دربارۀ سختی نوشتن داستان ذهنی



عنوان داستان : یک نقطه از آهن
همیشه از اینجا شروع می‌کنم. از یک نقطه. یک نقطه‌ی آهنی که پایین طاقچه است. نگاهم می‌ماند و خیال‌ام پی روزهای گذشته‌اش را می‌گیرد. گلدان شیشه‌ای سبز با گل‌های پهن سفید بر روی طاقچه بی‌حال افتاده است. انگار دلم باید برایش بسوزد. و یا حداقل ابراز یک احساس ناشیانه، در نتوانستن محض. اصلا مگر گلدان جان مادرم بود که برایش دل بسوزانم؟ نبود. اگر هم می‌خواستم چیزی از مادرم را در آن جستجو کنم، نهایت ارزش آن گلدان، به عنوان جهازش در خانه‌ی پدرم بود. تصمیم به اصرار داشتم. برای یک لیوان آب خنک، از روی پاهایش گذشتم. پای‌ام را با پاهای‌اش لمس کردم. بعد از نماز، خوابش عمیق‌تر می‌شود. بر می‌گردم. دوباره تکرار می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم. روز رنج می‌کشد. با صدای فریاد دختر، خواب می‌رود. من بر رخت‌هایم می‌نشینم. نگاهم دور خانه می‌گردد. یک دایره‌ی کوچک و بی‌نظم از هم خانه‌گان. کسی آن وسط بالا می‌آورد. با صدایش می‌خواهم، بوی معده‌ام را بالا بیاورم. سر و صدا می‌کنند. آب. قند. صدای قاشق بر تن شیشه. در حرارت رخت خواب‎ام دراز می‌کشم. خواب بر می‌گردد. ساعت به دلخواه چشم‌هایم می‌رسد. پلک‌هایم از هم جدا می‌شوند. مردمک‌ها عقربه‌ی رو به رو را دنبال می‌کند. کسی نیست. باید صدایی بیاید. باید صدایی از صبح را می‌شنیدم. شنیدم. صدای ضجه‌ی یکی‌شان، سکوت را خفه کرد. چهاردیوار، قدم‌هایم را می‌شمرد. چند قدم دیگر. صدا از همین‌جا بود. دختر کوچک خانه، به جای فریاد صبح، ضجه می‌زد. گوشه‌ی خلوت خانه در اختیارش بود. نگاه‌اش در من ماند. سوال همیشه‌ام را می‌داند. جواب نمی‌دهد. می‌گذارم به حال خودش. هر چه دلش می‌خواهد، زار بزند. خیلی چیزها، از خیلی وقت پیش در من مرده‌اند. خوب می‌شود. احساس بی‌تعادل است. اوج می‌گیرد و فروکش می‌کند. یک مشت آب برای خیس کردن صورتم کافیست. پارچی آب سرد از یخچال بیرون می‌آورم. خون بی‌جریان می‌شود. موهایم را پشت جمع می‌کنم. از کنارش می‌گذرم. لباس می‌پوشم. می‌داند که در خانه تنها می‌ماند. تنها ماند. دنبال مسیر مشخص می‌گردم. نیست. بهتر می‌دانستم که نیست. ظهر رنگ گرما دارد. دانه‌های عرق در صورتم جا خوش کرده‌اند. پاک میکنم و دوباره پیدای‌شان می‌شود. آشنایی نگاه‌ام را به طرف‌اش می‌کشد. برای ایستادن‌اش، می‌ایستم. مسیرم را با او یکی می‌کنم. هماهنگ قدم بر می‌داریم. حرف می‌زند. چیزی تعریف می‌کند. می‌خندم. در مقابل‌اش حرف‌های بی ربط‌ام را تحویل‌اش می‌دهم. نشان می‌دهد که می‌فهم‌ام. می‌دانم که نمی‌فهمد. روز آسمان را کبود می‌کند. بایدی برای برگشتن‌ام نیست. برمی‌گردم. نگاه‌ام تکرار می‌گذرد. تصویر خانه را دارم. بوی غذا. صدای تلویزیون. صدای چنگ بر تارهای چوبی شکل داده شده. صدای خنده‌ی کودک تنها، آمیخته به صوت‌های همیشه‌ی خانه. کلید می‌چرخد. صدای برهم زده شدن برگ‌های درخت را می‌شنوم. داخل خانه می‌روم. تکرار تصویر خانه تمام شده است. من خانه را دوباره تصویر می‌کنم. رخت‌های سیاه در تن. ضجه‌های نا مرتب. و آن کودک که گم کرده است. یک نفرشان نیست. یک زن از خانه کم شده است. مادرمان. شاید فردا از اول شروع کنم. از یک نقطه. از یک نقطه‌ی آهنی در پایین طاقچه. و گلدان سبز شیشه‌ای.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
زبان این اثر، روان و جاذب و زیباست. نویسنده داستان را می شناسد. تکنیک‌ها را هم شناخته گرچه این تکنیک هنوز به طور کامل پخته نیست اما قابل قبول است. داستان از روایت ساده و هوشیارانه آغاز شده و وارد نگارش خود به خود (automatic writing) می شود. سیال ذهن نیست و تداعی آزاد هم نیست، همان نگارش خود به خود است چرا که هر چه در ذهن دارد را به طور اتوماتیک بیرون می‌ریزد؛ بدون هیچ تداعی بیرونی و یا سیالیت در گذشته. و البته منطق میان این بیرون ریخته‌ها را باید در درون ذهنش جست. شاید مادر سر نخ تمام این ها باشد. "یک نفرشان نیست. یک زن از خانه کم شده است. مادرمان."
فضای کل داستان یک یکدستی درونی دارد، نوعی یکدستی از فقدان، شکستن، نبودن. و در متن این‌ها مادر است که دراز کشیده، در حالی که خوابش عمیق‌تر شده و از خانه کم شده است. ریتم ذهنی راوی که دخترک خانه است و واکنش‌های او به این مصیبت و مساله زیبا و پر مفهوم است. هم در فرم خوب عمل شده و هم در معنا. نویسنده تلاش کرده تا در برون‌ریزی ذهنی شخصیت، مفاهیم مورد نظرش هم عرضه شوند و به نظر موفق بوده است. فقط باید توجه کرد که متنی از این دست خواننده تخصصی را می طلبد و هر خواننده‌ای با چنین متونی رابطه برقرار نمی کند. رسیدن به حلقه وصل جملات متن، کاری زمان‌بر و انرژی‌بر است و خواننده عام از آن پرهیز می کند و حوصله آن را ندارد.
نکته دیگر این که لزومی ندارد تمامی کلمات و جملات این نوع متون معنای خاصی را بدست دهند. این‌ها تراوشات ذهنی است. گاه در جایی دیگر ریشه دارند که به متن اصلی باز نمی‌گردند. گاه فقط یک تک‌احساس موضعی هستند. مهم این است که برآیند آن‌ها هدفمند باشند. گاه در قالب یک تک‌کلمه باید مفهوم و احساس بیان بشود، کاری که در این داستان به خوبی انجام شده: " شنیدم. ... نیست. ... می‌خندم. ..." . از زیباترین بخش‌های داستان آنجاست که تک‌کلمه‌ها جایگزین جملات می‌شوند و در عین حال بیانگر کل کنش هستند: "آب. قند. صدای قاشق بر تن شیشه". مهمترین نقش نویسنده حفظ نقطه کانونی احساس و فضای روحی شخصیت است. انگیزه و عامل درونی واحدی باعث این نوع بیان شده است و این انگیزه و کانون نبایست در طول روایت دچار تغییر و جا به جایی شود. یکدستی حس و فضا حتماً باید مد نظر باشد.
فقط نویسنده گرامی حواسش به میزان و کیفیت حس‌آمیزی‌ها باشد. نمی‌شود گفت که حس‌آمیزی‌ها غلط هستند اما بایست دقت کرد که آن منطق روانشناختی حفظ گردد. "روز رنج می‌کشد" و " بوی معده‌ام را بالا بیاورم" این‌ها نمونه‌های موفق هستند.
گشایش هم بسیار زیباست و هم ایهام دارد. "همیشه از از اینجا شروع می‌کنم" جمله ای است که ایهام خوبی دارد. هم شروع داستان می تواند منظور باشد و هم شروع کنش در آن لحظه.
درک این نوع داستان ها در درک کلیت آن ها نهفته است. داستان هایی از این دست مانند پازلی هستند که هرتکه شاید معنایی نداشته باشد اما وقتی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند قادرند تصویری کامل و زیبا بدست دهند. خواننده نیز باید نگاه کلی و تام به نوشته بکند.
در مجموع می توان نویسنده را در این قالب سخت موفق دانست ولی باید این را هم متذکر شد که چنین داستان‌هایی را فقط یک بار می شود این گونه نوشت و خواند. باید توان خود را در قالب های دیگر هم آزمود. همه داستان‌های یک مجموعه نمی تواند با این قالب نوشته شود. همان گونه که ذکر شد تنها یک داستان کوتاه کامل و یا بخشی از یک داستان بلند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.