99 درصدی‌ها




عنوان داستان : مسیر میان دو اضطراب
نویسنده داستان : عرفان بهارلو


شماره هشتاد و چهار را از دور روی در دید. سرعت حرکتش کندتر شد. انگار زیر پاهایش خالی می شد. این هم از این باغ جهنمی که معلوم نیست از آن زنده بیرون بیایم یا نه. صدای تپش قلبش را در سر می شنید. بالاخره بر تردیدش غلبه کرد و زنگ زد. باد صدای زنگ را این سو و آن سو می برد. بعد از پنج دقیقه مردی کوتاه قد در را باز کرد. ندا نگاهش کرد و فورا سر پایین انداخت. ظاهر مرد به نظرش غیر قابل تحمل آمد. پلک های بالایی اش قسمتی از نی نی چشم های گود افتاده اش را پوشانده بود. ابروهای مشکی پرپشتی داشت که پیشانی او را کوتاه تر از چیزی که بود نشان می داد. حالت لب هایش او را شبیه دلقک هایی کرده بود که به چیزی که خنده دار نیست به زور می خندند. تنها حسی که با نگاهی سریع در صورت گرد مرد به ندا دست داد تردیدی بود که برای درستی تصمیمش در دلش افتاد. اما راه دیگری ندارم. ندا به زحمت سر بلند کرد و با صدایی که می لرزید اسمش را گفت و اینکه قبلا از خانم دکتر تلفنی وقت گرفته است. مرد کوتاه قد بدون گفتن کلمه ای به او اشاره کرد که دنبالش برود. برگ های زرد درخت ها زیر پاهایشان خرد می شدند. زاغ ها میان شاخه های خشک پرواز می کردند. بعد از طی کردن مسیری در باغ وارد ساختمان دو طبقه ای شدند که انگار در حال فرو ریختن بود. از پلکان باریکی بالا رفتند که نور کمی از نورگیر بالای ساختمان روی آن می تابید. وارد اتاقی شدند که یک قالیچه دوازده متری کف آن را پوشانده بود. سقف کوتاهی داشت. ندا تنها ماند. پاهایش می لرزیدند. بغض مثل دستی گره کرده گلویش را فشار می داد. کاش فریده هم با من می آمد. اما هر چه اصرار کرده بود دوستش فریده حاضر نشده بود دوباره اینجا بیاید. دوست داشت گریه کند. ولی سکوت سنگین خانه کوچکترین صدایی را در فضا پخش می کرد.
بعد از دو دقیقه مرد کوتاه قد با همان لبخند مرموز، درِ چوبیِ رنگ و رو رفته ای را باز کرد. بدون اینکه کلمه ای بگوید با حرکت سر به او فهماند که وارد اتاق شود. ندا به زحمت پاهایش را از زمین جدا کرد. موقع رفتن به سمت در اراده ای از خود نداشت. به من آسیبی نمیزنند. قبلا فریده هم اینجا آمده است. قبل از او هم خیلی های دیگر آمده اند و همه صحیح و سالم هستند. وارد اتاق درازی شد که هیچ پنجره ای نداشت. دیوارهای سفید اتاق با نور ضعیف چند مهتابی روشن شده بودند. صورت رنگ پریده دختر زیر این نور پیر تر از سن و سالش به نظر می رسید. در سمت راستش متوجه تختی فلزی شد که روی آن ملافه سفید چرکی پهن شده بود. بالای تخت یک سرم خالی به میله ای آویزان بود. با دیدن لکه های قرمز خون که روی دیوار کنار تخت پاشیده بود عرق سردی روی پیشانی اش نشست. روی میز کوچک کنار تخت پنبه و پنس و چند گیره کوچک وجود داشت. سطل زباله‌ قرمز رنگی پایین تر از تخت در بین ملافه های خونیِ مچاله شده قرار داشت. در آن سر اتاق زنی جوان حدودا سی ساله خیره به تلفن همراهش لبه کاناپه نشسته بود. انگار متوجه حضور ندا نشده بود. پس از اینکه ندا زن جوان را دید کمی آرام شد، ولی صدای به هم خوردن در قلب او را لرزاند. پشت سرش را نگاه کرد. مرد کوتاه قد رفته بود.
-کسی همراهت نیست؟
ندا سرش را به سرعت به سمت زن جوان برگرداند.
-سلام. نه.
چشم های ندا روی صورت دراز زن که چشم هایش به زحمت زیر فشار گونه های گوشتی اش باز مانده بودند خیره شد. صورت بدون چین و چروکش زیر نور سرد مهتابی رنگ پریدگیِ صورت بیمارها را داشت. با بیطاقتی گفت:
-برگه سونوگرافی را میدهید یا نه؟
دوباره آن آرامش چند لحظه پیش جای خودش را به ترسی داد که با لحن زن در دلش افتاد. چند قدم جلوتر رفت. پوشه ای سفید را به طرف زن دراز کرد.
-بیاورش نزدیکتر. زود باش.
این لحن در این مکان برای دختر بیست ساله ای که چند هفته است با بزرگترین بحران زندگی اش روبرو است کافی بود تا قطره های اشک از چشم هایش جاری شود. در این چند هفته کار ندا فقط گریه کردن بود. پس از اینکه خبر بارداری اش را به فرشید داده بود پسر او را تهدید کرد که اگر از رابطه شان به کسی چیزی بگوید او را خواهد کشت. ندا جلوتر رفت. زن پوشه را گرفت ولی به صورت ندا نگاه نکرد و متوجه اشک های او نشد. از توی پوشه برگه را درآورد و نگاهی به آن انداخت.
-خیلی دیر کردی. کار سخت شده است. سه میلیون تومان خرجش می شود. با بی حسی موضعی. دکتر دیگری با این قیمت برایت انجام نمی دهد.
-سه میلیون؟
ندا حس کرد نمی تواند سر پا بایستد. دستش را دراز کرد تا به چیزی تکیه بدهد و دراز به دراز نقش زمین شد. زن بدون اینکه از جایش تکان بخورد با تلفن همراهش شماره ای را گرفت و به کسی که پشت خط بود گفت به اتاق بیاید. ندا فقط نمی توانست تکان بخورد، همه چیز را می شنید و حس می کرد. بعد از دو دقیقه در اتاق باز شد و مرد کوتاه قد بالای سر ندا آمد. او را روی تخت بردند. زن گفت:
-فقط همین را کم داشتیم. غشی است.
وقتی ندا چشم باز کرد زن جوان را دید که گوشی به دست روی کاناپه لم داده است. چاره دیگری ندارم. این آخرین فرصت است. دیگر نمی توانم در این فرصت کوتاه دکتر دیگری پیدا کنم که پول کمتری بگیرد. امتحانات دانشگاه تمام شده بود و او باید تا چند روز دیگر به شهرستان بر می گشت.
-خانم دکتر من پول کم دارم. تو را به خدا کمکم کنید. هر چه داشتم فروختم. بیشتر از این ندارم. اگر پدرم بفهمد من را می کشد.
و هق هق گریه را سر داد. زن بدون اینکه سرش را از روی گوشی بلند کند پرسید:
-چقدر داری؟
-دو میلیون.
زن نیم خیز شد. گوشی تلفن همراهش را روی میز پرت کرد. همچنان که زیر لب غُر می زد از روی کاناپه بلند شد. دست هایش را شست. روپوش سفیدی را به تن کرد که پر از لکه های قرمز بود. موقع پوشیدن دستکش گفت:
-پس بابا جونش کجاست که پول انداختنش را بدهد؟
انگار که به صورتش سیلی زده باشند از درد این حرف زاری کرد. صورتش از گریه تر شد. دوست داشت زمین دهن باز کند و او را با تمام گناهانش فرو ببرد. تمام نیش و کنایه هایی را که وقتی فریده به طور نامشروع باردار شده بود به او زده بود بخاطر آورد. از گفتن آن حرف ها احساس پشیمانی کرد. اضطراب راه گلویش را می بست. فرشید پس از آن که تهدیدش کرده بود دیگر جواب تلفن هایش را نمی داد.
بزرگترین اضطرابی که تا قبل از آن لحظه به یادش آمد وقتی بود که در ترم اول دانشگاه اولین بار از زبان فرشید «دوستت دارم» را شنیده بود. آن زمان فکر می کرد که با شنیدن این جمله از دهان یک پسر غریبه گناه بزرگی مرتکب شده است، تا چند روز از خودش بدش می آمد. اما ترس اینکه مبادا با نادیده گرفتن ابراز علاقه ی فرشید او را از دست بدهد کم کم احساس گناه را از دلش بیرون کرد. فرشید همچنان با حرف های عاشقانه خودش را بیشتر در دل ندا جا می کرد. چیزی نگذشت که ندا مخفی کاری های عشق را خوب یاد گرفت. پس از چند هفته که از آشناییشان می گذشت ندا حس کرد که بدون فرشید نمی تواند زندگی کند. حاضر بود هر کاری انجام دهد تا او را از دست ندهد. این همان نقطه شروع راهی بود که ندا در خط پایانش روی این تخت خوابیده بود. با خودش فکر می کرد که چطور مسیر میان این دو اضطراب را طی کرده است. دوست داشت تمام جزئیات این مسیر را از ذهنش بیرون بکشد و دور بریزد. مثل کاری که زن جوان با جنینش می کرد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب بهارلوی عزیز درود
پیش از آن‌که وارد داستانت بشوم می‌خواهم درباره یادداشتی حرف بزنم که همراه داستانت فرستاده‌ای. شما درباره نداشتن اعتماد به نفس در داستان‌نویسی گفته‌اید و این‌که چاپ شدن داستان‌تان در کنار داستان‌نویسان دیگر به شما کمک می کند اعتماد به نفس به شما رو کند. این‌که شما بتوانید داستان خوب بنویسید و نشریات به آن بپردازند و دیده شود عالی است. اما پیش از آن باید بگویم چیزی که از همه بیش‌تر اهمیت دارد این است که زیاد بنویسید و برای نوشتن داستان تلاش کنید. یک کتابی را احمد پوری منتشر کرده با نام «ده گفت‌وگو» که در آن یک گفت‌وگو دارد با ویلیام فاکنر. از فاکنر می‌پرسند برای نویسنده شدن چه چیزی لازم است. او می‌گوید 99 درصد استعداد و 99 درصد نظم و 99 درصد هم پشتکار. این یعنی که همه چیز اندازه هم اهمیت دارد. سال‌هاست به این جمله فکر می‌کنم که برای نویسنده شدن باید همه چیز را جدی گرفت و همیشه برای من مهم‌ترین چیز نظم و پشتکار در نوشتن است و فکر می‌کنم همین دو قلم را داشته باشید اعتماد به نفس هم با خودش می‌آید. البته من 99 درصد هم به سر نترس داشتن اختصاص می‌دهم. همین که شما دست به قلم برده‌اید و از کاغذ سفید نترسیده‌اید یعنی اعتماد به نفس دارید و یکی از 99 درصدها را پشت سر گذاشته‌اید. اما درباره داستان‌تان «میان دو اضطراب» باید بگویم، داستان را درباره یک دختر نوشته‌اید و دست گذاشته‌اید روی موضوعی که شاید بخشی از جامعه درگیر آن باشد. اما شما روایت‌گر لایه بیرونی ماجرا هستید. برای این‌که از موضوعی بنویسیم باید شناخت دقیقی درباره موضوع، سوژه و شخصیت‌مان داشته باشیم. وقتی شما چنین سوژه‌ای را انتخاب می‌کنید باید از روایت‌گر صرف بودن خارج شوید. این‌که دختری در این سن آمده تا بچه ناخواسته‌اش را از بین ببرد سوژه راحتی نیست. اتفاقا به اندازه درونیات همین دختر سخت و پیچیده است. اینکه راوی تنها با چند جمله بخواهد پیام اخلاقی به مخاطب بدهد کفایت نمی‌کند. شما این‌طور پیان داستان‌تان را رقم زده‌اید: «چیزی نگذشت که ندا مخفی‌کاری‌های عشق را خوب یاد گرفت. پس از چند هفته که از آشنایی‌شان می‌گذشت ندا حس کرد که بدون فرشید نمی‌تواند زندگی کند. حاضر بود هر کاری انجام دهد تا او را از دست ندهد. این همان نقطه شروع راهی بود که ندا در خط پایانش روی این تخت خوابیده بود. با خودش فکر می‌کرد که چطور مسیر میان این دو اضطراب را طی کرده است.»
شما یک مسیر رابطه را در چند خط خلاصه کرده‌اید. درست است که دغدغه شما رابطه نبوده و تصویر کردن مطب و عمل ندا اهمیت داشته اما این روایت‌های سرسری از بار داستان شما کم می‌کند. این‌جاست که مخاطب فکر می‌کند دست شما خالی است. شما باید بتوانید همین چیزها را به خوبی نشان دهید. اضطراب‌های ندا را به خوبی نشان دهید. شما نباید این اضطراب را تعریف کنید. با گفتن «میان این دو اضطراب...» آن اضطراب به من القا نمی‌شود. در عین حالی که موضوع هم بداعتی در خودش ندارد. دختر تنهایی که برای سقط جنین مجبور است به تنهایی عمل کند. خب در این تنهایی چه رخ می‌دهد؟ شما بخش اعظم داستان‌تان را به توصیف فضا اختصاص داده‌اید. توصیف کردن فضا خوب است اما به شرط آن‌که بتوانید درونیات شخصیت‌ها و اتفاقات را نشان بدهید.
همه این‌هایی که گفتم تنها با زیاد نوشتن و تجربه کردن این فضاها به دست می‌آید. اما بهتر است از فضاهای مردانه‌ برای روایت‌های‌تان استفاده کنید. برای این‌که به درونیات زن‌ها بخواهید دست پیدا کنید و وارد داستان‌تان کنید باید خیلی بیش‌تر این‌ها بنویسید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.