حکایت هم قالبی از نوشتن است



عنوان داستان : استاد کهنه کار

دو دعوتنامه برای دو استاد برجسته و کهنه کار پیکر تراشی فرستاد.محتوای دعوتنامه حاوی فراخواندن آنها برای شرکت در یک مسابقه بود.در آن دعوتنامه وعده جایزه به آنها داده شده بود.ولی از چیستی جایزه چیزی به میان نیاورده و اضافه کرده بود که آن را در روز مسابقه معلوم خواهد کرد.هر دو استاد پس از دریافت دعوتنامه و تفکر و تامل در آن، اجابت دعوت نموده و مشتاقانه پیش او رفتند.
رقابت بر سر ساخت دو مجسمه بزرگ بود در حد و قواره آدمی تنومند.
استاد اول آدمی شجاع و دقیق و خیرخواه بود و
استاد دوم آدمی ظریف طبع و بسیار مشهور در ساخت مجسمه های زیبا.
همه چیز از قبل محیا شده بود.او سنگی بزرگ و گرد در اتاقی خلوت گذاشته و پیکری تقریبا کامل در اتاقی دیگر.این دو اتاق در ورودیشان در یک سالن قرار داشت.او و دو استاد کهنه کار در سالن ایستاده و در پیش رویشان میزی بزرگ قرار داشت که رویش پر از چکش های ظریف  و سبک تا سنگین و زمخت بود.او هنوز موضوع جایزه را نگفته بود.هر دو استاد چشمشان بر روی میز دنبال ظریفترین چکش می گشت. 
لب به سخن گشود و گفت‌‌‌ هر کس از شما زودتر مجسمه بهتری بسازد آن مجسمه در آخر کار جان خواهد گرفت و آن جان گرفته، به تمام، شما را خواهد شناخت و چیزی در وجود شما نمی ماند که او از آن آگاه نباشد.و برای همیشه با شما خواهد بود.آری جایزه شما همین است.
وقتی شروع رقابت را اعلام کرد استاد دوم که در ساخت مجسمه های زیبا زبانزد همه بود پتکی برداشته و به سمت اتاقی رفت که مجسمه تقریبا کامل در آن قرار داشت. استاد اول که آدمی شجاع و خیر خواه بود وقتی آن صحنه را دید به آرامی گو اینکه عجله ندارد و نتیجه را حدس زده ظریف ترین چکش را از روی میز برداشت و بسوی اتاقی رفت که سنگی بزرگ و گرد در آن قرار داشت.و با چکش ظریفش با مهارتی که داشت شروع به ساختن کرد.
استاد دوم هم با پتکی که در دست داشت هر لحظه بر عضوی از مجسمه می کوبید.گاه چشمها را تخریب می کرد و گاه گوش ها را.مجسمه ای که او مشغول آن بود تقریبا کامل بود.ریز ترین جزئیات آن قبلا ساخته شده بود مثل انگشتان و رگ ها و مویرگ ها.اما سر آن نیمه تمام بود.
پس از گذشت روزها استاد اول از اتاقش بیرون آمد.
او از استاد پیروز پرسید چطور شد موفق شدی؟از عاقبت کارت نترسیدی؟
استاد گفت من آن مجسمه را که قرار است جان بگیرد فقط برای خودش ساختم نه برای خودم.بله من برای ساختن آمدم.
در آن هنگام مجسمه جان گرفته از اتاق بیرون آمده و به آنها پیوست.از اتاق بغلی هنوز صدای پتک می آمد.در نیمه باز بود.و او دید که استاد مشغول، کار پاک کردن سر انگشتان را تمام کرده و دارد رگ ها و مویرگ ها را پودر می کند.
آنها در حالی که صدای کوبیدن پتک می آمد آن فضا را ترک کردند.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقای محمدی عزیز. به رسم همیشه از شما تشکر می‌کنم که متن‌تان را برای ما ارسال کردید تا نقد شود. «استاد کهنه‌کار» حکایت است. قالب حکایت با داستان فرق می‌کند. حکایت‌ها زمان و مکان مشخصی ندارند. اتفاق یا رویدادی است که در گذشته افتاده و در همان زمان روایت می‌شود. راوی حکایت دانای کل است. پایان حکایت همیشه با نتیجه‌گیری اخلاقی همراه است. متن ارسالی شما تمام این مشخصات را دارد، پس در قالب حکایت جای می‌گیرد.
و اما حکایت «استاد کهنه‌کار»: از همین اسم شروع می‌کنیم که مناسب نیست. شما در متن نوشته‌اید هر دو استاد کهنه‌کار هستند. انتخاب نام باید مناسب با متن و نتیجه حکایت باشد.
دو استاد کهنه‌کار به مسابقه‌ای دعوت می‌شوند. به گفته راوی یکی شجاع و دقیق و خیرخواه است و دیگری ظریف طبع و مشهور در ساخت مجسمه‌های زیبا. باید در انتخاب خصوصیات استاد‌ها دقت بیشتری بفرمایید. صفات آن‌ها باید متناسب با نتیجه و پایان حکایت باشند. منظور شما این بوده که استاد اول که شجاع و دقیق و خیرخواه است از این‌که مجسمه‌ای بسازد که در پایان جان بگیرد و از همه درونیات سازنده‌اش باخبر شود، نمی‌ترسد. صفاتی را که برای او در نظر گرفته‌اید با آنچه در پایان اتفاق می‌افتد هماهنگی دارد ولی در مورد استاد دوم این این‌طور نیست. مثلا باید می‌گفتید بدطینت است، خبیث است یا حسود است و صفاتی از این قبیل که خواننده باور کند چرا چنین شخصی از ساختن مجسمه‌ای که قرار است جان بگیرد و آگاه به زیر و بم سازنده‌اش باشد، می‌ترسد.
شرایط مسابقه‌ای که برگزار می‌شود باید یکسان باشد. دلیلی نداشته که برگزارکننده یک سنگ بزرگ و گرد آماده کرده باشد و یک پیکرِ به قول راوی تقریبا کامل. شرایط مساوی حکایت را باورپذیرتر می‌کرد و در پایان نتیجه‌گیری اخلاقی بیشتر به دل خواننده می‌نشست. استاد دوم می‌توانست با همان پتک به سراغ سنگ بزرگ و گرد برود و تا پایان وقت مسابقه بر سنگ بکوبد تا خردش کند. باز هم نتیجه همان می‌شد که در ذهن شما بوده با این تفاوت که شرایط برای هر دو استاد یکسان بوده.
آقای محمدی در راه ناهموارِ نوشتن برایتان آروزی موفقیت می‌کنم. بخوانید و بنویسید و ما را به خواندن نوشته‌هایتان مهمان کنید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.