تکنیک‌های داستانی گاه خیلی ساده‌اند




عنوان داستان : مکعب روبیک
نویسنده داستان : نیلوفر تیموری

رو به رویش نشسته ام مکعب روبیک را می چرخاند پایین ... آبی بالا...قرمز
به صورت تکیده اش خیره می مانم سرشانه اش نخ نما شده بریدگی روی دستانش کم رنگ شده اند گاهی نگاه دزدانه ایی می اندازد. سعی میکنم گرم صحبتش کنم چند کلمه ایی می گویم و چند خطی می نویسم . او همچنان با مکعب بازی می کند پایین ... آبی بالا...قرمز
ساعت زهواردرفته ی دیوار چرک و ترک خورده میگوید زمان کم است نگاهی چندباره به پرونده اش می اندازم Borderline personality disorder
سعی میکنم لرزش دستانم را پنهان کنم
موبایلم زنگ میخورد - مامان کی برمی گردی؟
-به زودی عزیزم
چند مجله ورزشی جلویش میگیرم دستش را برای گرفتن دراز میکند ، دستش را می گیرم و با صدایی لرزان می گویم گرفتار تاریکی ام..
سرش را پایین می اندازد و به بازی ادامه می دهد
چند جمله ایی که سالها درسش را خوانده ام می گویم و بعد از اتمام جلسه بی اعتنا می رود .
می مانم تا گزارشی بنویسم هوای اتاق گرفته است پنجره را باز میکنم ، هوای ابر و باران است . به نزد کودکم باز می گردم ، به او قول خانه مادربزرگش را داده ام . نم نم باران به شیشه ها می کوبد . گیسوی باران کاشی حیاط را لمس می کند و روحم را با خود می برد. برای برداشتن چتر کمد را باز میکنم و چشمهایم روی مکعب روبیک خاک خورده ایی خیره می مانند.

نیلوفر تیموری
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یکی از منابعی که می‌تواند برای نوشتن بسیار به کار آید تجربه زیستی است. این تجربه شامل تجربه حاصل در خانه و محل کار و اجتماع و گاه تلفیق اینها میتواند باشد. به نظر، در این متن هم شاهد یکی از این موارد هستیم. استفاده از اصطلاحات روانشناختی حکایت از این دارد که راوی یک روانپزشک است. روانپزشک‌ها معمولاً داستان‌های زیادی برای گفتن و نوشتن دارند. گرچه نمی‌توانند اسرار بیماران را برملا سازند، اما می‌توانند به عنوان منابع داستانی از آنها بهره خوب بگیرند و غیرمستقیم به این افراد در سرگذشت‌ها اشاره کنند. گاه حتی سرگذشت خود یک روانشناس هم برای مخاطب جذابیت‌هایی دارد. اما داشتن منبع داستانی یک سوی قضیه است و قلم زدن سوژه‌های این منبع، سوی سخت دیگر آن.
بپردازیم به متن‌تان. در این جا شما باید با تعلیق شروع می‌کردید و در حالی که تمام اسباب آن را دارید، اما بر حسب عدم تجربه این کار را نکرده‌اید. با اندکی جابجایی در جمله اول‌تان این تعلیق شکل می‌گرفت: "پایین... آبی، بالا... قرمز. رو به رویش نشسته‌ام. مکعب روبیک را می‌چرخاند." همان طور که ملاحظه می‌کنید هیچ فرقی در اطلاعات داده‌شده ایجاد نشده اما خواننده بلافاصله با کنشی غریب روبرو شده و این سئوال که چه چیزی پایین آبی و بالا قرمز است؟ ریزه‌کاری‌های داستان‌نویسی گاه خیلی ساده‌اند، فقط اندکی دقت و توجه می‌طلبد. حتی می‌توانید هنوز هم نگویید که دارد با مکعب روبیک بازی می‌کند و این مطلب را در اواسط متن ذکر کنید.
مشکل دیگر در خط بعدی است: "به صورت تکیده‌اش خیره می‌مانم. سرشانه‌اش نخ‌نما شده، بریدگی روی دستانش کم‌رنگ شده‌اند" اگر به صورت کسی خیره شده‌اید یعنی از آن چشم برنداشته‌اید. پس چگونه متوجه سرشانه و سپس بریدگی دستانش شده‌اید؟ خیره شدن یعنی عدم توجه به هر چیز دیگر. اینها یعنی بی‌توجهی به کلمه‌ای که خود انتخاب کرده‌اید. نویسنده باید روی تک تک کلمات تعمق کند و آن را انتخاب کند که حس و فضا دارد و یا توضیح و توصیفی به دست می‌دهد. موقعیت را مشخص می‌کند یا به کنش کمک می‌نماید و یا حتی شخصیت را معرفی می‌کند.
در افراد مبتلا به BPD (اختلال شخصیت مرزی) – که البته من ترجیح می‌دادم ترجمه تخصصی‌اش می‌شد اختلال شخصیتی مرزی – نوعی عدم ثبات عاطفی و رفتاری را شاهدیم. روانپزشک تلاش دارد با برقراری ارتباط از این معضل بکاهد، اما درک این مسأله با استفاده از اصطلاح تخصصی، آن هم به زبان انگلیسی برای مخاطب تخصصی هم سخت است، چه برسد به مخاطب عام.
در ادامه گرفتن دست‌های بیمار و گفتن جمله "گرفتار تاریکی‌ام" خیلی غریب به نظر می‌رسد، گرچه در جهان داستان که جهان امکان است ناگزیر از پذیرش آن هستیم. از پیامک و نگاه به ساعت و مابقی وقایع چنین به نظر می‌رسد که محور داستان آن بیمار نیست، بلکه خود روانپزشک یا روانشناس است. خود اوست که دچار مشکل درونی است و در نهایت مکعب درون کمد که خاک گرفته، از سابقه بیماری خود او می‌گوید. البته لرزش دست‌ها پیش از این هم خبر از عدم تعادل داده بود. داستان خوب به انتها می‌رسد و پیدا شدن مکعب درون کمد وضعیت قشنگی را خلق می‌کند و اطلاعات ناگهانی را به ما می‌دهد که داستان را جذاب می کند. اگر آن جمله "گرفتار تاریکی‌ام" را فقط به خاطر داستان آورده‌اید حذف کنید اما اگر واقعاً در چنین مکان و موقعیتی بر زبان آورده می‌شود استفاده از آن ایرادی ندارد. به‌هرحال چنین داستانی با طبیعی بودن کنش‌ها بهتر معنادار می‌شود.
این جمله: "چند جمله‌ای که سالها درسش را خوانده‌ام می‌گویم" از جملات زیبای متن بود. هم حس داشت و هم کمک به شخصیت‌شناسی می‌کرد و هم در عین حال خیلی طبیعی و باورپذیر به نظر می‌آید. شاعرانگی را حتماً از متن‌تان دور کنید. احساسی نوشتن ضرورتاً شاعرانه نوشتن نیست. همین جمله‌ای که مثال زده شد کلی حس داشت و به هیچ وجه شاعرانه نبود. اما اینجا: "گیسوی باران کاشی حیاط را لمس می‌کند و روحم را با خود می‌برد" بسیار شاعرانه است و نامتناسب با کل داستان. راحت و از دل حرف بزنید، اما نه شاعرانه.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۲
احسان عباسلو » 10 روز پیش
منتقد داستان
سلام. چیزی که در ذهن شماست باید بر روی کاغذ باشد. نشانه های درستی برای این نکات ذکر شده خود در داستان ندارید. این که "گرفتار تاریکی ام" که دلیلی بر همسر وی بودن نیست. هیچ نشانه ای مبنی بر حضور همسر وی نداریم. داستان را نباید از ذهن خودتان بازگو کنید. داستان یعنی هر آنچه روی کاغذ است.
نیلوفر تیموری » 11 روز پیش
ممنون از نقد راه گشای شما ، در ذهن من بیمار همسر روانپزشک است و به همین دلیل به او میگوید گرفتار تاریکی ام ، با هر روشی روانپزشک میخواهد همسرش را به زندگی عادی برگرداند ، در انتهای داستان مکعب داخل کمد هم از وسایل باقیمانده همسرش می باشد .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.