رسا بودن روایت کارگشاست




عنوان داستان : لخته
نویسنده داستان : هستي بابايي

تقويم روي عسلي كنار تخت است. دست مياندازم و برش ميدارم و ميگذارم روي شكمم. ماه ها را ميشمارم و ميرسم به ارديبهشت. با خودم ميگويم " ارديبهشت، خوبه، هوا خوبه".
ميگذارمش سر جايش و خيره ميشوم به دريچه كولر آبي كه تقلا ميكند اتاق را كمي خنك كند ، بادش مستقيم ميزند به سهم سعيد از تخت. من هميشه روي قسمت خودم ميخوابم ، چه شبهايي كه نيست و چه شب هايي كه سري به من ميزند و ميرود. مرضيه ميگويد خلي دختر، ما ها ديگه از سن ازدواجمون گذشته، حالا يكي هم گلوش پيش تو گير كرده تو طاقچه بالا بذار، اون ازون سال كه گه زدي به خودت و علي و ايمان ، نه گفتي كيو ميخواي نه كيو نميخواي، ، اينم از الانت كه خودتو ول دادي. مرضيه عاقل است و من نميخواهم اين سالها عاقل باشم ، مگر آن سال غرور و عقل و منطق كجاي دردم را دوا كرد . ملحفه را تا زير گردنم بالا ميكشم و نگاه ميكنم به تنها تابلوي توي اتاق، عكسش را سعيد چند ماه بعد از آشناييمان گرفته بود ، با هم رفتيم دو تا از رويش چاپ كرديم ، گفتيم برايمان روي شاسي بزند ، يكي براي من ، يكي براي خودش. عكاسي خيلي طولش داد، ما هم روي كاناپه چرم مينشينيم و منتظر ميمانيم، گاهي هم از توي آيينه رو به رو به هم نگاه ميكنيم سعيد به من لبخند ميزند و لحظه شماري ميكند كه تابلو ها حاضر شود، اولين بار است كه عكسي را كه خودش گرفته چاپ ميكند. پيشنهادش از من بود. بهش ميگويم سعيد دوست دارم يه اتاق داشته باشيم كه براي هر دو تامون باشه. به سيگارش پكي ميزند و ميگويد يه اتاق با يه ميز و دو تا صندلي. من ميگويم : نه يه ميز و هشت تا صندلي ، تو بنويسي و من نگاهت كنم . انگشتش را به گونه ام ميكشد و لبخندي توي چشمهاش مينشيند و ميگويد چرا هشت تا، خودم هم نميدانم چرا هشت تا. انگشتش را در دستم ميگيرم و ميگذارم روي لبم، و بو ميكشم... بوي گندم ميدهد و جوهر خودكار بيك.
ميگويد" فدات بشم من" .
ميگويم:" خدا نكنه".
تابلو آماده ميشود، سريع از جايش بلند ميشود دست من هنوز در دستش هست، دو تايي با هم ميرويم سمت پيشخوان ، هر دو منتظريم، آخرين باري كه اينطور بيصبرانه منتظر چيزي بودم ده سال پيش در سالن كامپيوتر دانشكده روانشناسي بود، من ، ايمان ،مرضيه و علي . منتظر بوديم سايت سازمان سنجش بالا بيايد و رتبه من و ايمان را ببينيم. قلبم داشت تند تند ميزد.نه براي اينكه دانشگاه برايم مهم باشد. تمام ترسم ازين بود كه از ايمان دور شوم. مرضيه نتيجه ها را خواند. ايمان شد شانزده و من پنجاه و هشت. مرضيه خشك نگاهم كرد و گفت پنجاه و هشت. غير مجازش را خودم از صفحه مانيتور ديدم. ايمان دستم را گرفت و از سالن بيرون برد ، سر شده بودم، گوشه لبم ميلرزيد، نگاهم كرد و گفت:"ايراد نداره سال ديگه."
"دور ميشم ازت، ازتون"
" اوه، فريبا ، شلوغش نكن ،هاروارد كه نيست كه، يا تهران يا مدرس... همين بغل گوشمون تو هم كه نشد امسال درست حسابي بخوني، بخون واسه سال بعد"
با دگمه پيرهنش بازي ميكنم و ميگويم:" خوشحالم برات، حقت بود"
علي و مرضيه هم ميايند پيش ما. ايمان خودش را عقب ميكشد و دست هاي من سرگردان در هوا ميمانند.
" مهم نيست فريبا، امسال با هم ميخونيم" اين را علي ميگويد و زل زده است به دست هاي من.

آخر شب توي اتاق ،مرضيه برگشت و گفت: "ولي علي با دمش گردو ميشكستا "و با شيطنت به من نگاه كرد.
جواب ندادم.
"فكر كنم نذر كرده بود رتبه نياري"
من پتو را روي خودم كشيدم و مچاله شدم زيرش.
كاور روي تخته شاسي ها را كنار ميزنيم، عكس تك درخت خشكيده اي است كه روي زمين پر از برف ايستاده، چنان سردي به تن آدم مياندازد كه توي مرداد هم با ديدنش ميروي و زير پتو خودت را قايم ميكني. قاب ها را برداشتيم و دست من را گرفت و از عكاسي بيرون زديم، باران نم نم ميباريد ، ما سرهايمان را خم كرده بوديم و تند تند ميرفتيم تا خيس نشويم . سعيد هرازگاهي انگشتهاي من را در دستش ميفشرد. سوار ماشين كه شديم ، عكس ها را جلويمان گرفتيم و نگاه كرديم، سعيد ناگهان سمت من آمد و من را با شدت بوسيد. ميگويم"بوسه نطلبيده خود عشقه".
نگاهم كرد و ماشين را روشن كرد و گفت " فريبا مال من باش". چيزي نميگويم .
"فكر نميكردم بعد از سارا دوباره عاشق بشم "
" دوستت دارم "
من را تا دم خانه ام رساند.
"بالا نمياي"
" خونه مهمون دارم، بايد برم، ميام پيشت"
و رفت. به واحدم كه رسيدم زنگ زد، جانم سعيد را كه گفتم پرسيد كجا ميزنيش؟
" يه جا جلوي چشمم، رو به روي تخت ،خوبه؟ "

"آره"

قاب را جلوي آيينه ميز توالت ميگذارم و دراز ميكشم روي تخت و نگاهش ميكنم.
ملحفه را از رويم كنار ميزنم و ميروم و قاب را بر عكس ميكنم و عقب تر ميايستم، بايد از يك جا شروع كنم. بايد قبول كنم كه همه چيز تمام شده است. كه ديگر نه او برميگردد نه من طاقتي دارم . بايد تمامش كنم . نفس عميقي ميكشم و ميروم آشپزخانه، قرص ها هنوز روي كانتر است، از ديشب همان جا مانده. ديروز عصر رفتم و گرفتم. مرضيه با دكتر داروخانه هماهنگ كرده بود. ميروم و گوشه داروخانه ميايستم و به قفسه ها نگاهي مياندازم، با دكتر تلفني صحبت كرده بودم، نگاه ميكنم و فكر ميكنم كدام يك از چهره هاي پشت پيشخوان به آن صدا ميخورد. كلي سوال از من پرسيده بود، و آخر مكالمه هم اضافه كرد نگران نباشيد ، مشكلي ايجاد نميشود ، "تو سه الي شش ساعت تموم ميشه ، اگه نشد كه بعيد ميدونم يه سري ديگه روامتحان ميكنيم ." تلفن را كه قطع كردم دلپيچه گرفتم، احساس كردم همه معده ام به حلقم هجوم مياورد. گوشه خيابان بودم ، دستم را به ديوار ميگيرم و سعي ميكنم سرپا بايستم، خيلي مقاومت ميكنم تا به سعيد زنگ نزنم، او كه جواب نميدهد زنگ ميخورد و اسم مرا ميبيند و گوشي را بيصدا ميكند و برميگرداند، تلفنم دستم است و تا به خودم ميايم ميبينم روي شماره اش هستم ولي قبل ازين كه نوك انگشتم را روي مربع سبز بگذارم گوشي را ته كيفم پرت ميكنم و همان جا پشت يك درخت تكيه ميدهم به درخت، زانو هايم شل شده است دست هام ميلرزند. گفته بود همديگر را ببينيم و من خودم را نيم ساعت زودتر رساندم سر قرارمان، دفتر تياتر دانشگاه . رسيد. خيلي سر حال نبود، در را پشت سرش بست .
" فريبا بشين"
حالتش غريب بود .
" چي شده، مشكلي پيش اومده؟"
" نه، تو چرا جواب علي رو نميدي؟"
شوكه شدم. انتظار هر چيزي را داشتم غير از اسم علي از زبان او.
" جواب چي علي رو نميدم؟"
" فريبا خر بازي در نيار، همه دانشگاه ميدونن، وانمود نكن بيخبري"
" خب، منظورت چيه الان؟"
"علي واسه تو خيلي خوبه" مكثي ميكند و ميگويد" شانستو از دست نده"
باورم نميشد اين حرف ها از دهن ايمان بيرون آمده است" پس ما دو تا چي" پشت دندان هايم گير كرد و فقط نگاهش ميكنم.
" خب بهش چي بگم، ازم خواسته نظرت رو بپرسم و بهش بگم؟"
" خودش باهات حرف زد؟"
"اره"
"چي گفت"
"گفت دوستت داره"
"تو چه حسي داشتي شنيدي؟"
"حس من مهم نيست"
"مهم نيست ؟"
"علي دوست منه فريبا "
لبهايش را روي هم فشار ميدهد و نگاهش ميرود به كنج اتاق و زود برميگردد لبخند كجي روي لبهايش مينشيند و ميپرسد " مباركه؟"
"خفه شو ايمان"
بلند ميشوم كه از اتاق بيرون بزنم.

"فريبا، فقط بوسش ميكني مواظب سيبيلاش باش ." خيره به چشمهام شده ام و چشمهاش هيچ حالتي ندارند. نه بمان نه برو.
در را پشت سرم رها ميكنم ، در تاب ميخورد و ناله اش در راهرو ميپيچد. صداي قدم هايم را ميشنوم ، نميتوانم نفس بكشم ، انگار عنكبوتي روي حلقم تار زده باشد، رديف به رديف ، دلم ميپيچيد، ميخواهم دست بياندازم در گلويم و تارها را پاره كنم ، خودم را به دستشويي ميرسانم و دست مياندازم توي دهانم همان جا مينشينم و عق ميزنم .

" خانم طلوعي"
"بله"
" خانم امانتي شما دست منه، فقط يك دور ديگه با هم دوره ميكنيم"تمام مدتي كه حرف ميزد من به مولتي ويتامين ها و پوشك بچه و بسته هاي خوشرنگ پشت سرش خيره ام.
بسته را جلويم ميگذارد و من هم كارت عابر بانكم را سر ميدهم سمتش، از گران شدن و اينكه به خاطر مهناز خانم قيمت قبل حساب ميكند حرف ميزند و من اصلا نميپرسم چقدر و به رسيد هم نگاه نميكنم ، فقط ميخواهم زودتر برسم به خانه خودم. آخر سر ميگويد: " اگر احتمالا مشكلي پيش اومد يا كارتون به بيمارستان كشيد اصلا زير بار نريد و چيزي نگيد، ما ميتونيم دوستاي خوبي بعد ازين باشيم ولي در مورد اين موضوع نه من شما رو ميشناسم نه شما من رو"
بسته را برميدارم و ميگويم" ممنون." و فكر ميكنم چهره اش هيچ وقت از ذهنم نخواهد رفت.
در داروخانه را كه ميخواهم ببندم، نگاه يكي از نسخه پيچ ها روي صورتم سنگين ميشود. در را بسته نبسته ، خودم را پرت ميكنم توي اولين تاكسي كه نگه ميدارد . قرص ها را توي دستم فشار ميدهم، سرم را به صندلي تكيه ميدهم و نفس عميقي ميكشم.
دست ميكشم روي قرص ها. شش تاست. گفته بود دو تاي اول با هم، نيم ساعت بعد سومي، نيم ساعت بعدش چهارمي و پنجمي و ششمي هم با هم. زنگ ميزنم به مرضيه و هر چه دكتر گفته بود برايش تعريف ميكنم او هم ميگويد :" دقيقا همينطوره"
قوت قلب گرفتم تا پرسيد:" كي برات انجام ميده؟"
" هيچ كس ، خودم"
" خودت نميشه كه، زيرزبونيش مشكلي نداره ولي داخليا ها رو بايد يكي برات بذاره، فشارت ميافته و تهوع ميگيري، يكي بايد باهات باشه"
" كسي نيست، چقد فشارم ميافته؟"
" خب خيلي بستگي به بدنت داره، مريض داشتم خودسر انجام داده فشارش شده سه، از دست رفته، خيلي ها هم انجام ميدن هيچي نميشه، نميشه پيش بيني كرد"

" مرضيه نگهش دارم؟"
" مگه نميگي تموم شده همه چيز؟"
" مرضيه اين عشقه خالصه... "
" حرف مفت نزن، اگه عشق بود كه نميذاشتي بره"
" سعيد ميخواد من مال اون باشم، من گلدون نيستم كه صاحب داشته باشم"
" فريبا من اين چيزا رو نميفهمم ، تصميمت رو بگير، اگه ميخواي نگهش داري بايد به سعيد بگي"
" همه چيز تموم شده مرضيه ، ديگه چه فرقي ميكنه بدونه يا نه"
" خر نشو، بدونه مياد، من سعيدو ميشناسم"
" بياد كه چي بشه؟"
" تو اصلا معلوم هست چي ميخواي؟"
" نه"
حرفي نميزند و آرام خداحافظي ميكند . گوشي را كه قطع ميكنم، ميبينم جلوي آيينه قدي ايستاده ام و خودم را نگاه ميكنم، دستم را روي شكمم ميگذارم و نيمرخ ميشوم. لبخند ميزنم ، نميدانم به چه ميخندم.
در تاكسي نشسته ام و آهنگ گوش ميدهم كه سعيد زنگ ميزند ميپرسد "كجايي؟ "
دو چهارراه مانده به خانه ام ، ميگويم : "سر كوچه؟ "
"باشه، خداحافظ"
"كاري داشتي ؟"
"نه"
ميشناسمش، از لحن صدايش معلوم است كه ناراحت است، ولي از چه نميدانم، چند ساعت بعد دوباره خودم زنگ ميزنم، جواب نميدهد. اولين بار است تماسم را جواب نميدهد. پيام ميدهد كه من سركوچه تو بودم زنگ زدم كجا بودي كه دروغ گفتي؟"
مينويسم: " دروغ نگفتم ، تو تاكسي بودم ... نزديك كه بودم گفتم سر كوچه ... فكر نميكردم نزديك باشي براي چي بايد دروغ بگم؟"

ميگويد: " تو هنوز تو گذشته گير كردي"
" مگه تو تونستي فراموش كني؟"
" مال من باش"
" بذار همين طور آزادانه دوستت داشته باشم"

گوشي را برميدارم كه به مرضيه زنگ بزنم. پشيمان ميشوم. در آيينه نگاه ميكنم، نگهش دارم، از ايران ميرويم و همه چيز را ميفروشم و ميروم تفليس . تفليس چه كار كنم تنها. ميترسم، از خودخواه بودن ميترسم. ازين كه به خاطر خودم نگهش داشته باشم ، الان فقط يك لخته است ، تا جان نگرفته بايد تمام شود . بايد بروم و بهش بگويم. بگويم كه چه شود. دوستش دارم . دوست داشتن من را نخواست. نفس عميق ميكشم و ميروم آشپزخانه، از يخچال آبميوه و خرما برميدارم، كمي كشمش توي ظرفي ميريزم و يك ليوان زعفران دم ميكنم و ميروم به اتاق خواب. روتختي را برميدارم و چند پتوي كهنه ميكشم روي تخت و لباس هايم را در مياورم و دراز ميكشم و اولين قرص را ميگذارم و دومي را زير زبانم آب ميكنم . جايي وسط شكمم سوراخ شده انگار. ساعت را نگاه ميكنم، ده و نيم، دومي ميشود ساعت يازده، كمي كشمش ميگذارم دهانم، فعلا هيچ اتفاقي نيفتاده، چشمم ميافتد به تقويم. روي ارديبهشت مانده، حفره توي شكمم بزرگتر ميشود. سردم شده، پتو را ميكشم روي پاهام . هنوز پنج دقيقه هم نگذشته، اگر همين الان باقي قرص ها را بيندازم دور چه ميشود.ميروم دكترم و مثل بچه آدم همه چيز را برايش ميگويم ، دارم با دست خودم عشقم را ميكشم.
دستم يخ كرده است. تلفنم را جواب نداد ، پيام دادم، جواب داد:" من برات بي اهميت شدم، اين از رفتارت معلومه"
" ميگويم بيا حرف بزنيم"
" ديگه هيچ وقت"
"چرا؟"
" تو دروغ ميگي فريبا... دروغ هاي كوچيك و بزرگ"
" بيا حرف بزنيم"
" من حرفي ندارم"

نگاه مياندازم به ساعت، يازده تمام. دستم ميرود روي لفاف قرص سوم، مهناز ميگفت سومي را كه بگذاري خونريزي شروع ميشود، ولي هنوز هيچ اتفاقي نيفتاده است. فقط بدنم داغ شده است و درد دارم. نيم ساعت ديگر ميگذرد و قرص چهارم. دردم بيشتر شده است ، گوشه پتو را دندان ميگيرم و ناله ميكنم، عرق سردي روي تيره پشتم مينشيند ، در آيينه يك درخت خشك ميبينم. چشمهايم را ميبندم. ميگويد "همه چيز را فراموش كن، تو آزادي"
ميگويم " مگه قبل ازين آزاد نبودم، من خودم خواستم عاشقت باشم"
ميگويد:" برو"
دو تا قرص بيشتر نمانده. ساعت ميشود دوازده نوبت قرص پنجم و ششم است. سرم گيج ميرود. داغ داغ شده ام و روي پيشانيم عرق نشسته، دهانم خشك شده و از شاخه هاي درخت توي آيينه هزار لخته خون آويزان است و كلاغ ها به آنها نوك ميزنند.
روي تخت مينشينم و پاهايم را باز ميكنم ، صداي زني ناشناس از گلويم خارج ميشود. مژه هايم تر شده اند ، پلك ميزنم و به سختي چشم هام را باز ميكنم ، لخته خوني لاي پاهايم روي تخت افتاده برش ميدارم و بو ميكشم، بوي گندم ميدهد.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیزم سلام. خوشحالم که اولین داستانتان را خواندم. داستانی سرشار از احساسات زنانه. غم و درد خیانت و نادیده انگاشته شدن. درد تملک‌ناپذیری زن امروز و عواقب روابطی که جامعه پذیرایش نیست. پس زده شدن از سوی ایمان قلب راوی داستان را بدجور شکسته و این دل‌شکستگی منجر به انتقام‌گیری ناخودآگاه شده است. چیزی که به وفور در روابط از هم پاشیده منتهی به شکست عاطفی در زنان دیده می‌شود. زن گمان می‌کند با شروع شتابزده یک رابطه پرشور تازه می‌تواند انتقام بگیرد حال آن که اولین مضروب این بازی خود اوست. این سوژه واقعاً سوژه بکر و تازه‌ای نیست، اما آنچه داستان شما را می‌تواند نجات دهد ریزه‌کاری‌ها و ظرایفی‌ است که کار شما را از باقی آثاری با این مضمون مجزا کند. در مورد شکل فرمی و فنی داستان شما مسأله این است که باید درباره زمان افعال دقت کنید. پس و پیش شدن زمان فعل توالی داستان را در ذهن خواننده مرتب می‌کند. به نمونه توجه کنید: "عکاسی خیلی طولش داد، ما هم روی کاناپه چرم می‌نشینیم و منتظر می‌مانیم، گاهی هم از توی آیینه رو به رو به هم نگاه می‌کنیم." اول تا انتهای این جملات در یک زمان می‌گذرند اما فعل بخشی از آن گذشته و بخشی دیگر حال استمراری است و خب این، خطای فاحشی است که علی‌الخصوص در داستانهای این‌چنینی که فرم روایت سیال ذهن دارند باید به آنها دقت بسیار کرد. و اما درباره زوائد داستان؛ داستان درگیر زوائدی می‌شود که روان بودن زبان داستان را می‌گیرد و آن را کند می‌کند. خرده‌روایت قاب‌ها و یا داروخانه از زوایدی هستند که به کار اصل داستان نمی‌آیند. یا همان دیالوگ طولانی و تکراری درباره نحوه مصرف داروهای سقط جنین. و اما دیالوگ تلفنی دختر با سعید که گویی می‌خواهد مچش را بگیرد و در آن زمان داستان از قضا حضور دیالوگ بین این دو نفر الزامی‌ است اما دیالوگ پیشبرنده و کمک‌کننده به اصل داستان و واشکافی موضوع در ذهن خواننده نیست. در جایی دیده‌ایم که دختر از این‌که سعید به او می‌گوید "مال من باش" هیچ ابراز ناراحتی نمی‌کند. اما حالا که در عمل مال او شده و نطفه او را در بطن خود دارد به یاد رابطه آزاد افتاده. باید کشمکش درون زن برای خواننده قابل پذیرش باشد. کسی که از لخته خون دفع‌شده بوی گندم می‌شنود (که البته مصرم بر اینکه ابداً توصیف دلنشین و خوشایندی نیست) باید برای خاتمه این رابطه و امتناع از ازدواج با سعید با آن عشق پرشور دلایل و موانع باورپذیری داشته باشد که خواننده را با او در این جدال درونی همراه کند. ولی متأسفانه در مورد این زن این عمق تردید و دلزدگی نشان داده نشده‌.
با همه اینها به خوبی پیداست شما ساحت قصه و داستان را می‌شناسید. و با بخش احساسی ذهنتان که برای نوشتن بسیار باید ورزیده و توانمند باشد به خوبی کنار آمده‌اید و این جای بسی دلگرمی‌ است. مسلماً می‌توانیم منتظر داستانهای بسیار بهتری از شما باشیم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت