چه هنگام از روایت خطابی استفاده کنیم؟



عنوان داستان : حسرتی که باید ته دلت بماند

هرچه به روستا نزدیک تر می شوی تپش قلبت بیشتر و محکمتر می شود. جاده خاکی است و پر از پیچ و دست انداز. تکانهای ماشین نمی گذارد راحت روی صندلی بنشینی. عینکت را روی بینی جابجا می کنی. باد گرمی به ما می خورد. نمی دانی در جواب پدر و مادرت چه بگویی. جواب معصومه را چه بدهی. جواب خودی ها را در چنین شرایطی دادن سخت تر از جواب پس دادن به پلنگی بی رحمی است که در اردوگاه داشتی. او زبانت را نمی فهمید و حرفت را قبول نمی کرد. اینجا همه عزیزند و زبانت را می فهمند اما تو نمی دانی با چه زبانی برای آنها توضیح بدهی. نزدیک ظهر است و نور خورشید از پنجره طرف راست صورتت را گرم می کند. قیافه صادق را در ذهنت مجسم می کنی. صورت لاغر و استخوانی با موهای جوگندمی.
- داداش، چقدر مونده برسیم ؟
- پنج دقیقه ای رسیدیم.
در ماشین صادق نشسته ای. چقدر طولانی می شود این یکساعت راه. دیگر تحمل نداری. لحظه به لحظه فکر آزادی بودی و نقشه ها داشتی برای لحظه دیدار. حالا که بعد از هفت سال به آرزویت رسیده ای دلت بی تابی می کند. چشمهای سیاه معصومه را در ذهنت مجسم می کنی و آخرین دیدارتان را به خاطر می آوری: محمد علی، قول بده وقتی فاطمه به دنیا اومد بیای پیشم.
حرفش غافلگیرت کرد. در شرایطی نبود که برایش توضیح بدهی. نتوانستی بگویی معلوم نیست این رفتن برگشتی خواهد داشت یا نه. در اوج جنگ و بمباران شهرها چطور می توانستی چنین قولی به او بدهی. برای اینکه چشم تو چشم نشوی بغضت را قورت دادی: ای بابا این دکمه کنده شد. قربون دستت، اون نخ سوزن رو بیار... دیر می شه ها.
معصومه با گوشه روسری اشکهایش را پاک کرد و دیگر اصراری برای شنیدن جوابت نکرد. حال برگشته ای با یک دختر هفت ساله که همراه همسرت چشم انتظار توست.
- حواست کجاست؟ مثلا دارم از کار و زن و بچه ام برات تعریف می کنم!
لبخندی تحویلش می دهی و می گویی: ببخش. یه لحظه حواسم پرت شد.
دستت را دراز می کنی تا دست صادق را روی دنده لمس کنی. لبخند می زنی و در دلت خدا را شکر می کنی صادق آن روزها زن و بچه داشت و نتوانست پدر ومادر را تنها بگذارد. ماند تا همدم پدرو مادر بشود. در کارها کمکشان کند و دلشان را خوش کند. صادق بیشتر از تو ذوق کرده است. یک ریز حرف می زند: نمی دونی فاطمه چه خانمی شده. خدایی دست معصومه درد نکنه با این بچه بزرگ کردنش. موقع تولد فاطمه کمی مریض شد و معصومه خیلی سختی کشید...
- چه مریضی؟ چرا معصومه تو نامه ها چیزی در این مورد ننوشته بود؟
- ای بابا...خوب شد دیگه.
کمی مکث می کند بعد می گوید: هر کی می بینه میگه چقدر شبیه باباشه. چشم و ابرو مشکی. خوشگل و ناز.
- خدا رو شکر.
دست و دلت می لرزد. دانه های عرق روی پیشانی ات را با پشت دستت پاک می کنی. منتظری زودتر به خانه برسی و خستگی چند سال دوری را تلافی کنی. اما خاطرات گذشته رهایت نمی کند. یاد روزی که با عوضعلی به جبهه اعزام شدی می افتی. اشتیاقت به جبهه عوضعلی را هم سر ذوق آورده بود. پدر و مادرت نمی خواستند دو پسر را با هم جبهه بفرستند. عوضعلی شانزده سال بیشتر نداشت. اصرارها و گریه های عوضعلی، دلگرمی ها و حرفهای تو باعث شد پدر و مادرت راضی به آمدن او شوند. حرف مادرت را به خاطر می آوری: عوضعلی رو به تو می سپارم و تو رو به خدا.
دستهایت را روی چشمهایت گذاشتی و گفتی: مثل دوتا چشمام ازش مواظبت می کنم.
حالا هر دو چشمت را از دست داده ای و پشت عینکت پنهان کرده ای تا با اعتماد به نفس بیشتری به زندگی ات ادامه بدهی. صادق سرفه می کند. صدای وزوز زنبوری را توی ماشین می شنوی. صدا می چرخد و لحظه ای بعد دور می شود.
- گفتی به پدر و مادر چیزی در مورد وضعیت من نگفتی. به نظرت کار درستی کردی؟
- گفتم...اما نه کامل.
- خیالم راحت باشه درباره عوضعلی بهشون گفتی؟
- درباره اون همه چی رو گفتم.
صادق ترمز می کند و از ماشین پیاده می شود. صدای قدمهایش را می شنوی که طرف تو می آید. در را باز می کند و دستت را می گیرد: دیگه رسیدیم. همه ی خونواده میان به استقبالت.
پیاده می شوی. پیراهنت را مرتب می کنی. عینک دودی را جابجا می کنی. پشتت عرق کرده. باد ملایمی می وزد و خنکی اش حالت را جا می آورد. نرمشی به کمرت می دهی. دستهایت را باز می کنی و با تمام وجود نفس می کشی. ریه هایت پر می شود از بوی گندمهای تازه درو شده.
- این نزدیکی ها گله ی گوسفند؟
- کنار چشمه جمع شدن.
هنوز باورت نمی شود برگشته ای به زادگاهت. دست و دلت می لرزد. صادق دستت را می گیرد و تو محکمتر می چسبی نکند گمش کنی.
- محمد علی نمی دونی چه خبره...چه دود و دمی برات راه انداختن!
صدای خوش آمدی نزدیک تر می شود و با نسیمی بوی اسپند پر می شود توی بینی ات. صدای صلوات ها و ناله ی گوساله ای نزدیک می شود. حدس می زنی به خاطر تو آورده اند قربانی کنند. مرد و زنی محکم بغلت می کنند. خم می شوی. قدشان تا سرشانه ات می رسد. دستهایشان را دور گردنت حلقه می کنند و گونه های خیسشان صورتت را تر می کند. هنوز صدای مادرت را فراموش نکرده ای.
- بویان قوربان اولوم بالام...قادان آلیم !
سر و صورتت را غرق بوسه می کند.گریه می کنی و بویش می کنی. بوی نان را از روسری و پیراهنش حس می کنی. حدس می زنی حتما تا موقع رسیدنت نان می پخته است. دستهایش را از دور گردنت باز می کنی و می بوسی. انگشتهایش را لمس می کنی. استخوانهایش بیرون زده و لاغرتر بنظر می رسد. تصور می کنی موهایش سفیدتر و چین و چروک پیشانی اش بیشتر شده است. دلت می خواهد با انگشتهایت صورتش را لمس کنی و چند سال دوری را جبران کنی اما دست نگه می داری. نمی خواهی تو دل مادرت را خالی کنی.
دستهای مردانه ای دستت را فشار می دهد و می بوسد. زبری ریش هایش را روی گونه هایت حس می کنی. شانه هایش می لرزد. بوی تند سیگار بهمنش می پیچد توی بینی ات.
- خوش گلمیشن اوقلوم. عوضعلی نین اینسی سین، سَندن اِشیدیرم. الله شوکور .
خم می شوی و روی پاهایشان می افتی. عینکت لیز می خورد و زمین می افتد. عینکت را بر می داری و به چشمت می زنی. با دستهایت پاهایشان را لمس می کنی. دمپایی پوشیده اند و چیز لجنی به دستت می چسبد. بوی پهن را می شنوی. نمی دانی از خجالت چکار کنی. با این حرف پدرت احساس می کنی کمی بارت سبک تر شد. از اینکه چطور برایشان نبود عوضعلی را توجیه کنی. هر دو بازوهایت را می گیرند و بلندت می کنند. مادرت دستت را تمیز می کند. صدای خرخر گلوی گوساله را می شنوی. حدس می زنی حتما چند نفر دست و پاهایش را گرفته اند تا بتوانند قربانی کنند.
یاد عوضعلی می افتی. دلت می خواهد او هم کنارت بود تا پیش پدر و مادرت رو سفید می شدی. آخرین دیدارتان در هوالهویزه در ذهنت مجسم می شود. قایق های موتوری از میان نیزارها سطح آب را می شکافتند و با سرعت و پشت سر هم حرکت می کردند. بعد از طی مسیر طولانی وارد محوطه ی میدان شکلی شدید. حدود ده یازده قایق بودید به اندازه ی یک گروهان. قایقی که داخلش بودی با قایق عوضعلی پهلوی هم ایستادند. چشمهای سیاه و براقش می خندید. ذوق کرده بود از قایق سواری. عوضعلی دستش را به طرفت دراز کرد و گفت: محمد علی بیا باهم دست بدیم. بعدا میگیم تو قایق با هم دست دادیم. دستهایتان را به هم گره زدید و تکان دادید. در دلت گفتی: کاش دوربینی بود، عکس می گرفتی و به مادر نشان می دادی.
صدای بغض دار زنی را می شنوی. صدای معصومه است: بالاخره اومدی...چشممون روشن.
احساس می کنی همه صدای قلبت را می شنوند. گونه هایت داغ می شوند. بوی عطرش توی بینی ات پر می شود. بغض کرده ای و نمی توانی سرت را بلند کنی. صدایش حزن انگیز است. صورت را در ذهنت مجسم می کنی. پوست سفید و حساسش تا کمی گریه می کرد قرمز می شد. چشمهای سبز و مژه های پرپشت طلایی اش زیبایی صورتش را دو برابر می کرد. با خودت می گویی: نمی دانم همان قدر که من برای دیدنت لحظه شماری می کردم و منتظر بودم تو هم بودی... خجالت می کشی پیش پدر و مادر و کسانی که به استقبالت آمده اند قدمی نزدیکتر بشوی و جوابش را بدهی. دستش را بگیری و حالش را بپرسی.
هق هق اش را می شنوی. شانه هایت می لرزد. او که معنی حرفهای نگفته ات را از چشمهایت می فهمید. حالا چه کار خواهد کرد. یاد اولین دیدارتان می افتی. وقتی اول مهرماه وارد مدرسه شد. بیشتر از اینکه در قیافه اش دقت کنی بوی عطرش دلت را لرزاند. معصومه معلم ریاضی کلاس اول راهنمایی بود و تو معلم فارسی. چشم دیدنش را نداشتی و از نگاهش فرار می کردی. اما کم کم رفتار و محبت های او با بچه ای روستا دلت را نرم کرد. چقدر با خودت و خانواده ات کلنجار رفتی تا از او خواستگاری کردی.
منتظر دخترت هستی. سعی می کنی با لحن و صدای مهربانی اسمش را به زبان بیاوری: فاطمه جان...دخترم...بیا بغل بابا!
دستهایت را از هم باز می کنی برای دخترت. همه ساکت می شوند. منتظری دستهای کوچکش را دور گردنت قلاب کند و ببوسد. بخندد یا گریه کند. حرفی بزند. صدای وزوز مگس ها و زنبورها را می شنوی، اما صدای دخترت را نه.
فکرهای مختلفی به سرت می زند: نکند مرا به جای پدر قبول نداشته باشد. نکند دلش نخواهد هیچ وقت مرا ببیند. نکند می ترسد. کدام بچه ای می تواند از تولد تا الان مردی را به عنوان پدر ندیده و محبتش را نچشیده حالا یک دفعه او را ببیند و بپذیرد که پدرش است. پدری که فقط در عکس ها دیده و چیزهایی درباره اش شنیده است. اگر سالم بودی قابل تحمل بود . وقتی نمی توانی شاهد رشدش باشی نیمی از حسرتت برای همیشه باید ته دلت بماند. حق دارد. اگر من هم جای او بودم همین رفتار را می کردم.
- س...س...س...لام.
صدای ظریفی تو را از خیالاتت بیرون می کشد. می مانی این صدا، صدای همان کسی است که منتظرش هستی یا بچه ی صادق است. ابرو در هم می کشی. معصومه می گوید: بیا جلوتر فاطمه جان. بابا منتظره!
با خودت می گویی: این صدای فاطمه است. خدایا یعنی بیدارم. چرا با لکنت سلام کرد؟ نکند معصومه چیزی را از من پنهان کرده باشد.
بغضت می ترکد. لحظه ای که روزها و سالها به انتظارش بودی، رسید. دختری که هفت سال از دیدارش، شنیدن صدای گریه و خنده هایش، ناز و نوازشهایش محروم بودی حالا روبرویت ایستاده است. دلت می خواهد بغلش کنی و آنقدر ببوسی و ببویی که سیر شوی.
صدای گریه اش را می شنوی. انگار همه منتظر این لحظه هستند. با خودت فکر می کنی حتما می ترسد. دستهایت را می اندازی و ساکت می ایستی. معصومه آرام آرام با فاطمه حرف می زند. واضح نمی شنوی. گریه می کند و تو دیگر آرام و قرار نداری برای دوری. می گویی: فاطمه جان. بابا نمی خوای بیای بغلم؟ برات عروسک خریدم.
رو به صادق می گویی: عمو عروسک رو از ماشین میاری؟
صدای پای صادق و در ماشین را می شنوی. صادق جعبه را توی بغلت می گذارد و می گوید: خوش به حالت فاطمه.حتما خیلی هم خوشگله.
تصور می کنی فاطمه روبروی تو ایستاده است. عروسک را سمت او می گیری. در قلبت از صادق تشکر می کنی که این هدیه را جای تو خرید تا پیش فاطمه دست خالی نروی. صدای معصومه و گریه های فاطمه را می شنوی. با بغض می گویی: معصومه دخترم رو اذیت نکن. نذار گریه کنه.
عروسک را به صادق می دهی و می گویی: اینو بده فاطمه.
پدر و مادرت قربان صدقه ات می روند. چند نفر دیگر می آیند و روبوسی می کنند. صادق دستت را می گیرد و راه می افتید. همچنان صدای گریه فاطمه و معصومه را می شنوی. اطرافیانت به پدر و مادرت سرسلامتی و چشمت روشن می گویند. اما دلت را پیش معصومه و فاطمه جا می گذاری. فکر می کنی اگر خانه نیاید و با تو حرف نزند چه کار باید بکنی. دلت برای معصومه می سوزد و با خودت می گویی: نمی دانم چطور زحمتهای تو را تلافی کنم معصومه. همان بهتر که نمی توانم به چشمهایت نگاه کنم. سی شهریور سالگرد ازدواجتان بود. هنوز چهار روز مانده بود. به سفارش تو صادق برایش روسری سبز و یک شیشه عطر گل محمدی خریده بود. می خواستی با رنگ چشمهایش همرنگ باشد. می خواستی بهش ثابت کنی هنوز چیزهای مورد علاقه اش را فراموش نکرده ای.
یاد شب بیست و سوم ماه رمضان می افتی. هنوز یک ساعتی تا سحر وقت بود. بعضی‌ از بچه ها نماز و بعضی قرآن می خواندند. بعد از خواندن دعای جوشن کبیر چشمهایت می سوخت. کمی چرت زدی تا برای نماز آماده شوی که ناگهان در آسایشگاه باز شد و سربازان ریختند توی آسایشگاه. فریاد ‌زدند: قمُ ...قُم. هاج و واج دور و برت را نگاه ‌کردی. پلنگی و چند سرباز بالای سرت آمدند و با کابل افتادند به جانت. بچه‌های دیگر هم کتک ‌خوردند. پلنگی ضربه ای محکم زد. کابل دور سرت پیچید و گره نوک آن در چشم چپت فرو رفت. سوختی. از درد به خودت پیچیدی. لزجی و گرمی خون روی صورتت را گرفت. ضربات کابل کم بود، باتوم و لگدهایشان هم بر سر و بدنت بارید. صدای فحش های پلنگی را می شنیدی و بیشتر خرد می شدی. می دانستی نماز و دعا خواندن ها کار دستت خواهد داد. خود فروخته ها کارشان را کرده بودند. صدای شکستن استخوان سرت را شنیدی و دیگر از رمق افتادی.
پایت در چاله ای می افتد و پیچ می خورد. تعادلت را ازدست می دهی و تلو تلو می خوری. صادق دستت را می گیرد. مهمانها خوش آمدی می گویند و همچنان بوی اسپند همراهت است. دست روی سینه ات می گذاری و تشکر می کنی. با صداهای اطرافت احساس می کنی برایت کوچه باز کرده اند و از میان بچه محل ها و اهالی روستا می گذری. سر از پا نمی شناسی. روی سرت شکلات می پاشند. یک لحظه یاد تونل وحشت در ورودی اردوگاه می افتی. عرق سردی روی پیشانی ات می نشیند. یاد ضربات باتوم و کابل و شلنگ می افتی. مقایسه می کنی پذیرایی عزیز و بیگانه را. شکلاتی سرت می خورد و تو را به روستا برمی گرداند.
نمی دانی معصومه و فاطمه هم پشت سرتان می آیند یا نه. در ظاهر می خندی، اما درونت غوغایی است. در دل می گویی: خدایا کمکم کن. اگه پدرو مادر از عوضعلی پرسیدند، چطور قانعشان کنم. چطور بگویم که نتوانستم مواظب برادر کوچکم باشم. خدایا دل فاطمه رو با من مهربون کن. تا امروز همه چیز رو تحمل کردم اما اگه فاطمه منو بابا صدا نکنه و باهام حرف نزنه به چه امیدی زنده باشم.
صادق می گوید: رسیدیم خونه. مواظب سرت باش.
سرت را خم می کنی و وارد می شوی. طوری که فقط صادق بشنود می گویی: هنوز خونه همون طوره ؟
- هیچ تغییری نکرده. فقط پنجره ها و دیوارها رو رنگ زدیم.
پیش خودت فضای خانه را مجسم می کنی. دیوارهای حیاط را با گچ سفید کرده اند و درو پنجره های چوبی را آبی رنگ کرده اند. بوی رنگ را حس می کنی. چقدر آرزوی دیدن دوباره خانه را داشتی. دلت برای باغچه ی سبزی های پدرت، برای تنور همیشه گرم مادرت که صبح ها نان تازه می پخت، برای شنیدن صدای گوسفندانی که در آغل بودند و همراه عوضعلی با داد و فریاد به صحرا می بردید، چقدر تنگ شده بود. فکر می کنی درخت توت و سیب باید بلند تر و پر شاخ و برگ تر شده باشد. عطر آبگوشت و دارچین فضای حیاط را پر کرده است. غلغله ای است در حیاط. به اتاق پذیرایی آن سر حیاط می روید. صدای پدرومادرت را می شنوی که مهمانها را دعوت می کنند برای پذیرایی.
خنکی خانه حالت را جا می آورد. صدای مهمانها را می شنوی. حس می کنی اتاق پر شده. کسی صادق را صدا می کند. او می رود و پدر پیشت می نشیند. صدای استکان و نعلبکی اتاق را پر می کند. صادق می گوید: بفرما چایی.
عطر چای دارچینی توی صورتت می زند. همهمه اتاق را پر کرده است. استکان کمر باریک چای را برمی داری. دستت می سوزد. صبر می کنی خنک شود. فکر می کنی درباره تو حرف می زنند. شاید فاطمه هم از عینکت ترسیده است. دوست نداری عینک را برداری. شاید اگر فاطمه بخواهد پیش او عینک را بر می داری تا ببیند چه بلایی سر چشمهایت آمده. اگر خواست برایش همه چیز را تعریف می کنی. همه ی این هفت سال را. روزها و ساعت هایی که به امید دیدن آنها سپری کردی. چه فکرهایی درباره اش کردی و چه خواب هایی دیدی.
منتظری و دل توی دلت نیست. پس چرا فاطمه نیامد. انگار تمام وجودت گوش شده تا صدای فاطمه را حتی شده از حیاط بشنوی. چطور حرف می زند؟ نکند هنوز گریه می کند؟ معصومه توانسته راضی اش کند ؟ آن قدر صدا توی حیاط است که نمی توانی تشخیص بدهی. باید بجای چشمهایت با دستهایت او را ببینی و لمسش کنی. صورتش، چشمهایش،بینی اش،لبهایش،موهایش و قدش را.
استکان چای را برمی داری و می خوری. چای اسارت کجا و عطر و مزه این کجا. یک دفعه صدای خش خش می آید و احساس می کنی همه بلند می شوند. گوش تیز می کنی تا بدانی تازه وارد کیست. نفست را در سینه حبس می کنی. بوی عطر معصومه را حس می کنی. تعجب می کنی. یک دفعه گردنت چیزی می اندازند. با دستهایت لمسش می کنی. لطیف و نازک هستند. بو می کشی. بوی خوشی دارد. مطمئن می شوی حلقه گل است. دستهای کوچکی دور گردنت قلاب می شود. کسی در بغلت می نشیند. عینکت را برمی دارد و چشمهایت را می بوسد.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
«راوی اساس هر روایتی است.» این جمله‌ای است که هر داستان‌نویسی باید آن را با آب طلا بنویسد و هر روز به آن نگاه کند. طلایی‌ترین جمله‌ی آموزه‌های داستان‌نویسی همین جمله است. مبتدی و حرفه‌ای هم نمی‌شناسد و شاید حرفه‌ای‌ها به آن نیازمندترند.
اینکه داستان ما را چه کسی تعریف کند، اساس داستان ما را شکل می‌دهد. یک طرح واحد را راویان مختلف می‌توانند تبدیل به داستان‌های متفاوتی کنند. طرح ما این است: آزاده‌ای که در دوران اسارت چشم‌هایش را از دست داده است نگران روبرو شدن دختر و همسرش است، علی‌رغم این نگرانی، دختر آزاده با دسته‌گلی که بر گردن پدرش می‌اندازد، پدرش را در آغوش می‌گیرد و چشم‌هایش را می‌بوسد. داستان را چه کسی باید تعریف کند؟ زن آزاده؟ دختر؟ خود آزاده؟ یا یکی از اطرافیانش یا دوستش یا مادرش یا اصلاً کسی که در داستان حضور ندارد و همه چیز را می‌داند، یا کسی که فقط حس و حال آزاده را می‌داند، یا حس و حال همسر و دخترش را؟ یا اصلاً کسی که قرار است بدون برملا کردن درون شخصیت‌ها و قضاوت آنها، به روایت رخداد بیرونی بپردازد؟ هر کدام از این شخصیت‌ها که داستان را تعریف کنند، داستان طور دیگری خواهد شد.
کیفیت تاثیرگذاری داستان و حتّی پیام و بار محتوایی داستان ما را راوی داستان تعیین می‌کند. از میان همه‌ی این انتخاب‌ها، داستان «حسرتی که باید ته دلت بماند» را دوم شخص تعریف می‌کند؛ بعضی‌ها اسمش را می‌گذارند روایت خطابی.
روایت خطابی یکی از پیچیده ترین و دشوارترین روش‌ها برای روایت داستان است. بسیاری از داستان‌نویسان جدید به سراغ این نحوه‌ی روایت رفته‌اند و شکست خورده‌اند. با عدم درکشان از کیفیات و چرایی‌های این نحوه‌ی روایت، انگیزه‌ی خواننده را سرکوب کرده‌اند تعلیق را از بین برده‌اند و صناعت داستان را چنان به رخ کشیده‌اند که داستانشان از جذّابیت تهی شده است و تنها دستاوردشان همین بوده‌است؛ یک خواننده‌ی سرخورده که متن را نصفه نیمه رها کرده است.
اگر کارلوس فوئنتس در آئورا برای روایت داستانش، به سراغ دوم شخص می‌رود، دلیل محکم و قانع کننده‌ای دارد. (درمی‌یابیم که شخصیت اصلی دو تکّه شده است که در انتها یکی می‌شود و خواننده متوجّه می‌شود که خطاب راوی به خودش بوده.) در آئورا تنها دوم شخص است که از پس روایت طرح نویسنده برمی‌آید. اصولاً برای انتخاب هر نحوه‌ی روایتی، ما باید دلیل قانع‌کننده و استدلال محکمی داشته باشیم. ضرورت این شرط برای دوم شخص بیشتر از شکل‌های دیگر است.
اگر دوم شخص را انتخاب می‌کنیم، باید اطمینان داشته باشیم که شکل‌های دیگر روایت به درد ما نمی‌خورند. اگر دوم شخص را انتخاب می‌کنیم باید به این دلیل باشد که خود انتخاب این شیوه‌ی روایت حامل مفهومی است که باقی شکل‌های روایت از بیان آن ناتوانند. اگر دوم شخص را انتخاب می‌کنیم باید به این دلیل باشد که می‌خواهیم ضمن استفاده از کارکردهای سوم شخص محدود از عنصر یادآوری و نمایش جزیئات و مشاهدات در زمان حال به نفع تاثیر کلّی داستانمان استفاده کنیم.
درست است که دوم شخص بار عاطفی داستان را بالا می‌برد و ما را به شخصیت اصلی نزدیک‌تر می‌کند، امّا اگر چرایی این نحوه‌ی روایت در طرح اصلی دیده نشود و در جان آن تنیده نشود، خود عاملی می‌شود که علیه داستان ما عمل می‌کند. مخاطب همواره می‌پرسد، کیست که جزئیات عمل شخصیت را به او یادآوری می‌کند؟ چرا نویسنده شخصیت داستان را خطاب قرار داده است؟ و وقتی دلیلی پیدا نمی‌کند، هیبت نویسنده را می‌بیند که بر داستان سایه انداخته است و این سایه چنان سنگین است که مانع از ورود مخاطب به جان داستان می‌شود و چنان فاصله‌ای بین داستان و مخاطب ایجاد می‌کند که مخاطب ترجیح می‌دهد از این فاصله‌ی دور، داستان را رها کند و برود سراغ داستانی که بتواند خودش را در متن آن ببیند. و این درست همان ضدّ خود عمل کردن دوم شخص است چرا که هدف اصلی از انتخاب این نحوه‌ی روایت، یکسان نگری و همانند انگاری مخاطب با شخصیت اصلی است و این میّسر نمی‌شود مگر اینکه پیش از انتخاب چنین نحوه‌ی روایتی طرحمان را سنجیده باشیم و دریافته باشیم که آیا دلیلی در طرح وجود دارد که به ما جواز استفاده از این نحوه‌ی روایت را بدهد؟ باری «راوی اساس هر روایتی است» و این جمله‌ای است که هر داستان‌نویسی باید آن را با آب طلا بنویسد و هر روز به آن نگاه کند، مبتدی و حرفه‌ای هم نمی‌شناسد.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

متولد 1357 ورامین



دیدگاه ها - ۲
سیده مریم بازرگانی » چهارشنبه 20 دی 1396
سپاسگزارم از نقد خوبتان جناب خبوشان.
پرهام علیدوستی » شنبه 11 آذر 1396
وایضا سخنان ناب شما را باید با اب طلا نوشت. داستانی خواندم که نویسنده در فراق سگش تک گویی کرده بود و شیوه دوم شخص را برگزیده بود. به خواننده توصیف های سگ سان نسبت می داد. او از چنین اساتیدی محروم بود که بجای داستان توهین نامه ای به مخاطب منتشر کرده

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.