟))
(( البته که شناختم، حتی برای تو خونه خراب کن!))
مته برقی صدای صاحب مغازه را محو کرده بود که مرد جوان به پیش‌خوان نزدیک تر شده و با صدای بلند تری ادامه داد:
((متوجه نشدم چه چیزی گفتین!؟ حتی برای دو ساعت؟))
((هیچی،هیچی! فقط برای دو ساعت! بسته‌ات رو ببر اون پشت.))
در آن اثنا با اتمامه کار کارگر ها ،فاکتور را امضا کرده و آن‌ها را مرخص نمود.
ii
آویز زنگوله دار به صدا در آمده و پیر مردی تکیده از کسبۀ محل وارد شد و در حال وارسی گوشه وکنار مغازه پرسید:
((اینطور که بوش میاد خبرایی شده! امروز همه بنا کرده بودند به خبرگیری احوالات من! یکم عجیب نیس!؟))
سبیل های قیطانی‌اش را تاب داد و ادامه داد :
(( تُو گاراژ رو به رویی، از داخل ماشین عطار،نقشه‌ی گنج درآوردن، برات جالب نیس!؟))
(( چه کسی این داستان رو سرهم کرده!؟ همتون سرکارین، داخل اون ماشین لکنته که نه چرخ داره و فرمون چه گنجی!؟))
(( میگن عطار 40 سالی بوده که دنبال این گنج عمرش رو گذاشته!))

(( ببینم،تو همون ساعت ساز ،عتیقه فروشی!؟ مظنه بازار چنده!؟،تو بازار طلا هم هستی!؟))
(( ما‌ نسل اندر نسل‌مون ساعت ساز بوده آقای عزیز!))
صاحب مغازه که مشغول بستن حساب امروزش بود، ادامه داد:
(( به هر حال، همچین چیزی پیش ما نیست! نقشه ی گنج!!)) و بنا کرد به خندیدن و در آن لحظه ساعت ساز از آنجا رفته بود!
iii
تیک و تاک ساعت دیواری در فضا پیچیده بود که پشت پیشخوان رفت و محتویات بسته‌ی مربع شکل را بیرون ریخت؛ دو بطری ، به همراه یک برگۀ کاه گلی که زمانه تار و پودش را از هم گسسته بود. درب یکی از بطری ها را گشود و آن را بویید:
((شرابِ سرخه!))
و سپس ذره بینی از جیبش درآورده و به مطالعه کاغذِ کاه گلی پرداخت.
((چه جور حروفیه!؟سا-پا۱ !؟ سا ،چی!؟ این دیگه چه زبان مزخرفیه!))
کاغذ را در جیبش گذاشته و با تلفن همراه تماس گرفت:
(( سیروس،تو از لاتین یا یه همچین چیزی سر درمیاری!؟ یک سر بیا اینجا،پولش نقده!))
پس از پایان تماس،بسته را به صندوق عقب ماشین انتقال داد و به مغازه بازگشت و در آن حین مردجوان را دید که مشغول کاویدن پیشخوان بود:
(( شیطونه خبر آورده که توی اون بسته چیه!))
و پس از فاصله گرفتن او از میز پیشخوان، صدای سیروس را شنید که وارد مغازه شد:
(( نگه‌ش دار می خوام زنگ بزنم به پلیس!))
در آن لحظه مرد جوان سراسیمه سیروس را به گوشه ای هول داده و از انجا گریخت.
((هر از چند گاهی باید یه شاخی بزنه!))
(( تو هم لاف‌زن خوبی هستیا، فکر نکنم دیگه اینورا پیداش بشه!)) و در حالیکه خودش را می‌تکاند ، لبخندی روی لبانش نقش بست.
((باید می فرستادنش مدرسه نظام،اونجا آدم می شد، البته از یه پدر مافنگی چیز بهتری در نمیومد!))
برگه را به او داد و سیروس چند دقیقه ای مطالعه‌اش کرد.
((مطمئن نیستم این نوشته چیه ولی حتم دارم ترجمه‌س!))
‍‍(( شاید یه نفری بدونه! چه قدر می‌ارزه!؟))
(( چه‌جوریه که دوباره اینجا پیداش شده بود؟البته ماجرای اخراجش درست و درمون معلوم نشد!!))
صاحب مغازه پالتویش را از روی آویز برداشته و از جیب ایران‌چکی به او داد.
((بقیه ی داستان چیه!؟))
((خب،این دستور العمله، با توجه به اینکه دست‌نوشته‌ست به نظر رمزگشاییه! اگر اصل نوشته می بود، می شد نظر داد که چه قدری می‌ارزه!))
(( رفته بود روی پشت بوم، خودش می گفت برای نارنج چینی، که میفته و بخشی از سقف فرو می ریزه!!))
و سپس از مغازه خارج شدند.
((تنها میری!؟))
(( بهتره که این ملاقات بین خودمون بمونه!))
iv
بوی عود به همراه صدا ساعت های شماطه دار در فضا پیچیده بود؛ساعت هایی با اشکال هندسی گوناگون. به سمت میز پیشخوان رفت. نگارۀ اسب آویخته شده بر سر در اتاق پشتی، نظرش را جلب کرد؛ سر اسبی با دهانِ ولنگار که عقربه ها درش فرو رفته بود.
پس از لحظه ای درنگ ، وارد اتاق شده و جلو مرد ساعت ساز ایستاد که پشت میز کارش نشسته بود.
((امروز روز شانسته!))
(( حدس می زدم! بسته رو میتونی بذاری اون گوشه.))
(( همینطوری بهتره!))
کاغذ را روی میز گذاشته و روی صندلی نشست:
(( این بوی انگور له شده ست!؟))
((چند می فروشیش!؟))
مدتی ساکت ماند.
((قیمتی که اندازه حماقتم ارزش داشته باشه!))
ساعت ساز پس از اینکه برگه های بازی را روی میز چید ، با ماشین تایپ، نشانه هایی را یاداشت کرد.
((نیم میلیون دلار!))
((آهان! یعنی چیزی حدود 5 میلیارد تومن!؟ این رمزگشایی چه چیزیه!؟))
(( جادوی سیاه، دوست من! باید جشن بگیریم،روز بزرگیه!))
جام ها را لبریز از شراب نمود و از آن نوشیدند.
(( باید چند دقیقه ای منتظر بمونی، دسته چکم توُ گاو صندوقه!))
با رفتن ساعت ساز، مرد به صفحه ی ماشین تایپ نگاه انداخت:
((اعداد، آس، بازی! پیرمرده دیوانه ست!))
نغمه ای از اتاق کناری به گوشش رسید و تلو تلو خوران به سمت درب که رفت از روزنه آن تشت هایی انباشته از انگور له شده را که توسط پای کوبی 7 زن با بالاپوش و دامنی که تا زانویشان لا خورده ،نظرش را جلب نمود. در آن اثنا تعادلش را از دست داد و نقش بر زمین شد و ساعت ساز را بالای سر خود یافت که به او لبخند می زد.

چشم هایش را گشود ، بوی متعفن پِهنی که رویش پَهن شده بود ، حال او را به هم می زد. آنطرف تر ، حرکت گله گاو ها و در سمتی دیگر ، طلوع خورشید ، او را بیشتر گیج می کرد.

پی نوشت: 1:Sa-Pa
پایان
15 دی ماه 97
-نوید
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. مسائل مهمی هست که باید به بهانه‌ی داستان شما با شما در میان بگذارم. مراحل نوشتن یک داستان برای شما چگونه است؟ داستان در ذهن‌تان شکل می‌گیرد و بعد آن را به ترتیبی از سر می‌گذرانید و بعد آنچه را که از سر گذرانده‌اید به‌روی کاغذ می‌آورید؟ همه‌ی مسأله‌ی نوشتن داستان دقیقاً در فاصله‌ی میان این دو بایگانی است، یعنی فاصله‌ی میان ذهن تا کاغذ. عده‌ای از دوستان این فاصله را فاصله‌ی «کهکشانی» می‌نامند. چون واقعاً گاهی میان آن‌چه در ذهن نویسنده شکل می‌گیرد با آن‌چه به‌عنوان خروجی روی کاغذ می‌آید یک کهکشان فاصله است. تقریباً محال است که داستان به‌همان شکلی‌که در ذهن نویسنده شکل گرفته است به‌هر ترتیبی به‌روی کاغذ منتقل شود. همیشه و حتی برای بزرگ‌ترین نویسندگان دنیا هم در این فاصله بخشی از داستان تلف می‌شود و آن‌چه روی کاغذ آمده است از آن‌چه در ذهن نویسنده شکل گرفته است نسخه‌ی ناقص‌تری است و اصطلاحاً بخشی از داستان در ذهن نویسنده‌ باقی می‌ماند. همین می‌شود که برای مخاطب از تنه‌ی داستان سوالی ایجاد می‌شود، سوالی که جوابش در ذهن نویسنده است و نویسنده برای پاسخ به این سوال باید توضیحات خودش را به داستان منگنه کند چون بخشی از داستان در ذهنش باقی مانده و به‌واسطه‌ی این توضیحات تخلیه می‌شود. عیار نویسنده دقیقاً در خلال همین فاصله مشخص می‌شود. نویسنده‌ای که موفق می‌شود بخش بیشتری از داستان شکل‌گرفته در ذهنش را به‌روی کاغذ منتقل کند می‌شود نویسنده خوب، و نویسنده‌ای که بیشتر داستان در ذهنش جا می‌ماند نویسنده‌ی ناموفق. به‌نظرم حداقل در مورد این داستان، آن بخشی از داستان که در ذهن شما باقی مانده است از آن‌چه به ما ارائه کرده‌اید بیشتر است و فقط به‌واسطه‌ی آن اطلاعات است که داستان شما کامل می‌شود. شاید باورتان نشود، دو مرتبه داستان را خواندم و باز هم به نظر خودم متوجه ماجرا نشده‌ام. یعنی همین حالا هم نمی‌توانم یک خطیِ داستان شما را تعریف کنم. مگر نه‌این‌که اولین شرط موفقیت یک داستان همراهی مخاطب با آن است؟ من چون باید در مورد این داستان می‌نوشتم یک فرصت مجدد به‌ داستان شما دادم و آن‌را از نو خواندم، اما مخاطبی که هیچ قید و شرطی با داستان شما ندارد چرا باید این‌کار را بکند؟ او یک مرتبه داستان را می‌خواند و اگر متوجه داستان نشد تسلیم می‌شود و داستان را رها می‌کند و این، بدترین اتفاقی است که می‌تواند برای یک داستان بیفتد. اگر بخواهم صادقانه بگویم داستان شما در نسخه فعلی در حد یک طرح است. اولین چیزی که هم داستان شما را به طرح شبیه می‌کند و هم اجازه‌ی فهمیدن را به مخاطب نمی‌دهد شخصیت‌های تخت داستان شما هستند. شما در داستانتان هیچ تلاشی، تکرار می‌کنم «هیچ تلاشی» برای ساختن شخصیت‌ها نکرده‌اید. هیچ تلاشی برای ساختن فضا نکرده‌اید. شخصیت‌ها هیچ وجه تمایزی با یکدیگر ندارند و من نمی‌توانم آن‌ها را از هم تشخیص بدهم. غیر از پیرمرد ساعت‌ساز که حتی او هم در حد یک اسم است بقیه شخصیت‌ها هیچ تفاوتی با همدیگر ندارند. شاید بزرگ‌ترین اشتباه شما برای روایت چنین داستانی، استفاده از زاویه دید نمایشی است که بیشتر از چند مرتبه هم از این منظر روایت تخطی کرده‌اید. یک مرتبه این داستان را از ابتدا تا انتها برای خودتان تعریف کنید. آن‌وقت شخصیت‌های درگیر در این داستان را به‌خودتان معرفی کنید. مسأله‌ی داستان شما چیست؟ عادت بدی هست که در ابتدای مسیر نوشتن یقه‌ی همه‌ی ما را می‌گیرد. ما قرار است به‌عنوان نویسنده در قدم اول برای مخاطب داستان تعریف کنیم یعنی به بررسی نظام علّی و معلولی میان دو اتفاق بپردازیم. ما قرار نیست برای مخاطب معما یا چیستان بسازیم. قرار نیست تکه‌های پازل را در داستانمان مستتر کنیم تا مخاطب در قدم اول پس و پیش آن‌ها را پیدا کند و بعد با درست چیدن آن‌ها کنار هم و حدس زدن تصاویر مربوط به قطعه‌های گمشده پازل، تصویر کلی ذهنی شما را حدس بزند. تعریف کردن یک داستان با طرح یک مسأله یا چیستان تفاوت زیادی دارد. این‌که شما حقیقت را در مشتتان نگه دارید و انتظار داشته باشید که مخاطب حقیقت پنهان‌شده در مشت شما را با اطلاعات پریشان و شلخته‌ای که با خساست در اختیارش قرار داده‌اید حدس بزند رویکرد درست و مناسبی برای نوشتن یک داستان موفق نیست. داستان شما به‌شدت مشکل شخصیت‌پردازی و فضاسازی دارد. شاید مقداری زیادی از ارتباط نگرفتن با داستان برای این است که مخاطب هیچ تصویری از فضای داستانی شما ندارد و هیچ شناحتی از هم شخصیت‌های داستانی شما ندارد و در داستان هم هیچ دستاویزی برای رسیدن به این شناخت وجود ندارد. مسأله از آن‌جایی حاد می‌شود که متوجه می‌شویم کیفیت رابطه‌ی این آدم‌ها در گذشته، نقشی اساسی در شکل گیری این نظام علّی و معلولی دارد. کیفیتی که ما هیچ‌چیزی از آن نمی‌دانیم و داستان‌هم هیچ تلاشی در فهماندن آن به ما نمی‌کند و تا وقتی این اطلاعات نباشد، نظام علی و معلولی شکل نمی‌گیرد و وقتی نظام علی و معلولی نباشد یعنی داستان شکل نگرفته است. این داستان داستانی نیست که با بازنویسی مشکلش حل شود. این داستان باید شکافته شود و از نو بافته شود. نه به منظور ارائه که برای شخص خودتان یک مرتبه هرآنچه را که در مورد این داستان می‌دانید بنویسید. منظورم این است که حتی توضیح افراطی بدهید. آن‌چه را که نوشته‌اید با همین نسخه مقایسه کنید. داستان اصلی شما در فاصله‌ای میان این دو نسخه شکل می‌گیرد. یعنی شما باید ابتدا با آن نگاه افراطی در اطلاعات دادن به مخاطب نسبت به داستانتان شناخت پیدا کنید. آن‌وقت باید تشخیص بدهید که داستان شما مسأله کدام یک از این آدم‌هاست؟ بعد به فراخور این مسأله، راوی داستانتان را انتخاب کنید. راویِ نمایشی یکی از این انتخاب‌هاست، شاید راوی اول شخص و راوی سوم شخص محدود به ذهن یکی از شخصیت‌های درگیر مسأله اصلی بتواند راوی مناسب‌تری برای روایت داستان شما باشد. ببینید کدام‌یک از این راوی‌ها، با توجه به دسترسی‌ها و عدم دسترسی‌هایش، داستان شما را بهتر پوشش می‌دهید و به شما این امکان را می‌دهد که داستانتان را در نظر مخاطب آن‌طوری که دوست دارید بسازید. به‌نظرم بعد از تمام این تجدید نظرها و وقت گذاشتن روی این داستان نسخه‌ی قابل قبولی از آن خواهید داشت. منتظر آن نسخه‌ی قابل قبول هستم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۳
نوید بادامی » دوشنبه 20 اسفند 1397
مسئله اینجاست که روابط علت و معلولی شکل می گیرد ولی دال ها چندوجهی اند/انتخاب واژگان بسیار مهم است. گاهی می تواند یک قصه را از منجلاب کژ فهمی نجات دهد(گویا باید بهتر عمل می نمودم!)/ در اوایل قصه مواد اولیه چیده می شود، و در ادامه در 4 بخش تکمیل می شود؛ فرآیند پرسش در متن آغاز شده و در پایان خواننده به جواب می رسد، به شرط اینکه پازل ها را درست کنار هم بچیند./ می توانم چندین مثال از شخصیت پردازی و از فضای سازی (حس و حال مکان) بزنم.اینکه بگوییم: «هیچ تلاشی»صورت نگرفته است به نظرمن گفته ی دقیقی نیست
نوید بادامی » دوشنبه 20 اسفند 1397
نوشته ام را از نو خواندم. ضعف هایی در دیالوگ ها وجود دارد که قصه را خوب روایت نمی کند. به عبارتی نیاز به چکش کاری دارد. مثلا در اول قصه ، مرد جوان بسته ای به امانت می گذارد در مغازه ی صاحب کار پیشین اش(این در دیالوگ سیروس که می گوید:(( چه‌جوریه که دوباره اینجا پیداش شده بود؟البته ماجرای اخراجش...))معلوم میشود.)ولی در ادامه ساعت ساز آن را نقشه ی گنج می خواند.می توانیم استعاره ای از ان بگیریمش اما شاید در قدم اول خواننده را گیج کند. و البته در طول روایت خواننده متوجه ی یکی بودن ان ها می شود.
نوید بادامی » یکشنبه 19 اسفند 1397
جناب خانلری گرامی، ممنون از اینکه وقت گذاشتید و ان را خواندید. مراحل نوشتن؛ رساندن ایده به یک فرم است یعنی : ساختاری که بوسیله ابزار زبانی بنا می شود. قصه سر چیست؟ پیدا شدن بسته ای در ماشین عطار که کسبه ی محل گمان می کنند ان نقشه ی گنج بوده و در ادامه کشمکش بین سه شخصیت مرد جوان/پیرمرد ساعت ساز/ فروشنده ابزار و یراقی که در طول داستان پیش می آید. از نظر فرمی ساعت ساز و فروشنده یکی هستند، دو روی یک سکه. و در کل قصه ، معانی محتویات بسته ست و همان گنج مستتر. با درود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.