لحظاتی را به سکوت برگزار کنید




عنوان داستان : چرخ و فلک
نویسنده داستان : مریم ایجادی

وارد محوطه آرامگاه باباطاهر می شوم. نم نم قطره های باران رویم می نشیند. هوا سوز دارد و سرد است. دو سه مرد و زنی را که جلوي باجه بلیط فروشی ایستاده اند کنار می زنم. مرد فروشنده مثل همیشه با افسوس سرش را تکان می دهد و سلام می کند. بدون آن که بگویم یک بلیط می کند و به طرفم می گیرد. می پرسم: خَ، خبری نشد؟
- نه خواهر من، خبری بشه حتماً بهتون زنگ می زنم.
خرس پشمالوی عروسکی را زیر بغل می گذارم و از داخل کیف گردني ام دواسکناس مچاله درمی آورم و یکی از آن ها را به مرد می دهم و از پله ها بالا می روم. مقابل آرامگاه هشت ضلعی می ایستم. به کبوترانی که دور گنبد آبی می چرخند نگاه می کنم. باز گنبدی می بینم و زبانم به دعا باز می شود. یک لحظه چشم هایم را از گنبد می گیرم. روی پله پسر بچه ای چهار پنج ساله با کاپشن قرمزمی بینم. از پله ها بالا می دوم و داد می زنم: پیمان نرو، وایسا مامان.
دیگر نمی بینمش. می ایستم. چرخی می زنم و اطراف را نگاه می کنم. مردی جلو می آید. – خانم داشتین پله ها را بالا می رفتین این از دستتون افتاد.
به دستهای مرد نگاه می کنم. گوش خرس پشمالوخاکی شده. عروسک را می گیرم و گوشهایش را با دست پاک می کنم. – خیلی برام با اَر، ارزشه مرسی.
- ببخشید می پرسم چی شد یک دفعه دویدین؟
- پِ، پسرم اینجا وا، وایساده بود.
مرد با قیافه متعجب دور و اطراف را نگاه می کند. – پس الان کجاست؟
پشمالو را سفت به خودم می چسبانم. –برین دنبالش گم نشه. بی شرف ها کار جدید یاد گرفتن. کلیه های بچه ها رو درمیارن می فروشن خودشون رو مثل آشغال ول می کنن تو خیابون. حواستون چهار چشمی بهش باشه.
سرم را به علامت تائید تکان می دهم و از جلوی مرد رد می شوم. با حرف هایش دوباره دلشوره به جانم می افتد و احساس می کنم که از حلقم بالا می آید. پیرزنی خمیده با قوزی بزرگ، چادر سرمه ای نخ نما و رنگ و رورفته ای را روی سرش انداخته و روی زیرانداز کهنه و پاره ای بالای پله ها نشسته است. لبه های خاک گرفته چادر از زیرانداز بیرون زده و روی زمین کشید شده. قبلاً هم یکی دو بار همین جا دیده بودمش. از کنارش رد می شوم و به صورت لاغر و آفتاب سوخته اش نگاه می کنم. موهای سفیدش از دو طرف، صورت پراز چروکش را پوشانده. سرش مثل پاندول ساعت مرتب تکان می خورد و چیزی زیرلب می گوید که متوجه نمی شوم. وارد آرامگاه باباطاهر می شوم. زن و مرد دوربین و موبایل به دست می گردند و از روی دیوارهای سنگی کِرم رنگ دوبیتی های باباطاهر را می خوانند و عکس و فیلم می گیرند. مردمک چشم هایم روی صورت بچه ها می چرخد. هیچ کدام شبیه پیمان نیستند. می چسبم به دیوار سنگی وسرد. به کاشی های سقف که نقش و نگار آبی و سبز و قرمز در هم پیچیده اند نگاه می کنم. امیر گفته بود: کیمیا ببین چه قدر کاشی کاریهای معرق سقفش قشنگه.
-آره چه بلندم هست. چطوری اون بالا کارکردن! به اينجا خيلي بيشتر از مقبره باباطاهري كه تو خرم آباده رسيدن. بالاخره مقبره اش اينجاست يا اونجا؟
- چون بيشتر شعرهاش با لهجه و گويش لري بوده برای همین می گن احتمالاً لر بوده. ولی تو تاریخ هست وقتي پادشاه سلجوقي به همدان اومده به ديدن باباطاهر رفته، خوب این نشون می ده همدان زندگی می کرده و احتمالاً همين جا هم مرده.
امیر سرش را پایین آورد. - اِ پس پیمان کجاست؟
برگشتم نبود با صدای بلند گفتم: پیمان، پیمان مامان کجایی؟
به آدم ها تنه می زدم و راهم را از میانشان باز می کردم. با صدای بلند پیمان را صدا می کردم. داخل آرامگاه نبود. سراسیمه دویدم بیرون. پیمان کنار سنگ قبر مفتون همدانی ایستاده بود. پشمالو را به خودش چسبانده بود و یک بسته شکلات قرمز هم رنگ کاپشن اش توی دست دیگرش بود. دستم را روی قفسه سینه ام که به شدت بالا و پایین می رفت گذاشتم و نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: وااای، خدایا شکرت. مامان جان این شکلات رو از کجا آوردی؟
با انگشت کوچکش روبه رو را نشان داد و گفت: اون آقا بِم دادِش.
رد انگشتش را گرفتم و نگاه کردم کسی نبود. برگشتیم داخل آرامگاه.
صدای سوزناک مردی که اشعار باباطاهر را می خواند در گوشم می پیچد. بکِشت خاطرم جز غم نرویو/ بباغم جز گل ماتم نرویو/ بصحرای دل بی حاصل مو/ گیاه ناامیدی هم نرویو. چشم می چرخانم تا روی دیوارهای سنگی این دوبیتی را پیدا کنم. کلمات را تار می بینم. بینایی ام روز به روز بدتر می شود. امیر گفته بود که این مرد باید اینجا باشد و بخواند تا حال و هوای اینجا را بسازد. از آن روز به بعد هر وقت آمدم اگر خودش هم نبود صدایش بود. تازگی ها صدا تا تختخواب من هم آمده. شب ها وقت خواب همین که چشمانم را می بندم می آید و آنقدر در سرم تکرار می شود تا خوابم ببرد. به گلدانهای پلاستیکی کوچک که دورتادور سنگ قبر باباطاهر چیده شده اند نگاه می کنم.– مامان این مال شوماس.
خم شده بودم و خودم را هم قدش کردم. پیمان گل بنفشه را دستم داد. - مرسی عزیزم. این رو از کجا آوردی؟
صورتم را به صورتش چسباندم. لپ های برجسته اش سرخ و سرد بود. گلدان پلاستیکی را کنارسنگ قبر نشان داد و گفت: اوناش از اونجا کندم.
- نباید می کندی مامانی. گل بیچاره گناه داره.
پیمان چشمان درشتش را ریز کرد. سرش را کج کرد و گفت: چي چي داره؟
از یادآوری صورت معصوم و لحن شیرینش لحظه ای خنده بر لبم می نشیند. چشمانم را می بندم و سعی می کنم تصور کنم که توی این مدت چقدر تغییر کرده وچه شکلی شده. قطرات اشک پشت پلک هایم جمع می شوند و نمی گذارند هیچ تصویری شکل بگیرد. با برهم زدن مژه ها اشک ها روی گونه هام جاری می شوند. گوشی ام زنگ می زند. انگشتانم سرد و کرخت شده. با پشت دست اشک ها را پاک می کنم و موبایل را از کیفم درمی آورم. روی صفحه مانیتور نگاه می کنم. امیر است. از آرامگاه بیرون می روم و کنار قبر مفتون می ایستم. – سلاام
– سلام کجایی؟
زبانم نمی چرخد تا جوابش را بدهم. – توروخدا نگو باز رفتی همدان!
اطرافم را نگاه می کنم. بادی می وزد. سردم می شود و در خودم جمع می شوم. - چرا هم، همونجام.
- دیگه شورش رو درآوردی! فکر نمی کنی آدم نگران می شه. کی رفتی که الان اونجایی؟
کبوتری خاکستری کمی آن طرف تر می نشیند. دلم می خواهد آرام در دستانم بگیرمش و ازش بپرسم تو که از آن بالا نگاه می کردی جایی پیمان من را ندیدی؟ امیر ادامه می دهد: روز چهارم عید، من و تک و تنها اینجا ول کردی و رفتی؟
آرام به کبوتر نزدیک می شوم. موبایل را بین شانه و گوشم قرار می دهم. دستانم را شکل آشیانه می کنم تا او را در آن جای دهم. یک قدم دیگر برمی دارم اما یک دفعه از جا می پرد. - الو می شنوی صدامو؟
- می دونی اِم، امروز چه روزیه؟
یک دفعه فریاد می زند: نه فقط تو می دونی، فکر کردی فقط تویی که داری عذاب می کشی هان؟ تا 4 صبح بیدار بودم. آلبوم عکس ها رو نگاه می کردم و مثل تمام این دو سال بغض و گریه هام رو تو دلم خفه می کردم تا تو بیدار نشی، ناراحت نشی، تا روانت از اینکه هست بیشتر به هم نریزه.
مثل گربه ای که او را پیش کرده باشند از جا می پرم. گوشه ای کز می کنم و همه وجودم می شود بغض که می آید و بیخ گلویم می نشیند. به سختی می گویم: من پِ پِ پسرم رو می خوام. ای این قدرمیام این این جا تا پِ پی پیداش کنم.
با تمسخر می گوید: دیگه حتی یک جمله رو هم نمی تونی درست بگی. با خودت داری چی کار می کنی؟
از سوز حرفش بغضم می ترکد و باز هم اشک ها هجوم می آورند. - برگرد خونه، اونجا نمی تونی پیداش کنی.
می خواهم بگویم اینجا دلم آرام و قرار می گیرد. انگار به پیمانم نزدیکترم. اما می ترسم باز هم تپق بزنم و مسخره ام کند. با لحن درمانده ای می گوید: کیمیا داری با زندگی مون چی کار می کنی؟ تو که کارت رو از دست دادی اگر منم اخراج کنن فکر کردی بعدش مي خوايم چی کار کنیم؟
شانه هایم را بالا می اندازم. می پرسد: قرص ات را خوردی؟
با اکراه نه کوتاهی می گویم. – باید هر روز بخوریش. پاشو زودتر بیا خونه. خواهش می کنم. منتظرتم.
گوشی را برمی گردانم داخل کیف.
روی دو زانو می نشینم. با انگشتانم چند ضربه روی سنگ قبر مفتون همدانی می زنم. یکی دو تا از شعرهایش را سال ها پیش از بر بودم. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید. فاتحه ای برایش می خوانم. دختر کوچکی کلاه پشمی صورتی به سر دارد و موهای روشن و بلندش از دو طرف دورش ریخته. لپ هاش از سرما قرمز شده. به طرفم می آید. به رویش لبخند می زنم. به خرس عروسکی که توی بغلم است اشاره می کند و دستش را دراز می کند. نمی توانم پشمالورا به کسی بدهم. دلم می رود برای اینکه دختر را یک لحظه سفت توی بغلم بگیرم وبویش کنم. جلوتر می آید. دست سفید و کوچکش را در دستم می گیرم اما قبل از اینکه گرمای وجودش را حس کنم زنی با عصبانیت دست دیگرش را می کشد و به او تشر می زند که دیگر از او جدا نشود. بچه انگار که ترسیده باشد می زند زیر گریه و هق هق می کند. دستم در هوا می ماند و لبخند روی لبم خشک می شود. نگاهم می افتد به پیرزن قوزی که به من زل زده. آن روز همان جایی که او نشسته، روی زمین افتاده بودم. عاجز و درمانده، سرم را بین دستانم گرفته بودم و با صدای بلند زار می زدم. این قدر دنبال پیمان این طرف و آن طرف دویده بودم که دیگر نا نداشتم تا روی دوپایم بایستم. امیر سعی می کرد شالم را که روی شانه ام افتاده بود روی سرم بکشد. زیر بازویم را گرفت تا از روی زمین بلندم کند. یک دفعه یقه اش را گرفتم و داد زدم: بچه ام دنبال تو اومد. پس کوش؟ چی شد؟
سعی کرد دستانم را از دور یقه اش باز کند. - آروم باش کیمیا، نکن زشته جلوی مردم. پاشو خودت رو جمع و جور کن باید بریم پاسگاه.
از ضربه ای که به صورتم می خورد به خودم می آیم. دمپایی پلاستیکی قهوه ای درست کنارم روی زمین می افتد. گونه ام می سوزد. دستم را رویش می گذارم. پیرزن داد می زند: اینطوری به من زل نزن چشم سفید، پاشو برو گم شو. به اون بچه چی کار داشتی؟
سریع بلند می شوم و به طرف پله ها می روم. می ترسم باز داد بزند و آبروریزی کند. باز هم به همان پله که می رسم پاهایم شل می شود و می ایستم. امیر گفته بود: همون وسط پله ها وایسین عکس بندازم. پیمانم من رو نگاه بابایی. برای کی دست تکون می دی؟
- اوناش اون آقا بود بِم شکلات داد.
- خیلی خوب دیگه دست تکون نده عکس خراب می شه. آها انداختم. خوب شد. بریم.
موبایل را داخل جیبش گذاشت. به دستانش نگاه کرد. - کیمیا چتر دست توئه؟
- نه دست خودت بود.
- آخ جا گذاشتم. یک دقیقه اینجا وایسین.
پیمان هم دنبالش دوید. داد زدم که نرو مامان بیا اینجا تا بابات بیاد. اما رفت. نگاهم را بدرقه اش کردم. پشت امیر وارد آرامگاه شد. چند ثانیه گذشت. دلم شور زد. از پله ها بالا رفتم. امیر خندان با چتر برگشت و گفت: به دیوار تکیه داده بودمش تا بتونم عکس بگیرم. خوبه نبردنش.
گفتم: پس پیمان کو؟
یکی محکم به من تنه می زند. سعی می کنم تعادلم را حفظ کنم تا نیفتم. مرد می گوید: مردم هم یک چیزیشون می شه بکش اونور وسط پله ها وایسادی.
سرم را پایین می اندازم و از پله ها پایین می آیم. مرد بلیط فروش دم در ورودی ایستاده و به من نگاه می کند. به صورتم اشاره می کند و می پرسد: چیزی که نشد؟
- نه، خوخوبم.
مرد به عروسک توی دستم نگاه می کند و می گوید: اسمش پشمالو بود؟
سرم را تکان می دهم. – خُ خودتون از روی چَ چمن ها پیداش کردین.
به پیرزن قوزی اشاره می کنم و می گویم: قبلا هم دی دیده بودمش. مَش مشکوک نیست؟
- خیلی از مردم اینجا اونو می شناسن و قصه اش رو می دونن.
- چه قص صه ای؟
- اونم مثل شما بچه اش رو گم کرده.
با تعجب می گویم: بچ، بچه اش رو؟ اینجا؟
- معلوم نیست هر کسی یک چیزی می گه خودشم دیگه هوش و حواس درستی نداره. می گن اهل ورامینه، برای سفر اومده بودن همدان. وقتی این اتفاق می افته با شوهرش میان همین جا زندگی می کنن تا بتوننن بچه شون رو پیدا کنن. اما پیدا نمی شه. کم کم مشاعرش رو از دست می ده. می گن هر روز می رفته یک جا بست می شسته. یک روز دم آرامگاه بوعلی، یک روزشیرسنگی، یک روز حمام قلعه، یک روزهم اینجا.
- شوهرش چ ...؟
- ولش کرده.
- وِل ولش کرده؟
با لحن غمگینی می گوید: پیرزن بیچاره! اگه بچه اش زنده باشه الان باید چهل سال رو داشته باشه.
زیرلب می گویم: چ چهل سال! برمی گردم به طرف پیرزن. دیگر قوز بزرگش به نظرم زشت نمی آید. می دانم غصه کمرش را شکسته و دیگر توان صاف کردنش را نداشته. به صورتش نگاه می کنم. خوب می فهمم پشت هرکدام از این چروک های عمیق چه درد و عذابی بوده است. از محوطه آرامگاه بیرون می آیم. فروشنده دوره گردی سینی کُماج های ردیف شده را جلویم می گیرد و اصرار می کند یکی بخرم. سرم را به علامت نفی تکان می دهم. برمی گردم و دوباره به پیرزن نگاه می کنم. جمله آخر امیر در سرم می چرخد: منتظرتم.
ازکنار بساط کاسه و پارچ های سفالی آبی می گذرم. به راست می پیچم. مردی چرخ و فلک رنگی دستی را می چرخاند. صدای خنده بچه ها می آید. دلم برای شنیدن خنده های بی خیال کودکانه تنگ شده. جلو می روم. گوشه ای می ایستم و برای دقیقه ای محو دنیای شاد آنها می شوم. مرد رو به من می کند و می گوید: بچه ات رو بیارسوارش کنم.
- بَ، بچه ام؟
- مگه این عروسکش نیست؟
نگاهی به پشمالو می کنم. کودکی از لای میله سبز آهنی دستش را دراز می کند و می گوید: می دیش به من؟
بی اراده چند قدم به طرفش برمی دارم. مرد چرخ و فلک را نگه می دارد. دستم پیش نمی رود تا عروسک را به او بدهم. مرد می گوید: معطل نکن خانم.
به چهره منتظر کودک نگاه می کنم. دستم را بالا می آورم. انگشتانم را در بدن نرم پشمالو فرو می کنم. دستم پایین می افتد. عروسک را به سینه ام می چسبانم و فشار می دهم. رو به مرد می گویم: باید برم.
مرد زیر لب چیزی می گوید و چرخ و فلک را می چرخاند.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مریم ایجادی عزیز، سلام. داستان «چرخ و فلک» را خواندم. من اعتقاد دارم گم شدن بچه‌ها تلخ‌ترین تراژدی دنیاست. شاید حتی از مریض بودن و حتی مردن هم بدتر است. مادری که فرزندش را گم می‌کند فقط در غم نبودنش درد نمی‌کشد. بلکه درد می کشد چون نمی‌داند فرزندش کجاست و چه بلایی سرش آمده و این انتظار حتی از مرگ هم بدتر است و شما چه زیبا این حس مادرانه را ساختید. به شما بابت نوشتن این داستان خوب تبریک می‌گویم. اشاره کردید که پنج سال است داستان می‌نویسید و با همین داستان هم می‌شود فهمید که نوشتن برایتان امری جدی است و جایی در میان ساعات روز و هفته‌ی شما دارد. امیدوارم با همین جدیت به نوشتن ادامه دهید.
نوشتن داستانی که سراسر رنج و غم است کار آسانی نیست. این‌که احساس خواننده را نشانه بروی و تأثیری که می‌خواهی روی او بگذاری، آسان نیست. غالباً کسانی که می‌خواهند داستانی با مضمونی تلخ و غم‌آلود بنویسند، راه را به اشتباه می‌روند. فکر می‌کنند هر چه‌قدر از غم بگویند و شخصیت داستان اشک بریزد و گریه کند و حالش به هم بخورد، خواننده بیشتر تحت تأثیر قرار می‌گیرد. در چنین نوشته‌هایی نه تنها زبان به سمت سانتی‌مانتالیسم می‌رود و خواننده را پس می‌زند، بلکه از این‌همه گفتن و گفتن و گفتن خواننده خسته می‌شود. شما حواس‌تان به این قضیه بوده. اجازه ندادید که کلمات و کنش‌های دردآور آوار شوند در داستان‌تان. به آن‌ها به قدر کفایت اجازه‌ی ورود دادید تا هم تأثیرگذار باشند هم خواننده را به احساسی که شما می‌خواهید نزدیک کنند. به عنوان مثال همین صدای شعر خواندنی که از زمان گم شدن پیمان به سر زن افتاده، بهتر از هر کلمه یا جمله‌ی ناراحت کننده‌ای می‌تواند در خواننده اثر بگذارد. این صدایی که خاطره‌ی بدترین روز زندگی زن را هر روز برایش زنده می‌کند. یا همین لکنت گرفتن زن. مادری که دارد کم کم حرف زدنش هم یادش می‌رود بس که اضطراب و استرس دارد از این‌که چه بلایی سر پسرش آمده. همین دو نشانه جای صدها جمله حرف برای زدن دارند و اینجاست که مشخص می‌شود شما در راه نوشتن به تجربه‌های خوبی رسیدید. به همین دلیل از نویسنده‌ای چون شما انتظار می‌رود بخش‌هایی از داستان را به سکوت برگزار کنید. سکوتی که از هر گفتنی تلخ‌تر است. جایی که زن می‌فهمد پیرزن هم مثل او بچه‌اش را گم کرده و سر برمی‌گرداند سمت پیرزن، همان جایی است که راوی باید سکوت کند. خواننده خودش از این لحظاتی که زن به پیرزن نگاه می‌کند و به سکوت می‌گذرد می‌فهمد که دیگر قوز پیرزن به نظر زن زشت نمی‌آید. می‌فهمد که کمرش از غصه شکسته و دیگر توان ندارد صاف بایستد. به خواننده اجازه دهید به روایت و شخصیت‌ها نزدیک شود و در متن مشارکت کند و خودش از نشانه‌های متن به چیزی که در ذهن شما بوده برسد. وقتی نویسنده کارش را درست انجام داده و داستانی نوشته که می‌تواند ادعای یک داستان خوب و سرِ پا را داشته باشد نباید همه چیز را بگوید و به خواننده اعتماد کند که خودش به چیزی که در نگفته‌ها و بخش سفیدخوانی داستان است، برسد.
داستانی که شروع و میانه‌اش خوب باشد و با دقت و ظرافت پرداخت شده باشد، در جای خوب و درستی به پایان می‌رسد. زن بعد از صحبت کردن با پیرمرد بلیط‌فروش و فهمیدن قضیه پیرزن، نگران از دست دادن امیر می‌شود. پس تصمیم می‌گیرد که برگردد اما لحظه‌ی آخر نمی‌تواند از عروسک خرس پسرش بگذرد و آن را به بچه‌ی روی چرخ و فلک ببخشد و همین نشان می‌دهد که زن از امیدِ پیدا کردن پسرش ناامید نشده و باز هم به همدان برمی‌گردد. و این یعنی زن هرگز قرار نیست به آرامش برسد.
خانم ایجادی عزیز داستان را حتماً بازنویسی بفرمایید. اطمینان دارم که با صیقل خوردن جمله‌ها اتفاقات بهتری در متن می‌افتد.
بخوانید وبنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۳
نازنین جودت » 12 روز پیش
منتقد داستان
خواهش می کنم. موفق باشید
مریم ایجادی » 12 روز پیش
خانم جودت نازنینم. یک دنیا ممنون برای کلام دلگرم کننده و انرژی مثبتتون. چشم حتما اون قسمت را بازنویسی اش می کنم.
نازنین جودت » 9 روز پیش
منتقد داستان
سلام خانم ایجادی. لطفا بازنویسی داستان را هر چه سریعتر به پایگاه ارسال کنید. می خواهم داستان خوبتان را در بخش داستان «سایت کافه داستان» به علاقه مندان داستان معرفی کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.