صبوری و دقت لازمه ی نوشتن است




عنوان داستان : روح لعنتی من
نویسنده داستان : کوروش جعفریزاده

چهارتا پونزسفید زده اند چهار طرف روزنامه کهنه و رنگ و رو رفته ای که روی دیوار بالای تخت جاخوش کرده است. پونز پایین سمت چپی را که از دیوار می کشم برگه مقوایی شبیه یک کارت پستال از پشت روزنامه پرواز می کند و درفاصله شکاف بین تختخواب و دیوار فرو می رود. حوصله رد یابی وبرداشتن اش را ندارم .آن را می گذارم برای موقعی که حال و حوصله داشته باشم و روحم بال پرواز داشته باشد وحس پلیسی و کنجکاوی ام گل کرده باشد. برنامه ترم جدید را چند سانتی متر پایین تر از روزنامه روی دیوارنگه می دارم و با انگسشت شَستم پونز را تا ته توی دیوار فرو می کنم و همه عقده توام با نفرت خودم را از دانشگاهی که ساعات درسی را متناسب با وقت خالی اساتید پُر می کنند از طریق انگشت شستم می گذارم روی پونزو فشارمی دهم. رفته است .از ساعتی قبل همان دختر دانشجو که هر روز با کاپشن قرمز و کفشهای کتانی می آید سوار اتوبوس می شود, آمده است روی نیمکت ایستگاه نشسته است و زل زده است به پنجره خانه من. اما حالا رفته است وکسی در خیابان دیده نمی شود.همسایه ی روبه رو یی یک طناب بسته است به نرده های محافظ پشت پنجره اش ودر سایه تراس چند تکه لباس پهن کرده است. یک پیراهن مردانه زرد رنگ و چند تکه لباس بچه گانه. گویا این ارمنی ها زن و مردشان از رنگی خوششان می آید که با روح من در تضاد است . پنجره های ساختمانها کوچک و همیشه بسته است .پشت شیشه ی پنجره ها پارچه های سفید زده اند. باد شاخه ی نازک درختان رابه آرامی می رقصاند. چند گنجشک جسورازروی درختهای جوان که هنوز تک برگهایی رویشان مانده است پرواز می کنند وروی درخت کهنسال آن طرف پیاده روازسرو کول هم بالامی روند. جنگی بین آنهاست.درخت فرتوت و قدیمی ست و موریانه ها سال ها قبل پوستش را کنده اند و دل و روده اش را به تاراج برده اند. شاید هم طعمه حریق شده باشد. همیشه دوست داشته ام کنار آن درخت که به شکل عجیبی شاخه های خشکیده اش سنگ شده اند عکس بگیرم .حتی هوس کرده ام بروم روی شاخه هایش بنشینم .شاید یکی از همین جمعه ها که خیابان خلوت و سوت و کور است این کاررا کردم . اما نمی دانم در کوچه ای که جمعه هایش مثل قبرستان می ماند از کدام عابر خواهش کنم که از من عکس بگیرد .یکی از پیچ کوچه به این سمت می آید. کناردرخت پیر جایی که چند لحظه پیش گنجشکها روی آن جولان می دادند ، زیر ساختمانی که فقط یک پنجره کوچک دارد وبا پارچه ای سفید پوشیده شده است , پشت ایستگاه اتو بوس می ایستد.شلوار جین و تی شرت ارغوانی دارد. نوجوانی ست لاغر اندام با موهای مجعد . از همین بچه های ثروتمند ارمنی است. شاید آقا زاده همان نماینده مجلس باشد که هر روز با محافظ می آید و می رود . شاید هم پسرهمان رییس بانکی است که وقتی سوپری سر خیابان در باره آن حرف می زند یک سمت ابرویش را بالا می کشد ومی گوید پولش از پارو بالا می رود. .گاهی اوقات آنها را می بینم که خانوادگی با لباسهای فاخر وکروات به همراه سگشان از توی کوچه عبور می کنند. آنقدر از ثروت و مکنت آنها شنیده ام که تصور می کنم ارمنی ها ثروتمندترین آدمهای روی زمین اند .آنسوتر یک پرچم روی میله ای بلند از میان ساختمان ها سر در آورده است و تکان می خورد. ایستگاه اتوبوس خالی ست. نیمکت قرمز رنگ زیر سایبان ایستگاه از آفتاب عمودی ظهر در امان مانده است.چند اعلامیه با رنگهای پریده چرکمُرد بر دیوارهای شیشه ای ایستگاه چسبیده است و مسافران هرروز وقتی منتظر رسیدن اتوبوس هستند به تکرار آنها رامی خوانند . جوان بلا تکلیف است. هاج و واج است .معلوم است که هدف مشخصی ندارد اصلا عجله ای هم ندارد . .روی نیمکت می نشیند .شاید منتظر دوستی است که بیاید اما در این ظهر جمعه پاییزی سرد و تعطیل در خیابانی که به قبرستان می ماند چه برنامه ای می شود داشت . .صدای زوزه یک هواپیما که در ارتفاعی پایین و غیر طبیعی پرواز می کند شنیده می شود.سایه هواپیما می افتد روی پنجره و بعد هیکل غول آسایش بر فرازخیابان دیده می شود . روحم با آن همراه می شود اوج می گیرد وپرواز می کند می رود و می آید .هواپیما همه عرض خیابان را تسخیر کرده است .جوان سراسیمه از جایش برمی خیزد . یکی دو قدم جلو می آید. دستش را سایه بان می کند و بالا را نگاه می کند .هواپیما دور می شود و صدایش تا لحظاتی بر جای می ماند. هیچ پنجره ای باز نمی شود . کسی سرک نمی کشد .گویا ساکنین کوچه مرده اند . سکوت دوباره میهمان کوچه می شود. باز می گردم و روی تختخوابم دراز می کشم پشت گردنم رابه نرده آهنی و سرد تختخواب تکیه می دهم این روح پر تلاطم هم در این روزِ مُرده زیرکانه مرا رصد می کند .اتفاقات خیابان را دوباره در ذهنم مرور می کنم. آن دختر دانشجو حتما تا به حال به مقصدش رسیده است .تیتر صفحه روزنامه زرد و آفتاب خورده روی دیوار کنار تختخواب را برای هزارمین بار می خوانم ....جذابیت ویژه. به مفهومش نمی اندیشم .به این فکر می کنم که این کاغذ روزنامه روی این دیوار چه می کند که سالها ماندگار شده است. شاید اگر حوصله ام کشید و یادم بود نگاهی به تاریخش بیندازم . دلم می خواهد روزنامه را از دیوار جدا کنم .یک نقشه پیاده می کنم . همینطور که نشسته ام گوشه پایینی اش را می گیرم و تا بالا می کشم حتی اگر بخش کوچکی هم جِر بخورد از همین پایین تا بالا اگر از جایم بلند نشوم باز هم فضای زیرش نمایان می شود. گمانم باید منتظر یک لکه بزرگ نم زدگی قدیمی باشم. اما حسی مثل تنبلی و بی تفاوتی از این کار منعم می کند. همان حسی که شاید نفرات قبل از من هم داشته اند که این روزنامه همانطور سالها مانده است و آفتاب خورده است . یک جور تنبلی و خرفتی آن هم در تنهایی کسالت بار یک روز تعطیل .صدای ترمز اتوبوس می آید وبعد صدای باز شدن درش, بعد ازچند ثانیه هم دور می شود . بلند می شوم و به پشت پنجره باز می گردم .جایی که در این یک هفته ای که این اتاق را اجاره کرده ام تنها وسیله ارتباطی من با خیابان بوده است و برایم جذابیت ویژه ای داشته است. ایستگاه خالیست و خیابان در آفتاب ظهر پاییز در خلسه ای خموده و مغموم فرو رفته است. جوان در ایستگاه نیست احتمالا با اتوبوس رفته است. تا جایی که می شود روی انگشتان پاهایم بلند می شوم تا بتوانم انتهای کوچه را ببینم .اگر قرنیز های تراس همسایه جلو نیامده بود می شد تا ته کوچه را دید .قرنیزهایی که شده است میز غذا خوری کبوتر ها و قمری ها و گنجشکها و گاهی گربه سیاهی که پیر زن همسایه برایش آت واشغال می ریزد و این را می توانم از صدای واق واق سگش که برای هوا خوری پشت پنجره آورده است بفهمم و تصویر پیر زن را با آن لباس رکابی و موهای مجعد کوتاهش تصور کنم که حتی اگر نخندد هم گونه هایش به شکل دوتا گردوی درشت توی صورتش جلوه می کند. کسی دیده نمی شود .پل سایه بزرگ و سیاهی انداخته است در انتهای خیابان. جایی که همه روزهای هفته شلوغ و پر رفت و آمد است جای قرار و مدار معشوقه ها و دلداده های دانشگاه است که بیایند روی صندلی های کافی شاپ دور میدان بنشینند و سیگار بکشند و زیر نگاه های سرزنش آمیز مردم بی تفاوت وبی خیال سرشان راببرند زیر گوش هم و کروکر بخندند. امانمی دانم چرا جمعه ها می شود قبرستان سوت و کور. می شود آیینه دق برای من .این اتاق اگر این پنجره کوچک را هم نداشت زندان گوانتانمو بود. باز همان نور که می افتد روی دیوار مقابل غنیمت است . نوری که صبح ها چهارگوش است قد و قواره همین صفحه روزنامه و به تدریج شکل می گیرد و می شود ذوزنقه و حرکت می کند از سمت غرب به سمت شمال شرقی اتاق. عصر می رود کنج سقف و باریک می شود حتی می شود از روی شکل و شمایل و محل استقرارش ساعت را حدس زد . همانطور که دراز کشیده ام تلویزیون را روشن می کنم .یک هواپیمای مسافر بری در دریای بالتیک سقوط کرده است و هیچ اثری از آن پیدا نشده است . به شیشه تلویزیون خیره می شوم . آخرین روز سال میلادی است .در بسیاری از کشورها جشن و پای کوبی بر پا ست . در خیابانهای پاریس و چند ایالت امریکا کارناوالهای رنگارنگ با نمایشهای عجیب و غریب در حال اجراست . نمی دانم ارمنی ها هم سال جدید میلادی را جشن می گیرند یا نه. ناگهان یادم می آید ازکارتی که سُرید پشت تختخواب. دستم را به زور کنار تختخوابم جا می کنم و با دو انگشتم کارت را بر می دارم . یک عکس است .تصویری از یک دخترجوان است که آفتاب زده است توی چشمهایش .با یک کاپشن قرمز کلاه دار و کفشهای کتانی .دقت که می کنم به نظرم آشناست. روحم کِش می آورد و به کنکاش و مکاشفه می افتد . مرا هم با خودش همراه می کند. درست است .تصویر همان دختر دانشجو ست که هر روز درهمین ایستگاه مقابل می آید و سوار اتوبوس می شود.با همان چشمهای درشت و سیاه .یادم می آید که صاحبخانه گفته بود قبل از من اینجا اجاره یک دختر دانشجو بوده است . کارت را لای دوتا انگشتانم می چرخانم .پشتش چیزی نوشته است ..ریز و کمرنگ است .به زحمت می خوانم :
نمی توانم ....هر بار که خواستم به زندگی ام خاتمه بدهم ترسی وجودم را در بر گرفته است.اما حتی آخرین روز سال میلادی هم که باشد خودم را می کشم .شاید بروم روی همین پل ته خیابان ...
روحم مچاله می شود در میان این واژه ها .تلویزیون هنوز از کریسمس می گوید.امروز آخرین روز سال میلادی ست. آفتابی که ازپنجره رو ی دیوارافتاده است به شکل ذوزنقه و کمرنگ است .ساعت 2 بعد از ظهر است .دخترک ده دقیقه قبل رفته است .حتما روی پل است .شایدهم تا الان خودش را از پل انداخته است .باید نجاتش بدهم .روحم از من جلوتر می رود . نمی دانم در را پشت سرم بستم یا نه. اما با تمام توان و قدرتی که در بدن داشتم دویدم . از دور نقطه قرمزی در لابلای ستونها و نرده های فولادی و زنگ زده پل دیده می شود. دخترآرام پله های فلزی پل را بالا می رود اما من هنوز فاصله زیادی با او داشتم و می بایست مسیر نفس گیر زیادی را هم بالا می رفتم . دخترک حالا رسیده بود به بلند ترین نقطه ارتفاع پل و و دستهایش را گرفته بود به میله های بزرگ حفاظ پل . خیابان خلوت بود.و هر از گاهی اتومبیلی به سرعت می گذشت. من هنوز در پیاده رو خیابان اصلی می دویدم .نفسم بند آمده بود .از همانجا فریاد زدم . هی ...ببین...داری چکار می کنی ....وایستا کارت دارم. فاصله آنقدر زیاد بود که صدایم حتی در سکوت آن ظهر جمعه ملال آور هم به او نمی رسید .سریع تر می روم تا شاید بتوانم کاری انجام بدهم. این روح لعنتی دوباره دست وپا گیر شده است .اگر نجاتش بدهم فردا تصویر پشت جلد تمام روزنامه های شهر می شوم . کاش کنار درخت خشکیده مقابل پنجره اتاقم عکس می گرفتم .رسیده ام زیر پل .از نفس افتاده ام.وقتی افکار و رویاهایم درگیر می شوند برایم لذت بخش و شادی اور است .اما نمیدانم چرا این موقعیت ناب همیشه لحظات مهم و حساس به سراغم می اید. مثلا درست زمانی که شروع به نوشتن پاسخ یک مسئله مهم ریاضی می کنم ازپیرزن ارمنی همسایه یادم می اید با آن موهای سفید مجعد مردانه اش که به ته کله اش چسبیده است و درآفتاب می درخشد و به خطهای پر رنگ کنار لپهایش فکر می کنم که خنده دایمی شیرینی را روی صورتش نشانده است وقتی با آن تی شرت رکابی و دامن زرد بلندش درحالیکه سگ کوچک سفیدش را در بغل گرفته است بیرون می آید و برای گنجشکها و گربه های کوچه غذا می گذارد.
بالا را نگاه می کنم. دخترک دیده نمی شود .تمام طول پل را از اول تا آخر دقیق نگاه می کنم امیدوارم در زاویه کور پشت یکی از ستونهای پل باشد . اما نیست .نکند کار خودش را کرده است .روی سطح خیابان را نگاه می کنم. نه عابری و نه سواره ای دیده نمی شود . باید بروم بالا .دستم را از نرده های قطور و سرد پل می گیرم و به زحمت پله ها را بالا می روم . دخترک رفته است سمت آفتابیِ کنار نرده های آنطرف و رو به خیابان مقابل ایستاده است و به خیابان زیر پایش چشم دوخته است . همانجا در ابتدای ورودی پل می ایستم . مثل فیلمهای سینمایی شده است حس می کنم اگر یک قدم بردارم دخترک خودش را پرت می کند. فکر می کنم زندگی دخترک الان در دستان من است وبه نوع و عملکرد من بستگی دارد از این رو سعی میکنم آرامش و متانت خودم را حفظ کنم تا مزاحمتی از جانب من احساس نکند. زیر پایم را که نگاه می کنم خودم را معلق و رها شده در آسمان حس می کنم. دخترک متوجه حضور غیر متعارف من می شود ..لحظاتی طولانی وبا مکث نگاه می کند .با اشاره دستم سلام می کنم رویش را بر می گرداند . حسابی توی ذوقم می خورد و کنف می شوم اما چاره ندارم می بایست نزدیکتر بشوم و سر صحبت را باز کنم. نزدیکش می شوم و با فاصله سه چهار متری می ایستم .آفتاب توی صورتش زده است .سفید پوست است با موهایی بلوند چتری که از زیر کلاهش بیرون ریخته است .فکر می کنم که باید زودتر بروم سر اصل مطلب. عکس را نشان می دهم و می پرسم: عکس شماست؟ خیره می شود. چشمهایش سیاه و درشت است. افکارم را در ذهنم منظم می کنم وچهره اش را با جزییات توی عکس مطابقت می دهم. درنگ می کند گویا منتظر شنیدن حرفی دیگر است. می پرسد... عکس من دست شما چکار می کنه؟ خشک و رسمی است. هیچ انعطافی در گفتارش دیده نمی شود .می گویم ...خب توی خونه ام بود .احتمالا شما جا گذاشتید. وقتی از اون خونه رفتید. می گوید ..خونه ..کدوم خونه؟ در چهره اش اثری از تشویش دیده نمی شود و این رو ح مرا می ترساند روحی که در این لحظات به جای همراهی با من رفته است درکالبد خانم مارپل و پوآرو. با دست اشاره می کنم همون خونه کوچیک مقابل ایستگاه اتوبوس. همون جایی که هر روز سوار می شید. صد متر پایین تراز پل .همراه اشاره من سرش را می گرداند .آفتاب از روی صورتش می رود فرصتی می شود تا یکی دوقدم به سمتش بروم. دستم را دراز می کنم و عکس را به او می دهم. چشمهایش را ریز می کند و عکس را با دقت نگاه می کند منتظر می شوم تا سکوت را بشکند. احتمالا حالا که متوجه شده است یک نفر بر حسب تصادف از نقشه خودکشی اش مطلع شده است منصرف می شود. بی آنکه چیزی بگویم عکس را بر می گرداند و نوشته های پشت عکس را می خواند. این روح لعنتی ام آمده است توی قلبم مشت می زند. این عطوفت خشونت آمیزش را درک نمی کنم .دخترک دوباره نگاهش را به خیابان زیر پایش می دوزد .یک ماشین مدل بالای قرمزرنگ زیر پل می ایستد و بوق می زند.صدای بوقش زیر طاق پل می پیچد .راننده اش جوانی است که عینک دودی زده است و از پشت شیشه های تیره که سایه آسمان و پل را منعکس کرده است تصویری مبهم دارد. احساس می کنم که روحم پایین می رود. .کنار ماشینهایی که تند می گذرند , پشت شیشه های دودی , روی برق همین ماشین قرمز متوقف شده زیر پل . یک خانم با کاپشن قرمز سر می رسد و فرز می نشیند توی ماشین. ماشین به سرعت دور می شود. روحم را بالا می کشم در ارتفاعی که ایستاده ام. سمت آفتابی پل روبه تاریکی می رود. بر می گردم دخترک غیبش زده است .عکس دخترک همانجا روی سطح فلزی پل رها شده است. حالا دیگر این روح لعنتی راه می افتد و همه جا پرسه می زند.اول می رود سراغ برنامه هفتگی دانشگاه و آن پونز لعنتی که از روزنامه آفتاب خورده و زرد روی دیوار بیرون کشیدم. بعد روی قَرنیزهای خانه همسایه راه می رود وبه دامن زرد رنگ و لباس رکابی پیر زن همسایه غش غش می خندد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقای جعفری زاده عزیز. مرسی که به پایگاه نقد و منتقدانش اعتماد کردید و داستان‌هایتان را برای نقد فرستادید. داستان «روح لعنتی من» شروع خوبی دارد. تکه روزنامه کهنه‌ای که به دیوار است و عکسی که از پشتش می‌افتد و راوی که دانشجوست و یک روز جمعه کسالت‌بار را در خانه‌ای که به تازگی اجاره کرده می گذراند. بعد دختری را توصیف می‌کند که کاپشن قرمز به تن دارد و کفش کتانی به پا و هر روز به ایستگاه می‌آید و سوار اتوبوس می‌شود و امروز دست بر قضا به خانه راوی زل زده و بعد یک دفعه غیبش می‌زند. تا این‌جای داستان خوب است و تعلیقش خواننده را به خواندن ادامه ماجرا ترغیب می‌کند اما در ادامه به بی‌راهه می‌روید. پسر جوانی که به ایستگاه می‌آید و چیزهایی که درباره او و بچه‌های پولدار و ارامنه می‌زنید به داستان ننشسته اند. زمان داستان آخرین روز سال به تاریخ میلادی است ولی در جای دیگری از داستان می‌گویید پاییز است. این که روزِ آخرِ سالِ میلادی باشد و در خانه همسایه‌های ارمنی هیچ خبری از عید و آمدن سال نو نباشد و محله مثل قبرستان باشد، باورپذیر نیست. اگر در محله ارمنی نشینی زندگی کرده باشید متوجه منظور من می‌شوید.
راوی در جایی از داستان می‌گوید یک هفته است که به این خانه اسباب‌کشی کرده اما طوری از روزهای هفته و جمعه‌های محله می‌گوید انگار سال‌هاست ساکن آن خانه است در حالی که فقط یک جمعه‌ی آن خانه را تجربه کرده.
راوی وقتی سراغ عکس می‌رود دوباره داستان به جریان می‌افتد. اما در داستانی کوتاه این حجم از تصادف خواننده را پس می‌زند که تصادفا عکس مربوط به دختری باشد که هر روز در ایستگاه مقابل خانه راوی می ایستد و سوار اتوبوس می‌شود و تصادفا پشت عکس نوشته باشد که قصد خودکشی داشته درست آخرین روز سال و روی پلی که انتهای خیابان است. صحنه روی پل و دیالوگ دختر و پسر ضعیف است و اتفاقات بعدش گنگ و مبهم. این که پسر خودش را از پل پرت می‌کند چون از جایی از داستان به بعد انگار روح به راحتی به هر سمت و سویی که می‌خواهد می‌رود که اگر چنین باشد این پایان به داستانتان وصله شده. ما در طول داستان نشانه‌ای در راوی ندیدیم که در پایان دست به چنین عملی بزند. اگر هم چنین نیست که مقصودتان هر چه بوده درنیامده.
از شما خواهشی دارم. لطفا بعد از نوشتن داستان چندین بار بازنویسی‌اش کنید. این همه اشکال در داستان کوتاه نشان دهنده این واقعیت است که شما یکبار هم متن نوشته شده را نخوانده‌اید. داستان از ابتدا زمان حال است و یک‌دفعه از میانه‌ی داستان افعال بی دلیل گذشته می‌شوند. روی نثر و زبان داستانتان بیشتر تامل کنید. جملات غیر داستانی و واژه‌هایی که اصلا به داستانتان ننشسته را زیاد استفاده کرده‌اید که چند نمونه را برایتان می نویسم: هیچ انعطافی در گفتارش دیده نمی‌شود، روحم کش می‌آورد و به کنکاش و مکاشفه می‌افتد، حوصله ردیابی ندارم، عطوفت خشونت آمیزش را درک نمی کنم، روحم مچاله می‌شود در میان این واژه‌ها. جملاتی از این دست زبان داستان را دچار دست‌انداز می‌کند و نه تنها خواننده را درگیرحال و هوای راوی نمی‌کند بلکه او را از فضای داستان دور می‌کند.
اما چیزی را در داستانتان دوست داشتم که لازم می‌دانم با آن اشاره کنم. این که راوی وقتی درگیر مسئله مهمی می‌شود فکرش به سمت موضوعات بی اهمیت و نامربوط می‌رود. این جالب بود به شرطی که درست از آن استفاده می‌کردید.
خسته نباشید. داستان نویسی کار دشواری است و باید سر حوصله و صبر و دقت انجام شود. شما توانایی‌اش را دارید. برای آنچه خلق می‌کنید احترام قائل باشید. زمان بیشتری صرف کنید و کاستی ها را برطرف کنید تا داستانتان دلنشین و ماندگار شود. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
کوروش جعفریزاده » سه شنبه 09 آبان 1396
سلام .مرسی خانم جودت لطف کردین.سپاس .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.