صبر راهگشاترین تکنیک در نوشتن داستان است




عنوان داستان : عبور....
نویسنده داستان : کوروش جعفریزاده

این داستان ویرایشی از داستان «عبور» می باشد.

جنازه از طنابی که به درخت بید کهنسال وسط میدان بسته شده بود آویزان بود و تاب می خورد. مقابل نور زردرنگ پرژکتورِ آن سوی میدان سایه جنازه افتاده بود روی دیوارِآجریِ ساختمان دهداری . حاجی قدرت به تازگی دیوار دهداری را با نوارهای سفیدی بند کشی کرده بود . خروسها زودتر از هر روز بیدار شده بودند و با هم مسابقه آواز گذاشته بودند. جعفر دست گذاشته بود و طاهررفته بود بالا قد کشیده بود و دست جنازه را گرفته بود و از همان بالا گفته بود :
یخه ...یخ .... خیلی وقته مُرده ....
صدای پارس سگی بگوش می رسید. هوا گرگ و میش بود وهنوز تک ستاره پرنوری درسینه آسمان می درخشید. کوچه ها با آجرچینهای شکسته ریخته زیر سایه روشنهای لامپ های کم سو و نیم سوز تیرهای چوبی چراغ برق اُریب قیقاچ بنظر می رسیدند ودسته های متراکم پشه های ریزی گردا گرد چراغها می چرخیدند. خبرش را طیب آورده بود یکی از بچه های مدرسه وقتی برای تحویل گله از چوپانشان رفته بود .صحنه را که دیده بود هول برَش داشته بود. اول دویده بود به سمت خانه آقا معلم و وقتی برگشته بود آقا معلم پشت سرش داد زده بود:
کسی نباید به جنازه دست بزنه.
آقا معلم که رسیده بود یک سگ پایین پاهای جنازه مدام واق می زد و بالاو پایین می پرید. یک چهارپایه پلاستیکی قرمز رنگ زیر پاهای جنازه رها شده بود. چند نفر وسط میدان نزدیک جنازه ایستاده بودندو اجازه نمی داند کسی نزدیک شود .تعدادی هم همان نزدیکی ها قدم می زدند و سایه های بلند و ترسناکشان را کف محوطه خاکی میدان همراهشان می کشاندند .انگار که اب ریخته باشند توی لانه مورچه ها از هر سمت و سو یکی با شتاب و سراسیمه به سمت مرکز خبر راهی بود. کدخدا با پالتو بزرگی که روی دوشش انداخته بود سراشیبی کوچه رابا عجله و نفس زنان پایین می آمد. حاج سبحان قادری که مالک بخش زیادی از زمینهای روستا بود وآدم متشخص و شسته رُفته ای بود را معلوم نبود چه کسی خبر کرده بود که با یک شلوار گرم راه دار بیرون زده بود و دویده بود تا میدان . با اینکه آقا معلم اولین کسی بودکه خبر دار شده بود تا شال و کلاه کرده بود و راه افتاده بود چندین نفردیگر زودتررسیده بودند سر جنازه. از همان اول که آقا معلم خبرش را شنیده بود همه فکرش متوجه همان جوان ناشناس غریبه ای شده بود که چند روزی بود با ریشی انبوه , موهایی بلند و یک گیتار بزرگ حوالی تپه های سرسبزروستا پرسه می زد.جوانی بلند قد و لاغراندام با صورتی کشیده و استخوانی که معلوم نبود از کجا آمده است و اینطرفها چه می کند .
آمد و شُد آدمهای غریبه در روستا شده بود معضلی که کدخدا و دهیار و ریش سفیدان روستا را وادار کرده بود که فکری به حال این وضعیت کنند. همین دیروزتوی دهداری روستا جلسه گذاشته بودند. اتاق جلسه گرم بود و بوی عرقِ پا خفه کننده بود .یک پنکه قدیمی عهد بوق را گذاشته بودند روی یک میز فلزی زنگ زده وصدای نا هنجار آن که با لرزش و تکان های شدید به چپ و راست می رقصید گوش خراش بود اما هییچکس به آ ن توجهی نداشت. حاج آقا فاضل روحانی روستا طبق معمول دیر کرده بود. دهیار جدید جوان بچه سالی ست که از آشناهای حاج آقاست . از وقتی آمده است کمتر در محافل و مجالس روستا دیده می شود بخصوص هر جا که آقا معلم حاضر باشد او غایب است .کدخدا با یا الله یالله داخل شده بود همه جلوی پایش بلند شده بودند. سرایداریک دیس خربزه آورده بود خربزه هایی که آنقدر بزرگ قاچ شده بودند که برداشتنشان سخت بود. جای زخم کهنه روی گردن سرایدارتوی چشم می زد . هر کسی حرفی زده بود اما در نهایت به دلیل عدم حضور دهیار جلسه بی هیچ نتیجه ای تمام شده بود .
جعفر و طاهر روی لبه قرنیزهای سیمانی دایره میدان نشسته بودند و با چوبی روی خاکهای کف خیابان جدول بندی شده خط می کشند . زری خانم همانطور که بچه اش را توی بغلش جابجا می کرد نفس زنان خودش را به جمع زنهایی رساند که مقابل خانه حاج تراب جمع شده بودند. زن حاج تراب مثل همیشه شده بود نقل مجلس و با آب و تاب چیزی را تعریف می کرد. زری خانم که رسید همانطور که با حرکت سر به همه سلام می کرد نگاهی به جنازه انداخت و با دست به صورتش زد و زیر لب گفت :
خدا مرگم بده ....
پشت به میدان در دایره زنها ایستاد و گوش کرد. زن حاج تراب داستان خودکشی یکی از بستگانشان را تعریف می کرد. دهان گرمی داشت و همیشه موضوعی برای مطرح کردن متناسب با اتفاقی که افتاده بود را آماده داشت. آمنه خانم هم بعد ازاینکه چایی را دَم گذاشته بود وچند تکه گوشت و سیب زمینی و نخود را برای نهار شوهرو بچه هایش برانداز کرده بود چادرش را سرش کشیده بود وباهمان دم پایی های قرمز گلدارش آمده بود تا اوضاع را از نزدیک ببیند.اطراف میدان حالا گروههای کوچکی شکل گرفته بود که یکریز با هم حرف می زدند .آقا معلم که رسیده بود انگار که همه مشکلات و گره ها باز شده باشد دوروبرش جمع شدند. آقا معلم همه کاره روستاست .از رفع اختلافات خانوادگی و عقد و عروسی گرفته تا مکاتبه و نامه نگاری با ادارات برای بهبود وضعیت کشاورزی و باغداری و غیره تا برنامه ریزی برگزاری مراسم جشن و میلاد و ختنه سوران و همه را انجام می داد. مردم به آقا معلم بعنوان مغز متفکر روستا نگاه می کنند نگاهی که به کدخدا بعنوان بزرگ روستا دارند. کم کم شلوغ شد. هوا روشنتر شده بود وهمراه هاله کمرنگی از آفتاب که از پشت تپه های شمالی روستا سرزده بود خبر خودکشی غریبه همه جا پخش شده بود .مردمی که با عجله خودشان را رسانده بودند خواب آلود و خسته و بی رمق به نظر می رسیدند و اغلب خمیازه می کشیدند.
صدای آژیر ماشین پلیس و آمبولانس همراه خطی از گردوغبار ازجاده ای که از وسط زمینهای زعفران حاج کاظم به سمت روستا می آمدند همهمه ای ایجاد کرد. همه گردن کشیدند. زنها و بچه ها که مدتی منتظر بودند در جای خودشان جابجا شدند. عده ای روی پشت بامها به نظاره ایستاده بودند. نور آبی رنگ غلیظ چراغ گردان ماشین پلیس روی درو دیوارخانه های روستا چرخید. ماشینها رسیدند توی میدان و ایستادند. همراه سرهنگ سربازها با یونی فرمهای گشاد نظامی و چکمه های سربازی از ماشین پیاده شدند. سرهنگ قادری فرمانده پاسگاه بخش زاوین را با آن شکم گنده و هیکل بی قواره اش همه می شناحتند. به دستور سرهنگ چند سرباز با شتاب طناب را بریدند وجنازه را با نردبانی که قاسم سرایداردهداری تا وسط میدان با خودش روی زمین کشیده بودو خط پهنی از درب دهداری تا کنار درخت وسط میدان درست کرده بود پایین آوردند وکنار تیر چوبی چراغ برق دراز کردند .پارچه سفید کوتاهی را رویش کشیدند.سرهنگ به مردی که لباس شخصی داشت اشاره کرد که کارش را انجام بدهد. مرد روی سر جنازه ایستاد . به سرعت چیزی را یاداشت کرد و مطلبی را کنار گوش سرهنگ نجوا کرد و رفت داخل آمبولانس . سرهنگ پس از اینکه قدری اوضاع را بر انداز کرد بلند داد زد :
هر کس میخاد بیاد جلو جنازه رو شناسایی کنه بیاد .....
تقریبا همه مردهایی که همان دورو اطراف قدم می زدند به سمت جنازه آمدند. کسی اورا نمی شناخت. آقا معلم چند قدم جلوتر رفت و بالای سر جنازه روی زمین زانو زد . به دقت صورت جنازه را نگاه کرد. نور زرد و بی حالی زیر تیر چوبی چراغ برق صورت جنازه را سرد و یخ زده نشان می داد. جوانی شهری حدودا بیست ساله بود با چشم و ابرویی مشکی . ته ریش کمرنگی داشت .جای طناب ردّ کبودی تندی روی گردن و زیر گلویش ایجاد کرده بود که در همان هوای خاکستری صبحگاهی هم توی چشم می زد . دلش سوخت و اندوهگین بلند شد. نگاهی به بالای سرش کرد جایی که پشه های زیادی گرداگرد تیر چراغ برق می چرخیدند .لحظه ای تصویر پشه های مُرده که از گرمای لامپ روی پارچه سفید جنازه ریخته بودند توی ذهنش نقش بست و هزار فکردیگردر یک لحظه به سراغش آمد. فکر کردچه اتفاق شومی . بعد سرش را تکان داد و ته دلش همانجا یاد چمدانهایش افتاد که دیشب با وسواس بسته بود تا بعد از ده سال خدمت در آن روستا آنجا را ترک کند. در حالی که چند قدم دور می شد بلند گفت :
ناشناسه . ازاین مسافرای عبوریه ....
ازوقتی جاده بالای ده رابه همت آقامعلم آسفالت کرده اند گاهی ماشینهای عبوری راهشان را کج می کنند و توی روستا چرخی می زنند پیاده می شوند چند قدم راه می روند و از بقالی جعفر سیگاری و آدامسی می خرند .از میان زنها که دورتر ایستاده بودند یکی جلوآمد .سرش را پایین برد و به صورت جنازه خیره شد و برگشت . رباب خانم لب و لوچه اش را کج کرد و بلند گفت :
فضول ....
سکوت برقرار شده بود .هیچ صدایی بلند نشد جز صدای سرهنگ که سکوت را شکست و دوباره داد زد:
اگه از اهالی روستا نیست صورتجلسه کنیم بریم ...
چند نفر به صورت آقا معلم نگاه کردند .سربازها کارشان را انجام می دادند و به فرمان سرهنگ این طرف و آنطرف می رفتند و در تکاپو بودند. .از یک سمت میدان پیرمرد ی با پشتی خمیده و خسته , ریشی سفید و سرو وضعی آشفته و خاک آلود در حالیکه به زحمت افسار الاغش را می کشید به سمت جمعیت آمد .نزدیک که شد الاغش شروع به عرعر کردن کرد.سکوت میدان ناگهان در هم شکست .تعدادی از جوانها که در گوشه میدان جمع دوستانه ای تشکیل داده بودند بلند خندیدند و پیر در حالیکه حیرت زده و متعجب به جمعیت توی میدان نگاه می کرد افسار الاغش را کشید به سمت وسط میدان .رفت و خودش را لای جمعیت جا کرد .همه می شناختنش. پدر بزرگ روستا بود.بعد از اینکه پسرش را در جنگ از دست داده بود و یک شبه همه موهایش سفید شده بود حال روزش به هم ریخته بود .سالها کفش دوزی می کرد وحالا که از تک و تا افتاده بود با الاغش به صحرا می رفت و هیزم می آورد .صدایش نازک ولرزان بود. سلام کرد .برایش راه باز کردند و جلوتر آمد. سرهنگ راننده اش را که یک سرباز لاغرو کم سن و سال بود فرستاده بود تا همان حوالی دوری بزند شاید سرنخی بیابد. کدخدا در حالی که پالتوی روی شانه اش را جابجا کرد به آقا معلم گفت :
امروز به سلامتی رفتنی شدین ؟
آقا معلم که هنوز صورت یخ زده جنازه توی ذهنش بود به خود آمد وبا اکراه گفت :
بله اگه خدا بخواد .
چند نفر از ریش سفیدان دور سرهنگ حلقه زده بودند و حرف می زدند. ناگهان راننده سرهنگ از کوچه باغ کنار دهداری وارد میدان شد و راست رفت سمت سرهنگ .خبردار ایستاد احترام گذاشت و به آرامی گفت :
یک ماشین قرمز اول جاده است .درو پیکرشم بازه .و با مکثی ادامه داد ...ازاین ماشینای شاسی بلنده گرونه ....
آقا معلم دوباره روی سر جناره برگشت رو به سرهنگ گفت :
با اجازه .....
پارچه سفید را کنار زد و جیبهای جنازه را وارسی کرد. چند نفر جلوتر آمدند معلم یک گوشی موبایل را از جیب جنازه بیرون آورد و به سرهنگ داد و گفت :
شاید بشه فک و فامیلشو پیدا کرد ....
حلقه دور سرهنگ تنگ تر شد.سرهنگ موبایل را گرفت چشمهایش را تنگ کرد سرش را قدری عقب کشید مثل اینکه یک سکه زیر خاکی را پیدا کرده باشد با دقت به آن نگاهی انداخت و پشت و رویش راوارسی کرد .آقا معلم فهمید که سرهنگ نمی تواند مشکل را حل کند. دستش را جلو برد و سرهنگ هم برای اینکه ناواردی اش توی ذوق نزند گوشی را داد به آقا معلم....هنوز نگاهها به دست آقا معلم بود که ناگهان گوشی زنگ خورد و لرزید .دوباره همه نگاهها رفت به سمت صورت آقا معلم. آقا معلم چشمهایش را تیز کرد . صفحه گوشی را به دقت نگاه کرد.همه به هم نگاه کردند قدری دست پاچه و آشفته شد. یکی گفت :
جواب بدین دیگه ....
آقا معلم به صفحه گوشی موبایل خیره شد کمی صدایش را کشید و گفت:
یک پیامه .....
همه ساکت شدند. سرهنگ گفت :
...چی نوشته حالا .
آقا معلم پیامهای گوشی را وارسی کرد و آخرین پیامها را زیر لب خواند :

نوید.............من دارم می رم یه جایی پیدا کنم ...طناب هم برداشتم. با یه چهارپایه....
فرشته.................... منم خودمو از روی پل الغدیر پایین میندازم......دارم میرم ....

آقا معلم دلش لرزید .متعجب چینی بر ابروهایش انداخت و سبیلهایش راجوید .سکوت سردی حکمفرما شد .خروسها از خواندن افتاده بودند . سگ هم دیگر پارس نمی کرد و تنها صدای تِرتِر کم حال چاه موتور که حاج مراد چند دقیقه قبل روشن کرده بود از دور شنیده می شد.
مکثی کردو همان شماره را گرفت ....دستگاه مقابل خاموش بود چندین بار سعی کرد اما هر بار همان پیام شنیده می شد. سربازها جنازه را توی برانکار گذاشتند وبه آمبولانس منتقل کردند ومنتظر فرمان سرهنگ شدند . چراغ گردان ماشین سرهنگ انعکاس نورآبی و قرمزی را همه جا پخش می کرد و تا دور دستها منعکس می شد و می درخشید .آقا معلم موبایل را بست وبه دست سرهنگ داد.انگشتهایش را توی موهایش فرو برد و رفت .حالا همه دور آمبولانس حلقه زده بودند سرهنگ کلاهش را برداشت و سوار شد . سربازها هم به دنبال سرهنگ به سرعت سوار شدند. پیر کفشدوز در حالیکه سرش را تکان می داد و افسار الاغش را می کشید از سمت دیگر میدان بیرون می رفت . ماشین پلیس و آمبولانس به سرعت دور شدند و اهالی روستا بهد از اینکه مدتی دور آقا معلم حلقه زده بودند به آرامی پراکنده شدند .
ظهر آفتاب داغ شده بود . وسط میدان روستا مانند یک استادیوم ورزشی متروکه دریک ظهر تابستان خالی بود .طناب بریده شده ازدرخت بید کهنسال آویزان بود و به آرامی می رقصید. الاغ مرد پیر کفشدوز در سایه درخت بید نشسته بود و نشخوار می کرد . از خانه رباب خانم بوی آبگوشت می آمد. آقا معلم چمدانهایش را گذاشته بود پشت وانتِ علی آقایِ بار فروش و توی جاده از کنار ماشین قرمز رنگ پارک شده گذشت . دود غلیظ اسپند توی آسمان راه کشیده بود سمت تپه های شمال روستا .همه اهالی روستا به غیر از دهیار که برای خداحافظی با آقا معلم آمده بودند داشتند پراکنده می شدند .صدای موبایل که توی جیب سرهنگ بود بلند شد .سرهنگ گوشی را در آورد و به راننده داد . سرباز همانطور که رانندگی می کرد موبایل را باز کرد و پیام را بلند خواند :
فرشته ...........من پشیمون شدم نوید ...می ترسم .....دارم بر می گردم.....
سرهنگ اخمهایش را در هم کرد نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت :
ما هم داریم بر می گردیم .....
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان‌ شما را خواندم. حقیقت ماجرا این است که این مرتبه لذت بیشتری از خواندن داستان شما بردم. حالا تقریبا همه‌چیز در داستان شما سرجای خودش است و مخاطب این امکان را دارد که ارتباط بیشتری با داستان شما برقرار کند و بیشتر آن‌را بفهمد. داستان شما پر است از تصویر و به نظر شما به‌عنوان مولف اثر خیلی خوب دنیای داستانی‌ خودتان را می‌شناسید و این ویژگی را دارید که خیلی خوب‌تر این دنیا را به مخاطب بشناسانید. وقتی نسخه‌ی بازنویسی شده‌ی داستان شما را می‌خواندم اصلا به‌نظرم نیامد که در حال خواندن داستانی برای پایگاه نقد داستان هستم. به‌نظرم آمد در حال خواندن داستانی از یکی از کتاب‌های کتابخانه‌ام هستم و از خواندن این داستان لذت زیادی بردم. البته به‌نظر رسید که برای اعمال این تغییرات در ابتدای راه بیشتر انرژی گذاشته‌اید و در یک‌سوم پایانی کمتر به ترکیب داستان دست زده‌اید. برای داستان قبلی هم نوشتم که به‌وقت بازنویسی توجه داشته‌ باشید که هرآن‌چه در ارتباط با داستان‌تان به ذهن‌تان می‌رسد در داستان آورده باشید. یک مساله که به‌نظرم وقتش رسیده بیشتر به آن اهمیت بدهید رعایت علائم نگارشی و ویرایشی است. به‌عنوان مثال به‌نظرم آمد که بد نیست مطالعه‌ای روی کاربرد فاصله و نیم‌فاصله داشته باشید. باز هم یکی دو غلط املایی به چشمم آمد که این نشان می‌دهد آن‌طور که باید موشکافانه داستان را بازخوانی نکرده‌اید. در هر صورت می‌فهمم که این میل وجود دارد که داستان با سرعت بیشتری نوشته شود و به دست مخاطب برسد تا هرچه زودتر بشود از نظر مخاطب در ارتباط با داستان مطلع شد اما چیزی که مشخص است این است که در میان تکنیک‌های نوشتن داستان هیچ تکنیکی به‌ اندازه‌ی صبر و حوصله تکنیک راهگشایی نیست. ممنونم که داستان‌تان را بازنویسی کردید. من حتما این داستان را به دست دوستان روزنامه‌نگار می‌رسانم امیدوارم که اتفاق‌های خوبی برای این داستان بیفتد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.