ساده نگیرید




عنوان داستان : نگار
نویسنده داستان : مهدی افشار

دمپایی چرمی پاره ام را پوشیدم، از کنار سه گلدان زیر دیوار رد شدم و به در رسیدم.نسیم گل های خشک شده یاد مادرم را بین موهایم زنده میکرد، دو ماهی بود که گل ها رطوبت آب را از یاد برده بودند.آفتاب تازه سرش را از پشت دیوار بیرون میاورد،پچ پچ معده ام سکوت تنم را میشکست.
صدای پدرم را از راهروی کوچک در شنیدم،
_نگار!!وقتی برگشتی برایم سیگار بگیر .
_پدر پول ندارم شما دیشب همه را گرفتی.
_اندازه ی اسفند و سیگار داخل اسفند دود کن برایت پول گذاشته ام.
این را گفت و سوار بر تمام زورش رفت و با زهر ماریش هم آغوش شد.
اسفند دود کن را از دم در برداشتم و بردم مثل مرواریدِ درون صدف؛ پول را از آن
درآوردم و در جیب روپوشم گذاشتم.
آفتاب مثل کرمی کف کوچه میخزید و بالا می آمد،
تا چهار راه یک کوچه راه بود.
یاد کتک های پدرم کبودی هایم را بدرد می انداخت و ترس از تکرار روز مره ی آن روحم را زخم میزد.
زمین را نگاه میکردم و غرق در فکر بودم.
نمیدانم چرا آن پیرمرد که هر روز صبح ،نان تازه بدست داشت؛ مرا آن گونه نگاه می کرد.شاید در جوانی اش دختری همسن من داشته که فوت کرده و حالا من به یاد آورنده ی او شدم .
ای کاش من بجای او بودم‌.اما به نگاهش حس خوبی نداشتم ،یک جوری بود! مثل گرگ گرسنه ای که به یک تکه گوشت خیره میشود و با نگاهش آن را می دَرَد.
دلیلش را نمیدانستم؛روپوشم هر کاری میتوانست بکند به غیر از جلب توجه من هم در این موقع میرفتم و پشت شمششاد های وسط چهار راه قایم میشدم .
مشتی اسفند داخل اسفند دود کن میریختم و منتظر میشدم تا او برود.
ایستادم و به پشت سر نگاه کردم،سایه_مَ پیرزنی خمیده بود که دست بر زمین داشت.و میخواست بلند شود.کوچه به پایان رسید به چپ پیچیدم .کمی بعد چهار راه مرا در آغوش میگرفت و من دوست داشتم او را پس بزنم.دست تب دار خورشید مادرانه صورتم را نوازش میداد.
همسن هایم از اولین روز های مدرسه شان شاد بودند و من فقط حسرت نگاه کردنشان نصیبم میشد.
دست در جیبم بردم اما....!!
نه !!پول کجاست؟حتما در این جیبم است.!
ای واای!پس چرا نیست؟چرا حواسم نبود جیبم سوراخ شده؟
حالا با پدر چه کنم؟!من چرا این قدر بد شانس هستم؟!خدااا
زمین را گشتم .دریایی میدیدم که پول در آن غرق شده بود .اسفند دود کن را پرت کردم نگاهم را به زمین دوختم شاید دیدمش
ناگاه چهاراه در سرم چرخید؟ شاید هم من دور او. بی حسی در چشم و دست و پایم رشد کرده بود؛ سرم لمس. به غیر از (هیچ)چیز دیگری نمیدیدم.(هیچی)
به رنگ آسمان آفتابی، سفیدی چرک، تاریک ذغال و (هیچی) به رنگ چرخش؛ من برای علامت سوال های دورم پاسخ شده بودم . درد ،درد ،بوی مادر ،سکوت،
پلک باز کردم، روی زمین بودم.
مادر شبنم در چشم رو به رویم بود با همان صدای مهربانانه اش گفت:(وقت رفتن است بلند شو عزیز دل مادر.)
سلام مامان
سلام دختر نازم
.ماه چشمش را در برکه ی نگاهم ریخت.به اندازه ی یک عمر تتهایی محکم در آغوش هم رفتیم.
مادر میشود رهایم کنی دارم خفه میشوم خنده ای کرد و گفت :
باشد دخترم. دستم را گرفت چند قدمی راه رفتیم
_مادر من باید بروم سر کار نمیتوانم بیایم!.
_عزیزم ما خوشبختیم لازم نیست کار بکنی.
_واقعا!؟ جدی میگویی؟!یعنی میتوانم بروم مدرسه؟!
_بله دخترم
_مادر
_جان مادر
_این آقاها چرا جلوی آن ماشین سفید جمع شده اند
_چیزی نیست؛ دختر کوچکی مثل خودت آنجا خوابش برده و او خسته بود درد داشت آن ها هم دورش جمع شده اند تا بیدار نشود
_ما نرویم پیشش؟
اوخودش میاید جایش راحت است بیا برویم .
و من بدون اینکه چیزی از حرفش بفهمم گفتم :باشد
حالا دست در دست مادر بودم و خورشید به استقبالمان امد.

مهدی افشار
نقد این داستان از : الهام فلاح
داستان شما را خواندم و با این‌که درخواست نقدر سختگیرانه‌ای را کرده بودید، باید منصف باشم و به سن و تجربه و شرایط مؤلف توجه کنم تا او را با خودش بسنجم. شما اول راه هستید و جای تبریک دارد که این‌قدر زود حتی شروع به تمرین کردن در وادی داستان‌نویسی کرده اید. داستان شما ماجرای دختری است که سر چهارراه اسفند دود می‌کند و گرفتار پدری معتاد و در واقع بدسرپرست است. و از هول و هراس گم شدن پول از حال می‌رود و این مسئله منجر به تصادف و نهایتاً مرگ می‌شود. داستان احساسی و تأثیرگذاری است. اما چیز جدیدی نیست. از همان جملات اول انتهای داستان را می‌شد حدس زد مگر این که شما چیز دیگری می‌نوشتید. مثلاً ماجرای جدیدی را برای دلیل تصادف ذکر می‌کردید‌. از مادر و پدر تنها دو اسم به میان می‌آید بدون تصویر و توصیف و هر چیز دیگری. راوی داستان دختری است که ما هیچ چیزی از دنیای درون و ذهن او نمی‌دانیم با توجه به اینکه راوی شما خود قهرمان داستان است، پس می‌شود از گفتگوهای درون ذهن او هم برای مخاطب بگویید تا به این وسیله بتوانید شخصیت‌پردازی کنید. اگر می‌خواهید در وادی داستان‌نویسی باقی بمانید تا جایی که می‌توانید ذهنتان را از کلیشه‌ها و داستان‌های تکراری و قابل حدس زدن دور کنید‌. به خودتان سخت بگیرید. اگر فکر کردید شبیه داستان شما در فیلم سریال یا داستان‌های دیگری روایت شده، بدون شک آن را کنار بگذارید مگر این که بدانید می‌خواهید آن اتفاق آشنا را با جزئیات جدیدی تعریف کنید که یک داستان جدید به کتابخانه ذهنی مخاطب بیفزایید. شما هنوز اول راه هستید و هیچ چیزی به اندازه خواندن به شما کمک نمی‌کند. بهترین مدرس و کارگاه در کتابهای خوب پنهان شده. زیاد مطالعه کنید تا پرده‌های مقابل چشمتان کنار برود. منتظرم داستان‌های دیگری از شما بخوانم. راستی بابت جسارتتان برای انتخاب قهرمانی که هم‌جنس شما نیست تبریک می‌گویم. خوب خودتان را به چالش کشیدید. البته که جای پرداخت دارد تا به ذات مؤنث خود نزدیک شود. اما همین بی‌ترسی مرحبا می‌خواهد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.