مکان داستانی فقط اشاره به اسم نیست




عنوان داستان : آخرین تلاش
نویسنده داستان : آیسا ملکی

صدای وحشتناک آه و ناله های بیماران در صف آزمایشگاه هم باعث نمیشد بانگ کوبش کفش هایم در سرسرای گوشم نپیچد.دست هایم را از جیبم درآوردم و به طرف متصدی دراز کردم و جواب آزمایش را از دستش گرفتم و به طرف در شتافتم.دلهره امانم را بریده بود و آرزو میکردم ای کاش اینهمه سال درس خواندن باعث نشده بود نتیجه ی گزارش آزمایشم را متوجه شوم.سنگ های سفید رنگ منتهی به در خروجی مدام کِش می آمدند و وصال ریه ام با اکسیژن را در همهمه سکوت ذهنم به تعویق می انداختند.

از خانه ام تا آزمایشگاه راه زیادی نیست؛اما وقتی به درب آبی رنگ خانه ام رسیدم مثل جایی که هرگز ندیده باشم از آن عبورکردم.دل به راه و پا به بیراهه سپردم.بالاخره زق زق قوزک پایم متوجهم کرد که ساعت هاست بی توقف پا دوانده و دل خزانده ام.
همزمان با فرو دادن هوای همیشه سرد استکهلم در شش های چروکیده ام،توجهم به زمزمه ام جلب شد:سرطان خون؛سرطان خون؛....
سالها پزشک بودن دیگر به کارم نمی آمد...
سالها منطقی فکر کردن نمیتوانست مانع شود که نگویم: چرا من؟؟
در تمام ذرات وجودم حسرت موج میزد.شمارش معکوس زندگی ام آغاز شده بود.سالها بود که با افت کیفیت زندگی مبتلایان به سرطان خون پیش از مرگ آشنا بودم.از این درماندگی و درد و ترحم دیگران به شدت میهراسیدم.ترس از سرآمد های ناگهانی از ابتدا مرا از پای در می آورد.
توضیح همه ی اینها به همسر و فرزندانم چه حسی داشت؟
برای اینکه خودم را از این ابهام خلاص کنم،سوار اولین تاکسی شدم و به سوی خانه بازگشتم.شام مفصلی پختم.شام آخر...شام آخری که خانواده ام بدون ترحم و هراس از دست دادنم میخورند.با خودم قرار گذاشتم که بعد از دسر خبر مرگم را سرو کنم.پیشتر تصور کردم چقدر اشک و آه در انتظارم است.آدم هایی که بیشتر از خودم از این خبر میهراسند.
هنوز هم نمیفهمم چرا از دست دادن یک انسان در زندگی سخت تر از،ازدست دادن خود زندگی است؟
امروز برخلاف هر روز بیشتر بیدار ماندم و از پنجره ی روبه روی تختم که قاب آسمان برف آلود شده بود، بیرون را نگاه میکردم.چند باری هم دیدم مرگ من را فشار میدهد و قصد دارد مچاله ام کند.
صدای کپسول اکسیژن آرامش تنهایی درد آلودم را برهم میزند...سنگینی پلک هایم مثل همیشه نیست،اینبار اگر بسته شود دیگر باز نمیشود...من هم خسته تر از آنم که با جاذبه ی خواب کننده ی پلک هایم کشمکش کنم.
برای کسانی که دوستشان دارم ؛اما اندکی تلاش میشود کرد...

پرستار دورگه سوئدی-ایرانی ام را صدا میزنم.نامش آنجل است و اگرچه بال ندارد؛ اما نام برازنده ای برای اوست.از او میخواهم کاغذ و قلم خودم را که صدها حس را با آنها خط خطی کرده ام را بیاورد؛اما اینبار افتخار نوشتن را نسیب خودش کند.من نفس نفس زنان و بریده بریده میگویم...او منظم و خوش خط مینویسد:
امیر عزیزم؛تمام سالهایی که در کنارت بودم اگر بیشترنه،همانقدر که دوستم داشتی دوستت داشتم.هربار که بهانه گرفتم یا تهدید به رفتن کردم خودم بیشتر از تو ترسیدم.رفتنم اما اینبار متأسفانه تهدید نیست و می دانم که متأسفانه تو بیشتر از من ترسیده ای.من نمیدانم آنسوی مرگ هم میشود کسی را دوست داشت یا نه؛اما تو این شانس را داری که همچنان با یاد و دوست داشتن من روزهایت را سر کنی.درباره ی آنا و لوئیس سفارشی ندارم چون تو با ملاحظه تر از آنی که نیازی به سفارش داشته باشی.عزیزم زندگی کن،این را من به تو میگویم که کوتاه بودن زندگی را با گوشت و استخوانم حس کرده ام.خوشبخت باش تا تنها آرزوی من برآورده شود.
آنا و لوئیس.دوست داشتنی ترین بچه های دنیا در قاب چشمان رو به خاموشی من.حتما مرا خیلی دوست دارید.میدانم دلتنگی بعد از من ابدی خواهد بود.من سالهاست عزیزانی را به دل خاک سپرده ام.سالهاست دلتنگی را چشیده ام.شاید وقت آن رسیده که سرم را روی پاهای مادرم بگذارم و آرام بخوابم.صبور باشید،این رسم روزگار است که بچه ها را از مادرانشان برای مدت های طولانی جدا شوند؛اما روزها هر قدر هم که کش بیایند، آنسوی سالهای کهنسالیتان به دیدار من خواهید آمد و لطفا تا آن زمان خوب و خوشبخت باشید.
اشک پهنای صورت آنجل را غسل میدهد و من هنوز نفهمیده ام همه ی اینها چرا برای دیگران سخت تر از من است؟
برف سنگینی که از بالای پنچره فرو می لغزد گویی مستقیم بر پلک های من فرود می آید.خوشبختانه آخرین تلاشم را برای آرام کردن عزیزانم کرده ام و دیگر نیازی نیست به جدال نابرابر با مرگ که مژه هایم را به هم گره میزند نیست.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم آیسا ملکی سلام

به نظرم این تنها نمونه کاری است که فرستاده‌اید؛ بنابراین امیدوارم همکاری‌تان تداوم داشته باشد و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. با توجه به تجربۀ کوتاهی که در داستان‌نویسی دارید به نکاتی اشاره می‌کنم که ممکن است در خلق آثار بعدی به کارتان بیایند. در «آخرین تلاش» پزشکی داریم که به سرطان خون مبتلا شده و برای همسر و دو فرزندش نامه می‌نویسد و در واقع با آن‌ها خداحافظی می‌کند. بیماری می‌تواند اتفاق بزرگ بیرونی باشد که تعادل زندگی این خانم پزشک را به هم زده است، پس انتظار می‌رود زمینه‌ساز پرداخت داستان بشود، اما در اینجا چنین اتفاقی نیفتاده و انتظار خواننده برآورده نشده است. توضیح این نقص و یا خلأ به وجود آمده در اثر، چندان دشوار نیست. اگر نگاه دیگری به متن بیندازید متوجه می‌شوید که جز در اولین صحنه که خانم دکتر برگۀ آزمایش را گرفته و دارد به خانه‌اش برمی‌گردد، هیچ صحنۀ کنش‌دار و داستانی دیگری نداریم. مخاطب، این خانم دکتر را بعد از خبر بیماری اصلاً نمی‌بیند و متوجه نمی‌شود او به عنوان شخصیت محوری داستان، در برخورد با بیماری‌اش چه می‌کند؟ فقط می دانیم ناراحت است که خوب طبیعی است؛ بعد فقط تصمیم می‌گیرد شام بپزد و خانواده‌اش را در جریان بگذارد، اما نویسنده شیوۀ اعلام خبر و نتیجۀ آن، همین‌طور واکنش خانواده را به نمایش نگذاشته است. خانم دکتری متوجه بیماری خودش شده و می‌داند ممکن است بیماری او را از پای درآورد و برای عزیزانش نامۀ خداحافظی می‌نویسد. خواننده بیش از این نه چیزی می‌داند و نه می‌بیند. اینجوری است که یک خلأ بزرگ به وجود آمده و ساختار داستان اصلاً شکل نگرفته است. نکتۀ دیگری که لازم است به آن توجه کنید انتخاب مکان جغرافیایی است. کجای این داستان نشان می‌دهد که ماجرا در استکهلم می‌گذرد؟ چه نشانه‌ای، چه فضاسازی ویژه‌ای داریم که بتواند مخاطب را به استکهلم برساند؟ اگر مثلاً راوی به جای این جمله «با فرو دادن هوای همیشه سرد استکهلم در شش‌های چروکیده‌ام...»، می‌گفت «با فرو دادن هوای همیشه سرد اردبیل...» یا هر جای سرد دیگری، فرقی می‌کرد؟ انتخاب مکان داستانی فقط در اشاره به اسم خلاصه نمی‌شود؛ اشاره به مکان فضاسازی داستانی می خواهد. در اینجا اصلاً برای مکان فضاسازی نداریم پس چه فرقی می‌کند ماجرا در استکهلم بگذرد یا در «ده بالادست»؟ برای رسیدن به نثر داستانی سالم و روان هم تلاش کنید. جمله‌ها را از این هالۀ غلیظ مبهم، از این پیچش بیهوده بیرون بیاورید. از ساده‌نویسی نترسید. نثر نفیس و درخشان داستانی با تلاش بیهوده برای شاعرانه کردن و پیچاندن جمله فرق می‌کند. لطفاً این جمله‌ها را یک بار دیگر بخوانید: «سنگ‌های سفید‌رنگ منتهی به در خروجی مدام کِش می آمدند و وصال ریه‌ام با اکسیژن را در همهمه سکوت ذهنم به تعویق می‌انداختند» معلوم است آن‌قدر درگیر پیچاندن و شاعرانه کردن جمله‌ها بوده‌اید که ساختار نثر پاک از ریخت افتاده و جمله‌ها به‌کلی نامفهوم شده‌تند. در اینجا «وصال ریه‌ام را در همهمۀ سکوت ذهنم به تعویق می‌انداختند» چه معنی دارد؟ در واقع راوی می‌خواهد بگوید در آن لحظات ویژه راهرو طولانی‌تر از همیشه به نظرش می‌رسیده و انگار کاشی‌های خروجی مدام کش می‌آمده‌اند و تمام نمی‌شده‌اند و نفس‌اش بالا نمی‌آمده است؛ همین. داستان را تعریف کنید. سرراست و درست بنوییسد بدون لفاظی‌های غیر ضروری و بدون دغدغۀ سانتی‌مانتالیسم. پیشنهاد می‌کنم خوانندۀ جدی و حرفه‌ای داستان های خوب باشید و به تمرین و تلاش ادامه دهید. مجموعه داستان «گل‌های معرفت» نوشتۀ اریک امانوئل شمیت را هم اگر نخوانده‌اید حتماً بخوانید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.