نیازهای داستان




عنوان داستان : نیاز مبهم او
نویسنده داستان : مونا رحمتی


ما آدم ها به یک سری چیز ها نیاز داریم.ما به شغل نیاز داریم. به خانه نیاز داریم. به عشق نیاز داریم. ب تنهایی نیاز داریم. به امید نیاز داریم. به شکست نیاز داریم. به تلنگر نیاز داریم. ب نرسیدن نیاز داریم و زندگی ما پر از نیاز هاییست ک نداریم.
کلاه بارانی اش را روی سرش انداخت.سعی داشت محکم قدم بردارد ک صدای رعدو برق رعشه به بدنش انداخت صداها در گوشش پیچید. زن:من دیگ نمیتونم تحملش کنم. مرد سعی در آرام کردن همسر جدیدش داشت:گفتم ک تو یه کوچولو صبر کن بزا یه جا واسه زندگیش پیدا کنم میفرستم بری پی کارش.
دستانش مشت شد. متنفر بود از زن تازه وارد زندگیشان. آن زن زیبا اما شیطان صفت که دل پدرش را تصرف کرده بود. مگر اتفاقی می افتاد که دو نفر میماندند؟ همیشه از اضافه شدن فرد جدیدی به زندگیشان وحشت داشت. ولی اوایل اینطور نبود. خوب یادش بود ک مادرش به او قول یک خواهر مو فرفری را داده بود. خواهری ک درست عین مادرش باشد تا وقتی دلتنگ او شد خواهرش را ببیند و کمی از بی تابیش کم کند. ولی چه شد؟ خواهر ک نیامد هیچ مادر راهم با خود برد. التماسش میکرد ک خواهر نمیخواهد فقط برگردد ولی چیزی جز یک سنگ قبر عایدش نشد. درست است ک خیلی سال گذشته ک مادرش رفته ولی نمیشود ک یکی جایش را بگیرد. اصلا او بی همتا بود. نایاب بود. زیبا بود. او حیف هم بود. نبود؟
از وقتی ک خانوادشان سه نفری شده است. پدرش اصرار دارد ک آن تازه وارد را مادر صدا بزند. او هم ک یک دنده اصلا نگاهش نمیکرد چ برسد ب اینک صدایش بزند.
به خود ک آمد در بهشت زهرا بود. بالا سر قبرش ایستاده بود. باز هم میگفت حیف بود. او به چیزی نیاز نداشت او فقط مادرش را میخواست. مثل همیشه درد و دل هایش را در دل با او گفت. و در هنگام برگشت نگاه آخری ب او انداخت و او هنگام عبور از خیابان با اتوبوس تصادف کرد و آن خانواده هیچوقت سه نفر نشد.
ادامه مکالمه زن و شوهر ک هیچوقت او نشنید.
زن:آخه سگ جاش تو خونه اس؟نجسه.مرد: گفتم چشم دیگ. زن:انقدر با پسرت دعوا نکن بهش حق بده. اون نیاز به زمان داره.
به نظر شما او به چ چیزی نیاز داشت؟؟
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
مونا خانم رحمتی سلام

وقتی دختر خانم پانزده ساله‌ای داستان می فرستد برای پایگاه نقد، هم آفرین دارد و موجب امیدواری است. داستان «نیاز مبهم» با سطرهای خوبی شروع شده یعنی چند جمله‌ی ابتدایی که نوشته‌ای از « ما آدم ها ...» تا «...پر از نیازهایی است که نداریم»، اینها به خودی خود و به تنهایی جملاتی خوب و قشنگی هستند اما به درد این داستان نمی خورند یعنی داستان کوتاه شما به چنین مقدمه‌چینی نیاز ندارد. همین که ماجرا را، قصه را شروع بکنی کافی است. یعنی داستان می تواند از همان جا که « کلاه بارانی‌اش را روی سرش انداخت...» شروع بشود. و اتفاقا همان صحنه خیلی خوب است و فضاسازی خوبی هم دارد. درست تر این است که وقتی گفتگوها را می نویسی فعلی از مصدر گفتن کنارش بگذاری یعنی بهتر است بنویسی« زن گفت: من دیگه نمی تونم تحمل کنم...» وقتی می نویسی « زن : من دیگه نمی تونم تحمل کنم» به نمایشنامه شبیه می شود این روش گفتگو نویسی( یا دیالوگ نویسی) بیشتر ویژه ی نمایشنامه هاست لطفا کلمات را هم کامل بنویس. در « نیازهای مبهم» داستان پسر نوجوانی را روایت کرده ای که مادرش را از دست داده و حالا نمی تواند با نامادری اش کنار بیاید و باشنیدن مکالمه‌ای دچار سوء تفاهم شده در حالی که نامادری بدخواه او نیست اما او در تصادف می میرد و متوجه این واقعیت نمی شود. خوب برای چنین سوژه ای پرداخت‌های مختلفی می شود داشت که یکی از آن ها همین جوری است که شما نوشته ای اما پرداخت های بسیار قوی تر از این هم هست یعنی شیوه های بسیار زیاد دیگری برای روایت کردن همین سوژه وجود دارد مثلا اگر ده نویسنده با همین سوژه و همین طرح داستان کوتاه بنویسند ما شاهد ده داستان مختلف با پرداخت های متفاوت خواهیم بود. در این داستان وقتی پسر به مزار مادرش می رسد ، درباره ی اینکه مادری که مرده چه خصوصیاتی داشته و بین او و مادرش چه اتفاقاتی افتاده و چه گذشته فکر می کند مثلا توضیح می دهد که دوست داشته خواهر کوچولویی داشته باشد و ... و در واقع نویسنده ای که شما باشی به این شکل داری به خواننده ی داستان اطلاعات می دهی خوب بهتر است در داستان هایت از این روش فقط گاهی استفاده کنی ؛ خیلی کم و به جایش ماجراها را نشان بدهی مثل همان سطرها که در بالا اشاره کردم « کلاه بارانی اش را روی سرش کشید...» اینطوری تصویرسازی اثرت قوی می شود و خواننده فرصت و اجازه پیدا می کند خودش قصه را ببیند. دیگر اینکه اصلا لازم نیست خود شما به عنوان نویسنده قضاوت بکنی که مثلا آن مادر مهربان بود و بی همتا بود و ... همینکه شخصیت ها را با رفتار و گفتارشان درست نشان بدهی خواننده خودش متوجه می شود مثل شخصیت پسر همین داستانت که با چند صحنه ی کشیدن کلاه بارانی روس سرش و قدم های محکم و دستهایش که مشت می شوند، توانستی نشان بدهی این پسر دچار مشکل شده ، دلشکسته است، عصبی است و دارد خودش را آزار می دهد. وقتی پسر یکدفعه تصادف می کند و می میرد باورپذیری داستان ات پایین می آید بهتر بود روی سوءتفاهم پیش آمده متمرکز شوی اما غافلگیری پایان داستانت با ادامه ی گفتگوی پدر و نامادری در نوع خودش جالب است. چند پیشنهاد دارم: سوژه های انتخابی ات را از بین تجربه هایت انتخاب کن یعنی از دل ماجراهایی که درباره آن ها اطلاعات و شناخت بیشتری داری؛ بعد تلاش کن بدون مقدمه ها و مطالب غیرضروری فقط داستانت را روایت کنی و نشان بدهی. در نوشتن داستان به جزییات توجه کن. مطالعه ی داستان های خوب و شناخت اجزاء داستان، بهترین آموزگارت خواهد بود. بسیار زیاد بخوان و بسیار زیاد هم بنویس و داستان هایت را بفرست تا با هر نگاه تازه، مطلب تازه ای کشف کنی و به گفته ی خودت نیازهای داستان کوتاه را بهتر و بیشتر بشناسی. برایت آرزوی سلامتی، موفقیت و شادمانی می کنم.
سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.