ایده‌های خود را کلیشه‌ای بازتاب ندهید




عنوان داستان : ایستگاه مرقد
نویسنده داستان : انسیه ساریخانی

“اگه پهلوهاتو حسابی بپوشونی هیچ وقت سرما نمی خوری” باز یاد این جمله مادرم می افتم و بیشتر توی اورکت بزرگ و کهنه ی سبز رنگی که بوی تن مرد می دهد فرو می روم. پهلوی راستم درد می کند. اورکت را دیشب پیرمرد کارتن خوابی که پایین پله های ایستگاه امام خمینی می خوابد بهم داد. گفت خودش آن را زمان جنگ از تن یک عراقی مرده درآورده. برف ریزی باریده بود و دیدم که جز یک کاپشن وصله پینه دار و یک پتوی سربازی چیزی همراهش نبود اما گفت لازمش ندارد. روی کارتن خالی هیتر برقی که چند روز پیش، جلو حجره پرداخت وجوهات شرعی پیدایش کرده ام می نشینم، تنم را تکیه می دهم به دیوار و شالم را محکم می پیچم دور بینی و دهانم و بازدمم را تویش “ها“ می کنم که زودتر گرم شوم. دستهایم هنوز سرد است و قلبم هنوز تند می زند. باز زیر پله ها ایستاده بودند. هیچکس آن طرفها نبود. این بار هر دوشان مست بودند. نفسشان بوی زیرزمین خانه مان را می داد و تلوتلو می خوردند. آن که هیکل بزرگتری داشت دو دست پر از دستبند و انگشترش را روی شانه هایم گذاشت. دهنش را باز کرده بود و بریده بریده می خندید. دندانهای پوسیده و زرد رنگی داشت و جای زخم های روی صورتش تل بسته بود و چرک خاکستری رنگی از لای بخیه هایش بیرون زده بود، سر جایم میخکوب شدم. اشک توی چشمم دوید و زبانم بند آمد. نفسم به شماره افتاد و تصویر شوهر مادرم وقتی موهایم را می کشید و با لگد توی زیرزمین پرتم می کرد توی ذهنم زنده شد. شانه هایم را چلاند و دهانش را به صورتم نزدیک کرد که سایه بزرگی روی صورتش افتاد. :”چه غلطی می کنی دیوث؟ زورت به یه دختر رسیده؟” بدون اینکه سرم را برگردانم شناختمش. میثم پلنگ بود. جلو آمد و هلش داد و با چشم به من اشاره کرد که :”برو عقب!” دو تا مشت روی صورت هرکدامشان خواباند. تهدید کرد که اگر دفعه بعد توی قلمرو خودش ببیندشان ناکارشان می کند. خودشان را جمع و جور کردند و دور شدند. همه از میثم پلنگ حساب می‌برند. مرد هیکلی میانسالی است با موها و ریش بلند وز، که سر شب پای ستون بالای پله ها می خوابد. همان ستون پهن و بلندی که مرا یاد عکس تخت جمشید می اندازد که توی وسایل پدرم بود و یک روز ناپدری بعد از دعوا با مادرم آتششان زد.. میثم پلنگ وقتی پای ستون، نشسته به خواب می رود کم کم پتوی کهنه اش، کنار می رود و پوست سفید صورتش از شدت سرما سرخ می شود، باد می کند و ترک می خورد ولی طوری خر و پف می کند که انگار زیر لحاف گرم کرسی خوابیده است. از صبح، رفته بودم دنبال کار توی رستورانها و مغازه ها، بعدش هم رفتم برای گرمخانه پذیرش بگیرم. باید متقاعدشان کنم که دیگر نمی توانم به خانه مان برگردم. اما نباید دیر برمی گشتم. این داخل از همه جا امن تر است. درست است گاه گداری که کاروانی رد می شود، بوی فاضلاب بلند می شود، اما بخاطر این پرده ضخیمی که جلوش آویزان است امنیت دارد. زن نظافتچی هم هوایم را دارد. فقط خواسته آهسته بیایم و آهسته بروم و به کسی هم چیزی نگویم. خوابم می آید و خمیازه بلندی می کشم. پهلویم تیر می کشد. صدای اذان صبح از بلندگوی حرم بلند می شود. پرده کنار می رود و سوز سردی می وزد. یک پیرزن قد کوتاه می آید تو و چادرش را بازحمت به رخت آویز آویزان می کند. زانو بندی به زانوی راستش بسته و می لنگد. دارد صلوات می فرستد که یکهو مرا این گوشه می بیند. صلواتش تبدیل می شود به استغفرالله ، لب و لوچه اش را تو هم می کشد و سرش را به چپ و راست تکان می دهد. به دنبال سرش زن جوانی با چادر رنگی وارد می شود و با خودش هوای سردی میآورد تو. مجبور می شوم گردنم را پایین تر ببرم و بیشتر کز کنم. چادر و کیفش را آویزان می کند و وقتی متوجه حضورم می شود کیفش را بر می دارد و با خودش می برد داخل توالت. پیرزن لنگان لنگان دارد دنبال توالت فرنگی می گردد و همین طور که زیر چشمی نگاهم می کند با لهجه خاصی که نمی دانم مال کجاست غرغر می کند: “حرمت حرم امام را هم نگه نمی دارند بی صاحاب ها...” دستم را روی پهلویم می گذارم و باز یاد مادرم می افتم. خمیازه ای کشدار، بغضم را آزاد می کند و پلکهایم کم کم سنگین می شوند.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
در این داستان با یک تصویر روبرو هستیم؛ تصویری از یک زن و هر آنچه در اطراف او جریان دارد. خاطراتی که از گذشته در ذهنش مرور می‌شوند و هر آنچه در حال برای او اتفاق می افتند سرگذشت او را برای مخاطب کامل‌تر می‌کنند. این که سرگذشت شخصیت در قالب تصاویر و روایت‌های پراکنده به مخاطب عرضه شود تکنیک داستانی خوبی است. ما سرگذشت دختری را داریم که پدرش فوت کرده و در ادامه احتمالاً مورد اذیت و آزار از سوی ناپدری قرار گرفته و از خانه گریخته است و آن‌طور که خودش اعتراف می‌کند دیگر نمی‌تواند به خانه بازگردد. اینک هم ناگزیر است در جاهایی مانند توالت‌های عمومی پنهان شود و بخوابد.
داستان طعنه‌ای است به نامهربانی و قضاوت‌های نابجای جامعه نسبت به شخصیت‌هایی از این دست. این دختر از سوی ناپدری و سپس مردمی که فقط بر ظاهر امر قضاوت می‌کنند مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد. داستان تصویری از خطراتی است که چنین افرادی در طول زندگی با آنها مواجه می‌شوند.
داستان شما قدرت خوبی دارد و انصافاً به تناسب داستان‌های این پایگاه، جایگاه خوبی هم دارد اما اگر از نکات منفی و نقاط ضعف آن بخواهم یادی کرده باشم قاعدتاً سراغ موارد کلیشه‌ای می‌روم و به جاهایی می‌پردازم که شما از داستان خارج شده و فقط دنبال ایده بوده‌اید. خطر دنبال ایده رفتن در جایی است که ایده تبدیل به ایدئولوژی بشود. امروزه پرداختن به ایدئولوژی را در داستان چندان مناسب نمی‌بینند چرا که گاهی هویت داستان را از بین می‌برد. در چنین مواردی داستان از یاد می‌رود و ناگزیر تکه‌هایی بر تن متن می‌نشینند که چندان تناسبی با آن ندارند و فقط به خاطر خواست و اراده نویسنده در آنجا آمده‌اند. منطق حضوری آنها را نه در متن که بایست در ذهن نویسنده جستجو کرد. از سویی هرچه خارج از متن بر آن تحمیل شود بر نقاط ضعف متن اضافه می‌کند. البته همان‌قدر که چنین نظری قابل قبول است همان اندازه هم می‌تواند مردود شمرده شود، چرا که نویسنده به‌هرحال در پیش گرفتن هر رویه‌ای مختار و آزاد است و در نهایت اثر اوست که مهم است. در عین حالی که نویسنده نمی‌تواند آینه اجتماع خود نباشد و نسبت به آن بی‌تفاوت بماند. اما به‌هر جهت لازم است تا از این گونه نظرات هم مطلع باشید، آن هم از این بابت که ایدئولوژی‌ها معمولاً داستان را به سمت شعاری شدن هدایت می‌کنند و این برای یک متن داستانی بسیار خطرناک است. خوب است که خیلی هم کلیشه‌ای یا خیلی صریح ایده‌های خود را بازتاب ندهیم.
برای نمونه استفاده از نام ایستگاه امام خمینی چنین حالتی دارد و یا تکه بسیار نچسب آن اورکت سبز رنگ که "آن را زمان جنگ از تن یک عراقی مرده درآورده". ایستگاه امام خمینی باز توجیه‌پذیر می‌نماید چرا که شاید در صحنه انتهایی نیازمند بحث حرم و حرمت حرم بوده‌اید، اما یک اشتباه اساسی دارد که کار را خراب کرده. ایستگاه امام خمینی همان ایستگاه توپخانه است و نه مرقد. بعید است کسی بتواند شب‌ها در آنجا بخوابد چرا که معمولاً درها را می‌بندند. همین نشان می دهد که تعمد شما در این موضوع مانع از توجه به جزئیات و دنبال کردن روال طبیعی داستان شده.
آن تکه اورکت هم به‌واقع خیلی نچسب است و هیچ طوری هضم نمی‌شود یا "کارتن خالی هیتر برقی که چند روز پیش، جلو حجره پرداخت وجوهات شرعی پیدایش کرده‌ام" که باز هم تابع اراده نویسنده آورده شده تا نیاز داستان. من بالشخصه با این نوع انتقادات مشکلی ندارم و امیدوارم سوء تفاهم نشود اما بیان این‌ها اگر به‌طور طبیعی در داستان باشد و نیاز داستانی اقتضاء کند بیشتر مؤثر است تا خواست نویسنده. البته شاید شما موافق این نظرات نباشید که متن‌تان تابع تعمد و اصرار است، اما یادتان باشد که منتقدین با نظرات نویسنده کاری ندارند. برای آن‌ها متن مهم است و نشانه‌های متنی. حتی اگر شما هم نپذیرید باز متن‌تان این‌ها را نشان می‌دهد.
صحنه غر زدن آن پیرزن هم غیرطبیعی است. در صورتی پیرزن می‌توانسته غر بزند که ظاهر این دختر به زنان آن‌چنانی شباهتی داشته باشد، در حالی که ما هرگز چنین نشانه‌هایی نداریم. باز هم رد پای نویسنده در این متن به چشم می‌آید. گویا به زور تلاش کرده‌اید نشانه‌های خاصی را زیر سئوال ببرید در حالی که منطق داستانی برای آن‌ها اصلاً وجود ندارد. جایی که زن جوان با چادر رنگی می آید و با دیدن دختر کیفش را برداشته و داخل دستشویی می‌برد خیلی طبیعی و زیباست و بدون هر گونه شعاری حرف خود را زده. اگر از مظلومیت این دختر می‌خواستید چیزی بگویید این حرکت به‌خوبی همه آن چه لازم بوده را گفته و نشان داده. همین صحنه می تواند الگوی خوبی برایتان باشد تا چگونه از شعار دادن پرهیز کنیم و در عین حال حرف خود را بزنیم.
بقیه داستان خیلی خوب و قوی نوشته شده است. شما هر جا تابع خود داستان جلو رفته‌اید بیشتر توانا نشان داده‌اید. از ورود خودتان به متن پرهیز کنید. در مورد این داستان البته حرف‌های زیادی می‌شود نوشت اما مجال این صفحات همین اندازه می‌طلبد. سلامت باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
انسیه ساریخانی » شنبه 20 بهمن 1397
درود بر شما استاد عزیز، نقدتان بسیار عالی بود، از حوصله و وقتی که اختصاص دادید ممنونم. خیلی سعی کرده بودم غیر مستقیم به قول شما به متن ورود کنم ولی ظاهرا سعی من باز نتوانسته از بار ایدئولوژیکی و شعاری متن کم کند. حتما در بازنویسی به این نکات توجه می کنم. سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.