خواندن، تنها راه حل است




عنوان داستان : ساعت همچنان دو و نیم است
نویسنده داستان : مهدی ناظری

"پاشو حیاط رو نگاه کن مث اینکه دزد اومده" دلم هری ریخت پتو را کنار زدم و از رختخواب بیرون پریدم در را که باز کردم سوز سرمای آخر پاییزی صورتم را شلاق زد چشم دواندم و کل حیاط را سیرکردم حیاط خانه پدری با ده دوازده درخت برگ ریخته که در آن شب مهتاب چهاردهی مثل ارواح چنگگ بدست بطرفم می آمدند بحد کافی دهشت آور بود چه رسد به اینکه دزدی هم در کار باشد قلبم شبیه یک تبیره زن تازه کار با بی نظمی و عجله به سینه ام زخم میزد چیزی در حیاط ندیدم جز سایه دراز و بی قواره ام که در امتداد مهتاب جلوی پایم دراز شده بود سرما تکانم داد :
-تنها ماندن تو این خانه درندشت همین بدیها رو هم داره کاش لا اقل یه سگ داشتم !......پس....پس او که مرا صدا زد که بود؟؟
از خواب پریدم ساعت دو ونیم نیمه شب بود وحشتم نه از دزد بلکه از او بود که مرا صدا زد بیشتر مثل صدای زنی بود خواب آلود که زنگ صدایش هنوزدر دالان ذهنم جا مانده یا شاید سودایی بی فرجام بود که خوابم را بهم ریخته بود هنوز سرب خواب روی پلکهایم بود اما صدای انفراک برگهای خشک و نیم پوسیده حیاط گوشم را تیز کرد خش...خش دو صدای پشت سرهم بعد سکوتی چند ثانیه ای و دوباره خش....خش از پنجره حیاط را نگاه کردم دوباره سکوت بود و شب دیجور وارواح چنگگ به دست .
چاقوی دسته استخوان زنجانی را که روی رف بود برداشتم و به حیاط زدم هوا زیاد سرد نبود اما سنگینی فضا را احساس میکردم گویی فضای تنفس حیاط را با کس دیگری به شراکت گذاشته ای چاقو را محکم در دستانم فشار دادم و رفتم طرف درکوچه و بازش کردم سرکی به بیرون کشیدم هیچکس در کوچه نبود جز گربه سیاه بزرگی که جلوی در آنطرف جوب آب سرپا نشسته بود و زل زده بود به من چشمهایش دخلی به چشمهای تیله ای گربه نداشت خیلی آشنا بود اصلا چشم آدم بود سیاه و درشت وخون افتاده از نگاهش ترسیدم در را که بستم از کوچه صدایی گنگ و نامفهوم می آمد شبیه وقتی که مرده می برند ...به عزت و شرف لااله الالله بلند بگو لا اله الالله ......دوباره در را بازکردم کوچه سوت و کور بود گربه کنار در نشسته بود و زل زده بود به من ... حتما خیالاتی شده بودم آدم که تنهاست صدا زیاد میشنود و گوشش حسابی تیز می شود و اکثرا هم به چیزی دیگر شبیهش می کند باید برمی گشتم اتاق و در را قفل میزدم ودیگر بیرون نمی آمدم تا آن شب سگی تمام شود بسمت اتاق رفتم هرچه بسمت اتاق میرفتم از من دورتر میشد حالا تقریبا میدویدم با هر جان کندنی بود به اتاق رسیدم و در را پشت سرم بستم نفس نفس میزدم تمام تنم خیس شده بود داخل اتاق تاریک تاریک بود اما من درست در وسط پذیرایی قبرستان متروکی را دیدم که سنگ قبرهای فرسوده بی هیچ ترتیبی آن را فرش کرده بودند روی یکی نوشته بود همسری فداکار ومادری مهربان ....نفسم بند آمد اما بخار نفسی پشت گوشم پوستم را خیس کرد اینبار با صدای فریاد خودم از خواب پریدم ساعت جلوی تخت دو ونیم بود صدای ترمزی شدید و پس ازآن خرد شدن چیزی از حیاط آمد گیج و درمانده بسمت در رفتم و چراغ حیاط را روشن کردم شیشه جلوی پیکان سفید شکسته بود و خرده های شیشه روی زمین و روی صندلی ماشین همه جا بود,خون تازه روی سپر شتک زده بود وکاپوت قرشده بود نزدیکتر رفتم دست سفید واستخوانی از زیر ماشین بیرون افتاده بود خشک و بی روح اما زیاد هم ساکن نبودبه نظر انگشت اشاره اش به سمت پشت بام رفته بود حواسم بطرف بام رفت سایه ای محو در زاویه تاریک بام ایستاده بود مثل آل در سکانس اول شب بیست و یکم بود ...
چشمانم را باز کردم ساعت همچنان دو و نیم است خشکی دهان راه گلویم را بسته است لیوان آب کنار تخت را بر می دارم و بی نفس سرمی کشم سیگاری تش می زنم و به سقف خیره میمانم اوهام شبانه این خوابهای هزارتو که به سان بختکی انتقام جو هرشب به سراغم می اید دیگر ناتوانم کرده شب ها خواب ندارم و روزها با خیالات آن سر میکنم احساس میکنم دیگر زمان مکان را گم کرده ام وآخر در یکی از خوابهایم گم می شوم و دیگر به عالم واقع برنمی گردم حالم خراب است.
پنجره اتاق را باز می کنم تا کمی هوایش عوض شود تک وتوک چراغ شب زنده دارهای همسایه روشن است سرم را از پنجره آپارتمان بیرون می آورم ماشینم سه طبقه پایین تر کنارکوچه پارک است بدون خط و خش ....خاکستر سست سیگار در حال سقوط است.اخرین پک عمیق را به سیگار می زنم و بیرون می اندازمش باید بخوابم. روی تخت دراز می کشم صدای نفس نفس کسی غیر خودم توی اتاق است ...سایه ای دراز و بی قواره از زاویه تاریک اتاق روی سینه ام افتاده ساعت دو و نیم نیمه شب است.
نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
آقای ناظری عزیز، صمیمانه و صریح خدمت‌تان عرض کنم: نوشته‌‌تان بد نیست؛ خیلی بد است. ماقبل نقد است. یک سری وهمیات گنگ را با نگارشی گیج سرهم کرده‌اید و به مخاطب تحویل داده‌اید. شما با این نوشته، رسماً ما (مخاطب) را سر کار گذاشته‌ و عدم توانایی خود در قصه‌گویی را پشت ظاهری "سوررئال" پنهان کرده‌اید.
پراکنده‌گویی و چسباندن عناصری نامتجانس و عجیب و غریب به یکدیگر، حتی کولاژی موفق را نیز نتیجه نمی‌دهد، چه برسد به "داستانی سوررئال" یا "روایت سیّال ذهن".
در داستان، خواننده باید بداند با چه آدم خاصی طرف است و این آدم خاص دارد چه اتّفاق معیّنی را با چه منطق مشخصی تجربه می‌کند. منطق اثر می‌تواند مطابق با عالم واقع نباشد؛ می‌تواند منطق عالم رؤیا و کابوس باشد، اما باید خلق شود تا به باور برسد.
بگذارید مثالی بزنم. «پرتره» اثر نیکلای گوگول را بخوانید. برعکسِ «شنل»- که شاهکار گوگول است- «پرتره» اثر خوبی نیست، اما در بحثِ ما، در بر دارنده‌ی نکاتی آموزشی است.
شخصیت اول داستان، یک نقاش است. ما این را از ابتدای داستان متوجه می‌شویم. در همان آغاز نیز، این شخصیت یک تابلوی پرتره را با کشمکش فراوان خریداری می‌کند؛ پرتره‌ای عجیب با چشمانی درگیر کننده و مخوف. در ادامه، با ورودش به خانه، از وضع اسف‌بار زندگی و نیاز ضروری‌اش به پول آگاه می‌شویم و درمی‌یابیم که صاحبخانه‌اش قرار است در صورت عدم پرداخت کرایه، فردا صبح او را بوسیله‌ی مأمور قانون از خانه بیرون کند. او با این شرایط، شب‌هنگام به رختخواب می‌رود و در عالم رؤیا، کابوسی تکراری به سراغش می‌آید، کابوسی درباره‌ی آن پرتره‌ی خریداری شده که در آن، صاحب پرتره از درون قاب خارج می‌شود و به سمت شخصیت اصلی داستان می‌آید.
گوگول با معرفی شخصیت به عنوان یک نقاش، درگیری ذهنی و ناخودآگاه او را با یک پرتره، و بعداً دیدن آن را در رؤیا، موجّه و پذیرفتی می‌کند. بی‌پولی‌ و تعلیق او در انتظار برای بیرون شدن از خانه نیز کابوس‌دیدن او را منطقی می‌سازد. ما نیز قبلاً، بیرون از رؤیای مرد، با پرتره مواجه شده و از عجیب و ترسناک بودنش آگاه هستیم. حالا وقتی گوگول کابوس مرد را به قلم می‌کشد، ما لحظه به لحظه کابوس را با مرد تجربه می‌کنیم و اصلاً هم احساس غیر منطقی یا سوررئال بودن نمی‌کنیم. در آنجا نیز شخصیت به کرّات از خواب می‌پرد و متوجه می‌شود که تمام آنچه دیده، کابوسی بیش نبوده است. اما در هر بار دیدن کابوس، یک اتفاق جدید رخ می‌دهد و یک عنصر جدید رو می‌شود که در عین عجیب نبودن، در ادامه‌ی داستان نیز کارکرد دارند.
این است کاری که داستان می‌تواند انجام دهد. ساختن یک شخصیت و یک فضای معیّن- که منطق مربوط به خود را به دنبال می‌آورند- و سپس روایت کردن ماجرایی که دارد برای آن شخصیت رخ می‌دهد.
در نوشته‌ی شما، اما، شخصی که کابوس می‌بیند، کاملاً بی‌هویت و بی‌مختصات است. به همین دلیل معلوم نیست که چرا دارد کابوس می‌بیند و منِ مخاطب چرا باید کابوس‌های او را یکی پس از دیگری بخوانم و دنبال کنم. من با پی‌گیری این کابوس‌ها دارم چه خط سیر مشخصی را دنبال می‌کنم، چه حس معیّنی را تجربه می‌کنم و چه تجربه‌ی خاصی را از سر می‌گذرانم؟ شما باید با نوع نگارش‌تان، بلند و کوتاهی جملات، انتخاب واژگان، ایجاد ضرباهنگ، ارائه‌ی توصیفات کافی و از این دست تمهیدات، می‌توانستید فضای خوف‌آلود و عذاب‌آور کابوس را برای ما بسازید تا ما نیز بتوانیم با راوی، هم‌حس شویم و در تجربه‌ای مشترک با او، هر بار که بیدار می‌شویم به عذابی جدید یا تشدید‌شده برسیم.
اما متأسفانه شما در مرحله‌ی نگارش بسیار دچار مشکل هستید. جملات‌تان بدون دلیل کوتاه و بلند می‌شوند و از ساختار مشخصی پیروی نمی‌کنند. گاهی ابتدا و انتهای جملات طولانی‌تان با یکدیگر هماهنگ نیستند. در برخی از جملات، چند فعل بکار برده‌اید که به لحاظ زمانی با هم تطابق ندارند. علائم سجاوندی هم که تقریباً در متن‌تان غایب است. آنجا هم که هستند، از آنها اشتباه استفاده کرده‌اید. واژگان‌تان گاه بسیار ثقیل هستند و گاه بسیار عامیانه.
باید زیاد بخوانید. بیش از مشق نوشتن باید تمرین خواندن کنید.
باید ادگار آلن پو بخوانید تا ببینید چگونه از پس واکاوی روان شخصیتش به روایت رفتار و اوهام او می‌رسد و داستان می‌گوید.
باید ویرجینیا وولف بخوانید تا ببینید که سیّالیت ذهن، امری عام نیست و بدانید که تا معلوم نباشد که درباره‌ی کدام ذهن، متعلّق به کدام فردِ مشخص، سخن می‌گوییم، اصلاً چیزی نداریم که سیّال باشد.
باید جیمز جویس بخوانید تا یاد بگیرید که فقط از پیِ تسلط عمیق بر نگارش است که می‌توان روایتی سیّال را به فعل رساند.
باید استیون کینگ بخوانید (خصوصاً داستان «حسی که فقط به فرانسوی می‌شود بیانش کرد») تا دریابید که ترس و وهم جز از پسِ شخصیت‌پردازی شکل نمی‌گیرند و تکرار کابوس جز با توصیفات دقیق و غیر مبهم به چیزی محسوس برای مخاطب تبدیل نمی‌شود.
باید چارلز دیکنز بخوانید تا متوجّه شوید که فضاسازی تا چه حد در ایجاد خوف مؤثر است.
باید بخوانید تا ذهن‌تان آرام بگیرد و دیگر مرعوب صادق هدایت نباشد و اینقدر شلخته نیاندیشد.
باید بخوانید تا قلم‌تان قرار بگیرد و تا نگارش نیاموخته و در انشاء می‌لنگد، به خود اجازه‌ی شلنگ‌تخته‌اندازی ندهد.
باید بخوانید و بخوانید و بخوانید تا داستان‌گویی بیاموزید زیرا فقط از طریق داستان‌گویی است که می‌توانید مخاطب را محترم شمرده، او را پای نوشته‌‌تان نگاه دارید.
هیچ وقت با ایده یا تِم دست به نوشتن نبرید. تنها آن زمان دست به قلم شوید که داستانی برای روایت کردن داشته باشید. داستانی که از تجربه‌های شخصی خودتان بیرون آمده باشد، هرچند کوچک و عادّی. اگر نه، نتیجه می‌شود نوشته‌ی بسیار بدی چون «ساعت همچنان دو و نیم است» که در آن، محو عجیب و غریب بودنش شده از پیچیده‌نمایی‌اش ذوق کرده‌اید. بنابراین یک مشت عناصر نامربوط و بی‌معنی را به داخل داستان پاشیده‌اید تا بر عجیب و غریب بودنش بیافزایید و پیچیده‌نمایی‌اش را تشدید کنید.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...



دیدگاه ها - ۲
مهدی ناظری » یکشنبه 02 مهر 1396
سید امیدوارم همانطور که امروز نقدت را خواندم وشرشر عرق خجالت ریختم روزی برسد که داستانم را بخوانی و قابل بدانی ممنون از راهنماییهات
سید جواد یوسف‌بیک » یکشنبه 02 مهر 1396
منتقد داستان
آقا مهدی بزگروار، قویّاً امیدوارم که آن روز فرابرسد و از قلم شما داستانی لذت‌بخش بخوانم. تنها از پسِ لذت خواندن است که می‌توانید به لذّت نوشتن دست یابید و لذّت خواندنِ نوشته‌تان را به دیگران هدیه دهید. من مشتاقانه منتظر این هدیه از سوی شما هستم. چرا عرق خجالت، رفیق؟ این روحیه‌ی نقدپذیر و متمدّن شما، حتماً موجب خواهد شد که خلاصی از ضعف‌های کنونی‌تان را به نیرو محرّکه‌ای برای خواندن و نوشتن‌های بعدی تبدیل کنید. بنده هم خالصانه و دوستانه در خدمت هستم. پوینده، پاینده و پیروز باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.