داستان یعنی توجه را جلب کنید




عنوان داستان : کلاغ‌ها فراموش نمی‌کنند
نویسنده داستان : محسن برزوک Mohsen Borzook

سال‌ها قبل، کوچه‌باغ پشت خانه‌مان پاتوق من و دوستانم بود. کوچه‌باغی که همیشه آب در جوی آن روان است. هنوز هم پاتوق من است، بدون این‌که دوستانم باشند. جوی ‌آبی که اطراف آن پر از درخت سنجد و توت است. گهگاه تفننا به آن‌جا می‌روم یک‌جیب‌ تخمه می‌شکنم یا در سکوت طبیعت غرق می‌شوم. سکوتی که به ندرت صدای کلاغ‌ها می‌شکندش. یک‌هفته‌پیش وقتی به آن‌جا رفتم جسد کلاغی روی زمین افتاده‌بود و کلاغ‌های زیادی بالاسر درخت سنجد صدا می‌کردند. مورچه‌ها و حشرات دور کلاغ جمع شده‌بودند. صحنه‌ای دردناک که زیبایی طبیعت را محو می‌کرد. آن‌روز فکر کردم شاید او را از فاصله‌ی دور با تفنگ ساچمه‌ای زده‌اند به هوای این‌که کفتر چاهی است! روز دوم به سرم زد لابد چیز سمی‌ای خورده‌است. روز سوم گمان کردم معشوقه‌اش بالا سر او اشک ریخته... روز چهارم به سرم زد لابد کسی به اعتقادِ نحسی کلاغ‌ها، او را نشانه گرفته و روز پنجم... اما امروز پای جوی آب نشستم، تخمه شکستم، موسیقی گوش دادم، با رعیت‌ها خوش و بش کردم اما کلاغ را ندیدم؛ با این‌که مطمئنم جسد او هنوز کنار جوی افتاده و کلاغ‌ها به هوای برخاستن و پرزدن او قار‌قار می‌کنند. من امروز حتی صدای آن‌ها را هم نشنیدم...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اول این که عنوان چه ربطی به محتوای اثر داشت؟ ما در داستان چیزی که نشانه‌ای دال بر فراموش نکردن کلاغ‌ها باشد نمی‌بینیم. آنجا که در خط یکی مانده به آخر می‌گویید "کلاغ‌ها به هوای برخاستن و پر زدن او قار‌قار می‌کنند" این هم حدس و ذهن شماست. اگر داستان چنین عنوانی دارد باید خیلی صریح‌تر نشانه لازم را بدهد، نه فقط در حد اشاره و برداشت شخصی. مضافاً این که در انتها می‌گویید دیگر "حتی آن صداها را هم نشنیدم" یعنی آن‌ها (کلاغ‌ها) هم فراموش کرده‌اند. پس چرا می‌گویید فراموش نمی‌کنند؟
نکته بعد این که هیچ حادثه و اتفاقی در متن‌تان نداریم و داستان در حد توصیف موقعیت است. مرگ کلاغ حادثه تلقی نمی‌شود، چرا که از دل کنش‌های داستان برنیامده و در ادامه هم داستان به گونه‌ای پیش نرفته تا آن را واقعاً تبدیل به حادثه کند. حادثه عظمت داستانی دارد (بزرگی کمّی مهم نیست). عظمت داستانی یعنی مهم شدن برای داستان. از سویی بدون حادثه و کنش هم به عبارتی می‌شود گفت داستانی شکل گرفته و نمی‌گیرد.
حدس‌های شما در مرگ کلاغ هم هر کدام یک روز طول کشیده. چه لزومی بر حدس‌های یک روزه بود؟ چرا یکی یکی همان روز حدس نزدید؟ این مدت زمان در یک داستان کوتاه خیلی قابل قبول نیست مگر این که داستان موضوع و مضمون خاصی داشته و اقتضای چنین طول زمانی را بکند. اینجا می‌شد هر لحظه چنین حدسی زد. ضرورت هر حدس یک روزه چه بوده؟
حدس‌ها هم چه کمکی به داستان کرده‌اند؟ حدس "معشوقه‌اش بالا سر او اشک ریخته" که حدسی در مورد علت مرگ کلاغ نیست و با جنس بقیه حدس‌ها هم متفاوت است.
متن شما زمانی داستان می‌شد که لااقل این حادثه باعث تغییری می شد یا کنش و واکنش خاصی را به دنبال داشت. تازه بعد از این صحنه راوی می‌نشیند و آهنگ گوش می‌دهد و تخمه می‌شکند. آیا می‌خواهید واکنش نسبت به یک مرگ را نشان دهید که یعنی مرگ‌ها می‌توانند بی‌اهمیت باشند؟ چنین ایده‌ای که به ضعیف‌ترین شکل ممکن نشان داده شده چرا که در اینجا و نسبت به کلاغ مرده واکنشی طبیعی برای هر کس است و توجهی بدان نخواهد کرد. جدای از این‌ها فراموش نکنید که داستان یعنی این که شما توجهی را جلب کنید نه این که انتظار توجه داشته باشید. این، مهم‌ترین نکته‌ای است که یک داستان‌نویس باید بدان دقت کند. قرار نیست دیگران به شما توجه کنند، بلکه داستان شما قرار است توجهات را به خود جلب کند. داستان مانند چراغی در شب است که گمشدگان را به خود می‌خواند. راهی است که پیش پای دیگران نهاده می‌شود.
در متن شما هیچ چیزی وجود ندارد که توجهات را به خود بخواند. مرگ کلاغ شاید می‌توانست جذاب و داستانی باشد اما شما در استفاده از این مرگ خیلی خوب عمل نکرده‌اید. داستان صرفاً در حد یک روایت از موقعیت گیر کرده. مشکل در نتیجه‌گیری و پایان‌بندی شماست. نتیجه‌گیری غیرمستقیم از این کنش‌ها و موقعیت اگر داشتید خوب بود. پایان‌بندی که مخاطب می‌دانست به چیزی رسیده است، به اندیشه‌ای یا به احساسی.
تنها قیاس ممکن، تنهایی راوی و کلاغ مرده است. ولی وضعیت کسی که آهنگ گوش می‌کند و تخمه می‌شکند با وضعیت یک کلاغ تداعی مشترک ندارد. راوی که خوشبخت‌تر از همه به نظر می‌آید. در ضمن حدسیات راوی مخاطب را از این تشابه دور می‌کند. اگر چنین مضمونی مورد نظر شما بود بهتر بود بیشتر روی رها شدن این کلاغ از سوی کلاغ‌های دیگر تمرکز می‌کردید. این که از همان ابتدا هیچ کلاغی نیست و مشخص هم نیست این کلاغ از کجا آمده و لانه‌اش کجا بوده. اگر قیاس از خود راوی است که می‌شد کلاغی باشد که لانه‌اش روی درخت آشنای راوی بوده و اینک مرده و کسی را ندارد. مانند راوی که او هم متعلق به همین درختان و جوی است اما در انتها تا اینجا تنها مانده. به‌هرحال در پردازش همه چیز بر هم خورده و این به کانون توجه و روایت راوی بازمی‌گردد. همان‌طور که می بینید به خاطر ضعف در پردازش در برداشت‌های ما نیز یقینی وجود ندارد و این خصیصه چنین داستانی نیست که بگوییم در این عدم یقین تعمدی وجود داشته. ضعف در تمرکز و کانون روایت است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.