کلی‌گویی‌ها باورپذیری را نشانه می‌روند




عنوان داستان : تفنگ کِلاشینک "عبرت" اُف
نویسنده داستان : فائقه خوشنودی

من عباس، و داداشم علی،‌ از وقتی که من یادمه و من حدود هفت، هشت ساله و او حدود یازده، دوازده ساله بود؛ بازی با تیر و کمان مورده علاقه ترین بازی مان و داشتن یک تفنگ بادی دست نیافتنی ترین و بزرگترین آرزویمان بود. نشانه گیری علی همیشه فوق العاده بود و تقریباً همیشه وقتی چیزی مثلاً بطری، در نوشابه، یک تکه شیشه و گه گداری گنجشک مادر مرده ای را مورد هدف قرار می‎داد، تقریباً غیر ممکن بود که به آن نزند. در مقابل آن نشانه گیری من بد که نه، بدتر از بد افتضاح بود! هیچ وقت نمی توانستم به هدف بزنم و همیشه به این توانایی او حسرت می خوردم.
روزها می گذشت و یک روز، وقتی که من دانش آموز راهنمایی بودم و علی دبیرستانی بود،‌ او از دوستش یک تفنگ بادی ساچمه ای قرض گرفت. تفنگ بادی نو و خوش دست بود و علی در ازای قرض دادن دوچرخه کوهستانش، که از جانش برایش عزیزتر بود، توانسته بود آن را برای یک روز به امانت بگیرد. آن روز بعد از ظهر، تفنگ را با اصرار زیاد برای نیم ساعت از علی گرفتم و به کوچه رفتم تا قدرت نشانه گیریم را محک بزنم. هیچ کس در کوچه بن بستمان نبود و راحت می توانستم به طرف هر جایی نشانه گیری کنم. ابتدا یک سنگ با فاصله دو سه متری را نشانه گرفتم که تیرم خطا رفت. چند بار شلیک کردم، باز هم موفق نشدم! تصمیم گرفتم هدفم را عوض کنم. یک گنجشک در انتهای کوچه در حال خوردن چیزی بود که روی زمین ریخته بود. اگر آن را میزدم و به علی نشانش می دادم، باورش می شد که بلاخره موفق شدم چیزی را با نشانه گیری صحیح بزنم. تصمیم گرفتم که ریسک نکنم که یک وقت با صدای شلیکم پرواز کند، بنابراین آرام به سوژه شدم، نزدیک و نزدیک تر. لوله تفنگ در نیم متری گنجشک که قرار داشت، گنجشک هنوز فرار نکرده و انگار اصلاً متوجه خطر به آن بزرگی آن هم در بیخ گوشش نبود!‌ با آن فاصله نزدیک،‌ اینکه بتوانم گنجشک را بزنم حتمی بود، آمدم ماشه را بکشم که دلم نیامد، خدایی اش شکار گنجشک درآن فاصله نزدیک، ته نامردی بود! این بود که از شکار منصرف شدم .
تصمیم گرفتم به سراغ صادق،‌ همکلاسیم که خانه شان یک کوچه بالاتر از ما بود برم و کمی با تفنگ عاریه‎ای به او پز بدهم. صادق پسر چاق و کم هوشی بود که خود و خانواده اش همیشه به خاطر کمکی که به او در درس هایش کمکش می کردم، برای من احترام خاصی قائل بودند. به خانه شان رسیدم، زنگشان را زدم و به صادق گفتم که بیاید جلوی در. صادق آمد و با دیدن تفنگ در دست من، کفش برید و گفت: عهههه! مال خودته؟ گفتم پس چی! تازه همین الان یه گنجشک باهاش زدم!
با هم یه دور در محله زدیم تا شاید بتوانیم بازهم(!) چیزی شکار کنیم. به کوچه خودمان رفتیم، من جلوتر در انتهای کوچه بودم و صادق کمی عقب تر، به شوخی به صادق گفتم دستا بالا و گرنه می زنمت!‌ صادق خندید و دستهایش را بالابرد،‌ دستم را روی ماشه بردم که بترسد، الکی قلبش را نشانه گرفتم و چون می دانستم تفنگ خالیست، ماشه را کشیدم. صدای شلیک گلوله از لوله تفنگ آمد و صادق که شکه و وحشت زده بود،‌ به سینه خود دست می کشید و می گفت :چی کار کردی عباس؟ چی کار کردی؟ هان؟! خودم هم شکه شده بودم،‌ مگر تفنگ خالی نبود؟! آن قدر در داستان شلیک به گنجشک بینوا غرق شده بودم که خودم هم آن را باورم کرده بودم و یادم رفته بود که آن موقع اصلاً شلیک نکرده ام و تفنگ هنوز پر بوده است!
صادق که آرام تر شد،‌ احساس سوزش خفیفی در سینه اش داشت. پیراهنش را درآورد. سینه اش را به دقت نگاه کردم. یک زخم کوچک در میان چربیهای انبوه بدنش بود. به این نتیجه رسیدیم که تیر به بدنش خورده، نتوانسته وارد بدنش شود و در رفته و تنها یک زخم کوچک را به جای گذاشته است. درهمان موقع علی صدایم زد، ظاهراً نیم ساعتم تمام شده بود. این بود که تفنگ را به علی دادم و صادق هم به خانه اش رفت.
صبح فردای آن روز طبق معمول به دنبال صادق می رفتم که باهم به مدرسه برویم. مادرش در کوچه بود، داشت با همسایه هایش صحبت می کرد که یک دفعه زد زیر گریه. شکه شدم، نزدیک تر رفتم و با تردید گفتم صادق کجاست؟ مادر صادق گریه کنان گفت، دیشب حالش خوب نبود،‌ بردیمش بیمارستان، دکتر از سینه اش عکس گرفت، تیری که بهش زدی نزدیک قلبش بود و الان تو اتاق عمله. همان جا میخکوب شدم، درست مثل این بود که یک بشکه آب یخ روی سرم بریزند. اگر به پدرش به پدرم بگوید، چه؟ اگر در مدرسه همه همکلاسی ها و معلم ها بفهمند که من این بلا را سر صادق درآورده ام، چه؟ از همه بدتر، ‌اگر صادق بمیرد، چه؟ مادر صادق که انگار نه انگار من مقصر تمام اتقاقی هستم که سر پسرش آمده، گفت عباس جان برو مدرسه،‌ از درست عقب نیفتی، برو مادر و دعا کن که صادق خوب بشه!
آن روز انگار فاصله خانه صادق تا مدرسه میلیون ها کیلومتر بود،‌ پاهایم سنگین شده بود و به زحمت راه می رفتم،‌ صحنه حادثه ، صورت وحشت زده صادق و گریه های مادرش یک لحظه از جلوی چشم نمی رفت. به مدرسه رسیدم و نفهمیدم که تا زمانی که زنگ خورد، زمان چه طور سپری شده بود. هیچ خبری از صادق نشد، نه کسی در مورد آنکه چرا به مدرسه نیامده حرفی زد و نه شکر خدا کسی خبر بدتری آورد.
در راه برگشت، قبل از خانه خودمان، به سمت خانه صادق رفتم. خیلی می ترسیدم. همش خدا خدا می کردم که برای صادق اتفاق بدی نیفتاده باشد. به خانه شان رسیدم و زنگشان را زدم، خواهر بزرگتر صادق بهترین خبری که آن موقع می توانستم بشنوم را به من داد. جراحی صادق که نزدیک پنج ساعت طول کشیده بود، موفقیت آمیز بوده و او یک ساعتی بود که به هوش آمده بود.
با خوشحالی از به هوش آمدن صادق و با ترس و لرز بابت آنکه الان همه اعضای خانواده ام فهمیده اند که چه اتفاقی برای صادق افتاده و تنبیه سختی از طرف پدرم در انتظارم هست وارد خانه شدم. وارد خانه که شدم خانه مثل همیشه بود و همه با من برخورد همیشگی شان را داشتند!
****
اکنون پانزده سال از آن اتفاق گذشته و من هنوز در مورد اتفاقات آن روزها متعجبم. این که چه طور شد،‌ منی که همیشه تیرم به خطا می رفت، آن روز تیرم به هدف خورد. اینکه چگونه چربی های متراکم بدن صادق مانع رسیدن تیر به قلبش شده بود، تیری که درست در راستای قلبش قرار داشت. از همه مهم ترآنکه صادق دوستیش را بعد از بهبودی و برگشت به خانه مثل قبل ادامه داد و من هم از آن به بعد برایش در کمک به درس هایش سنگ تمام گذاشتم. از اینکه پدرش در مورد آن اتفاق تا یکسال هیچ چیزی به پدرم نگفت. من هم بعد از آن روز عشق تفنگ بادی از سرم افتاد و دیگر برای کسی شاخ بازی درنیاوردم!
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فائقه خوشنودی سلام

«تفنگ کلاشینک عبرت‌اف» اسم جالبی است که نشان می‌دهد می‌توانید در انتخاب عنوان‌های مناسب و هنرمندانه موفق باشید؛ اما خود داستان ضعف‌هایی دارد که تعدادی از آنها را بازبینی و بررسی می‌کنیم. این اثر با توجه به سوژه، سن راوی و زبان، به داستان نوجوان نزدیک است. نوشتن برای نوجوانان نه تنها ساده نیست بلکه دشواری‌ها و ظرافت‌هایی دارد و توانایی‌هایی می‌طلبد که ممکن است هر نویسنده‌ای از پس آن برنیاید؛ شاید به همین دلیل تعداد نویسنده‌هایی که قادر به خلق آثار درخشان یا حتی قابل توجه نوجوان باشند، زیاد نیست. در اینجا پسری داریم که اتفاقی و غیرعمد با تفنگ بادی به دوستش شلیک می‌کند ولی این اتفاق نه تنها پایان دوستی‌شان نیست بلکه به تداوم و استحکام دوستی‌شان می‌انجامد. خوب برای خودش سوژه‌ای است و به هر حال پیرنگی هم دارد و می‌تواند داستان کاملی هم بشود اما مشکل در پرداخت است و در کلی‌گویی که بین این اثر و داستانی جذاب، فاصله ایجاد کرده است. کلی‌گویی، امکان حس‌برانگیز بودن داستان را ضعیف می‌کند و یا انسجام حسی مخاطب را از بین می‌برد. راوی همه جا در مورد اتفاق اصلی به کلی‌گویی بسنده کرده است. در تمام مدتی که دوستش زخمی می‌شود و به بیمارستان می‌رود و عمل می‌شود و .. به اشاره‌ها اکتفا می‌کند. راوی این‌همه اتفاق بزرگ را رج می‌زند و اصلاً روی هیچ جزییاتی درنگ نمی‌کند تا شاهد کنش‌ها و صحنه‌هایی با جزییات اثرگذار باشیم. نکتۀ دوم ضعف باورپذیری است. کلی‌گویی‌ها باورپذیری را نشانه می‌روند. واکنش مادر صادق در برابر زخمی شدن پسرش، واکنش خود صادق، عمل پنج ساعته و ... همه به شوخی می‌مانند. انگار با نوعی بلوف نوجوانانه طرف هستیم نه با اتفاقی داستانی که می‌تواند ما را وادار به باورپذیری ماجرا بکند. نکتۀ سوم نثر است. داستان خوب، نثر روان، سالم، قدرتمند و نفیس می‌خواهد. این اثر پر از اشتباه دستوری است، با جمله‌هایی که می‌توانند درست‌تر و روان‌تر نوشته شوند. برای به دست آوردن نثر خوب داستانی تمرین و تلاش کنید. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » چهارشنبه 26 دی 1397
منتقد داستان
سلام. به مطالعه، تلاش، تمرین و پشتکار ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.
فائقه خوشنودی » سه شنبه 25 دی 1397
سپاس بابت نقد ارزشمندتون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.