استخدام تخیّل در داستان کوتاه



عنوان داستان : آراز

آسمان بی رمق است. دوست دارد امروز را زودتر تمام کند. کاج ها را رد می شوم. دودِ آتش فکر می شود و در سرم بو می گیرد. خنده هایشان نگاهم را می بندد. راهم را میروم. خاک تمام می شود و زیر پایم تخته سنگ ها را می بینم. دلم می خواست غروب را به تاخیر بیاندازد. لباس، تنم را گرم میکند. چشم ام کمی جلوتر را سو میکند. دختر بچه ای زانویش را بغل کرده و آب را می بیند. سمیه اگر بود، حرف میزد. آنقدر حرف میزد تا بگوید که ناراحتش کردیم. اگر ناراحت نبود، دوست داشت با آب آراز بازی کند. لباسش را خیس آب کند و بخندد. مادرش داد بزند که مراقب باشد. خورشید نمی تواند خود را به جایی دیگر بکشد. جایی که صورت دختر بچه را بیش تر از این که هست، نسوزاند. یادداشت هایم مرور می شود . نگاهم بر نگاه آن دختر مانده است. کاش هم سن او بودم و میتوانستم قلبش اش را مال خود کنم. وقتی نزدیکش بروم، عمو صدایم می کند. سمیه اسمم را گفت. لج کرد و عمو صدایم نکرد. دوست داشتم که بگوید عمو بهرام. اما نگفت. تا آخرین لحظه که می خواست بخوابد، لج کرد و اسمم را گفت. خندید و چشمانش بسته شد. بالاخره نگاهم کرد. به روی اش می خندم. برایم دست تکان می دهد. به درخت های پشت آب نگاه میکنم. آب آراز اگر نبود، سیم خاردار می کشیدند و مرز مشخص می شد. آراز دوست دارد مهربان باشد. نماندم تا سمیه را زیر خاک بگذارند. کاش سمیه را می گذاشتند بغلم و می سپردم به آب آراز. آب بازی می کرد و غذای مورچه های خاک نبود. زنی داد می زند که جلوتو نرو. آن دختر پشت سرش را نگاه می کند.
سر راه ایستاده ایم. تا چند سال قبل هم که برویم عقب، همینطور سبز بوده ایم. به خاطر آراز نبود اگر، ماندمان شاید تا به این سال پایدار نبود. پسری جوان می آید. پاهایش خاک را در هوا ذره می کند. شانه هایش افتاده است. تنش اش را سیاه پوشانده. نگاهش را بالا می گیرد و آسمان را برانداز می کند. آسمان امروز کسل شده است. دلش می خواهد ببارد. خورشید لج کرده است و کنار نمی رود. از این روزها هر چند وقت یک بار داریم. آراز هم گاهی بچه می شود و سر و صدا می کند. جوان می شود و عصیان می کند. می خروشد و بی رحم می شود. شاخ و برگ هایمان را جمع کردند و آتش به راه انداختند. دخترکی از وقتی آمده، پای آراز نشسته است و تکان هم نمیخورد. زن و مرد حرف میزنند و دو پسر کوچک توپشان را با هم بازی می کنند. پسر جوان از ما رد می شود. دو دستش را می گذارد جیب شلوارش. شانه هایش صاف نمی شود. آراز را نگاه می کند. کنار دستی ام می گوید: آراز بد هم باشد، باز کسی را برای نگاه کردن دارد. آدم ها چقدر خوب آراز را می بخشند و دوباره برایش یک دل پر حرف می آورند. می گویم: آرام. آراز می شنود و دلش می گیرد. دلش بگیرد، می خروشد. صدای آراز در صدایشان گم می شود. خدا کند خورشید، غروب امروز را به تاخیر بیاندازد.
ماهی عید مُرد و پدر حوض حیاط خانه را خراب کرد. جای اش را درخت خرمالو کاشت. خاکش را تخم کاشت و گفت که سبزی می آورد. گریه ام را دید و صدایش بلند شد. مادر دستم را گرفت و آورد اتاق. گفت یکی بهتر برایم می سازند. گریه نکردم. مادر لباس خوب پوشاند و گفت میرویم گردش. پدر موافق نبود. مادر اصرار کرد و پدر ماشین اش را روشن کرد. ناصر و حامد خوشحال دنبال توپشان بودند. ماشین حرکت کرد. اردک هایم را فکر کردم. اگر پدر نبود، به آن مرد میگفتم که مراقب اردک هایم باشد. پدر تا دم در با او رفت. حوض ام خراب شد. نگین با من دوست نمی شود. روزها وقتی پدر نبود، هر دویمان پای مان را می گذاشتیم داخل آب حوض. آنقدر حرف میزدیم که پدر اداره اش تعطیل می شد و بر می گشت خانه. مادر نگین از آن طرف دیوار صدایش می کرد که بیاید خانه. حوض من کوچک بود و دوست داشتنی. برای درخت خرمالو هم حیاط جای خالی زیاد داشت. پدر از چند وقت پیش دلش میخواست که آنجا حوض نبود. مادر از جلوی ماشین صدایم می کند. می گوید میرویم کنار حوضی بزرگ تر. بزرگ تر از حوض حیاط خانه مان. میخواستم زودتر برسیم و آنجا را ببینم. پدر ماشینش ایستاد. پای اولین درخت کاج. همه جا درخت بود. به مادرم گفتم که آب نیست و دروغ گفته است. مادر با انگشتش جلوتر را نشان داد. جلوتر رفتم. خاک ها شبیه کوه های کوچک روستایمان بودند. کفشم خاکی شد. آنجا آب بود. یک حوض خیلی بزرگ. میخواستم اردک هایم را هم می آوردم همین جا. می گذاشتم روی آب و با هم بازی می کردند. نگاهم می کردند و برایش نان خشک می انداختم. می نشینم روی سنگ بزرگ. به حوض آب ام فکر میکنم. آب صدایش زیاد است. صدای حامد و ناصر را نمیشنوم. یک نفر بزرگ تر از حامد می آید طرف آب. می نشیند و آب را می بیند. عمو یاسر هم شبیه حامد بود. آب دوست داشت. مادر گفت که آب دستش را گرفت و با خودش برد. گریه پدر تمام نشد. پدر بعد از عمو یاسر با هیچکس مهربان نشد. کاش می شد کنارش بشینم و سراغ عمو یاسر را بگیرم. نگاهم می کند و باز آب را می بیند. بلند می شوم. دست تکان می دهم. مادر بلند می گوید که جلوتر نروم.
موج می شوم. بی قرارم. می خواهم امروز را تمام کنم. از غروب امروز می ترسم. پسر جوان خیره نگاهم می کند. امروز اگر بگذرد، همه آرام می شویم. غروب بیاید، اینجا خلوت می شود. خبر داده اند که یک موج در راه است. گفته ام تا غروب نیاید و منتظر باشد. پیام آورده اند که بی طاقت است. خبر یک اتفاق در راه است. می آید که از من بگذرد. که دل مغان آرام بگیرد. خورشید لج کرده است. آسمان می بارد. تا غروب باید ببارد که سبک شود. اگر رعد بگیرد، کاج ها می شکند. آراز عریان می شود. کاش آن دختر بچه را میدانستم که چرا نگاهم می کند. صدایش میکنم. بلند می شود و می خندد. بر میگردد به طرف پسر جوان. صدای زنی می گوید که جلوتر نرود. پشت سرش را می بیند. می گوید که مراقب است. نزدیک ترم می آید. پسر جوان بلند می شود. داد می زند: مراقب باش. بیا عقب. دختر می خندد. می گوید: عمو یاسر مراقبم. موج می شوم. پاهای کوچکش خیس می شود. خود را کنار می کشم. صدا زیاد می شود. خورشید رفت. ابرها تیره شدند. نباید خورشید می رفت. باید لج می کرد. تا غروب چیزی نمانده بود. پسر جوان بلند می شود. به طرف دختر قدم بر می دارد. بلند می گوید: صبر کن من هم بیایم. با هم بازی می کنیم. می گویم کنار برود. نمی فهمد. انگشتانش را کنار هم می چیند. خم می شود. آمد. کنار برو دختر جان. کنار برو تا نگویند آراز بی رحم شده است. پسر تند می شود و می دود. دخترک خیس آب شد.
یاسر را آب برد. سارا دلش برای عمو یاسر تنگ می شد. می گفتم آب دست عمو یاسر را گرفت و با خودش برد. سارا می گفت کی می آید؟ می گفتم: برده است جایی که اردک زیاد دارد. باران گرفت. رعد شاخ درخت های کاج را شکست. یک لحظه هم فرصت نبود. سارا را برد پیش یاسر. گفته بودم تا غروب وقت دارد پای حوض بزرگ بنشیند و نگاهش کند. امروز غروب نداشت. امروز بی قرار بود. امروز حوض سارا خراب شد. گفتم جلوتر نرو. گفت مراقب است. می روم نزدیک آب. می گویم سارا را پس بدهد. فرصت داده بودم تا محمود را تسکین اش دهی. محمود را آوردم تا بگویم آراز همیشه بد نیست. آوردم تا یاسر را ببیند و دلش آرام بگیرد. داشت از یاسر برایم می گفت. از روزی که آمدیم همین جا. کنار درخت کاج. یاسر گفت تا تمام شدن روز، می خواهد با آراز حرف بزند و شعر بگوید. گریه اش گرفت وقتی به یاد آورد فریاد محمود را در عمق آب. چشمانش را پاک کردم و گفتم که تمام شد. حالا همه چیز خوب است. یاسر هم هست. کنار سارا نشسته است و برایش قصه ماهی ها را می گوید. داشتم برایش می گفتم که امروز قرار است خوب تمام شود. آب دست سارا را گرفته بود. پسر جوانی به طرفش دوید. شبیه یاسر بود. گفتم یاسر مراقبش هست. حالا دوباره باید بنشینم و منتظر باشم. به محمود بگویم سارا با یاسر بر می گردد. محمود بچه می شود و گریه می کند. بلند. آنقدر بلند که آراز صدایش را بشنود. دلش به رحم بیاید و سارا و یاسر را برگرداند.
خودم را به یاد می آورم. خیس آب بودم. دستم را گرفت و از آب بیرونم آورد. گفت: نترس. من مراقبت هستم. اما نبود. یک روز که حالش خوب نبود، خودش را به آب انداخت. گفت بزرگ می شوم. بزرگ شدم. دلم میخواست که یک پسرک ریز جثه نصیب من می شد. به جای کفش و گوشواره و انگشتر دلم می خواست آراز برایم پسر بچه بیاورد. چند سال منتظر ماندم. دست کوچکی دیدم. به طرفش رفتم. کشیدم اش بیرون. دخترک سیاه چشمی بود. حالم را خوب کرده بود. یادم نبود که باید نفس داشته باشد. نداشت. دستم را روی سینه اش گذاشتم. مجبورش کردم که نفس بکشد. نگاه اش کردم. اگر بیدار بود، حرف میزد. گذاشته ام زیر نور آفتاب بماند. لااقل همین یک روز را تنها نمی مانم. از فردا دوباره منتظر مینشینم. از آراز میخواهم برایم بچه بیاورد.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
داستان کوتاه پیش از آن که داستان باشد، یک متن است. متن در یک چشم‌انداز کلّی هرآن‌چیزی است که خوانده شود، شنیده شود، یادیده شود و تصّور گردد. به عبارتی به واسطه‌ی وجود آن، ذهن پویا شود و امکان خلق شدن روایت مهیّا شود. داستان به دلیل آن که نخست دیده می‌شود تا خوانده یا شنیده شود، یک متن دیداری است. این متن مکتوب می‌بایستی دارای جنبه‌ها و ویژگی‌هایی باشد تا بتوان از میان تمام متون مکتوبی که در گستره‌ی ادبیات وجود دارد، بدان داستان کوتاه گفت و نام داستان کوتاه را برآن نهاد. در یک چشم‌انداز کلّی می‌توانیم برخی از جنبه‌ها و ویژگی‌های داستان کوتاه را با سایر متونی که در ادبیات وجود دارد، همانند فرض کنیم. این فرض امّا بدین معنی نیست که این ویژگی‌ها از نظر چگونگی به کارگیری آنها و نقششان در متن و برخورد داستان‌نویس با آنها درست همانی است که در سایر متون ادبی وجود دارد.
یکی از ویژگی‌های مشترکی که بین داستان کوتاه و سایر متون ادبی وجود دارد، تخیّل است. به طور کلّی تمام متن‌های مکتوبی که در گستره‌ی ادبیات وجود دارند، به طریقی این ویژگی را دارند، چنان که برخی از منتقدان برای تفکیک یک متن تولید شده در ساحت ادبیات با سایر متون، اصطلاح متن خلّاقه را برای یک متن ادبی به کار می برند. صفت خلّاقه بیشتر از هر چیزی به وجه تخیّلی متن اشاره می‌کند تا سایر وجوه دیگر.
حالا باید ببینیم این ویژگی یعنی تخیّل، چه کارکردی در داستان کوتاه دارد، نویسنده‌ی داستان کوتاه چگونه تخیّل را در این متن به کار می‌گیرد و به طور کلّی برخوردش با این ویژگی در متنی که در کار ایجاد آن است چگونه است؟ چنان که گفته شد، برخورد ما و به خدمت گرفتن تخیّل در یک متن داستانی نمی‌تواند از نوع برخورد و استخدامی باشد که ما با تخیّل در سایر متون ادبی مثل شعر یا یک قطعه‌ی ادبی انجام می‌دهیم. در شعر تخیّل ضمن اینکه در پیکره‌ی کلّی اثر دمیده می‌شود، در تک تک سلّول‌ها، بافت‌ها و اندام شعر نیز به خدمت گرفته می‌شود. به عبارتی تخیّل همان‌گونه که کلّ متن را در برمی‌گیرد و آن را بنا می‌کند، در ساختن مصالح، جزءجزء ترکیب‌ها، عبارات و مصرع‌ها نیز به خدمت گرفته می‌شود. در شعر، تخیّل همه جا حضور دارد و می‌تواند که حضور داشته باشد؛ چه در ساخت اجزای جمله و چه در ساخت یک واژه. ترکیب‌سازی و ساختن عبارت‌های زیبا و جملات حسّی و عاطفی که اساس آنها بر تخیّل است، انتظار به جای ما از متنی به نام شعر است. امّا در داستان برخورد نویسنده با تخیّل به گونه‌ای دیگر است. چرا که داستان‌نویس می‌داند انتظار مخاطب از متن او چیست، می‌داند که تخیّل در یک متن داستانی در سطح بیرون از اجزای جمله و واژگان رخ می‌دهد. می‌داند که نثر در یک متن داستانی در خدمت بنا کردن روایتی است که برساخته‌ی تخیّل نویسنده است. می‌داند نثر مثل سایر عناصر داستان اگر کلمه‌ای را به خدمت می‌گیرد یا به سمت چینشی خاص از اجزای جمله پیش می‌رود، تنها به خاطر ساختن فضایی است که روایت تخیّلی نویسنده بدان نیازمند است. اگر نثر، روایت را کناری نهد و بدون در نظر گرفتن فضایی که روایت بدان نیازمند است سرگرم استعاره‌سازی و انسان‌انگاری و تشبیهات بلیغ و اضافه‌های تشبیهی و استعاری و مجاز و کنایه شود، از اقتضای یک متن داستانی در استخدام تخیّل عدول کرده است. یعنی تخیّل را به خدمت گرفته است ولی نه از آن جنس به خدمت گرفتنی که یک متن داستانی نیازمند آن است.
در داستان «آراز» به جملاتی برمی‌خوریم که باید تخیّل به کارگرفته در آنها بازستانده شود و آنها را به راه داستان آورد. پاره‌ای از این جملات چنین‌اند: خنده‌هایش نگاهم را می‌بندد. چشمم کمی جلوتر را سو می‌کند. خورشید نمی‌تواند خود را به جایی دیگر بکشد. پاهایش خاک را در هوا ذره می‌کند.خورشید لج کرده است و کنار نمی‌رود.خدا کند خورشید غروب امروز را به تاخیر بیندازد. برای درخت خرمالو، حیاط هم جای خالی داشت. آب دستش را گرفت و با خودش برد. که دل مغان آرام بگیرد. آب، دست سارا را گرفته بود.
نثر وقتی سرگرم خودش بشود، روایت را از مخاطب می‌گیرد، داستان را از او دور می‌کند و به جای کمک به روایت، با صرف تخیّل برای خودش، مانعی می‌شود برای درک بهتر داستان. تخیّل را باید به استخدام روایت درآورد نه به استخدام نثر. باید گذاشت نثر نیز مثل تخیّل در خدمت داستانی باشد که می‌خواهیم تعریف کنیم. فریفته‌ی زیباآفرینی نثر شدن، داستان را تبدیل می‌کند به متنی احساسی و بیانیه‌ای عاطفی پیرامون یک رخداد مثل غرق شدن در آراز. چاره این است؛ دوباره داستانمان را بخوانیم و هر جا نثر با عشوه‌گری شاعرانه‌اش، روایت ما را دزدیده است، تخیّل را از دستش بگیریم و با بیان آنچه در نظر ماست به ساده‌ترین شکل ممکن، نثر را به راهش بیاوریم؛ به راهِ روایت.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

متولد 1357 ورامین



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.