از یادداشت روزانه تا داستان



عنوان داستان : سیبیل های آقای راننده

به نام خدا
پاییز بود. ترم اول دانشگاه. در یک شهر غریب. به تازگی هم مربی زبان یک مهد کودک شده بودم و مثل مرغ بال و پرکنده هر بار برای رفتن به کلاس و سر و کله زدن با بچه ها، بی قرار. از قضا دل و دلبری هم در این بین نبود و من هم شلخته. ربط این ها به هم معلوم نبود تا آن روز که مثل جوش های سر سیاهِ دخترِ زشتِ همسایه که مدام خواستگارهایِ سمجِ نداشته اش را به رخ ما می کشید، از صبح قصد خودنمایی داشت و بالاخره بیرون زد. باید به مهدکودک می رفتم. یک پلاستیک پُر از کتاب به دستم، کیف لبتاپ به دست دیگر و کیف محصلی روی دوشم. عجله کنان و هراسان شبیه همان مرغ پرکنده. سریعا به سمت تاکسی رفتم و چپیدم صندلی پشت راننده و بساطم را رها کردم.یک پیکان از رده خارج شده که تقریبا باید کمر را تا90 درجه خم میکردم تا بتوانی سوار شوم، داخلش شبیه به هرجایی بود جز آن که بایدو از چهار گوشه اتاقش سی دی با نخ کاموایی اویزان کرده بود. روپوش صندلی ها از نوع پشم بود. زنجیر و میله ای صندلی های عقب را از جلو جدا کرده بود. مقدار زیادی هم تسبیح و زنجیر و اسکلت آویزان به آیینه بود. مهستی از ضبط راننده با شوری مست کننده خبر از عشق و سرمستی می داد و انتهای کشیدگی صدایش را می لرزاند. راننده هم که از آیینه برایم سیبیل هایش را مرتب می کرد، عشوه می آمد و لبخندی تحویل می داد. گاهی که چشمم به چشمهایش می افتاد و لبخندش را میدیدم درست مثل حس لمس یک سوسک احساس چندش آوری وجودم را لمس می کرد. مهستی تمام شد و سفره دل هایده با سلام هایش به زندگی روی داشبرد پهن شد و راننده شاد شد و دوباره سکه شانسی انداخت برای دلبری اما با لبه پایین آمد و من هم انگار نه انگار. مسافران که تک تک از تاکسی پیاده شدند و تنها شدیم، راننده بر آشفت و اول به وضع مملکت گله کرد، بعد به زمین و زمان بد و بیراه تحویل داد و مرا زودتر از آنچه قرار بود برساند، پیاده کرد و گفت تا همینجا بیشتر نمی روم! . حتم دارم باید دلم قنج می رفت برای آن همه دلبری که نرفت و گرفتارم کرد. شکستِ بس ناجوانمردانه ای خوردم. سریعا خودم را به مهد رساندم و بادیدن بچه هایی که دو روزی انتظار دیدنم را کشیده بودند، راننده و رفتار عجیبش از ذهنم پاک شد. روند کلاس مثل همیشه گذشت و باز هم علی گفت:
- خانم اجازه دبیلو سی پلیز
و روند واگیر دارشدن این جمله آغاز شد.
- خانم اجازه مام دبلیو سی پلیز
نفر بعد
- اجازه دبلیو سی پلیز
و همچین بعدی ها که باعث شد از بیماران مبتلا به حباب فشار دل و روده درب دسشویی صفی طویل شود شبیه صف سبدکالا. من شال و کلاه کردم که برگردم. ناگهان بعد از بلند کردن وسایلم احساس سبکی کردم و بختِ برگشته ام زد توی سرم که لبتاپ نیست!. سریعا مهدکودک را گشتم و بیرون زدم. بله در تاکسی دلبر جامانده بود. آنقدر حواس مرا بی خود پرت کرد و سیبیل چرخاند که لبتاپ پشت صندلی جا ماند.
به جایی که سوار تاکسی شدم برگشتم. پرسیدم و گشتم و رفتم و آمدم اما دلبر پیدا نشد که نشد. شماره عمویم که در همان شهر ساکن بود را به مسئول خط دادم و هنوز هوا تاریک نشده به خوابگاه برگشتم تا در جای گرم تری انتظار خبر خوب را بکشم.
ساعت8:24 دقیقه شب بود به کمد تکیه داده بودم و نارنگی نوبرانه می خوردم که عموی گرامی زنگ زد و خبرداد لبتاپ پیدا شده و دنبالم می آید تا برای تحویل گرفتنش برویم.
مسئول خط و دلبر با هم کنار خیابان ایستاده بودند. دلبرِ بی دل باز هم سبیل هایش را تاب می داد و خیابان را ورانداز می کرد. نزدیک شدیم و بعد از احوال پرسی و تشکر از شرافتمندی راننده نشانی های موجود در کیف لبتاپ را خواستند و من هم اگرچه یادم نبود از خودم جملاتی پراندم و بدون این که چک کنند لبتاپ را تحویل دادند. داشتیم دوباره تشکر می کردیم که متوجه شدم دلبر رو به عمویم سخن می گوید و مرا نگاه می کند!. کمی خجالت کشیدم و جایم را کاملا عادی تغییر دادم، این مردک بی چشم رو باز هم داشت مرا نگاه می کرد! خواستم او را سر حواس بیاورم پرسیدم حالا چطور متوجه شدید که پشت صندلی چیزی جامانده؟ بدون ذره ای تغییر در مکان و جهت مردمک چشمش گردنش به سمت من چرخید. داشت مرا نگاه می کرد و توضیح می داد که عمو پرسید:
- ببخشید با من صحبت می کنید یا برادرزاده ام؟
شاید باور نکنید اما هنوز توضیحش تمام نشده بود، شیرفهم شدم که این آقا احتمالا دچار دوبینی بوده و اصلا در تاکسی مرا نگاه نمی کرده و سیبیل های مادر مرده برای دختری با لبانِ سرخ که کنار دست من نشسته بود، دوچرخه سواری می کردند. یک آن به یاد آوردم که درست بعد از پیاده شدن دختر کنار دستم بود که دلبر به هم ریخت و مرا پیاده کرد تا به دنبال یار برود! زل زدم به دلبر و دندان هایم را به هم فشار دادم، مرز از حدقه بیرون زدن چشم هایم بود که ترسید و پرسید:
- چیزی شده آبجی؟
+ نه هیچی. بازم ممنونم ازتون.
به چشم هایش اشاره کرد و گفت:
- آخه...چِشماتون...
+ شما هم آخه چِشماتون...





همه توصیفات و موقعیت ها به جز شخصیت راننده و ماجرای دوبینی و دلبری حقیقی بود.
زهرا محمودوند
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. از آنجا که در پیام همراه داستان خواستید تا حد ممکن به شما سخت بگیرم،دپس بیرحمانه باید بگویم این متن یک یادداشت روزانه است و نه داستان کوتاه‌. اما این را هم اضافه کنم که یادداشت روزانه، پله پرتاب تخیل به سوی داستان است. داستان‌نویسِ با ذکاوت کسی است که از موقعیت‌های پیش پا افتاده و امورات روزمره زندگی داستان بسازد و همان‌ها را ماده اولیه‌ای کند برای ساخت و پرداخت یک داستان و به کار انداختن قوه تخیل‌. اما برویم سراغ نکات فنی متن شما... بیایید فرض کنیم من آن دختر دانشجو هستم و آن اتفاق برایم افتاده و کیف لپ‌تاپم در یک تاکسی که از قضا راننده‌اش یک جاهل‌مآب داش‌مشتی هم بوده جا مانده است. من داستان را بدون توضیح اضافه برای معرفی کردن خودم و شرایطم و کار دانشجویی‌ام شروع می‌کردم. درست از همان کنار خیابان که عجله دارم و بار زیادی بر دوش. به جای اینکه توضیح دهم معلم زبان یک مهد کودک هستم، آن را در فرصتی مناسب نشان می‌دهم. از پس توصیف فضای داخل تاکسی خوب برآمده‌اید و من هم چیزی شبیه شما می‌نوشتم، البته روکش صندلی‌ها مسلماً خز مصنوعی بوده و نه پشم. بعد، از باقی مسافرها می‌گفتم. من جایی در یادداشت شما ندیدم که به سایر مسافران اشاره‌ای شده باشد. مثلاً شاید باران یا برفی را هم برای ساخت فضا و تعجیل و آشفتگی و علت ترافیک می‌افزودم. نگاه‌های راننده را و سبیل چرخانی‌اش را به خواننده خوب نشان می‌دادم و البته موضع خودم را واضح بیان می‌کردم که از این بازی خوشم آمده یا دچاز اشمئزاز شده‌ام. تعریف می‌کنم که آخرین نفر دختر کنار دستی‌ام کجا پیاده می‌شود و چقدر تا مهد کودک مانده و بعد که راننده عصبی می‌شود آن حرفهای کلیشه اوضاع مملکت را توی دهانش نمی‌گذاشتم. عوضش چندتا نشانه گمراه‌کننده دیگر اضافه می‌کردم که خواننده را به تشکیک بیاندازد که راننده با این دختر سَر و سِرّ دارد یا با کسی دیگر و بعد هم که راننده دلخور و عصبی پیاده‌اش کرده می‌توانم بگویم کلی راه تا مهد کودک مانده و باران هم می‌بارد و دختر عصبانی شده که راننده کرایه کل مسیر را گرفته و نیمه راه پیاده‌اش کرده و با عجله از ماشین پیاده شود و لپ‌تاپ بماند. البته آن موقع از جاماندن لپ‌تاپ حرفی نمی‌زنم تا دقیقاً همان‌جایی که خودتان افشا کردید. از رفتار بچه کوچولوهای مهد هم چیزی نمی‌گویم،چون به کار داستان نمی‌آید و زوائدی است که در یادداشت روزانه جا می‌گیرد اما در داستان نه! اما بعدش دختر دانشجوی غریبی که با کار دانشجویی زندگی می‌گذراند و مثلاً من باشم، خیلی خیلی بیشتر از اینها برای لپ‌تاپ گم شده‌ام توی سر خودم می‌زنم و به این در و آن در. و مسلماً اگر با دست خالی به خوابگاه برگردم نارنگی نوبر نمی‌خورم؛ بلکه گریه سر می‌دهم. و خب اینکه پیدا کردن تاکسی به آن اندازه تابلو و انگشت‌نما اصلاً کار سختی نیست. شاید دیالوگی بین خودم با باقی راننده خطی‌ها در داستان می‌گنجاندم که دست کم خیال راحتی را در برگشت به خوابگاه معنادار کند. و اما پایان کار؛ پایان کار از چشم‌های تا‌به تای راننده پرده برمی‌داشتم و خب تازه ماجرا معلوم می‌شد که نگاه راننده به کدام مسافر بوده و نیازی به توضیح اضافه و پرده‌بردای با تأخیر از دختر بغل‌دستی در تاکسی نباشد. مسلماً خشم و دندان بر هم ساییدن پایان کار تناقضی هست که باز هم معلوم نمی‌کند حساب دختر داستان با راننده چند چند است. و مسلماً اگر من بودم توی روی یارو نمی‌گفتم شما چشم‌هایتان تابه‌تا است یا ایراد دیگری دارد. تنها شرح وضعیت می‌کردم و رسیدن به استنباط لوچی راننده را بر عهده درک و هوش خواننده می‌گذاشتم. البته که بیشتر از متن شما از چاشنی طنز استفاده می‌کردم، چون این داستان قویاً تم طنز دارد و باید با زبان و نثر طناز نوشته شود. البته اینها همه در شرایطی نوشته می‌شد که من به جای شما بودم. اما حالا نیستم و شما خودتان خالق این ماجرایید. پس با ذهن خودتان از دل این واقعیت یک داستان طنز جاندار بیرون بکشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
زهرا محمودوند » پنجشنبه 18 بهمن 1397
با تشکر از نظراتتون.بار ها و بارها لازمه که بخونمش و نکاتش رو استفاده کنم.من تازه کارم اما علاقه مند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.