نوشتن از مرگ




عنوان داستان : لکه های سیاه ، آسمان کبود
نویسنده داستان : مریم زند

دراز کشیده ایم روی تخت دو نفره ی اتاق و زل زده ایم به تاریکی .
ناهید میگوید : نمیخوای بری دکتر ؟
میدانم حالا با آن چشم های درشتش دارد نگاهم میکند . میگویم : نه .من حالم خوبه .
بلند میشود مینشیند روی تخت . اینطوری که مینشیند یعنی اینکه میخواهد حرف بزند . دلم میخواهد بهش بگویم که امشب را بیخیال شود اما میدانم که فایده ای ندارد ، خم میشود قوطی قرص هایم را از روی پاتختی برمیدارد و جلوی صورتم تکان میدهد . صدای برخورد قرص ها با دیواره ی قوطی اعصابم را بهم میریزد ، چشم هایم را با حرص روی هم فشار میدهم . دست میگذارد روی سینه ام . میگوید : چیزیت نیست و قلبت اینجوری میکوبه؟ بیا ...
در قوطی را باز میکند و یکی از آن قرص های زرد رنگ رابه سمتم میگیرد : بیا قرصتو بخور
دلم میخواهد بخورم بلکه خوابم ببرد ولی کافی ستکمی کوتاه بیایم و مطمئن بشود که یک چیزیم هست .با اکراه دستش را پس میزنم : چیزیم نیست . احتمالا بخاطر گرسنگیه .
قوطی را پرت میکند پایین تخت ، صدای برخوردش رابا لبه ی قرنیز میشنوم و فکر میکنم به محض اینکه خوابش برد بروم سر وقتشان . آهسته کنارم دراز میکشد ، گرمی نفسش را روی تنم حس میکنم ، میگوید : من برات وقت مشاوره گرفتم . اگر بخوای اینجوری ادامه بدی من میر ...
بقیه ی حرفش را میخورد . سرم را کمی بلند میکنم و توی نور کم اتاق چشم هایش را میبینم که خیس شده اند : میری؟
چیزی نمیگوید .
دلم میخواهد حرف بزنم ، دلم میخواهد بگویم یک چیزی ، توی سرم وول میخورد . مغزم را خراش میدهد اما چیزی نمیگویم ... خودش را کنار میکشد و با جفت دست هایش روی سقف گرگ میسازد ،بجای گرگ ها ، خیره میشوم به دست های ظریفش دلم میخواهد لمسشان کنم .اما او بی توجه به من پوزه ی گرگ ها را چنان نزدیک هم میکند که انگار از اول به دنیا آمده اند که توی تاریکی اتاق ما همدیگر را ببوسند . بلند میشوم پنجره را باز میکنم . خانه ها توی تاریکی فرو رفته اند ، فقط چراغ های شب خیابان ها روشنند ، از این بالا یک طوریست که انگار کرم های ریز شب تاب هجوم آورده اند به شهر ... برمیگردم این ها را بهش بگویم که میبینم گرگ های روی سقف سفت همدیگر را بغل کرده اند ... به سمت تخت میروم و شمع روی پاتختی را فوت میکنم ...وقتی دراز میکشم کنارش ، گرگ ها گم و گور شده اند ، نفس های آرامش را روی گردنم حس میکنم ، بدنم منقبض میشود ، لب میگذارد روی گردنم ، نفسم بند میرود و به لرزه می افتم ...
#

آقاجانی توی تختش چهارزانو مینشیند و چشم هایش را میمالد : فقط سه تا راهروئه . بعدش دیگه کاری نداره .
دستم را توی جیب پولیورم فرو میبرم تا متوجه لرزششان نشود ، میگویم: من باید چیکار کنم ؟
با انگشت اشاره قی گوشه ی چشم هایش را میگیرد : هیچی . فقط هرچی گفت گوش نکن . اینا وقتی میبینن چاره ای ندارن میفتن به التماس کردن .
حس میکنم توان ایستادن ندارم . دستم را به نرده های کنار تخت میگیرم .

میخندد : بار اولش سخته . بعد عادت میکنی. میخواهم بگویم به چه ؟ امان نمیدهد .
میگوید : حواست باشه یه گندی نزنی که مرخصی ت بپره
سناچار سر تکان میدهم ، آقاجانی انگار که خیالش راحت شده باشد ولو میشود روی تخت طبقه ی بالا و و پتوی سبز رنگ ِ زندان را تا روی سینه اش بالا میکشد .
#
اینطوری که این پسر سنگینی اش را انداخته روی تنم نمیتوانم درست راه بروم . هنوز دوتا مانده . راهرو تقریبا تاریک است و با تک چراغ کم نوری که نقش چراغ خواب را دارد بیشتر شبیه به سرداب های قدیمی ست تا راهروی زندانه . نگاهش میکنم ، انقدر لاغر مردنی ست که لباس توی تنش زار میزند ،نمیدانم من حس میکنم یا لب هاش واقعا کج شده اند . برمیگردم و به آخوندی که پا به پایمان راه می آید میگویم: سکته نکنه؟
آخوند میانسال نگاهی به پسر می اندازد و سرش را به علامت نه تکان میدهد . قدم هایمان آنقدر سنگین است که فکر میکنم یک عمر طول بکشد برسیم به راهروی سوم ، دستش را محکمتر میگیرم و میکشم بالا ، سر هم رفته شصت کیلو نیست اما مثل یک لاشه ی دویست کیلویی سنگین شده . صدای کشیده شدن دمپایی های آبی رنگش روی موزاییک ها مثل سوهان ، مغزم را میخراشد ... دل دل میکنم به آخونده بگویم بیاید کمک اما نمیدانم میشود یا نه . فکر میکنم اگر میشد خودش می آمد ، مگر خودش نمیبیند که چجوری روی زمین میخزیم ؟ آخوند قدمی جلو می آید و هم ردیف ما راه می آید ، میبینم که نگاهشان با هم تلاقی میکند ، انگار که حرف مشترکی ، چیزی بینشان باشد لحظه ای بهم خیره میشوند و بعد نگاه از هم میدزدند ، به انتهای سالن دوم که میرسیم ، میپیچیم به چپ ، این سالن آخر است . پسر نگاهش را می آورد بالا و نگاهم میکند ، حس میکنم سمت چپ سینه ام سنگین شده است . درد میکند ، حس میکنم دیگر نمیتوانم راه؟بروم ، زانوهایم شل میشوند . همش چند قدم مانده به در . یکهو پسر مثل حیوانی که تیر خورده باشد پهن میشود روی زمین . نمیتوانم نگهش دارم ، همانجا می افتد و میبینم که خشتکش خیس میشود ، بدنم مور مور میشود ، میخواهم بلندش کنم که دستم را پس میزند و چنگ هایش را توی موهایم فرو میبرد. پوست سرم تیر میکشد . دست میبرم بلندش کنم، آخوند مانعم میشود و کنارش روی زمین زانو میزند : نگاه میکند به انتهای سالن بعد آهسته به پسر میگوید : ببین ... دیگه چیزی نمونده . الان تموم میشه . آروم باش پسرم
میبینم که پسر میلرزد ... آخوند بهم اشاره میکند که بلندش کنم . وقتی میروم سمتش نگاهمان تلاقی میکند . ته نگاهش یک چیزی ست که تنم را میلرزاند .بلندش میکنم ... شانه اش را به شانه ام میچسبانم و فشارش میدهم . به چهارچوب در که میرسیم می ایستیم همانجا ... لرز میکنم .پسر هم میلرزد به آسمان تیره ی دم صبح نگاه میکنم که با سیاهی ِ حضور چند کلاغ خال خالی شده است ...
#
آقاجانی ول کن نیست . نمیدانم اول صبحی چی از جانم میخواهد . وقتی اینطوری میخندد و از ماجرای صبح میپرسد دلم میخواهد با همین دست هایم خفه اش کنم .با لبخند نگاهم میکند و لقمه ی بزرگ نان و پنیر را توی دهانش میچرخاند ، لقمه آنقدر بزرگ است که یک گوشه لواش از دهانش بیرون زده . لیوان چای را برمیدارد و توی دهانش سرازیر میکند ، بعد دوباره با دهان نیمه باز شروع میکند به جویدن ...کمی بعد برامدگی روی گلویش میگوید که لقمه را قورت داده و حالا باز میخواهد حرف بزند . سرم را می اندازم پایین شاید اینطوری دست از سرم بردارد .
نصف لواش دیگری برمیدارد و باقیمانده ی پنیر را میگذارد وسطش... بعد سرش را بالا می آورد و با خنده لقمه را به سمتم میگیرد : بار اولت بوده . عادت میکنی .
نگاهش که میکنم میبینم چشم های آبی رنگش با بیخیالی میخندند . رعشه ی خفیفی تنم را فرامیگیرد . دستش را یکبار دیگر به سمتم میگیرد ، بی میلی ام را که میبیند ، شانه بالا می اندازد و لقمه را به سمت دهانش میبرد و همانجا نگه میدارد ، میگوید : من تا حالا چهار بار لگد زدم ، یبار این ادا اصولا رو درنیاوردم ... چته تو پسر ؟
بعد دهانش را باز میکند و لقمه را میبرد میگذارد ته حلقش ، یکجوری که انگار میخواهد درسته لقمه را ببلعد ... نگاهم می افتد به دهان باز و دندانش هایش را با مواد سیاه پر شده اند .
حس میکنم توی معده ام خون قل میزند ، خم میشوم روی میز و دستم را روی معده ام فشار میدهم ، تیر میکشد .
میگوید : درد داری؟ بیا یه لقمه بخور
بعد دست میبرد یک تکه نان را از توی سینی من برمیدارد و توی قالب پنیر فرو میبرد و لقمه را روی لب هایم فشار میدهد ، ناچار دهانم را باز میکنم . بوی خون توی مشامم میپیچد . حس میکنم الان است که خون بالا بیاورم ،از دردتوی خودم مچاله میشوم و دندان هایم را روی لقمه ی توی دهانم فرو میبرم ...

#
دوتایی ایستاده ایم توی چهارچوب در .خبری از آخوند میانسال نیست .
میشمرم ، هفت تا پله باید برویم پایین تا برسیم به جمع سیاهپوشی که منتظرمان هستند . پسر چهارچوب در را میگیرد ، کلافه میشوم ، دست دیگرش را میگیرم و به سمت خودم میکشم اما دریغ از یک سانت ... همانجا خشکش زده . پشت سرم را نگاه میکنم ، آخوندی پیر ، درست سر پیچی که به راهروی دوم ختم میشود ایستاده و نگاهمان میکند . بیرون ،توی حیاط سرو صداست . زنی ، روی زمین افتاده و ضجه میزند ، کف دستم عرق کرده ، به سختی شانه ی پسر را میگیرم و اینبار با تمام توان به سمت خودم میکشم .به هر سختی یی که هست پله ها را پایین میرویم ، احساس خفگی میکنم ،حس میکنم هوا توی ریه ام حبس شده و بالا نمی آید ، جایی زیر گلویم درد میکند . سرباز دیگری می آید و آنیکی دستش را میگیرد .حالا راحت تر قدم برمیداریم ، نگاهم می افتد به پاهای برهنه ی پسر که بین من و آن یکی سرباز روی زمین کشیده میشود .سرش را بالا گرفته و به نقطه ای خیره ماند است . مسیر نگاهش را دنبال میکنم ...تعدادی کلاغ توی آسمان پرواز میکنند .گردن پسر بیحالت روی شانه هایش می افتد و از حال میرود ، صدای برخورد دندان هایش را به وضوح میشنوم ، سرم را بالا می آورم و به آسمان نگاه میکنم .
کلاغ ها یکی یکی از حلقه ی طناب رد میشوند ...صدای ضجه های زن سکوت آن موقع صبح را در هم میشکند . نگاهش میکنم . صورتش را چنگ میزند و اشک میریزد ... موهای سیاهش را که از توی صورتش کنار میزند همانجا خشکم میزند .
ناهید است ...
برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم ...
جنازه ی خودم را میبینم که دراز به دراز روی زمین افتاده و به آسمان چشم دوخته ام و خط پهنی از کبودی روی گردنم خودنمایی میکند ...
#
همانجا خوابش برده ، نگاهش که میکنم دلخوری را از خطوط چهره اش میخوانم ، میدانم که باز گند زده ام ، فکر میکنم شاید حق با او باشد ، باید بروم دکتر ... اما بروم بگویم چه ؟ بگویم یک چیزی که خودم هم نمیدانم چیست زندگی ام را به گند کشیده؟ لبه ی پنجره مینشینم و زل میزنم به موهای سیاهش که روی بالشت پخش شده ، به لب هایش نگاه میکنم . جای لب هایش روی گردنم میسوزد ، تند تند گردنم را میمالم ، حس میکنم ساچمه ی بزرگی توی گلویم گیر کرده است ... نفسم بالا نمی آید . بلند میشوم و توی کشوی میز دنبال پاکت سیگارم میگردم . همانجاست ، سیگاری روشن میکنم و روبروی آینه می ایستم و توی نور کم اتاق ، تنها چیزی که از من پیداست یک لکه ی نور قرمز رنگ است که با هر پک بیشتر گر میگیرد ...
به سمت تراس میروم ، در را که باز میکنم ، توی چهارچوب در که می ایستم ، نگاهم که می افتد به آسمان دم صبح ، سِر میشوم ، حس میکنم توان ایستادن ندارم ، سیگار از دستم می افتد روی موزایک های سرد . سعی میکنم دستم را به جایی گیر کنم . کف دستم را میگذارم روی دیوار و خودم را میکشم جلو تا برسم به نرده ها ...پاهایم روی زمین سرد کشیده میشوند . سرما تا مغز استخوانم رسوخ میکند . فکر میکنم هر لحظه ممکن است پخش بشوم روی زمین . به سختی خودم را به نرده ها میرسانم ، نگاهم می افتد به شهر خوابزده ای که توی همین چندساعت ، شب تاب ها ترکش کرده اند ...
نقد این داستان از : الهام فلاح
داستان شما دقیقاً همان مسأله‌ای است که به حد مرگ از آن وحشت دارم. فیلم‌ها و داستان‌هایی که درباره لحظات پیش از اعدام زندانیان (و نه هر نوع دیگری از مرگ) هستند به‌شدت مرا به وحشت می‌اندازند و از آنها حذر می‌کنم. اما چیزی که اتفاق افتاد این بود که این داستان آن حس وحشت و عجز و ناتوانی کسی که به عرصه اعدام می‌برند را به من القا نکرد‌. حتی تا یک جایی سر از ماجرا درنیاوردم. این که اصلاً چرا زندانی دیگری را بر دوش خود راهرو به راهرو حمل می‌کند. مسأله دیگری که من را به ظن و تردید انداخت درستی و نادرستی اجرای اعدام است. همان‌طور که گفتم از تحقیق و دانستن در باب این امر امتناع می‌ورزم و بابت آن هم نمی‌دانم آیا واقعی کسی که چهارپایه را از زیر پایه محکومین اعدام می‌کشد یک سرباز وظیفه بخت‌برگشته است یا مأمور دیگری برای این کار وجود دارد؟ اگر واقعا سرباز را به این کار وادار می‌کنند که بار دراماتیک بسیاری دارد. این راوی بنده‌خدا چطور زنده مانده و به زندگی مشترک هم رسیده؟ پس در این بابت مطمئن شوید. مسئله دیگری که من از آن مطمئنم این است که غیر از روحانی، تنها یک سرباز همراه اعدامی نیست. بلکه بیشترند و مقامات دیگری هم هستند و تا جایی که من مطلعم بابت بی اختیاری حین مرگ و یا ترس پیش از آن از پوشک‌های بزرگسالان استفاده می‌کنند. در هر حال اینها مسائل مضمونی داستان شما بود که امیدوارم بررسی مجددی برای اطمینان از صحت آن بنمایید.
مسأله دیگر بحث فنی داستان شماست که اتفاقاً با همان تردید در صحت مضمونی گره خورده. چون تنها یک روحانی و یک سرباز در صحنه هستند، تا مدتی بعد از شروع ماجرا از اینکه چه اتفاقی در جریان است سر درنمی‌آوریم. پیدا نیست که آقاجانی هم یک زندانی و محکوم است یا یک هم‌خدمتی. صرف توصیف تخت دوطبقه ماهیت آقاجانی و راوی را نشان نمی‌دهد و اطلاع‌رسانی شما کافی نیست. با پنهان‌کاری نکات کلیدی داستان نمی‌شود تعلیق بیشتری ایجاد نمود. ابتدای داستان خیلی کند است. شاید می‌شد خلاصه‌تر و اصطلاحاً بُرنده‌تر داستان را شروع کنید. و در مورد پایان داستان که با کابوس راوی خاتمه پیدا می‌کند؛ جای آن کابوس در داستان زیادی است. همین که متوجه می‌شویم این جوان در حین خدمت به چه عملی وادار شده خودش گواه منشا و ادامه‌دار بودن مشکلات روانی اوست. بنابراین گنجاندن آن کابوس که البته چندان هم دراماتیزه نیست کمکی به داستان نمی‌کند. پایان داستان قابل قبول است، جز توصیفی که از جای بوسه ناهید بر روی گردن راوی شده و به ساچمه سوزاننده‌ای در گلو تعبیر می‌شود و گمانم هیچ رقمه توصیف قابل درکی نیست و موضع راوی را نسبت به بوسه ناهید و یا حتی خود ناهید به دست نمی‌دهد.
صحنه اعدام و فضای وهم‌آلود دم صبح و آن خوف و ترس آن صحنه، خیلی خیلی خیلی بیشتر از اینها قابلیت پرداخت دارد که شما با ذکاوت تا دم در آخر راهرو رفته‌اید و از نشان دادن اصل ماجرا خودداری کرده‌اید. اغفال خواننده گاهی از ذکاوت مؤلف برمی‌آید و گاهی هم از تنبلی و سستی. به خودتان سخت بگیرید و آن صحنه خوفناک را بنویسید. چالش خوبی برایتان خواهد بود.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.