بی‌پاسخی، ضعف پیرنگ را آشکار می‌کند



عنوان داستان : درخت یاس

این داستان ویرایشی از داستان «سیگار قهوه مرگ» می باشد.

آقای امامی مرده بود و خانه پر شده بود از بوی حلوا و گلاب
همه اقوام سرازیر شده بودند برای خاکسپاری
درون خانه قلقه بود و چشم جز سیاهی چیزی نمی دید
حال عمه خانم بد نبود اما هنوز گیج رفتن آقای امامی بود
لباس های سیاهش را از صندوق کنار تخت در آورده بود و لباس های رنگی اش را آنجا خوابانده بود ...
بزرگ تر های فامیل لم داده بودند و از خوبی های آقای امامی می گفتند
اوضاع بچه ها متفاوت بود درون حیاط پهناور کنار درخت یاس مشغول بازی و دعوا بودند ...
آمبولانس بیرون در منتظر ایستاده بود تا جنازه را برای دفن ببرد که عمه خانم ایستاد کمی به جماعت خیره شد گلویی صاف کرد و با صدای استواری گفت باید همین جا دفن شود زیر درخت یاس
اقوام بدون تعارف شروع به زمزمه و سپس ولوله کردند آخر چه دلیلی دارد ؟ گفت و گو بالا گرفت و از هر دری سخت می گفتند که مقصود همه آن بود نه کسی دیده و نخواهیم دید که زیر درخت یاس کسی را دفن کنند
بزرگ های فامیل می گفتند خوبیت ندارد مرده روی زمین بماند بهتر است هر چه زودتر راهی بی بی سکینه شویم خیلی ها منتظر هستند زشت است مردمی که برای احترام آمده اند را منتظر بگذاریم بی احترامی است...
عمه خانم یک بار دیگر گلویش را صاف کرد و این بار محکم تر گفت باید زیر درخت یاس دفن شود
اقوام سکوت کرده و خیره به عمه بودند کسی سخن نمیگفت و تنهای صدای بازی بچه های توی حیاط می آمد
این بار نیمی از فامیل قبول کردند و نیمی دیگر مخالفت بودند دوباره همهمه داشت بالا می گرفت که عمه خانم از همه خواست که خانه را ترک کنند ، فامیل رفتار عمه را توهین تلقی کردند و با دلخوری و گفتن : این رسمش نیست ما برای احترام به آقای امامی آمده ایم ، هر جور خودتان می دانید یک به یک خانه را ترک کردند ،نمی خواستم عمه را تنها بگذارم اما هوا رو به تاریکی می رفت و هر لحظه بر وحشتم اضافه می شد کتم را پوشیدم و دنبال راه فراری می گشتم که عمه پرسید بلدی قبر بکنی ؟ ترس تمام وجودم را فرا گرفته بودم و با صدایی که در لرزش آن شکی نداشتم گفتم نه تا حالا همچین کاری نکردم ، عمه سیگاری برداشت و آتش زد کمی به دود سیگارش خیره ماند و بعد به آرامی گفت نمی خوای که من پیرزن را تنها بزاری ؟
و بعد بلند شد و به سمت در حیاط رفت ، راهروی باریکی بود که منهی می شد به یک حیاط مستطیل شکل که یک حوض رنگ و روی رفته در وسط داشت در را که باز می کردی سمت راستت یک درخت یاس قرار داشت که به دیوار هم پیچیده بود و رو به پنجره اتاق پذیرایی بود ، به دنبال عمه را افتادم گرچه پاهایم یاری نمی کردند و به سختی قدم بر میداشتم به گوشه سمت راست حیاط اشاره کرد و گفت اونجا داخل انباری هم بیل داریم هم کلنگ سنگینه نمیتونم بیارمشون آرام آرام قدم بر میداشتم و با هر قدم به پشت سرم نگاه میکردم عمه همان طور کنار در ایستاده بود و به درخت یاس نگاه می کرد ، کمی بعد به داخل خانه رفت فکر میکردم پشیمان شده است که چراغ های حیاط روشن شد و عمه خانم با یک سینی حلوا دست نخورده بیرون آمد ، آقا امامی حلوا خیلی دوست داشت هر پنجشنه هوس حلوا می کرد ، بهرام ولی حلوا دوست نداشت اصلا شیرینی جات دوست نداشت اما تا دلت بخواد عاشق لواشک این آت و آشغال ها بود ، یک نگاه به من کرد و گفت چرا واستادی بیا دیر میشه ها ، کمی از ترسم ریخته بود و فکر میکردم عمه تنها میخواد یک پنجشنبه دیگر آقای امامی را با حلوا پذیرایی کند همان طور که یک بیل زنگ زده قدیمی توی دستم بود به سمت عمه خانم رفتم کمی سکوت کردم و بعد در حالی که عمه داشت لقمه ای از حلوا میخورد پرسیدم چرا زیر درخت یاس ؟وصیت خود مرحومه ؟ کمی سکوت کرد و گفت امشب چندمه ماهه ؟ ماه توی آسمون نیست ؟ بعد با کمی عجله گفت چرا واستادی بدو دیگه بکن درست اونجا زیر درخت همون جا که گلدون قرمز گذاشتم روبروی پنجره . آب دهانم را قورت دادم و آرام جلو رفتم
انگار نون نخوردی بدو دیگه
بیل را محکم به زمین کوبیدم و شروع کردم به کندم ...
عمه خانم گفت بهرام هم مثل تو بیل می زد اون روزی که آقای امامی این درخت را خریدم یادمه همین بیل را داد دست بهرام که بیا بیل بزن ببینم چنده مرده حلاجی چقدر مرد شدی ؟
هوا سرد بود و سرما کم کم داشت تمام وجودم را فرا میگرفت
باز از روی شیطنت گفتم چرا زیر درخت یاس ؟
کارت رو انجام بده پسر، آدم که اینقدر سوال نمی پرسه چرا تو می پرسی
عمه دوبار شروع کرد به حرف زدن بیست سال پیش بود یادم نمیره آه ...
گفتم چی بیست سال پیش بود گفت وقتی بهرام رفت ... بغض صداش را گرفت کمی سکوت کرد و بعد یک نخ سیگار آتیش زد و خیره به دود سیگارش شد
دیگه روم نمیشد چیزی ازش بپرسم ، محکم بیل میزدم و میکندم هنوز خیلی کار داشتم که عمه رفت داخل تموم اون چند ساعتی که کندن قبر طول کشید خبری ازش نبود حتی هیچ صدایی هم از داخل نمی آمد تقریبا کار کندم تموم شده بود که بیل و کلنگ را انداختم اون طرف و از توی قبر اومدم بیرون سوز سردی می آمد خودم را تکون دادم و عمه را صدا زدم جوابی نشنیدم ، رفتم داخل عمه با یک استکان چای جلوی روم سبز شد و با محبت همیشگیش گفت دست درد کنه ، چای را گرفتم بعد از خوردن چای عمه گفت بلند شو نماز میت نخوندیم دیگه وقتشه باید کم کم عزیز را بخوابونیم توی قبر
هنوز این سوال که چرا توی خونه چرا زیر درخت یاس چرا شبونه توی مغزم بود
بعد از خوندن نماز گفت کفن پوشوندمش بیا ببریمش توی حیاط ، دوباره ترس به سراغم اومده بود و نمیدونستم که باید چیکار کنم اما باید تموم میکردم باید بالاخره میفهمیدم که چرا زیر درخت یاس؟
با کمک عمه جسم بی جان و سرد آقای امامی را بردیم توی حیاط و به آرامی توی قبر بدقواره که کنده بودم قرار دادیم عمه پلاک بهرام را کنار صورت بیرون آمده از کفن آقای امامی قرار داد و زیر لب آرام گفت بالاخره تموم شد آروم بگیر بخواب
بعد با دستور عمه شروع به خاک ریختن روی قبر و جنازه بلعیده شده اش کردم ، تقریبا کار تمام شده بود که رو به عمه کردم و دوباره پرسیدم چرا زیر درخت یاس ؟
گریه امون عمه را برید روی زانوش هاش افتاد و گفت چشم به راه نبودی که چشم به را بمیری ...


محمد علی عسگری
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محمد علی عسگری سلام

به خاطر بازنویسی «درخت یاس» خسته نباشید می‌گویم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. اضافه کردن تصمیم عمه برای دفن آقای امامی در حیاط خانه شاید می‌توانست کشمکشی ایجاد کند و به تعلیق و کشش بینجامد اما ایجاد کشش در روند کار انتظاری است که برآورده نمی‌شود. ببینید جایی که عمه‌خانم تصمیمش را اعلام می‌کند در واقع قرار است بین او و نیروهای مخالف او یعنی مخالف این تصمیم، کشمکشی در بگیرد. در متن این‌طور آمده است: «این بار نیمی از فامیل قبول کردند و نیمی دیگر مخالفت بودند دوباره همهمه داشت بالا می‌گرفت که عمه‌خانم از همه خواست که خانه را ترک کنند» نویسنده می‌گوید نیمی از فامیل مخالفت کردند و نیمی موافق بودند، اما حتی یک نفر از این نیمی مخالف و یا نیمی موافق را از میان صف جمعیت حاضرین بیرون نمی‌کشد تا رو در رو با عمه‌خانم وارد گفت‌وگو شوند. نویسنده کاری نمی‌کند تا ما مواجهۀ یک نفر از این آدم‌ها را ببینیم و بشنویم. هیچ رویارویی را به نمایش نمی‌گذارد. کدام موافق؟ کدام مخالف؟ یکی را نشان بدهید. وقتی می‌گویید نیمی از اقوام، کلیت مبهمی است که تصویر روشن نمایشی ندارد. همه همهمه می‌کنند اما یک صدای شفاف شنیده نمی‌شود. وقتی راوی می‌گوید اقوام یک به یک خانه را ترک کردند می‌دانید یعنی چه؟ در واقع معنی‌اش این است که نویسنده دارد با این جمله سر و ته ماجرا را هم می‌آورد؛ دارد طفره می‌رود؛ دارد از روی چنین صحنۀ مهمی شلنگ‌انداز رد می‌شود. حالا برسیم به ادامۀ ماجرا. همه اقوام می‌روند و فقط راوی باقی می‌ماند؟ باورپذیری‌اش صفر است. در چنین حادثه‌ای قطعاً تعدادی از آدم‌ها برای مجاب کردن و یا حتی همراهی کردن عمه‌خانم باقی می‌مانند، حتی اگر با او مخالف باشند یا به‌کلی با تمام خانواده‌اش دشمنی داشته باشند اما می‌مانند. بعد می‌رسیم به مراسم کفن و دفن که باز فضاسازی ضعیف و ضرب‌آهنگ کندی دارد. انگار دارند نمایش بازی می‌کنند. عمه‌خانم سیگار آتش می‌زند، راوی می‌خواهد از شرایطی که در آن گرفتار شده فرار کند و... کلیت کار چنان نمایشی از کار درآمده که انگار این دو نفر دارند جلوی دوربینی که ما نمی‌بینیم و نمی‌دانیم کجاست نقش بازی می‌کنند. این صحنه به‌شدت ضعیف شده، آن قدر که به شو خی شبیه است. رابطه‌ها هم اصلا شفافیت ندارند. بهرام چه نسبتی با عمه‌خانم دارد؟ پسر او بوده؟ مرده؟ شهید شده؟ مفقود شده؟ پلاکش برگشته است؟ اینها نیاز به چینش درست و نیاز به پرداخت بهتر و داستانی‌تری دارند. اما گذشته از این نکات، مسألۀ مهم دیگری که ضعف پیرنگ را آشکارتر می‌کند، سوالی است که راوی از عمه‌خانم می‌پرسد؛ این‌که چرا باید آقای امامی را زیر بوتۀ گل یاس دفن‌کنند؟ عمه‌خانم تا پایان از پاسخ دادن به این پرسش طفره می‌رود و بزرگترین آسیبی که به اثر می‌زند این است که مخاطب متوجه چنتۀ خالی نویسنده می‌شود. مخاطب متوجه می‌شود عمه‌خانم جوابی نمی‌دهد چون نویسنده هم جواب را نمی داند. نویسنده خودش هم هنوز درست نمی‌داند چرا؟ برای او هم روشن نیست که چرا عمه‌خانم چنین تصمیمی گرفته است و این بی‌پاسخی، یعنی خلأ بزرگ، یعنی پیرنگی که روشن نیست و طراحی ندارد. نویسنده به جواب این سوال‌ها احتیاج دارد چون چنین سوال‌هایی به پیرنگ وابسته‌اند. آخرین جملۀ عمه‌خانم هم دردی دوا نمی‌کند. خیال نکنید با آخرین جمله عمه‌خانم قضیه روشن می‌شود، نه اصلاً اینطور نیست. عمه خانم می‌گوید: «چشم به راه نبودی که چشم به راه بمیری ...» خوب این جمله چه معنی دارد و چه توضیحی است برای دفن کردن جنازه توی حیاط؟ این جواب فقط و فقط پرسش‌های جدیدی مطرح می‌کند و مشکل پیچیده‌تر می‌شود، وگرنه هیچ کمکی به پیشبرد کار نکرده است. شاید عمه‌خانم می‌خواهد بگوید پسرش هنوز از جنگ برنگشته است، شاید می‌خواهد بگوید شوهرش سال‌ها زیر همین بوتۀ یاس منتظر پسرش بوده است، اما خب که چه؟ این که بدتر است. وقتی پرسش‌ها در خود متن به پاسخ درست نرسند، وقتی گره‌ها به گره گشایی نینجامند، به این می‌ماند که خود نویسنده هم توی کلاف سر درگمی که ساخته گیر کرده است و نمی‌تواند خودش را خلاص کند؛ در این صورت به نظر می‌رسد برای همین آسمان ریسمان می‌بافد تا یک جوری روی ماجرا سرپوس بگذارد.
در پیامی که برای منتقد گذاشته‌اید خواسته‌اید دربارۀ آفت‌های داستان کوتاه توضیح بدهد. این نقصان‌ها که در بالا به آنها اشاره شد نمونه‌ای از آفت‌های همین اثر هستند. خوب حالا چه باید کرد؟ با توجه به سابقۀ کوتاه داستان نویسی‌تان پیشنهاد می‌کنم آثار داستانی خوب فراوان بخوانید. تا می‌توانید بخوانید و لذت ببرید و در عین حال کم کم آثار را آنالیز کنید و بیاموزید. دیگر اینکه به تلاش و تمرین ادامه دهید. منتظر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.