نویسنده باید سخت‌گیر باشد




عنوان داستان : گور
نویسنده داستان : مصطفی گلزاری نژاد


صدای شیون و مویه‌های سوزناکی توی خوابم می‌پیچد و کابوس می‌شود، می‌خواهم بیدار شوم اما آنقدر محکم تنم به زمین چسبیده که حتی نمی‌توانم چشمانم را باز کنم. از توی هال صدای بلند بلند حرف زدن عمو حسن پوتک می‌شود توی سرم. اصلاً چه فرقی می‌کند زمستان باشد یا تابستان، برف از گردنه‌های کوه سرازیر شده باشد یا رودخانه‌ی آرام این شهرِ کوچک برای حیات درختان و تمام موجودات حاشیه نشین آن، پر شور و حرارت شده باشد، عمو حسن مثل همیشه قبل از بانگ اذان صبح، بالای سرم ظاهر می‌شود و من تن کم رمق را از چشمان خواب آلودم می‌گیرم و با سکوتی عمیق به دنبالش راه می‌افتم، وقتی به ماشینش می‌رسم خودش می‌رود و مدتی بعد با در دست داشتن همان پارچه‌های همیشگی که بوی عطر خاصی را می‌دهند می‌آید، همیشه قبل از آمدنش ماشین را کهنه کشی می‌کنم و منتظرش می‌مانم. اما این‌دفعه عمو حسن داخل اتاق نیامده و توی هال دارد بلند بلند حرف می‌زند، بلند حرف زدن عادتش نیست ولی بعضی وقت‌ها بلند حرف می‌زند. سرما موی بدنم را تیز کرده و پشت پنجره‌ها گلوله‌های برف یخ بسته‌ است. دستم را به دیوار می‌گیرم و بلند می‌شوم، به درون هال می‌روم، فقط آتش شومینه نور کمرنگی را روی محتویات اتاق پراکنده است. کنارش می‌ایستم و دو کف دستم را به سمتش می‌گیرم. صدای شیون و مویه‌ها از لای پنجره‌ها از زیر قاب عکس‌ها حتی از توی شومینه هم به گوش می‌رسد. چیزی نمی‌گذرد که ناگهان صدای برخورد دو چیز آهنی به هم از توی حیاط، تکانم می‌دهد. زود لباس‌گرم را می‌پوشم و توی حیاط می‌روم، سفیدی‌های برف نشسته روی زمین، زیر نور غبارآلود ماه می‌درخشند و صدای شیون و مویه‌ها تنها راویان این دقایق هستند. رد مویه‌ها را می‌گیرم و راه می‌افتم توی کوچه‌ای که از بالا به پایین شیب پیدا کرده است تا جایی که تنها درخت سیب قرار دارد. صدای شیون و مویه‌ها با حالت غریبی چون؛ آخی بَبم بَبم¹، از همه طرف می‌آید، از توی خانه‌ها از میان کوچه‌ها از حفره‌های تنگ جوی‌ها. به کنار درخت سیب که می‌رسم، سکوت خانه در ذهنم جرقه می‌خورد، شاید پدر و مادرم به همراه عمو حسن رفته باشند پی همین گریه‌ها! اما خوب چرا عمو حسن بیدارم نکرد!
همین لحظه نگاهم به عمو حسن می‌افتد، مثل همیشه لباس سفید به تن دارد و ریشش را حنا گذاشته است و بوی عطر خاص خودش را می‌دهد که مدتیست به من هم سرایت کرده. کنار ماشینش توی غبارهای مه‌آلود ایستاده، صدایش می‌کنم، لبخند می‌زند، به سمتش می‌روم.
- عمو حسن چرا بیدارم نکردی؟
نگاهش را به آسمان می‌اندارد؛
- از حالا به بعد دیگه باید تنهایی بری
- عمو نکنه بازنشسته کردی خودت رو!
اخم می‌کند؛
- باید بریم بیا
می‌خواهم بپرسم کجا، اما می‌نشیند توی ماشین جای همیشگی من و می‌گوید؛
- ازین به بعد راننده خودت هستی
می‌فهمم کجا و بی اختیار پشت فرمان می‌نشینم و حرکت می‌کنم. عمو حسن فقط به جلو خیره است. سفیدی‌های اطراف جاده، مسیر را به رخ ماشین می‌کشند و من بیشتر مجال فکر کردن به آن صداها پیدا می‌کنم، اما ناگهان سکوت یخ بسته را می‌شکنم و می‌پرسم؛
- عمو حسن صدای شیون و گریه‌ها...
- مهم اینه که تو کارت رو مثل همیشه درست انجام بدی
- ولی عمو حسن ایندفعه بیدارم نکردی
- مادر و پدرت عجله داشتن که برن خونه‌یی این تازه مرحوم
- کی مرده که مامان و بابا رو هم کشونده تا خونشون؟ نکنه...
همین لحظه وارد قبرستان می‌شویم و صدایی مثل آنکه کسی صلواتی بفرستد تمام حواسم را به سمتش پرت می‌کند. از ماشین پیاده می‌شویم و راه می‌افتیم به سمت اتاقک، مثل همیشه بیل و کلنگ را از توی اتاقک برمی‌داریم و من پابه‌پای عمو حسن میان قبرها غرق می‌شوم. عمو حسن این چند سال‌ اخیر به من خیلی چیزها یاد داده است، از رمز و رازهای این دنیا، از سؤالاتی که درباره‌ی آن دنیا دارم، از مرگی که هر روز شاهدش هستم و خیلی چیزها... به طور کلی تفسیرهایی که عمو حسن از مرگ دارد، تناقضش برایم جالب است، من از مرگ دنیایی ترسناک ساخته‌ام که آخرش به تباهی می‌رسد ولی مرگ در ذهن او دنیایی پر از حقیقت و راستی با مهربانی‌های ابدی است، اما آن چیزی که همیشه اذیت‌اش می‌کند اشتباهات جوانی‌اش است که هر از گاهی تا نیمه تعریفش می‌کند بعد مانند کسی که از کارش پشیمان شده باشد موضوع را عوض می‌کند.
عمو حسن همیشه می‌گوید، افسوس که انسان‌ها همیشه تلاش می‌کنند تا آرامش داشته باشند، اما تمام آرامش خود را به خطر می‌اندازند و نهایت با هزاران درد و رنج در اینجا زیر این طبقه‌ی خالی آرام می‌گیرند.
عمو حسن روی یکی از سنگ قبرها می‌نشیند و می‌گوید؛
- ایندفعه رو باید تنهایی دست به کار بشی
- تنهایی؟
اما سکوت عجیب او مرا در خود فرو می‌برد، کلنگ را برمی‌دارم و شروع به کندن می‌کنم. سفیدی برف، زمین را کامل پوشانده و بعضی قسمت‌ها به حالت تکه‌های یخ در آمده است. مدتی می‌گذرد و من کلنگ می‌زنم و عمو حسن در سکوتی عمیق خیره به گوری است که کنده می‌شود. بیلِ توی دستانم خاک‌های کنده شده را دور می‌ریزد و کلنگ دوباره بی‌زمان، گور را ترسناک‌تر می‌کند. کم‌کم خستگی با من به گفتگو در آمده و من با خودم که عمو حسن به چه چیزی فکر می‌کند! دست از کندن می‌کشم و کنارش می‌نشینم، سرما توی تمام بدنم هجوم می‌آورد، عمو حسن به چشمانم خیره می شود، نگاهش حالتی دارد که تا آن لحظه هرگز از او ندیده‌ام.
- میدونی دنیا به اندازه ی شهرمون کوچیکه و آرزوهامون اونقدر بزرگه که توی این دنیای کوچیک جا نمیشه؟
نگاهم را به گور می‌اندازم و جواب می‌دهم؛
- یعنی آرزوی من که داشتن مامان و بابا، تو و زن عمو و دختر عمه مارال و همه عزیزای دیگم هست، تو این دنیا جا نمیشه؟
- افسوس حتی ما هم که گورکنیم از مرگ فراری هستیم
- ولی ما هیچ وقت مرگ رو ندیدیم
- اما پسرم برای آدم‌ها وسایل بعد مرگشون رو آماده می‌کنیم
- ولی هیچ وقت راضی به مرگ کسی نبودیم
- تا حالا بعد از مردن کسی، اون شخص رو دیدی؟
- استغفرلله، مگه میشه کسی رو بعد مرگش ببینی عمو حسن!
- اونوقت‌ها که خیلی جوون بودم، قد خودت، دایی مرتضام فوت کرد، شبش که داشتیم براش گور می‌کندیم، اومد سراغم، اولش ترسیدم، با همون لباسهایی که تنش بود اومده بود ولی سالم و سرحال انگار که جوون شده باشه، من به همراه بابات و پسرخاله رضا بودم، اما فقط من متوجه‌ی حضورش شدم، بهم گفت ناراحت من نباشین من از همه چیز راحت شدم حتی از خودم
- عجب! هنوز گور نشده اینقدر...
حرفم را می‌خورم و آرام بلند می‌شوم دوباره شروع به کندن می‌کنم. امشب طوری به زمین کلنگ می‌زنم که انگار تمام زورم را به آن داده‌ام و کلنگ با آخرین قدرت خاک زمین را از هم می‌پاشد. عمو حسن همیشه ناراحت همسرش هست، چون هیچ وقت صاحب فرزندی نشدند، اما دلش هم نرفت بچه‌ای را از پرورشگاه به فرزندی بگیرد، می‌گوید بچه باید از گوشت و خون خود آدم باشد، بچه‌ی مردم معصیت دارد. اما حقیقتاً من اینطور فکر نمی‌کنم.
به نصفه‌ی گور رسیده‌ام، همیشه این مواقع عمو حسن از خاطرات جوانی‌اش تعریف می‌کند، همان خاطراتی که گاهی به جاهایی می‌رسد که برایش درد است و من هیچ‌وقت سکوت ته گور را آنطور که باید و شاید حس نمی‌کنم، اما اینبار عمو حسن سکوت کرده و سکوت ته گور از سکوت عمو حسن برایم غریب‌تر است. با خودم فکر می‌کنم شاید آن کسی که مرده او را اینقدر آشفته کرده است، اما چه کسی می‌تواند باشد! نکند دایی محمد باشد! یا شاید عمه هاجر، یا مارال!... نه خوب اگر یکی از آنها بود حتماً می‌گفت، خوب شاید هم نمی‌گوید تا من به درد و رنج نیافتم و کارم را با خیال راحت انجام بدهم!
به هر حال تعهد کاری هر کسی را وادار می‌کند تا کارش را به خوبی انجام دهد. ولی امشب هر کلنگی که به گور می‌زنم فکری توی سرم عذاب می‌شود.
ناگهان عمو حسن سکوتش را می‌شکند و می‌گوید؛
- تو برام همیشه مثل پسرم بودی و هستی، من دیگه پیر شدم، زن عموت هم که بچه‌ای نداره، بیشتر هواشو داشته باش، هرکاری هم داشت براش انجام بده
- عمو حسن چشم حسود کور تو هنوز جوونی مثه خودم ولی خب منکه همیشه هوای زن عمو رو داشتم و دارم
دوباره سکوت می‌کند. هر وقت به ته گور می‌رسیم عمو حسن خودش همه‌ی کارها را انجام می‌دهد، قالب ته گور را در می‌آورد و آنجا را تمیز می‌کند و آداب خاص خودش را انجام می‌دهد. اما اینبار من دارم این کارها را انجام می‌دهم. مدتی بعد دوباره سرم را بالا می‌آورم تا بگویم به انتهای گور رسیده‌ام که می‌بینم عمو حسن بالای سرم ایستاده است.
- انتهای این یکی گور رو تنگ‌تر از همیشه دربیار پسرم
- تنگ‌تر؟ چرا تنگ‌تر؟
- اونی که قراره تو این گور بخوابه دوست نداره ناپاک بره اون دنیا
- اون کیه؟ برعکس همیشه هم نگفتی امروز نوبته کیه که اینجا بخوابه!
- زیاد عجله نکن خودت میفهمی، حالا کاری که میخوام انجام بده
برایم تعجب آور است که عمو حسن می‌خواهد ته گور را آنجا که انسان را به پهلو می‌خوابانند و سنگی روی سرش می‌گذارند و شاید سخت ترین جا و سنگین ترین لحظه‌ی زندگی‌اش است به اندازه‌ای تنگ‌تر حفر کنم. یاد هفت سال پیش می‌افتم که پدربزرگم فوت کرده بود و من برای اولین بار با عمو حسن و پدرم برای کندن گور به قبرستان آمده بودم. عمو حسن به پدرم می‌گفت که پدرشان به خوابش آمده و از او خواسته توی کفنش یک جلد قرآن توجیبی و یک جانمازی کوچک روی جسدش بگذارد، آن‌وقت سه شب اول قبر را در کنار قبرش زیارت عاشورا بخواند، اما شمعی روشن نکند و فانوسی نگذارد، به جای آن شمعی را در امامزاده‌ی بالای قبرستان روشن کند، پدرم هم چون از عمو حسن کوچکتر است همیشه به حرفهایش گوش می‌دهد، چون هیچ‌وقت ندیدم با او‌ مخالفتی کند، به همین خاطر شب اول قبر وقتی که همه قبرستان را ترک کرده بودند و فقط من و عمو حسن و پدرم مانده بودیم، یک شمع بلند را به من دادند تا بروم و توی امامزاده روشن کنم. درِ امامزاده همیشه باز است اما کمتر کسی شب‌ها آنجا می‌رود. از پله‌های سیمانی آرام آرام بالا رفتم، توی امامزاده فقط رنگ طلایی ضریح به چشم می‌خورد، وقتی شمع را روشن کردم ناگهان چشمم افتاد به فردی که کنار ضریح به حالت نماز نشسته بود، با تعجب به سمتش رفتم، هر قدمم از قدم دیگر سنگین‌تر انداخته می‌شد، به نظر شخصی با کت و شلوار قهوه‌ای و موهای سیاه صاف می‌آمد، لبخندی زد و به شال سبزی که توی دستانش بود با چشم اشاره کرد. نمی‌دانم چرا نتوانستم چیزی بگویم، شال را برداشتم و به سرعت از امامزاده بیرون آمدم و به طرف عمو حسن و پدرم دوان شدم، اما عمو حسن از من خواست که این ماجرا را به کسی نگویم. بعد از آن عمو حسن همیشه یک دست لباس سفید به تن می‌کند و آن شال سبز را به دور کمرش می‌بندد، مردم شهر هم بیشتر احترام عمو حسن را نگه می‌دارند. یک بار هم مریضیِ صرع پسر حاجی بایرام را شفا داد، البته خودش می‌گوید که امامزاده شفایش داده.
هوا این پایین خیلی سردتر از بالاست، با این وجود به آخرهای کار رسیده‌ام، کاپشن پشمی‌ام را در می‌آورم و درون گور را با دقت تمیز می‌کنم، ناگهان زمزمه‌ای مانند ناله از دور، ذهنم را می‌خراشد، سرم را بالا می‌آورم، عمو حسن نیست. کاپشنم را برمی‌دارم و به طرف اتاقک حرکت می‌کنم، با دقت اطراف را نگاه می‌کنم ولی خبری از عمو حسن نیست، دلشوره‌ی عجیبی گرفته‌ام، سوز سرما از درون یقه‌ی عرق کرده‌ام داخل می‌شود و لرزه‌ای به اندامم می‌اندازد. صدای قرچ قرچ برف‌های کف زمین که از زیر پایم بلند می‌شود را گاهی می‌شنوم و گاهی نمی‌شنوم، چندبار اطراف را نگاه می‌اندازم و قدم‌هایم را تندتر می‌کنم، به اتاقک که نزدیک می‌شوم، عمو حسن کنار شیر آب ایستاده و با لحنی که مثل هیچ وقت نیست می‌گوید؛
- آب برای وضو داغ کردم
همین لحظه صدای اذان در دالان فضا می‌پیچد و من با عجله شروع می‌کنم به وضو گرفتن. همیشه موقع کندن گور، کار را تعطیل می‌کردیم و نماز صبح را ادا می‌کردیم و دوباره به ادامه‌ی کارمان می‌پرداختیم، اما اینبار کار قبل از اذان تمام شده است، نمی‌دانم ساعت چند بود که برای کندن گور حرکت کردیم که اینقدر زود تمام شده است با این وجود که حتی تنهایی هم کارها را انجام دادم! به هر صورت به دنبال عمو حسن که به سمت امامزاده می‌رود راه می‌افتم اما این سوال که چه کسی مرده است، بیشتر دارد اذیتم می‌کند و دل شوره‌ام بیشتر می‌شود، به همین دلیل دوباره می‌پرسم؛
- عمو حسن، خیلی نگرانم، نمیخوای بگی کی مرده؟
عمو حسن همین لحظه وارد امامزاده می‌شود من هم به دنبالش و یک مهر به من می‌دهد و یک مهر خودش برمی‌دارد.
- نماز که خوندیم بهت میگم
به نماز می‌ایستیم، بی اراده چندبار پشت سرم را نگاه می‌کنم، صدای خس خس نفس‌های ضعیفی گه‌گاه به گوشم می‌خورد. مدتی می‌گذرد و نماز تمام می‌شود. عمو حسن به دیوار امامزاده تکیه می‌دهد و رویش را به سمت ضریح می‌کند و زیر لب زمزمه می‌کند. چند وجبی پیش می‌روم و می‌گویم؛
- میدونی عمو حسن من همیشه دوس دارم هیچ وقت نمیرم
- شاید هیچ وقت پیر نشی ولی حتماً میمیری
- یعنی مثه تموم این آدمهایی که فکر می‌کردن نمیمیرن؟!
- مرگ دیر یا زود میاد، شایدم یه روز برسه که از مرگ آدم هزارون سال باشه که میگذره ولی مهم چطور مردنه
حرف‌هایش مرا به فکر فرو می‌برد. بعد از مرگ آتاحیدر که شنیده بودم از بچگی خادم امامزاده بوده و هیچ‌وقت سفر حج نرفته، دیگر کسی به خدمت امامزاده در نیامد، فقط عمو حسن روزهایی که بیکار است سری به امامزاده می‌زند و همه چیز را مرتب می‌کند و اخیراً هم با مأمورین اوقاف بحث و مشاجره‌هایی دارد.
بعضی وقت‌ها عمو حسن برای تمیز کردن محیط امامزاده مرا هم با خودش می‌برد و می‌گوید فقط دوست دارم تو کنارم باشی، انگار به هیچ کس اعتماد ندارد و گاهی من را به دنبال تمیز کردن بیرون امامزاده می‌فرستد و خودش به تنهایی به عبادت می‌پردازد.
اما همین چند روز پیش مرا صدا کرد و گفت؛
- میخوای خادم امامزاده باشی؟
گفتم؛
- به خدا که همیشه منتظر این لحظه هستم ولی می ترسم لیاقتش رو نداشته باشم
- نترس، می‌دونستم که دلت میخواد اما الان وقتش رسیده
بعد شال سبزش را از کمرش باز کرد و ادامه داد؛
- این شال سبز رو ببند به کمرت، خادم امامزاده باید نشون داشته باشه
-اینکه مال خودته عمو حسن
نگاهش را به گنبد سبز امامزاده انداخت و گفت؛
- یادت رفته؟
اما امشب شال به کمرم نیست و توی ماشین جا مانده است. از بیرون امامزاده صدای همهمه‌ی غریبی به گوش می‌رسد، ناگهان در امامزاده به هم می‌خورد، به سرعت سرم را می‌تابانم به آن سمت و باز برمی‌گردانم به سمت عمو حسن که بلند شده و به سمت در می‌رود، به دنبالش با عجله راه می‌افتم، از میان قبرهای سکوت گرفته می‌گذریم و از یادم می‌رود که چه می‌گفتیم.
به بالای گور رسیدیم، تنم شروع می‌کند به لرزیدن، نمی دانم از سرما می‌لرزم یا از چیز دیگر، شانه هایم افتاده است. عمو حسن بالای گور می‌نشیند و دست می‌کند توی لباسش و پاکتی را بیرون می‌آورد.
- این وصیت نامه‌ی کسیه که مرده
نگاهم غرق دستانش می‌شود که به سمتم دراز شده است.
- حواست کجاست؟ میری سردخونه اونجا خانوادش رو میبینی
- خب من از کجا بدونم وصیت نامه‌ی کدوم مرده هست، شاید...
- مگه چنتا گور کندی؟ امروز فقط یه نفر مرده، اونم صاحب این وصیت نامه هست، این قرآن تو‌جیبی رو هم بگیر و موقع دفن بزار توی کفنش
خوب راست می‌گوید ولی از این که نمی‌گوید چه کسی مرده است دلم هزار راه می‌رود. نکند مادرم یا پدرم باشد. با صدای عمو حسن که حرفش را تکرار می‌کند، با دست و پاچه‌گی، پاکت و قرآن را می‌گیرم و بی اختیار به سمت ماشین حرکت می‌کنم. تا به ماشین می‌رسم هزار جور فکر بد می‌کنم. نمی‌فهمم که چطور می‌شود خودم را توی ماشین می‌بینم که به سمت شهر در حال حرکت هستم، دوباره سوالاتی توی ذهنم جرقه می‌خورد که چرا عمو حسن خودش نیامد، چرا وصیت نامه را به او دادند و او به من داد، دوباره هزار جور فکر توی سرم خوره شده و افتاده به جانم.
به قول عمو حسن، مرگ تنها چیزی است که نه تازگی دارد و نه کهنگی، مثل زمان می‌ماند، گذشته و حال و آینده دارد ولی کهنگی و تازگی ندارد، ولی امشب...
به سردخانه می‌رسم، سردخانه نزدیک خانه‌ی ماست، یعنی روبه‌روی درخت سیب کوچه‌ی باریکی است که از کنار باغ لیمو می‌گذرد و در انتها به میدان بزرگی می‌رسد که از دو طرف، خیابان بزرگی به آن وصل می‌شود که یکی از آن دو خیابان مستقیم به قبرستان وصل می‌شود. ابتدای خیابان می‌ایستم، خورشید از پشت کوه خود را کم‌کم بالا می‌کشد و ابرهای سفید رنگی روی کوه بر روی سفیدی‌های برف نقش بسته‌اند. جمعیت زیادی جلوی سردخانه گرد آمده‌اند. صدای مویه‌ها و ناله‌ها همه جا را در خود فرو برده‌اند، آخی آخی ببم ببم...، بغضم را قورت می‌دهم و از ماشین پیاده می‌شوم، مادرم را لای جمعیت می‌بینم، می‌خواهم به سمتش حرکت کنم که پدرم را هم می‌بینم، بعد زن عمو را می‌بینم و بعد یکی یکی همه ی آشناهایمان را، همگی سیاه پوشیده‌اند و به سرشان می‌زنند و گریه و زاری می‌کنند. پاهایم سست می‌شود و به سختی به سمتشان حرکت می‌کنم، مادرم تا چشمانش به من می‌افتد چند قدم به سمتم می‌آید و بعد بغلم می‌کند و مرا می‌بوسد، زبانم بند آمده و به صورت مادرم که پر از اشک و چشمانش که قرمز رنگ شده است، خیره می‌شوم. مادرم نگاهش را به زمین می‌دوزد و ناله سر می‌دهد. رویم را برمی‌گرداندم، پدرم میان جمعیت به سرش می‌زند و ناله می‌کند، اما وقتی مرا می‌بیند به سمتم می‌آید و با گریه می‌گوید؛
- میدونم برات خیلی سخته اما برو لباسهات رو عوض کن و سیاه بپوش
به لباسم نگاه می‌اندازم می‌بینم خاکی خاکی‌ام، تا سرم را بلند می‌کنم پدرم رفته است، به تعداد جمعیت هر لحظه بیشتر افزوده می‌شود، سراسیمه به سمت ماشین برمی‌گردم، ناگهان می‌شنوم مادرم صدایم می‌کند، رویم را برمی‌گردانم، مادرم پشت سرم رسیده و آن یک دست لباس سیاهی را که همیشه دهه محرم تنم می‌کنم برایم آورده است، تا می‌آیم زبان را باز کنم، چندتا از زن‌های همسایه به مادرم نزدیک می‌شوند و زاری کنان و مویه کنان به سمت سردخانه می‌بردندش. با سرعت به سمت ماشین حرکت می‌کنم و پشت آن لباس‌هایم را عوض می‌کنم، همین لحظه که می‌خواهم به سمت سردخانه حرکت کنم چشمانم به شال و قرآن می‌افتد که روی داشبرد است، دستم را دراز می‌کنم و آن‌ها را برمی‌دارم، همان لحظه عمو حسن را می‌بینم که به سمت در سردخانه قاطی جمعیت می‌شود، یاد وصیت نامه می‌افتم، فوری شال را به دور کمرم می‌بندم و قرآن را توی جیبم می‌گذارم و راه می‌افتم. جمعیت مثل موج سیاه پرچمی در یک روز طوفانی روی هم می‌غلتند و مویه می‌کنند و دلشوره‌هایی که توی وجودم عذاب شده‌اند بی اختیار، من را به سمت سردخانه می‌کشند. در سردخانه که باز می‌شود صدای لا الله الا الله بلند می‌شود و همراه آن مویه و گریه‌ها چندبرابر می‌شوند؛ آخی آخی ببم ببم... جنازه روی دست‌ها به سمت ماشین نعش کش پیش می‌رود، موج جمعیت سر جایم میخکوبم می‌کند و زبانم بند می‌آید، با حال نزاری به سمت ماشین برمی‌گردم، باز می‌خواهم برگردم که از عمو حسن یا مادرم یا پدرم یا از کسی، نام و نشان آن مرده را بپرسم اما می‌بینم که مادرم و پدرم جلو و عمو حسن و زن عمو عقب ماشین نعش کش سوار می‌شوند، من هم بی درنگ سوار ماشین عمو حسن می‌شوم و به سمت قبرستان حرکت می‌کنم تا زودتر به بالای گور برسم. عمو حسن هیچ‌وقت حرف نداشتن بچه را نزده، اما همیشه به بچه‌های کوچک محبت می‌کند، برعکس زن عمو هیچ‌وقت با این مسئله کنار نیامده، یادم هست بعضی روزها عمو حسن من را با خودش به خانه‌اش می‌برد آنوقت ها که خیلی کوچک بودم اما آن موقع‌ها دلیل محبت‌های عمو حسن را نمی‌دانستم.
نزدیکی‌های قبرستان به بیراهه می‌زنم، مسیر در جلوی چشمانم می‌رقصد، ناگهان ماشین به سمتی دیگر کشیده می‌شود و نزدیک است که به دره‌های اطراف جاده سقوط کنم، ماشین را نگه می‌دارم و پیاده می‌شوم، یکی از تایرها پنچر شده است، درحالی که نا امید شده‌ام یادم می‌آید که او را اول باید به مرده شورخانه ببرند و بعد نماز بگذارند و بعد به سمت گور حرکت بدهند، به همین دلیل با سرعت به سمت قبرستان می‌دوم، مدتی بعد خسته و تشنه به قبرستان می‌رسم، با اینکه هوا سرد است ولی من احساس گرمای شدیدی می‌کنم. از دور مرده روی موج‌های سیاه تکبیر گویان و مویه کنان به سمت گور پیش می‌آید، یک نگاهم به آنجاست و یک نگاهم به جاده و با سرعت قدم بر می‌دارم، آن‌ها نزدیک گور می‌شوند و من نزدیکتر، وقتی به بالای گور می‌رسم، تکبیر گویان مرده را کنار گور می‌گذارند، بهت و حیرت مرا غرق خود می‌کند، عرق‌های گرم از پیشانی‌ام سرازیر می‌شوند و چشمانم به صورت مرده خیره می‌ماند، باور نمی‌کنم آنچه را که می‌بینم، صورت صورتِ عمو حسن است، بله خود عمو حسن است، تمام لحظه‌های دیشب را مرور می‌کنم، به شال کمرم نگاهی اندازم و دست می‌کنم توی جیبم و قرآن توجیبی را در می‌آورم و آن را برگ می‌زنم، اما هنوز برگ اول را رد نکرده‌ام که نگاهم می‌افتد به اسم عمو حسن و تمامی مشخصاتش، قرآن را می‌بوسم و در کفنش می‌گذارم، بعد بلند می‌شدگوم و از میان جمعیت به ناکجاها لنگان لنگان غرق می‌شوم.
............
1. نوعی نوحه سرایی در ترکی قشقایی است
و بَبَم به معنی عزیزم است.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای گلزاری‌نژاد، سلام
وقت‌تان به خیر. نقطه‌ی قوت داستان‌تان روایت‌گری آن است؛ خوب روایت می‌کنید، می‌توانید موضوع را بسط و توسعه دهید و عمل داستانی را پیش ببرید. این‌ها امتیازهای کمی نیست. اصل و اساس داستان‌نویسی اصلا همین است که نویسنده بتواند موضوع با باز کندُ عمل را پیش ببرد، خواننده را با خود همراه کند و همذات‌پنداری‌اش را نسبت به شخصیت محوری و وضعیت‌وموقعیت داستان بربیانگیزد. این‌ها خوب و حتا لازم است؛ اما برای این که یک داستان، «داستان خوب»ی باشد، کافی نیست. بزرگ‌ترین ایراد داستان «گور» این است که خیلی زود لو می‌رود. از همان بخش‌های ابتدایی داستان (جایی که عموحسن می‌گوید از حالا به بعد دیگه باید تنهایی بری) دست نویسنده برای خواننده رو می‌شود. البته ممکن است خواننده یا منتقد حرفه‌ای وقتی به این بزنگاه می‌رسد، با خودش بگوید شاید هم نویسنده نمی‌خواهد داستانش را روی تعلیقی کلاسیک بنا کند و قرار است در ادامه با خرده‌روایت‌ها و ایده‌های جذاب‌تری روبه‌رو شویم. اما این اتفاق نمی‌افتد. و به‌تدریج معلوم می‌شود که نویسنده دارد داستان مرگ عموحسن و کشف آن توسط راوی را روایت می‌کند؛ با تعلیقی کلاسیک از نوع «بعد چی می‌شه». می‌دانید، برای کسی که زودترها این مساله را کشف کرده، داستان دیگر حرف جذاب یا جدیدی ندارد.
گذشته از این روی زبان و نثرتان باید بیشتر و بیشتر کار کنید. گاه خیلی خوب و حتا درخشان از زبان معیار استفاده می‌کنید و گاه راوی‌تان به‌جای این که به سمت عموحسن و پدرش «بدود»، «دوان می‌شود». برای تقویت زبان و نثر دو راه خوب -و بگذارید بگویم تضمینی!- وجود دارد: خوب خواندن و خوب نوشتن. خوب خواندن که می‌گویم (جدای از کلاسیک‌خوانی و اتصال به منبع درخشان ادبیات فارسی قدیم) منظورم خواندن نویسنده‌های متاخر فارسی‌زبانی است که زبان و نثر خوب دارند: صادق چوبک، جلال آل‌احمد، احمد محمود، و از معاصرترها، جعفر مدرس‌صادقی. و خوب نوشتن… تمام ثروت نویسنده کلمه‌های اوست. نویسنده باید با امساک و وسواس از کلمه‌ها استفاده کند. باید روی جمله‌به‌جمله‌ی داستانش کار کند. هیچ جمله و کلمه‌ای را ساده نگیرد و با خودش نگوید فقط «کل» مهم است؛ در داستان‌نویسی «جزء» هم بسیار مهم است و این درس مهمی است که بسیاری از نویسنده‌های بزرگ به همه‌ی ما داده‌اند. برای هر کلمه، هر تعبیر، و هر جمله به‌اندازه‌ی تمام داستان‌تان اهمیت و اعتبار قایل شوید.
گاهی اوقات بیان داستان‌تان، کیفیت روایی‌اش را از دست می‌دهد؛ و این به خاطر مداخله‌های گاه بی‌جای راوی است. مثلا می‌گوید «به هر حال تعهد کاری هر کسی را وادار می‌کند تا کارش را به خوبی انجام دهد.» من فکر می‌کنم جای چنین جمله‌ای در داستان نیست؛ دست‌کم در داستان کوتاه. نویسنده‌ی داستان کوتاه این‌ها را «نمی‌گوید»، «نشان می‌دهد».
جز این‌ها، حس‌وحال راوی را خوب از آب درآورده‌اید. دیالوگ‌نویسی‌تان (اگر آن چندتا دیالوگ شعاری عموحسن را بگذاریم کنار) خوب است. زاویه‌دید خوبی را انتخاب کرده‌اید و درست هم ازش استفاده کرده‌اید. فکر می‌کنم این داستان -با توجه به مضمونش و شیوه‌ی مواجهه‌ی شما با آن- به شرط دقت بیشتر و سخت‌گیری بیشتر نسبت به خودتان و راوی، می‌تواند به داستانی خیلی خوب تبدیل شود.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۲
مصطفی گلزاری نژاد » دوشنبه 15 آبان 1396
با درود و سپاس فراوان از اینکه وقت گذاشتین و با صبر و حوصله و پدرانه داستان من رو نقد کردید. با نظر و نقد شما موافقم، این داستان قدیمی بود و تازه ویرایش شده بود، در داستانهای جدید به نکاتی که فرمودید دقت بیشتری داشتم و خواهم داشت. بسیار سپاس گزارم از نقد و نظر خوب و استادانه تان.
کاوه فولادی‌نسب » دوشنبه 15 آبان 1396
منتقد داستان
قربان شما آقای گلزاری‌نژاد عزیز. قربان شما. براتون آرزوی موفقیت دارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.