ایده‌ای که در نطفه خفه شده



عنوان داستان : چشمه ها

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «چشمه ها(بازنویسی)» منتشر شده است.

خوابیده بودم. یک نهالی زیر انداخته و یک پتو روی خود کشیده بودم. نیمه های شب بود که خیس شدن دوشک را احساس کردم. وقتی که دو دستم را که روی سینه ام قفل شده بود به دو طرف انداختم صدای شلپ آب باعث که تند از جایم برخیزم. ترسیده بودم. ایستادم روی دوشک و به اطرافم نگاه انداختم. نور تیر چراغ برق کوچه، فضای داخل حال پذیرایی را که من در آن خوابیده بودم تا حدی روشن کرده بود. کف خانه را آب گرفته بود. رفتم سراغ کلید برق تا در روشنایی ببینم اوضاع از چه قرار است. با کمال تعجب دیدم از زیر دوشک آب جاری می شود. دوشک را برداشتم و قالی را کنار زدم. آب با حجم زیادی موزائیک های کف خانه را شکسته و چون چشمه ای پر آب از کف خانه بیرون می زد. اول فکر کردم شاید لوله ای شکسته باشد و لی وسط حال و زیر زمین هیچ لوله ای کار گذاشته نشده بود. همه اهل خانه بیدار شده بودند. پدر، مادر، خواهر و برادرها. همه نگران از اینکه چه اتفاقی است. داخل خانه از چندین نقطه چشمه زده بود.رفتم بیرون داخل حیات. داخل حیات تا بیست سانت آب بالا آمده بود. رفتم کوچه و بعد خیابان. داخل کوچه و خیابان ها و همه خانه ها همه شده بود چشمه های آب. آب همچنان داشت بالا می آمد.
ساعت ها گذشته بود و حالا خورشید وسط آسمان بود که پدرم شنا کنان از داخل کوچه داشت می آمد خانه تا خودش را به ما که رفته بودیم طبقه دوم برساند. همسایه مان هم سوار کنده درخت و با پارو برف روب از چپ و راست پارو می زد و کنده را به جلو می راند. مردم همه یا روی بام های خانه هایشان بودند یا رفته بودند طبقه دوم. با اینکه اتفاق خارق العاده ای افتاده بود اما تقریبا همه آرام بودیم جز مادرم که عصبی و ناراحت بود آن هم به این خاطر که قرص های اعصابش را زیر آب داخل کمد توی اتاق خواب، جا گذاشته بود.
با اینکه کل شهر را آب فرا گرفته بود اما هنوز کسی غرق نشده و نمرده بود اما کل شهر زمینگیر و زندگی اهالی تعطیل شده بود. کاری از دست کسی بر نمی آمد جز اینکه خود را به بلندی ها برسانند. آنها که شنا بلد بودند و یا اینکه کنده درخت و یا هر چیزی که روی آب شناور بماند گیر می آوردند سری به محله های دیگر زده و شهر را می گشتند. از این لحاظ که اوایل تابستان و هوا گرم بود خدا را شکر می کردیم اما از لحاظ غذا مشکل داشتیم. همه مغازه ها و نانوایی ها زیر آب رفته بود و شهر زیر آب بود. عجیب اینجا بود که ارتباطات تلفن همراه و شبکه اینترنت همچنان برقرار بود. از طریق گوشی موبایل اندرویدم با استفاده از یک نرم افزار واسط ماهواره ای توانستم خبردار شوم که آب اقیانوس ها در حال کاهش است. گویا کف اقیانوس سوراخ شده و مثل کاسه ای که سوراخ شود این سوراخ موجب می شد سطح آب اقیانوس پایین بیاید.
شب فرارسیده بود و کل خانواده روی بام خانه دوطبقه مان بودیم و سخت گرسنه بودیم. من شنا بلد نبودم اما پدرم شناگر قابلی بود و این استعداد را داشت تا مدت زیادی زیر آب بدون اکسیژن بماند. چراغ قوه جیبی که همیشه همراهش بود را روشن کرد و زیر آبی رفت طبقه پایین. شنا کنان وارد حال پذیرایی و بعد رفت سمت آشپزخانه. در یخچال را باز کرد و گونی ای را که همراهش بود پر از میوه، سبزی، پنیر و خرما کرد. من خسته بودم و همینکه پدر رفت زیر آب من هم خوابم برده بود. دستی آرام روی شانه ام خورد. چشمانم را که باز کردم پدرم را دیدم که چند نان سنگک و یک ظرف پر از حلیم دستش بود و گفت: بلند شو پسر دیشب شام نخوردی می دونم گرسنه ای. برو وضو بگیر که وقت نمازه. نمازت و بخون تا با هم صبحانه بخوریم. یک لحظه همه چیز یادم آمد. با تعجب اطرافم را نگاه کردم نه خبری از چشمه بود و نه خبری از زیر آب رفتن شهر ولی شدید احتیاج به دستشویی داشتم چرا که دیشب زیاد آب خورده بودم. رفتم توی حیات وقتی دیدم همه چیز مثل سابق است و زمین حیات و کوچه و خیابان خشک است و مردم زندگی عادی شان را دارند می گذرانند خوشحال شده و خدا را شکر کردم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای پارسا محمدی گرامی، سلام. «چشمه‌ها» دومین داستانی بود که از شما خواندم. شروع متن خوب بود و در همان پاراگراف اول گره‌ای زده شد که می‌توانست خواننده را به خواندن ادامه‌ی متن ترغیب کند. چشمه‌هایی که نیمه شب از همه جای شهر می‌جوشند و از زمین بیرون می‌زنند و همه‌ی شهر را می‌گیرند. فکر اولیه برای نوشتن یک داستان پر از هیجان و دلهره پتانسیل کافی را داشت. هر چه متن رو به جلو می‌رفت خواننده بیشتر کنجکاو می‌شد که بفهمد قرار است پایان این داستان و مردم و این شهری که دارد زیر آب دفن می‌شود به کجا برسد که ناگهان راوی از خواب می‌پرد. این ترفند‌ها بسیار کهنه و کلیشه‌ای شده و خواننده امروز را راضی نمی‌کند، حتی خواننده‌ی کودک یا نوجوان را. شما ایده‌ی یک داستان خوب را در نطفه خفه کرده‌اید و دلیل این کار فقط تعجیل در نوشتن بوده. این عجله در همه‌ی داستان جاری است. منِ راوی داستان را روایت می‌کند، اما هیچ نشانه‌ای از این من راوی به خواننده نمی‌دهید. خواننده تا میانه‌ی رو به پایان حتی نمی‌داند که راوی دختر است یا پسر. زبان متن، زبان داستانی نیست. من راوی نوجوان داستان شما باید راحت داستانش را روایت کند. به زبان داستان حرف بزند. «با کمال تعجب دیدم» یا «شب فرا رسیده بود...» یا جملاتی از این دست نثر را از یک‌دستی درآورده.
شمایی که سه سال است داستان می‌نویسید و داستان های زیادی به پایگاه ارسال کرده‌اید، باید بدانید که زاویه دید اول شخص محدودیت‌هایی دارد. وقتی راوی در طبقه‌ی دوم خانه است نمی‌تواند از پدری که دارد زیر آب شنا می‌کند به خواننده تصویری چنین روشن و با جزئیات بدهد.
آقای محمدی عزیز، حیف است که این ایده به چنین پایان دم‌دستی ختم شود. از اتفاق خوبی که وارد متن کردید استفاده‌ی بهتری کنید و داستانی هیجانی یا حتی رئال جادویی بنویسید. در نوشتن صبور باشید و برای ساختن فضایی که بتواند خواننده‌ی امروز را درگیر کند و تا پایان راضی نگه دارد تلاش بیشتری کنید. نوشتن عرق‌ریزان روح است و این عرق‌ریزان جز با تلاش و صبوری اتفاق نمی‌افتد.
بخوانید و بنویسید وباز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت