شما باید شخصیت‌های داستانتان را بهتر از خودشان بشناسید




عنوان داستان : همۀ آرزویم
نویسنده داستان : زهره فصیحی

همۀ آرزویم
غروب بود که از مراسم برگشتیم، صدای مؤذن بلند بود. حاج‌علی در ماشین را باز کرد و پیاده شد، زانوهایش قدرت نداشت. سهیلا زبر بازوانش را گرفت به سردی دست او را رد کرد و به طرف خانه رفت.
نگاهی به پارچه‌های سیاه روی دیوار کرد و در را هل داد، تمام غمهایش را در صدا جمع کرد و فریاد زد: مگه نگفتم حواستون باشه در باز نمونه.
-خاک بر سرم زن‌عمو شما آخر همه اومدین در را نبستین؟
زن در حالی که تا کمر در صندوق عقب فرو رفته بود، تا میوه وشیرینی ها را بیرون بیاورد گفت: در را بستم دوتا هم قفلش زدم.
بعد از جیب مانتویش کلیدی بیرون آورد و به طرف سهیلاگرفت.
سهیلا بدو رفت تا کلید را به برادرش برساند. در باز بود، کسی توی حیاط نبود. چشمش به درِ پذیرایی افتاد که هر دو لنگه‌اش باز بود.
از پله‌ها بالا رفت. در راهرو را که باز کرد حاج‌علی را دید که وسط اتاق خالی از فرش ولو شده‌بود.
با صدای جیغ او همه به طرف آنها آمدند. همۀ اتاقها بهم ریخته‌بود، درهای کمدها باز و وسایلش روی زمین خالی ریخته‌بود. نیلوفر به طرف پدر دوید وسهیلا با لیوان آب قند رسید.
-زنگ بزنید آمبولانس بیاد
-یه زنگ به پلیس بزنید.
حاج‌علی هفته بعد به خانه برگشت. نیمی از بدنش از کار افتاده‌بود. به سختی حرف می‌زد. ریشهای تنک سفیدش صورت او راپیرتر کرده‌بود. چشمهای بی‌رمقش به عکس عصمت خانم خیره بود، هیچ نمی‌گفت.
******
انگار دوباره بی مادر شده‌بودم و حاج‌علی که عزیزتر از پدرم بود توی بستر افتاده‌بود.
ده سال پیش بود، مادر که مُرد بابا هم رفت. با نیلوفر مدرسه راهنمایی گوهرشاد می‌رفتیم. مدرسه نرفتم. شبی با یک سینی غذای گرم به اتاق ما آمد.
گفت: بابا گفته فردا صبح آماده باش می‌خوایم بریم جایی. رضا را هم بیار خونه ما پیش مامانم.
صبح مثل همیشه در کاپوت ژیان سبزش را بالا زده‌بود. تا با شل وصفت کردن پیچ‌ها، به قول خودش هواپیمایش را روشن کند.
نشست توی ماشین وگفت: سفت بشین
سویچ را چند بار چرخاند. ماشین با ناله و چند تکان محکم روشن شد. خیابان شلوغ حافظ را پشت سر گذاشتیم. به میدان امام رسیدیم. پارکینگ پر شده بود. وقتی جلوی پسری که یک دفتر و خودکار در دست داشت ایستادیم، رو به او کرد وگفت: بازم دیر رسیدم؟
-سلام. همین گوشه بذارید جا که خالی شد پارک می کنم و سویچ را می‌دم بیاره خدمتتون
-شرمنده می‌کنید
-ما چاکر شماییم
به آرامی قدم برمی‌داشت. با مغازه‌دارها سلام وعلیک می‌کرد. جلوی حوض چهار گوش و پر آب بازار قیصریه ایستاد. سردر قیصریه را نشان داد و گفت: ببین این نقاشی ها مال چهارصد سال پیشه.
سرم را بالا کردم تا جایی که چادر از سرم افتاد. نقاشی‌ها انگار از یک جنگ بود. سقف زیبای نارنجی یا قهوه‌ای رنگی بالای سرمان بود. دو طرف بازار روی دو سکوی بزرگ سنگی، پیرمردهایی نشسته بودند، که دستهایشان پر از انگشتری بود.
حاج علی راه افتاد من هم بدنبال او رفتم.
-حواست به من هست؟ اینجا بازار چیت‌سازها‌ست
حواسم به مغازه‌های پررنگ و لعاب بود. اما گفتم بله
-این بازار یه قصه هم داره. می‌گن یه شاگرد علاقه‌بند. علاقه‌بند می‌دونی کیه
سرم را زیر انداختم و گفتم: نخیر
-به کسایی که نخ ابریشم می‌فروختند می‌گفتند علاقه‌بند. خلاصه این شاگرده یه روز نامزدش میاد دم حجره. یه دستمال ابریشمی می بینه واصرار اصرا که اینو بده به من. شاگرده هر کاری می‌کنه پس نامزدش بر نمی‌یاد. دستمال رو می‌ده و نامزدش می‌ره. بعد تو فکر می‌ره که حالا اوسا میاد چی بگم؟ پولش را هم که ندارم بدم. یه فکری می‌کنه. یه زغال می‌ذاره لای نخهای ته حجره و در را می‌بنده و می‌ره خونه. کم کم ذغال شعله می‌کنه و حجره و بعد هم بازار همه آتیش می‌گیره.
دستش را گذاشت روی شونم و گفت: از این طرف. اینجا را می‌گن کامسرا شا. اینا را می‌گم یادت بمونه از فردا باید این راه را بری و بیای
رفتیم تو یه حیاط بزرگی که وسطش باغچۀ سرسبزی بود. دور حیاط مغازه بود. چرخید سمت راست و ایستاد نزدیک پلۀ بلندی، که جلوی آن یک در بود.
-برو بالا
راه‌پلۀ سقف‌دار تاریکی بود با پله‌های کوتاه و بلند. کمی صبر کردم تا چشمانم به تاریکی عادت کرد. بالای پله‌ها راهرو تاریک به روشنایی می‌رسید. جایی مثل حیاط که چند مغازه دو طرف آن بود. صبر کردم تا حاج‌علی جلو رفت. بدنبال او به یکی از مغازه‌ها رفتم. اتاق کوچکی بود، پر از پارچه‌. بوی بخصوصی پیچیده بود. بوی نم، بوی رنگ. چند مرد پشت میزهای کوتاهی نشسته بودند. با مشت روی چیزی که به دست دیگرشان بسته بود، می‌کوبیدند و روی پارچه نقاشی می‌شد. پشت سرشان روی دیوار به اندازه خودشان سیاه شده‌بود. بعدها فهمیدم که اینها پارچه های قلمکار هستند ومردها با قالبهای چوبی روی آنها نقش می‌اندازند. مردی که روبرو نشسته بود بلند شد. سلام کرد وجلو آمد. دست حاج‌علی را میان دستهایش گرفت وگفت: سرافرازمون کردین حجی. امر می‌فرمودین خودم خدمت می‌رسیدم.
همینطور که با مرد به گوشۀ دکان می‌رفتند. گفت: بایدخودم می‌آمدم
درحالیکه من را نشان می‌داد چیزهایی به مرد گفت. من خجالت کشیدم وسرم را زیر انداختم.
پرسید: می‌تونه؟
-حج خانم یادش می‌ده.
یک دسته از پارچه‌ها را برداشت. همانطور که از بازار بیرون می‌رفتیم گفت: ببین شهلا تو باید هم برای برادرت پدر و مادری کنی. هم پولی در بیاری که بتونی درست را بخونی. این پارچه‌ها را می‌بریم خونه، امروز خونۀ ما بمون تا عصمت خانم کار را یادت بده. کاری نداره دور پارچه‌ها را ریش می کنی بعد می بافی و گره می زنی. خیلی راحت.
زنگ را که زدم نیلوفر در را باز کرد. لباس مشکی صورت ظریفش را کوچکتر نشان می‌داد. اشک در چشمهایش حلقه زده‌بود.
با بغض گفت: شهلا جون الهی قربونت برم. بیا ببین می‌تونی بابا را به حرف بیاری. لب از لب برنمی‌داره. می‌ترسم غم‌باد بگیره.
رفتم کنار تخت چشمهایش را بسته‌بود. سلام کردم. نگاهم کرد سرش را تکان داد و دوباره چشمهایش را بست. لیوان آب را از روی میز برداشتم و به آشپزخانه رفتم.
-وقت داروهاش نیست
نیلوفر چند قرص را با یک لیوان آب به دستم داد.کنار تخت روی صندلی نشستم.
سرم را نزدیک بردم وآرام گفتم: وقت خوردن داروهاتونه کمکم می‌کنید بشینید؟
چند بالش را نزدیک آوردم. لاغر و نحیف شده‌بود. از روی زیرپوش رکابی می‌شد دنده‌هایش را شمرد. با ناله نشست.
بعد از خوردن قرص‌ها گفتم: باباحجی یادتونه به من چی می‌گفتین. شما باید نیلوفر را دلداری بدین. دختری که بی مادر میشه، پیر میشه. اگه کسی دوروبرش نباشه نمی‌تونه کمر راست کنه. شما باید قوت قلبش بشین. نگاهی به عکس عصمت خانم انداخت و اشک صورت مهتابیش را خیس کرد.
-نپرسیدین مشهد خوش گذشت؟
-عصمت می‌خواست وقتی میاین ولیمه عروسیتون را بده. ولی عمرش کفاف نداد.
-همون مشهدی که فرستادین برام زیاد هم بود. ولیمه عروسی سهم داماده.
-جواد خوب هست؟ ازش راضی هستی؟
-پسر خوبیه. همونطور که گفتین دستش هنوز خالیه. ولی زرنگه.
لبخندی زد وگفت: دیگه خانوم مهندس که احتیاج به پول شوهرش نداره. اما خیلی دوست داره.
نگاهم به نیلوفر افتاد. دستهایش را در هم کرده‌بود واز خوشحالی بالا و پایین می‌پرید.
- مشهد یه انگشتر آورده بود، می‌گفت یادگاره پدر بزرگ بابامه. خیلی قیمت داره. نه‌نه‌ام گفته بیارم بفروشم، برای تو رونما بخرم. نذاشتم
-کار خوبی کردی. باهاش کنار بیا نذار به مادر پیرش فشار بیاد.
لبخندی زدم. سرم را تکان دادم و گفتم: بروی چشم باباحجی.
-می‌خوام یه کاری برام بکنی.
رنگ صورتش تغییر کرد. نفس عمیقی کشید. نفس گیر کرد و به سرفه افتاد. نیلوفر دوید جلو. کمک کرد تا بالشها را کم کردیم. آرام که شد با دست به نیلوفر اشاره کردم که برود.
چشمان بی رمقش را باز کرد و گفت: شهلا انگشتر عقیق پنج تنم را که یادت هست. تو مجری زیر میز کارم می‌ذاشتم. از روزی که گم شده مرتب بدبیاری دارم. شَکّم به این پسره ضیا، پادوای که تازه اومده می‌ره. هر چی گفتم گفت من ندیدم. برام پیداش کن.
-چشم. به جواد می‌سپارم که پرس وجو کنه.
نمی‌تونستم تا شب صبر کنم. رفتم سر کارش. گفتن یک گروه توریست را برده کویر. رفتم کارگاه حاج علی. دلم می‌خواست برم سر مجری و انگشتر همونجا باشه. یا افتاده باشه زیر پارچه‌ها.
آقا مصطفی نشسته بود و چاپ می‌زد. جریان را بهش گفتم و خواستم کمک کنه مغازه را بگردیم. همه جا را زیرورو کردیم. گوشه به گوشه را. روی طاقچه‌ها، زیر میزها می‌خواستم همینجا و همین الان پیدا بشه.
آقا مصطفی گفت: آخه سوزن که نیست.
با عصبانیت گفتم: آقا مصطفی هیچی نگو، فقط بگرد.
جاهایی که دیده‌بود دوباره گشتم. زیر چشمی می‌دیدم، ایستاده و با تعجب مرا نگاه می‌کند. زانوهایم ضعف رفت و افتادم روی سفره‌های آماده. آقا مصطفی یک لیوان آب با چند قند برایم آورد.
گفت: چرا با خودت همچین می‌کنی. تو که از حجی بدتری. خوب شاید اصلا برده باشه خونه.
لیوان آب را تا نیمه خوردم. خداحافظی کردم. حاج‌علی تازه از حمام آمده بود. پاهای بلندش را به کمک نیلوفر جابجا می‌کرد. خیلی سرحال‌تر از دیروز بود. چشمش که به من افتاد گفت: شیری یا روباه؟
کمک کردم روی تخت بنشیند. گفتم: سلام. ساعت عافیت. خدا را شکر خیلی سرحالین.
به نیلوفر گفتم: برو تو به کارت برس من اینجام.
-قربون دستت آب هندونه تو یخچال هست یه لیوان بخور یکی هم به بابام بده.
نیلوفر که رفت، آه بلندی از خستگی کشید و گفت: پیدا نکردی؟
-جواد که نبود. خودم رفتم حجره همه جا را با آقا مصطفی گشتیم. نبود. می‌گم تو خونه نیست؟
-تو خونه هم اگه بوده دیگه نیست. چیزی برامون نذاشتن.
از اینکه دزدی خونه را یادش آورده بودم ناراحت شدم.
- من با ضیا صحبت می‌کنم. شاید بتونم از زیر زبونش بکشم.
-آره حتم دارم که اون یه چیزی می‌دونه.
پرسیدم چرا این انگشتر اینقدر براتون عزیزه؟ این همه انگشتر پنج‌تن هست.
-این غیر از همه‌اس. چند وقتی بود که اصلا کاسبی پیش نمی‌رفت. بازار خوب بود ولی کسی از من چیزی نمی‌خرید. من با زن و سه تا بچه و مادر پیرم روزهای سختی را می‌گذروندم. تا اینکه یه روز رفتم پیش آقای سمسام. ازش خواستم یه دعایی در حقم بکنه. اونم این انگشتر را داد و گفت بی وضو دستت نکن. برای همین همیشه توی جانمازم بود. از اونروز کارم بقدری رونق گرفت که چند تا کارگاه زدم. از وقتی گم شده زندگیم داغونه.
-انشاءالله پیدا میشه.
حاجی که خوابید از نیلوفر خداحافظی کردم و رفتم میدون.

ضیا را پیدا کردم و رفتیم وسط کامسرا کنار حوض نشستیم. پسر بیچاره داشت از ترس سکته می‌کرد. دلم می‌خواست همانجا به التماس بیفته و بگه من برداشتم، فردا میارم تحویل می‌دم.
گفتم: ببین ضیا، من باید هر جور هست این انگشتر را پیدا کنم. بهتره طفره نری. صاف برو سر اصل مطلب. حاجی شکّش به تو می‌ره.
-خا خا خانوم ب‌ب‌بخدا من بر نداشتم.
-ببین چند ساله حاجی این انگشتر را داره. صاف باید وقتی تو اومدی اینجا سر کار گم بشه؟
-خاخاخانوم بخدا م م من برنداشتم. اواواومدم جانماز را جابجا کنم ااافتاد.
-خوب افتاد که آب نشد بره تو زمین. چرا نذاشتی سر جاش.
-می‌می‌می‌خواستم بردارم. اما دکون یهویی شلوغ شد.
پسرک دوباره ساکت شد. از چیزی می‌ترسید.
-ببین، از اول بگو چی شد. من تا همۀ حرفهای تو را نشنوم از اینجا تکون نمی‌خورم.
-آآآخه گفت تو چیزی نگو.
قلبم شروع به طپیدن کرد. طپشهایش تا گلویم می‌رسید.
-از اول شروع کن. آروم بگیر که درست حرف بزنی حوصله تته پته ندارم. چرا دکون شلوغ شد؟
-یه یه یه روز آقا جواد یه گروه را آوردن مغازه. م‌م‌م‌من اومدم جانماز را از روی طاقچه بردارم انگشتر افتاد جلوی پای آقا جواد.
دیگر گوشهایم نمی‌شنید. نفسم گرفت. فقط می‌دیدم که لبهای ضیا تکان می‌خورد. دستهایم رها شد و دردی را از خوردن سرم به نیمکت احساس کردم. دیدم که ضیا صدایم می‌کرد و بعد به سرعت از آنجا دور شد.
چشمهانم را که باز کردم، آقا مصطفی با یک لیوان آب قند بالای سرم بود.
گفت: من نمی‌دونم تو چرا با خودت همچی می‌کنی. یه فکری کردم برو تو بازار آهنگرا تو کامسرا ذغالی، سراغ مغازه انگشتری را بگیر اونا از این چیزا درست می‌کنن. بده یکی درست کنن. شایدم آماده داشته باشه. یکی بخر، هم تو راحت می‌شی هم حجی
فکر بدی نبود. دوباره آدرس گرفتم و رفتم. فروشنده چند انگشتر را برایم آورد.
گفتم می‌خوام قدیمی باشه. یه چیزایی هم زیر نگین نوشته‌بود. دارین همچی انگشتری؟
مرد فکری کرد وگفت: یه انگشتر پنج‌تن قدیمی شکسته‌بود، یه جوانی آورده‌بود برای تعمیر. ولی فکر نمی کنم فروشی باشه.
خون در رگهایم گرم شد و تا سرانگشتانم رسید: می‌شه ببینم؟
مرد به آرامی کشوها را عقب و جلوی کشید و چیزهایی را زیرورو کرد. با سر بدنبال دست او می‌رفتم. نگاهی توی ویترین کرد یکی دو انگشتر را برداشت ودوباره گذاشت.
سرش را بالا آورد و گفت: نه. نیس، باید حجی خودش بیاد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام؛ داستان شما را خواندم و نکات مهمی هست که باید به بهانه‌ی این داستان با شما از آن‌ها صحبت کنم، نکاتی که بارها به بهانه‌ی داستان‌های دیگر پایگاه نقد داستان به نویسندگان پیشنهاد داده‌ام و به‌نظرم لازم است با شما هم از آن‌ها صحبت کنم. اولین نکته‌ای که در مورد این داستان به نظرم می‌رسد این است که شما ذهن قصه‌پردازی دارید و این خیال من‌را راحت می‌کند که شما این امکان را دارید با مشقِ نوشتن داستان و کسب تجربه در این زمینه تبدیل به نویسنده‌ی خوبی شوید. داستان شما بیشتر از هر چیزی مشکل مهندسی اطلاعات دارد. مهندسی اطلاعات یعنی برای داستانتان یک نقشه‌ی کلی بچینید و روی همین نقشه‌ی کلی تصمیم بگیرید در کدام مرحله کدام بخش از اطلاعاتی را که باید وارد داستانتان کنید تا داستان کامل شود. گاهی لازم است میان اطلاعات فاصله‌ای باشد تا مخاطب فرصتِ دریافت و کنار آمدن با آن‌ها را داشته باشد و بعد به مسأله بعدی برسیم. شما این فرصت را به داستانتان نداده‌اید؛ به‌همین خاطر و به دلیل ضرباهنگ بالای داستان شما مخاطب مدام در تلاش است تا خودش را به داستان شما برساند و همین مسأله می‌تواند باعث شود مخاطب نتواند آن‌طور که باید با داستان شما ارتباط برقرار کند. بیایید مراحل داستان را با هم مرور کنیم: داستان با مجلس ختم مادر راوی شروع می‌شود و به یک دزدی خانگی در بخش اول ختم می‌شود. شما از این بخش چه استفاده‌ای کردید؟ به مخاطب فهماندید که راوی مادرش را از دست داده و این فقدان، به پدرش هم در حد یک مریض خانه‌نشین ضربه زده است. مسأله دزدی هم قرار بود بعداً در تعلیق داستان کمک کند که شاید انگشتر در زمان دزدی خانه گم شده باشد. آن فاصله‌گذاری بعد از شروع داستان و پرتاب مخاطب به ۱۰ سال بعد او را سردرگم می‌کند. بهتر نبود داستان را از وضعیت فعلی راوی شروع و بعد به بهانه‌ی یک فلاش بک به گذشته برگردیم؟ به این شکل دیگر نیازی به این فاصله‌گذاری در داستان نبود و سر و شکل داستانی داستان شما بهتر حفظ می‌شد. حالا بخش اول شبیه پیش‌درآمدی شده که در ادامه داستان با توجه به استفاده ناصحیحی که از آن کرده‌اید کارآمد نیست. شخصیت‌های داستان شما پراخت نشده‌اند. یعنی مخاطب فرصت نمی‌کند که آن‌ها را بشناسد و شما هم تلاشی برای شناساندن آن‌ها به مخاطب نمی‌کنید. حتماً در زندگی به آدم‌هایی برمی‌خورید که شروع می‌کنند به تعریف ماجرایی که در آن آدم‌هایی هستند که برای شما شناس نیستند. دقت کرده‌اید که پیگیری ماجرای آن‌ها بدون شناخت این شخصیت‌ها چقدر مشکل است و حتی ممکن است آسیب ماجرای او را تهدید کند که شما در انتها بگویید: «همه‌ی این ماجرا به من چه ارتباطی دارد؟» داستان شما همین حالا هم متوجه این آسیب است چون شما تلاشی برای شناساندن شخصیت‌های ماجرایتان به مخاطب نکرده‌اید. من مدام داستان را بالا و پایین می‌کردم تا بدانم ضیا کدام است؟ جواد کدام است و ... من باید داستان شما را تا انتها می‌خواندم تا بتوانم روی آن بنویسم اما مخاطب از همه‌جا بی‌خبری که داستان شما را دست می‌گیرد چه ضرورتی دارد که برای شناخت شخصیت‌های متعدد داستان تلاش کند؟ او به راحتی داستان را کنار می‌گذارد و همین بزرگ‌ترین خطر برای داستان شماست. جواد در داستان شما فقط یک اسم است. فقط یک اسم که هیچ حضوری در داستان ندارد و هیچ بهانه‌ای در داستان وجود دارد که امکان شناخت جواد را به مخاطب بدهد. وقتی مخاطب او را نمی‌شناسد و نمی‌داند چه‌جور شخصیتی است دیگر چه‌فرقی می‌کند که او با چه قصد و نیتی انگشتر را برداشته باشد؟ ما باید در بیم و امید این باشیم که جواد دزد انگشتر نباشد یا انگشتر را به نیت دزدی برنداشته باشد چون شوهر راوی است؟ مگر ما خود راوی را چقدر می‌شناسیم که شوهر او برای ما مهم باشد؟ اما مساله‌ی مهم‌تری که وجود دارد آن دو خرده‌روایتی است که شما در داستان‌تان کاشته‌اید تا در آینده از آن‌ها برداشت کنید. یکی ماجرای دزدی خانگی ابتدای داستان و دیگری ماجرای شاگردی که با ذغال مغازه را به آتش کشیده تا روی دزدی گذشته‌اش سرپوش بگذارد. این خرده‌روایت‌ها چه زمانی حضورشان در داستان موجه است؟ زمانی که شما از آن‌ها استفاده‌ی درستی بکنید و تعلیق مناسبی با توجه به پتانسیل آن‌ها در داستان‌تان بسازید. در ماجرای دزدی باید روی شخصیت پدر بیشتر پرداخت شود و ذهن آلزایمری او بهتر ساخته شود تا نداند انگشتر را چه‌وقت از دست داده؛ ده سال پیش یا چند وقت پیش؟ در ماجرای شاگرد مغازه هم باید شخصیت ضیا پرداخته شود. این داستان هیچ راهی ندارد جز این‌که ما ضیا، پدر خانواده و جواد را بهتر بشناسیم. آن‌وقت تصمیم با شماست. شما می‌توانید مسیر داستان را این‌طور پیش ببرید که یا دزد خانه انگشتر را برده و یا شاگرد مغازه و در نهایت جواد هم وارد این مثلث بشود و این تعلیق جان بگیرد. حتی همین حالا هم ما نمی‌دانیم که جواد با چه قصد و نیتی انگشتر را برداشته؟ چون شما روایت‌تان شتاب‌زده است و هیچ‌چیزی را نگفتید چون بیشتر داستان در ذهن شما ساخته شده است اما به بدنه‌ی داستان منتقل نشده است. داستان شما یا ساختاری معمایی دارد که حالا صاحب این ساختار نیست، یعنی تمام علامت سوال‌ها پیش از این‌که ساخته بشوند و جان بگیرند به جواب می‌رسند؛ یا این‌که داستان شما در مورد قضاوت در مورد شخصیت جواد است که با توجه به امکانات فعلی داستان شما فقط دورخیزی برای این قضاوت در داستان شما شکل گرفته است که بدون شناخت جواد امکان پذیر نیست، آن‌وقت هم تمام داستان می‌شود از لحظه‌ای که ضیا راوی را متوجه داستان می‌کند تا لحظه‌ای که راوی به دکان انگشترساز می‌رود و باقی خرده‌روایت‌ها باید به بهانه‌ی بازیگوشی ذهنی راوی در این فاصله شکل بگیرند. شما باید تعریف درستی از داستان‌تان در ذهن‌تان داشته باشید و اول خلاصه‌ی این داستان را چند مرتبه برای خودتان تعریف و تصمیم بگیرید که داستان شما کدام‌یک از این رویکردهاست. مسائل دیگری هم مانند وسواس در نوشتن هست که باید به آن توجه شود. در همین چند نقد آخرم مفصل در مورد آن نوشته‌ام و بهتر است به آن‌ها مراجعه کنید. شما باید شخصیت‌های داستانتان را از خودشان بهتر بشناسید تا موفق به نوشتن داستان آن‌ها باشید. ممنونم که داستانتان را فرستادید. امیدوارم که وقت بگذارید و حتی اگر شده برای چند مرتبه آن‌ را بازنویسی کنید تا شکل بگیرد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۲
زهره فصیحی » 10 روز پیش
سلامی دوباره ولی استاد این مادر راوی نیست که فوت کرده زنی است که راوی به کمک آنها شغلی دست وپا کرده تا هزینه زندگی و تحصیل خود وبرادرش را بدست بیاورد.
زهره فصیحی » 10 روز پیش
سلام جناب آقای خانلری از اینکه وقت گذاشتید و داستانم را خواندید و مهمتر آنکه نقدی بر آن داشتید از شما کمال تشکر را دارم حتما بازنویسی خواهم کرد وامیدوارم که خیلی بهتر بشود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.