حدود داستان واقع‌گرا را رعایت کنید




عنوان داستان : انگشت چهارم
نویسنده داستان : صدیقه کیانی

سیامک شغلش را از دست داده بود٬ حواسش پرت و پلا بود.مرتضی و پرستو که امدند٬ گفتند؛ چیه زانوی غم به بغل گرفتی؟ یه ماه نشده هنوز بیکاری .پاشو پاشو کوله تو ببند بریم جنگل.سیامگ گفت؛ اصلا حوصله ندارم. پریسا هیچی نگفت.رویی هم نشان نداد.چهره اش درهم و اخمو بود ولی اصلا رو نکرد.میگم؟ پاشو این سفر جنگلی واسه روحیه ات خیلی خوبه .وقتی حالت خوب باشه روی همه چیزت اثر خوب میذاری.پرستو بلند شد کتری رو آب کرد گذاشت روی گاز و چایی دم کرد.پریسا سرش روی گوشی بود .زیر دست و چشمش یک متن از کیمیای سعادت را میخواند؛ پیدا کردن حقیقت جاه و حشمت؛ بدان که چنان معنی توانگری آن باشد که اعیان مال و ملک وی ٬باشد و اندر تصرف وقدرت وی بود٬ معنی احتشام و خداوندی جاه آن بود که دلهای مردمان ملک وی بود یعنی مسخر وی باشد و تصرف وی اندر آن روان بود؛ و چون دل مسخرکسی باشد تن و مال تبع آن باشد؛ و....هر چه میخواند به دلیل حواس پرتی مجبور بود دوباره برگردد و تکرار کند که معنی جمله برایش روشن شود. سیامک بلند شد و سقف کاذب را باز کرد و کوله را پایین آورد. پرستو با سینی چایی رسید و مرتضی هم روی مبل تکیه داده بود و هد فون در گوشش که احتمالا موسیقی گوش میداد.هراز گاهی هم نیم نگاهی به پکر بودن پریسا می‌انداخت ولی چیزی نگفت.سیامک گفت؛ پریسا من واسه شماهم لوازم گذاشتم پاشو حاضر شو ما هم با اینابریم جنگل. پریسا باز هم سرش رو گوشی گفت؛ نه ممنون من نمیام.سیامک یک جوارایی حوصله هیچ کس را نداشت شاید حوصله خودش را هم نداشت.حتی دوست نداشت بیشتر اصرار کند و کوله را بست و با پرستو و مرتضی راهی جنگل شد.پریسا در خانه ماند.تنها بود و انگار چند تکه شده بود.یک ترس عجیبی را حس می‌کرد که نمیدانست چرا و به چه دلیله! برای پریسا حالا یک فرصت بود که فکر کند.که با خودش تنها باشد. حالا ترسهایی خودش کم بود یک صدا هم از پشت بام یا شاید هم از پنجره میامد یه صدایی شبیه اینکه کسی روی کانال کولر چیزی میکوبه! صدایی شبیه در زدن ! پریسا گوشاشو تیز کرد و ترسش بیشتر شد .ولی انگار تکرار نشد حدس زد ٬کلاغ نشسته روی کانال کولر یا جایی شبیه این .بعد دوباره رفت فکرش طرف سیامک و یادآوری یک قرار! بله قراری که با سیامک گذاشته بود٬ آن قرار برای پریسا هنوز موضوع خیلی تازه ایی بود. پریسا : میخوای انگشت چهارمم( انگشتری) داره بدم بهت ؟ سیامک: ممنننننونم.فقط .فقط یه شب پیشت باشه هااا؟! بعدش بهم برگردونی باشه؟ !سیامک گفته بود خوب اگه انگشتت خودش خواست پیشم بمونه چی؟ و پریسا : خوب اونوقت فرق میکنه باید قول بدی هیچوقت گمش نکنی و از خودت هم جداش نکنی.پریسا وقتی انگشتش را جدا کرد احساس درد کرد .زخم شد و خون ریزی کرد .بیشتر احساس دلتنگی غربت و جدا افتادگی کرد.انگار توی وجودش یه چیز مهمی کم شده بود. خوب واقعیت داشت انگشتش کم شده بود و درونش یه ناله ضعیف داد .چیزی شبیه درد و سوزش عمیق.راستش کمی پشیمان بود.اخه انگشتر مامانشم توی انگشت بود.حالا هم دلش واسه انگشتش تنگ شد و هم حس کرد از مامانش دور شد و هم دردش طاقت فرسا شده بود .ولی سیامک زود فهمید و درآغوشش گرفت یه بوسه به گونه گرم و لطیفش زد
چه به موقع بود این بوسه پریسارا آرام کرده بود.سیامک انگشت پریسا  دستش بود نبض داشت و خیلی به آن احساس نزدیکی کرد. آن را لای یک پر قو پیچید٬ پر قو رو از تو بالشتش بیرون کشید و گذاشت توی یه جعبه چوبی که روی جلدش معرق کاری اصفهان بود چرا پر قو؟ اخه تو انگار پر قو بزرگ شدی اینقدر پوستت نرم و لطیفه! ناخنااااشو نگاااه چه مانیکور صورتی زیبایی. تو نامزد داری؟ نه! این مال مامانم بوده همینجوری دستم کردم .یه حلقه با نگین زمرد که نورش میافتاد رو ناخن صورتی و یک هاله رنگین کمان تشکیل میداد زیر نور چراغ! فقط سیامک قرار شد از خودت دورش نکنی هااا یادت که نمیره؟ سیامگ گفته بود این حرفم میزنه؟ و پریسا گفته بود بستگی داره که چی ازش بپرسی و کی ازش بپرسه؟! سیامک به انگشت خیره شده بود به نرمی و سفیدی آن به ضربانی که آهسته زیر دستش میزد به گرمایی که درش بود و فکر میکرد بهترین جا جیب بغل کاپشنشه که وقتی توش بذاره نزدیک قلبش باشه یه جیب سمت چپش. پریسا از مرور همه اینها حالش گرفته شد. چرا قولشو شکست؟ به همین راحتی؟ با اولین مشکل جا زد؟ یعنی اینقدر بچه ننه؟ یعنی هنوز پستانک لازم داره اخه به این میگن رابطه؟ مرده شور ریخت این رابطه رو ببره .نخواستم بابا نخواستم.خوب شد اصلا تموم شد .ولی با هر پلک زدن اشکش هم میریخت .سیاهی شب و تنهایی هر دو مزید بر علت شد و تنش و روحش مانند گردباد زیرو رو میشد .سیامک در چادر فقط به مصاحبه کاری فکر میکرد چینی مقصود چرا خبرش نشد؟ یک نوری کنار چادر توی تاریکی حس کرد دوباره نیم خیز شد دید چند تا به ردیف نور هست و فهمید که چند تا کرم شب تاب در حال حرکتند. کرمها به طرف چادر مرتضی و پرستو میرفتند. اول فکر کرد دوباره آذرخشه ولی نه؟ کرم شب تاب بودند. اونا زیر نور کم چادر هنوز ووول ووول میخوردند و گاهی سایه پرستو از توی چادرشان که نور کمی داشت دیده میشد که نشسته و سرش را گرفته معلوم نبود چرا؟ داره موهاشو میبنده؟ یا سرش درد میکنه؟! سیامک تا نزدیک صبح مثل شبهای گذشته بی خواب بود قورباقه ایی در گوشه ایی آواز خوشی سر میداد و جیرجیرکی هم همین نزدیکیها در حال جیغ زدن بود هوا لطافت پاییزی زیبایی داشت و جنگل رطوبت و آرامشی خاص داشت فقط درون سیامک زیرو رو میشد و کمتر این جابجایی زخمش را التیام میداد یاد اخرین باری که با دوستانش تو جنگل بود افتاد یاد قوزیهایی که نصف شب دوستانش دیده بودند٬ یاد دوست دختر پوریا که رفته بود پشت درخت دستشویی ولی غیبش زده بود و بعد دو سه روز لخت و مادر زاد تو جنگل روی یه تکه سنگ بزرگ نشسته پیداش کردند .حتی آزمایشها هیچ چیزی رو مبنی بر آزار جسمی یا روحی بر روی دختر نشون نداده بود...
صبح شد و باران شروع به باریدن کرد سیامک قبل از پرستو و مرتضی بلند شده بود و باید هر چه زودتر خودشان را به اولین جان پناه میرساندن تا از خطر رعد و برق درون جنگل در امان باشند رنگین کمان قشنگی در انتهای جنگل در جایی که افتاب بود دیده میشد و اینکه زیر پای خودشون ابری و بارانی بود و کمی دورتر آفتابی باعث ایجاد رنگین کمان خیلی زیبایی شده بود که به آنی سیامک را برد به انگشتر زیبای انگشت پریسا و فوری دستش را روی سینه چپش گذاشت ولی نبود! نه؟! چرا ندارمش؟! انگشت پریسا را کجا جا گذاشته ام؟ دوباره جبیش را لمس کرد نبود! خدای من ! اخه من به او قول داده بودم از خودم جدا نکنم؟ خواست برگردد.مرتضی و پرستو به فاصله چند متر عقبتر از راه جنگلی باریکی که رنگهای گرم و زیبایی داشت میگذشتند و سیامک مجبور بود تا بایستد و ماجرای امانتی پریسا را تعریف کند.سیامک تازه ترسش بیشتر شد تازه فهمید که احتمالا پریسا بد جوری از دستش ناراحته .و احتمالا او را برای همیشه از دست داده دلش بد جوری زیرو رو شد .راه زیادی به جان پناه نبود و سیامک زودتر رسید و صبر کرد تا پرستو و مرتضی هم برسند باران هم نرم نرم به کلبه جنگلی میزد و صدای باران را زیباتر میکرد.وقتی بچه ها رسیدند قبل از هر چیزی داستان را تعریف کرد داستان قولی که به پریسا داده ولی نتونسته سر قولش باشه ! داستان اینکه حتی روزهاست که یادش رفته و توجه نکرده به انگشت پریسا و همچنان که دو دست به دو طرف سرش گرفته بود پرستو و مرتضی دوتایی به همدیگه نگاه کردند یک نگاه مشکوک حس کرد اینها قبلا در جریان بودند بی مقدمه پرسید شما خبر داشتین؟ به شما گفته بود پریسا؟ من باید برگردم اون الان خیلی ناراحته؟! و پرستو گفت یه نامه داد به ما پریسا اخه انگشتش تو دست خودش بود هنوز نبض داشت و پریسا داشت ازش مراقبت میکرد به نظرم زخمش باید الان جوش خورده باشد و احتمالا تا حالا انگشتش خوب شده ولی .؟ سیامک پرسید ؟ ولی چی؟ و مرتضی ادامه داد که ‌توی نامه از تو خداحافظی کرد . والله ما هم خیلی ناراحت بودیم و دیشب اصلا از غصه شما دوتا نخوابیدیم .سیامک حرفی نزد ولی نامه را گرفت و نخواند  و آنرا در جیب بغل کاپشنش گذاشت ....

صدیقه کیانی

۱۳۹۷/۱۱/۵
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم صدیقه کیانی عزیز، سلام. قبل‌تر داستانی از شما خوانده بودم که داستان شده بود و اگر درست به خاطر داشته باشم ایده‌ی خوبی داشت اما «انگشت چهارم» نسبت به داستان قبلی ضعیف است و می‌شود گفت که داستان نشده.
متن با مسأله‌ی بیکاری سیامک شروع می‌شود، یعنی قبل از شروع روایت عدم تعادل اتفاق افتاده. پرستو و مرتضی می‌آیند دیدن سیامک و پریسا که آن‌ها را با خودشان به جنگل ببرند تا حال و هوای‌شان بهتر شود. سیامک همراه‌شان می‌رود اما پریسا در خانه می‌ماند. راوی از ترس می‌گوید و خواننده فکر می‌کند که داستان قرار است درباره‌ی تنهایی و ترس پریسا باشد. اما این موضوع هم رها می‌شود و چیزی وارد داستان می‌شود که اصلاً برای خواننده قابل باور نیست. «انگشت چهارم» یک داستان واقع‌گراست و در چنین داستانی پریسا انگشتش را می‌برد و به سیامک می‌دهد که یک روز پیشش باشد. پریسا چرا باید انگشتش را قطع کند؟ با قطع کردن انگشتش می‌خواهد عشقش را به سیامک ثابت کند؟ چرا سیامک می‌پرسد که پریسا نامزد دارد یا نه؟ رابطه‌ی سیامک و پریسا در چه موقعیتی است؟ سیامک حتی آن‌قدر به او نزدیک نیست که بداند پریسا نامزد دارد یا نه؟ راوی بعد از روایت قطع انگشت، پریسا را رها می‌کند و می‌رود جنگل دنبال سیامک. سیامک هم در فکر کرم‌های شب‌تاب است و دختری که چند وقت پیش در جنگل گم شد و بعدترش با شرایط بدی پیدا شد و قوزی‌هایی که دوستانش در جنگل دیده بودند. فردا می‌شود و باران می‌آید و سیامک تازه می‌فهمد که انگشت پریسا همراهش نیست و پرستو و مرتضی می‌گویند: پریسا انگشتش را دوباره به دستش پیوند زده و برای سیامک نامه‌ای داده و سیامک نامه را باز نمی‌کند و داستان تمام می‌شود.
«انگشت چهارم» پر از آشفتگی است. عیان است که قبل از نوشتن این متن برای طرح و پلات داستان وقت زیادی صرف نکردید و حین نوشتن، داستان به هر سمت و سویی که میلش کشیده رفته که اگر چنین نبود در داستان واقع‌گرا پریسا انگشتش را قطع نمی‌کرد و به سیامک نمی‌داد که یک روز پیش خودش نگه دارد. این انگشت چطور دوباره پیوند زده شده و جوش خورده؟ جای چنین اتفاقی در داستان واقع‌گرا نیست.
مسائلی در داستان پیش کشیده می‌شوند که هیچ کمکی به پیش‌برد روایت نمی‌کنند مثل روایت دختری که در جنگل گم شده بود یا سر و صدایی که بعد از تنها شدن پریسا در خانه باعث ترسیدنش شد. هر چیزی که وارد داستان کوتاه می‌شود ذهن خواننده را درگیر می‌کند چون خواننده‌ی داستان کوتاه می‌داند که در این نوع داستان مجالی برای زیاد گفتن و اطناب نیست پس هر چه به داستان ورود کرده قرار است به روند روایت یا شناساندن شخصیت‌ها یا شناخت فضای داستان و موقعیت‌ها کمک کند. یادمان باشد در داستان کوتاهی با این حجم کم، جای خرده‌روایت‌هایی که هیچ کمکی به باز کردن گره داستان نمی‌کنند، نیست.
خانم کیانی عزیز، این متن بیش از آن‌که نیاز به بازنویسی داشته باشد، به طرح یا پلاتِ درست و کامل و پرداختی دوباره احتیاج دارد. اگر قرار است پریسا انگشتش را قطع کند، داستان باید از داستان واقع‌گرا فاصله بگیرد و در ژانری روایت شود که چنین حرکتی از پریسا قابل باور باشد. آن‌وقت می‌تواند داستان عشق باشد. عشقی که پریسا به خاطر آن انگشتش را قطع می‌کند و سیامک در نگه‌داری تکه‌ای از وجود پریسا که برای از دست دادنش حسابی درد کشیده، کوتاهی می‌کند. در پرداختِ دوباره‌ی متن به توصیف و صحنه‌ها توجه بیشتری بفرمایید. «حواسش پرت و پلا بود» توصیف درستی نیست. حواس می‌تواند فقط پرت باشد. «انگشتش کم شده بود و درونش یه ناله ضعیف داد» یا «تنش و روحش مانند گردباد زیر و رو می‌شوند» صحیح نیستند، بنابراین خواننده در ساختن تصاویر در ذهنش دچار مشکل می‌شود. اطمینان دارم که این‌ها به دلیل عجله در نوشتن داستان و بازنویسی و ویرایش نکردنش قبل از ارسال برای پایگاه، اتفاق افتاده. من پیش‌تر از شما داستانی خواندم و اطمینان دارم که داستان کوتاه و عناصر و تکنیک‌هایش را بخوبی می‌شناسید. امیدوارم در پرداخت دوباره وقت بیشتری صرف کنید و داستانی بنویسید که بتواند چیزی را که در ذهن شما بوده به خواننده منتقل کند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.