حذف مقدمه‌های اضافی و پرهیز از پراکنده‌گویی




عنوان داستان : حاج بی بی
نویسنده داستان : سمانه واعظی

مادر را می بینم که بروی صندلی کنار پنجره‌ی اتاق نشسته است وبه دیوارخانه همسایه چشم
دوخته است.درون چشمهایش گذشته موج می زند.دستهایش چین وچروک خورده است موهایش سپیدشده است روسری آبی به سردارد که اندکی ازموهای سپیدش بیرون است،قدش خمیده شده وصدای آرام وپراندوه اوکه همیشه چهاربیتی هایی که ازگوشه وکنارآموخته رازمزمه می کند،مهمترین بخش اززندگی من استهمه ی این ویژگیها اوراخواستنی ترمی کند،باخودمی اندیشم که چرامادرهاوقتی که پیرترمی شوندزیباترمی شوند،به حیاط نگاه می کنم ،حیاطی که دیوارهای آن رنگ ورو باخته انداماهنوزهستند تاچهاردیواری خانه پدری رابرایم معناکنند.درختهای سبزحیاط که هرچه قدیمی ترمی شوندجذاب ترودلچسب ترمی شوندویک آسمان صاف که درلابلای دیوارها وساختمانهای همسایه ها هنوزهم برروی حیاط خودنمایی می کند.ونسیم ملایم بادکه همچنان مثل گذشته سروصدای برگها رادرمی آوردخانه رامی بینم ،یک خانه ی دوطبقه قدیمی که مادرهمیشه آن رابه سبک زمان جدیدآراسته نگاه می داردکولرگازی برایش نصب کرده است وپرده های تورجدید آویزان کرده است،یعنی مدیریت آن رابرعهده داردواکرم وحمیده مسئول تدارکات وخرید هستندومادرسلیقه ی این دوراخیلی قبول دارداماپنجره های قدیمی ازنمای ساختمان واززیرپردهای تورچشمک می زنندوخاطره ها رادرذهن وخیال افرادخانه مجسم می کنندهرکداممان ازخواهر و برادر از تک تک اتاق های خانه کوله باری خاطره داریمازپله هاپایین می روم وداخل حیاط می چرخم مادرهنوزهم کنارپنجره نشسته است وزمزمه می کندوگهگاهی باگوشه ی روسری اشکهایش راپاک می کندبوی گلهای یاس وسرخ من رادرمیان بوته ها می چرخاندتابه گل محمدی می رسم یک گل ازآن رامی چینم وبه طرف دریچه ی روی دیوارمی چرخم آهسته بسویش پیش می روم وخاطرات رادرذهنم مرورمی کنم وقتیکه روبروی دریچه می ایستم قفلی بزرگ رابرروی آن می بینم،صدای مادررامی شنوم که به من می گوید ازدست نوه ها آن راقفل زده ام،بعدازفوت حاج بی بی دخترش خانه رادست نخورده نگاه داشته است که شبهای جمعه درآن جمع می شوندبرای والدینشان قرآن دوره می گیرند،دخترش هم سن وسالی داردتوانایی تمیزکردن حیاط رانداردسری درتاییدحرفهای مادرمی جنبانم وازروزنه کوچک کناردریچه حیاط حاج بی بی رانگاه می کنم،حاج بی بی رامی بینم که کنارباغچه ی حیاطش فرش پهن کرده است وباچادرنمازسپیدش برروی سجاده اش نشسته است وقرآن می خواند ازکناردریچه دورمی شوم وخودم رامی بینم که برروی تاب نشسته ام ،تابی که زهرابرایم ازدرخت سیب آویزان می کرد ومن بالذت تمام بروی آن می نشستم وفکر می کردم زندگی یعنی تاب خوردن ازکنارباغچه دورمی شوم وبه سمت ساختمان می روم وازپله هابالامی روم حس می کنم درودیوارنرم وقابل انعطاف شده اند،صدای پدر،رامی شنوم که مبهم ونامفهوم ازلابلای درودیوارمن راصدامی زند وتااتاق مادرهمراهی ام می کند .به مادرنگاه می کنم که هنوزچشم به دیواردوخته است ،می گویم مادربس است چقدربه این دیوارزل زده ای؟؟نگاهش رامی چرخاندوبه من می گوید،توچه می دانی؟؟می گویم می دانم ،به دیوارخانه حاج بی بی نگاه می کنی وخاطرات راورق می زنیمی گوید،زندگی یک پیرزن درگذشته اش می گذردچای رادراستکان میریزم وکنارش برروی سکوی کنارپنجره می نشینم ومیگویم به آینده نگاه کننگاهش رابه من می دوزد ومی گوید،آینده؟؟آینده برای من یعنی آن دنیامی گویم آینده برای همه یعنی آن دنیا،آن دنیاکه پیروجوان نمی شناسدسکوت میکند وپاهایش راتکان می دهد،می ترسم ناراحت شده باشد،می گویم ازحاج بی بی بگونگاهم می کندومی گویدچه بگویم؟؟حاج بی بی گذشته نیست؟؟می گویم هست،اماگذشته ای هست که آینده ای روشن وشیرین دارد،ازشنیدن قصه اش احساس نشاط می کنملبخندی می زندوروسری اش رامرتب می کندتاداستان حاج بی بی رابرایم بگوید.

**************
حاج بی بی رامی بینم که درکنارباغچه ی خانه اش نشسته است .گل های سرخ وصورتی درلابلای بوته گل محمدی خودنمایی می کند.گلی رامی چیندوگلبرگهایش رابرروی خاک باغچه می ریزد.نسیم ملایم بهاری چادرنمازصورتی اش رامی رقصاند.دست برروی خاک نمناک باغچه می کشدوآهسته نجوامی کند.به گوشه ی حیاط چشم می دوزد وبادیدن حمام آه می کشد.گل محمدی رامی چیند ودورباغچه می چرخد .اشعاری راباخودزمزمه می کند.
صدای درحیاط به گوش می رسد.شاگردان کوچک حاج بی بی برای آموختن درس قرآن یک به یک سلام می گویند وبرروی قالیچه دست باف کنار باغچه می نشینند.حاج بی بی کنارشان می نشیند.صدای تلاوت قرآن همراه بانسیم ملایم بهاری گلهای باغچه رابه حرکت درمی آوردعطرخوش گلها درحیاط می پیچد.حاج بی بی گلهای چیده شده ی محمدی رابه بچه ها می دهدوبچه هاخوش حال وسرزنده حیاط راترک می کنند.دوباره حاج بی بی تنها میشود.چشم به پنجره ی اتاقش می دوزد.
صدای صلوات ودست زدن زنها باهم مخلوط می شود.همسایه ها درگوش هم پچ پچ می کنند.حاج بی بی ،درزیرسفره عقدباخواندن آهسته آیات قرآن آرامش می گیرد.حاج ضیاع درکنارش می نشیند.سنگینی نگاه حاج ضیاع رادرآیینه روبروی سفره ی عقد احساس می کند.چادرسفیدش رابرروی صورتش می کشد.صدای خنده ی زنهارامی شنود.
خطبه عقدش راپدرش می خواند.صدای زیبای پدربرایش آرام بخش است.صدایی که هرنیمه شب اورابرای خواندن نماز بیدارمی کند.باصوت زیبای نمازش بزرگ شده است وامروز باید باشنیدن خطبه ی عقداززبان پدر،شنیدن صدای شوهرراتجربه کند.
نگاهش ازپنجره می چرخد.اینبارحمام رامی بیند.باخود می گوید:
خراب شوداین حمام.حمامی که حاج ضیاع راازمن گرفت.
به درحیاط نگاه می کند.پدروبرادرش رامی بیند که جنازه ی بیجان حاج ضیاع رابه داخل حیاط آورده اند وباانگشت دست به اواشاره می کنند که گریه نکند.آژان هاسرکوچه ایستاده اند.حاج ضیاع یک آژان راکشته است بخاطراو،اویی که یکساعت پیش درراه بیرون آمدن ازحمام می خواستندچادرش راازسرش بردارند.اگرصدای شیونش رامی شنیدند....
حاج ضیاع اورادید. که پاک ونجیب درحصاری ازچادر به سوی خانه اش می آید.مثل یک شیربه سمت آژان ها حمله کرداورافراری دادوقتیکه به خانه رسید.صدای تپش های قلبش رامی شنید.
ازدلشوره مردتاوقتیکه صدای کوبیده شدن درراشنید.شیرش رابیجان برروی دستهای پدردید.چه زود بیوه شده بود.فقط سه فرزندداشت .هرسه دختربودند.که همراه بااوضجه می زدند.بادیدن دختران خردسالش بیشتر ضجه میزداما آهسته.آهسته و بی صدا،خفه کردن یک عشق درراه گلو،کارآسانی نبود.
حالاصدای گریه حاج بی بی بلندشده بود.وباران اشک برروی پوست چروک خورده ی صورتش می بارید.
به حوض خانه اش نگاه کرد.
چه شبی بود آنشب ، پدرحاج ضیاع هم آمده بود.خاموش وبیصدا درکنارجنازه پسرش نشسته بود.دیدن سینه ی شکافته شده او صبرایوب می خواست.په جسم بیجان پسرش نگاه میکردکه بانان حلال پرورش یافته بود و بایدپاک ومطهرچندساعتی بعدتحویل خاکش می داد.
موقع غسل دادن که رسیدآستین هایش رابالاکشیداما بادیدن جنازه ی پسرش حالش بدشدوبه پدرحاج بی بی گفت:زحمتش باشما،هم ساداتیدوهم مجتهد ،پسرم راشماغسل دهید.می خواهم دستهایی اورابرای آخرین بارغسل دهدکه همیشه گره گشای کارمردم بوده است.می خواهم لبهایی برایش دعابخوانند که لب برلقمه ی حرام نبرده است.

برجنازه ی حاج ضیاع نمازخواندندودعا خواندندودنیمه های شب درباغچه ی حیاط خانه اش دفنش کردند.خدامی داندحاج بی بی چندباربیهوش شدوبهوش آمد.
درکنارحوض نشست واشکهای صورتش راشست.بوی عطرگلها به مشامش رسیدحاج ضیاع رادید که به اومی گویدبرایم قرآن بخوان ،شنیدن قرآن باصدای توچه زیباست.
حاج بی بی وضوگرفت ودوباره برروی فرش نشست .ترنم زیبای قرآن خواندش بانسیم ملایم باد تا حیاط خانه ی مادر هم به گوش می رسید.
ازوقتیکه حاج بی بی رفت.مادر پشت این دیوار چشم دوخت به چراغ روشن خانه اش ،
چراغی که هرشب دخترش تابه صبح برای دلگرمی مادرروشن می گذارد.چراغی که یادآورچراغ روشن هرنیمه شب حاج بی بی است.
چراغی که هرنیمه شب روشن می شدوتانزدیکی روشنایی روز روشن می ماند.
حرف های مادرکه تمام می شود،چشم هایش به دیوارخانه حاج بی ثابت می ماند
چای داخل استکانها یخ کرده است .قطره های اشک ازکنارچشم های مادر سرمی خوردندومادرباهق هق میگوید:جنازه ی حاج بی بی را هرکه دید گفت : .پیرزنی نودساله که درمیان تابوت چه آرام خوابیده است ،.هرکه اورادید گفت:مثل این است که خوابیده است.باصورتی متبسم ونورانی.
چای داخل استکانها راداغ می کنم.ویک استکان کنارمادرمی گذارم.
صدای تک زنگ تلفن همراهم من رابه سمت کیفشم می کشاند.پیامک ازطرف نیما بود برایم نوشته بود فرداجلوی دادگاه منتظرت هستم.بااضطراب استکان رابرمیدارم وباخودمی گویم فرداچه خواهدشد؟؟صدای زنگ درحیاط مراتاآیفون می برد،صدای لیلا رامی شنوم که می گویدمامان دررابازکندوان دوان حیاط را طی می کندتابه ساختمان میرسد،ازپله هابالا می آیدوخودش رادرآغوشم رهامی کند چشمهایش رابه من می دوزد ومی گوید بابامن راامشب آورده است تاپیشت بمانم،می خواهیددازهم جداشوید،پس من چی؟؟اشکهایش که ازچشم هایش سرمی خورند وفرودمی آیندآنچنان داغ هست، که قلبم رادرقفسه ی سینه می سوزاند.اورادرآغوش می گیرم وگونه هایش رامی بوسم وبه حیاط میروم ،پاهایم من راتاپشت دریچه می کشاند،دردلم فریادمی زنم حاج بی بی ،حاج بی بی دررابازکن ،دلم خیلی گرفته است می خواهم کنارت باشمدریچه بازمیشود وحاج بی بی رامی بینم که باچادرسپید،روبروی من ایستاده است ومن رابه داخل حیاطش دعوت می کندبه دنبال اوحیاط کوچک خانه اش راطی می کنم وبرروی فرشی که کنارباغچه انداخته است می نشینم ،هنوز هم سه اتاق درکنارهم دریک طرف حیاط وجوددارد که همه درکنارهم بایک سکومرتبطند. یک اتاق هم زیرپله هایی هست که به پشت بام راه دارد وحاج بی بی ازآن به عنوان آشپزخانه استفاده می کند،،نگاهم رامی چرخانم وبه صورت حاج بی بی نگاه می کنم،نورقرآن درصورتش می درخشد لیلا راآرام بروی پاهایم می خوابانم وزمزمه قرآن خواندن حاج بی بی راگوش می دهم ،زمزمه هایش آرامم می کند.اودرکنارباغچه قرآن می خواند ومن دردرون قلبم نجوامی کنم،اودرکنارقبرشوهرش آرام می گیرد ومن باشنیدن اسم شوهرسرسام می گیرمصدای مادرمن را به خود می آورد لیلا راازروی پاهایم بلندمی کنم وازکناردریچه برمی خیزم وبه سمت ساختمان پیش میروم لیلا راگوشه ی اتاق می خوابانم وسایل مهدش رادرکمدمی گذارم ونگاه نگران مادررا بالبخندیک تسکین می دهم ،می گویم دلتنگم شده است تافرداپیش من می ماندومادرسری می جنباندودوباره ازهمان رباعی هایش زمزمه می کند.
بوی عطرگلهای محمدی به داخل اتاق کشیده میشود.مادر این بوته ی گل راازخانه حاج بی بی قلمه زده است وهمیشه باتعجب می گوید: هرگل محمدی دیگری که درباغچه ی خانه اش کاشته است به ثمرنرسیده .واین رادلیل محبت زیادپدربه سادات می داند.
به حیاط نگاه می کنم که بیست سال شاهدبزرگ شدنم بود.چه شبها وروزهایی که برروی موزاییک هایش قدم میزدم واضطراب وهراس درس وامتحان راباگامهایم برسرش خالی می کردم چه شبها وروزهای شادی که بررویش می دویدم وشادی هایم رابرایش هجی میکردم. ودوباره بعدازده سال دوری اززندان شوهر،دوباره بررویش قدم می زنم.
کناردریچه ی خانه حاج بی بی فرشی پهن می کنم .
قرآن رابازمی کنم وگل محمدی رابرروی صفحه قرآن می گذارم وسوره ی یس را می خوانم
صدای صوت یس وزمزمه های مادرآشوب فردایم رابه فراموشی می سپارد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمانه واعظی سلام

«حاج بی‌بی» را خواندم. اگر این داستان قرار است داستان حاج بی‌بی باشد، پس آن همه مقدمه‌چینی برای توصیف خانه پدری و احساسات مادر و یادآوری خاطرات گذشته و غیره همه زیادی هستند. همه‌شان را می شود برداشت. اصلاً نیازی نیست زندگی حاج بی‌بی را از زبان مادر راوی بشنویم. شخصیت محوری به چنین واسطه‌ای نیاز ندارد. اما زندگی ماه بی‌بی هم جای بحث دارد. قرار است داستان چه ماجرایی، چه اتفاقی را بنویسید؟ ازدواج ماه بی‌بی؟ کشف حجاب؟ درگیر شدن با مأمورها؟ مرگ شوهر ماه بی‌بی؟ دفن کردنش در باغچه؟ کدام یک؟ ماه بی‌بی زنی بوده که شوهرش در ماجرای کشف حجاب، با یکی از مأموران رضاشاه درگیر شده، مأمور کشته شده و شوهر ماه بی‌بی را هم کشته‌اند. خوب اگر پیرنگ همین است، چرا باز به خلاصه کردن ماجراها بسنده کرده‌اید و چرا با حاشیه‌پردازی‌های بی‌مورد مسیر ماجرا را به انحراف کشانده‌اید؟ شما باید ماجرای حمام رفتن حاج بی‌بی را و درگیر شدن با مأمور را به نمایش می‌گذاشتید، نه اینکه این‌همه حادثه و شخصیت اصلی و فرعی را در متنی بگنجانید که ظرفیتش محدود است. خاطره‌بازی‌ها، کشف حجاب، درگیری با مأمور، مرگ همسر، این‌ها اتفاق‌های بزرگی هستند که لازم نیست همه را در یک داستان کوتاه خرج کنید. ماجرای کشف حجاب، هم به لحاظ تاریخی و هم به لحاظ پتانسیل و بار دراماتیکی که دارد می‌تواند زمینۀ خلق یک داستان بلند باشد. در بخشی از رمان «شاه بی شین» نوشتۀ محمدکاظم مزینانی هم فصلی هست که زمان تاریخی‌اش به دورۀ کشف حجاب مربوط می‌شود و اتفاقا آنجا هم زنی به اسم ننجان شهربانو به حمام رفته است که گرفتار مأمورها می‌شود و می‌گریزد. آن اثر را هم اگر نخوانده‌اید بخوانید. در اینجا پراکندگی‌ها و بلاتکلیفی‌ها «حاج بی‌بی» را به اثری چندپاره و نامتمرکز تبدیل کرده‌اند. پیشنهاد می‌کنم برای داستان‌هایتان فقط یک اتفاق، یک شخصیت اصلی، یک مکان، یک نقطۀ سیبل داستانی طراحی کنید. در برابر وسوسۀ پراکنده‌گویی‌ها و زیاده‌گویی‌ها و از این شاخه به آن شاخه پریدن مقابله کنید و دست به انتخاب بهترین اتفاق بزنید؛ فقط یک اتفاق محوری. داستانی‌ترین اتفاق را انتخاب کنید. همانی را انتخاب کنید که بیشترین انرژی بالقوۀ داستانی را در خودش دارد. به مطالعه جدی و تمرین ادامه دهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.