موتور محرکی به نام آشنازدایی



عنوان داستان : دستهایی با سرآستین سفید مرا می کشد

همه خیابان ها شلوغ است. ماشین دور می‌زند و برمی‌گردد تا از کوچه فرعی برود و به فلکه برسد. قرار است از فلکه بیاده شویم و مامان را روی دست ببریم. گرمم شده است. توی نیسان علی محمد کنار دست زهره نشسته ام. زهره هق هق می‌کند و از هر چند دقیقه داد می‌زند.
- راحت شدی مامان. از این همه عذاب راحت شدی.
می‌دانم منظورش من هستم. مامان از دست اذیت های من راحت شده است! زهره با نگاهش ماشین را دنبال می‌کند و دوباره زل می‌زند به من و هق‌هق مجددی می‌کند
- مامان ‌مامان. چرا ما رو تنها گذاشتی؟
به زهره فکر می‌کنم. زهره با علی محمد و سه تا بچه تنها نیست. زهره سه سال کوچکتر از من است و یک خانواده چهار نفری دارد. علی محمد عاشق بچه است و قراراست هرسال یک بچه تو بغل زهره بیندازد.
سرعت ماشین‌ها کمتر می‌شود به فلکه نزدیک می‌شویم. عرق کرده‌ام. تمام بدنم درد می‌کند. زهره سرش را نزدیکتر می‌آورد و می‌گوید :داداش تو برو زیر جنازه مامان. سر تکان می‌دهد و می‌گوید:« الهی برات بمیرم این بی خاصیت رو فرستادی دانشگاه، دنیا خرجش کردی. موادی شد. حالا کی برای تو ختم بگیره؟» مینا و ملیحه هم سمت ما می‌آیند . موهای مش کرده مینا روی صورتش ریخته است. شوهر ملیحه زیر بغلش را گرفته است. ملیحه را پیش ما می‌گذارد و می‌گوید:«بیا یوسف بریم زیر تابوت. »
من یک طرف تابوت را گرفته ام و به سمت حرم می‌رویم. گلدسته های حرم دیده می‌شود. هوا گرم شده است. خیلی گرم. جمعیت فشار می‌دهند و من احساس می‌کنم دارم خفه می‌شوم. هوا شرجی شده و نمی‌شود نفس کشید. به دم حرم می‌رسیم. فکر نمی کردم آدم را با جنازه مامانش بگردند. اما نگهمان می دارند و می‌گویند که باید بازرسی شویم. جنازه را تحویل انتظامات می‌دهیم. خیلی سال است که دم در می‌گردند. از وقتی که بمب گذاری شد. همان روزی که من و مامان و بابا و زهره توی حرم بودیم. تشنه ام شده بود و آمده بودیم سقاخانه آب بخوریم که صدای وحشتناکی توی حرم بیچید. ترسیده بودم و دامن مامان را چسبیده بودم. شلوارم کمی خیس شده بود. عروسک موطلایی زهره افتاده بود زیرپایش. مامان خم شد و من و زهره را روی زانوانش نشاند. دل توی دلمان نبود. از ترس توان راه رفتن و گریه کردن نداشتم. زهره جیغ می‌زد. مامان من را از روی زانویش زمین گذاشت و زهره را بغل کرد. عروسکش را که روی صورتش خط خطی شده بود برداشت. کار خودم بود. همه اسباب بازیهایش را یا می شکستم یا خط خطی می کردم. زهره عروسک را پرت کرد و چسبید به شانه مامان. قلبم تند تند می‌زد. عروسک را برداشتم . همه داد می‌زدند و به سمت حیاط می‌دویدند. مامان دستم را می‌کشید و به سمت بیرون حرم می‌دوید. مامان بغلم ‌کرد و ‌گفت؟«یوسف تو ما رو نجات دادی. اگه تشنه ات نشده بود و ما رو به حیاط نکشانده بودی، ما هم توی حرم جزغاله شده بودیم »
همه داخل می‌روند. می‌ایستم دم در. علی محمد دستش را روی سر بی مویش ‌می‌کشدو می‌گوید:« آقا یوسف بیا بریم. اون ور اتاقک، جنازه رو تحویلمون می‌دن» جنازه! چقدر این کلمه برایم غریب است. تابوت مامان را نگاه می کنم. احساس می کنم دستهای مامان از تابوت بیرون است. لباس گلدار قهوه ای که سرآستین های کشدوزی شده دارد تنش هست. سرم را پایین تکان می‌دهم و می‌گویم:«تو برو من خودم میام» فامیل ها یکی یکی می‌آیند، دلم می‌خواهد دور از چشم همه باشم. حالم بد است. نمی‌توانم داخل شوم. موبایلم را از جیب شلوار بیرون می‌کشم. ساعت یک است. ساعت ده باید می‌زدم . چقدر طول کشید. نمی‌توانم روی پا بایستم به سمت ته راهرو حرکت می‌کنم. دستهای مامان سمت من کشیده میشوند. آشناها رد می‌شوند و ول کن معامله نیستند. مواد ته جیبم هست. اگر من را بگردند و این را پیدا کنند. چه خاکی به سرم کنم. توی این بلبشو مواد از کجا بیاورم؟ یعنی توی حرم نروم؟ تابوت مامان را چه کنم؟ عرق از کنار گردنم شره می‌کند. بدنم تیر می‌کشد. باید از این جا بروم. حالم که بهتر شود سمت قبرستان می‌روم. پشت سرم برمی گردم، مامان بالای تابوتش ایستاده من را نگاه می کند و دستهایش را سمتم دراز می کند. چشمهایم را می بندم و به سمت تاکسی ها می دوم.
*
زهره داد می‌زند و مرا هل می‌دهد
- آخه بی غیرت! کجا بودی مامان رو تو قبر گذاشتن. سر خاک کردن مامانت هم نیومدی. آخه تو تک پسرش بودی! چقدر برای تو خفت کشید.
ملیحه دست زهره را می‌کشد و می‌گوید:« نکن، ولش کن. بیشتر از این آبرومون رو نبرید. مردم نشستند. مراسم مامان باید با آبرو باشه» علی محمد دست می‌گذارد روی شانه ام و من را سمت خودش می‌چرخاند.
- اینها الان عصبانی ان. جلوی مردم بده، تو برو خونه ما.
دست می‌کند توی جیبش و دسته کلید را در میآورد و توی مشتم می‌گذارد.
مینا از آشپزخانه در می‌آید. دیس خرما را روی اپن می گذارد و می گوید:« مامان از غصه تو دق کرد. می‌خواستن بذارنش توی قبر، پسرش نبود. دامادش گذاشت» سرش را به دیوار تکیه می دهد و هق هقش توی سالن می پیچد. به سمت حیاط می روم. اینجا ماندنم کار را خرابتر می‌کند. خاک بر سر من که توی مردن مامان هم خرابکاری کردم. کاش حالم خوب بود و می‌توانستم توی مراسم خاکسپاری شرکت کنم که این وضع پیش نیاید. علی محمد سمت در حیاط می آید. تکیه داده بودم به در کوچک آهنی. دستش را توی دستم می گذارد. پول نم دار را توی مشتم فشار می دهد..
- اینها داغ دلشون تازه است. کاریه که شده، آبروریزی نکنید. بذارید مراسم های اون خدابیامرز با آبرو برگزار بشه. تو شامت رو بخر و برو خونه ما. فردا صبح نه اینجا باش که بریم مسجد رو آماده کنیم برای ختم.
حالم از خودم به هم می‌خورد. این زهرماری تا کی می‌خواهد من را اسیر خودش کند؟ توی خیابانها می‌چرخم. بطری خالی دلستر کنار سطل زباله زنگ زده افتاده است. با لقد به جلو پرتش می‌کنم. بطری به جدول می‌خورد و می‌ایستد. لقد دوم را که می‌زنم بطری به سمت راست پرت می‌شود و به پای مرد عابر می‌خورد. دستش را بالا می‌برد و می‌گوید:«هوی. چرا پرت می‌کنی» سرم را بلند نمی‌کنم. چیزی توی دلم فرو می‌ریزد. جگرم می‌سوزد. دلم آب خنک می‌خواهد. دلم می‌خواهد یک لیوان آب خنک از سقاخانه بخورم و جگرم حال بیاید. پاهایم درد می‌کند. کف پاهایم می‌سوزد. نمی‌دانم چه ام شده است. فقط می‌فهمم که حالم حال خودم نیست. حال آدمی است که همه چیزش را از دست داده است. مامان دلسوزی که هر چه بلا سرش می‌
آوردم، صدایش درنمی‌آمد. منتظرم بود و من را دوست داشت. دوستم داشت! خیلی وقت است که هیچ کس من را دوست ندارد. یعنی نمی‌تواند دوست داشته باشد. معتاد! کلمه ای که قبل‌ترها من را به هم می‌ریخت. داد می‌زدم و دهان کسی را که به من گفته بود معتاد، سرویس می‌کردم. اینقدر توجیه می‌کردم و توضیح می‌دادم که من معتاد نیستم، که طرف به غلط کردن می‌افتاد و خودش معذرت خواهی می‌کرد. اما از وقتی که همه فهمیدند و قیافه‌ام تابلو شد، دیگر خودم را به بی عاری زدم. کر شدم و فحش ها را هم نشنیدم. البته برای بقیه اینطور بودم، به مامان که می‌رسید داد و بیداد می‌کردم و اوقات تلخی. مامان ناز می‌کشید و می‌گفت:«پسرم ما با هم تو این خونه ایم، باید غمخوار هم باشیم. بدقلقی نکن» حالم که خوب بود برای هزارمین بار قول می‌دادم که ترک کنم. مامان برای هزارمین باز ذوق می‌کرد و باور می‌کرد و من نمی‌توانستم. نه اینکه نخواهم. هزار بار تصمیم گرفتم و نتوانستم. بدن دردش را کشیدم و خماری اش را تحمل کردم. اما دوباره سراغش رفتم. نزدیک فلکه آب رسیده ام. گلدسته های حرم چشمک می‌زنند. گرمای نگاه مامان را حس می کنم. سربرمی گردانم. مامان پشت سرم آرام آرام راه می آید. زانوهایش کج شده و کج کج قدم برمی دارد. می ترسم، از مامانی که مرده می ترسم. حرم را نگاه می کنم. مامان می‌گفت ما زندگیمان را مدیون تو هستیم. اگر تو تشنه ات نشده بود و حیاط نیامده بودیم. توی بمب گذاری مرده بودیم. از خودم حالم به هم می‌خورد.کاش جزغاله شده بودیم. اگر همان بچگی مرده بودم این همه خواری نمی کشیدم. آب دهانم را قورت می‌دهم. آستین های پیراهن سیاهم را پایین می‌کشم. اصلا تو حال خودم نبودم. زهره پیراهن سیاه را دستم داد. دلم حرم می‌خواهد. دستم را توی جیب شلوار لی فشار می‌دهم. پولی که علی محمد برای شام داده بود ته جیبم هست. بروم حرم؟ صبح از ترس مواد حرم نرفتم. حالا بروم چه بگویم؟ حالا که مامان را زیر خروارها خاک گذاشته اند. حالا که راستی راستی یتیم شده ام. می‌دانم که هیچ کس تحملم نمی‌کند. می‌دانم که هیچ کس توی خانه اش راهم نمی‌دهد. فرش دوازده متری بزرگی را جلوی در نصب کرده اند. مادر فرش را کنار می زند و توی حرم میرود. دنبالش کشیده می شوم. دستهای مامان دراز و درازتر میشود. خادم ها همه را می‌گردند. جلو می‌روم. خادم پیری است. لبخند می‌زند. دلم هری پایین می‌ریزد. دستش روی شانه ام هست. چقدر گرم است. کاش پدر داشتم. دستش سر می‌خورد روی بازو و پایین و پایین تر می‌آید تا زانو. دستهای مامان روی شانه ام جا می ماند. خادم بلند می‌شود و التماس دعا می‌گوید. می‌خواهم بالا بیاورم. دلم می‌پیچد. سرم را کج می‌کنم. هر چه توی معده ام هست بالا می‌ آید. آب زرد رنگ بدبو، کفش خادم کثیف می‌شود. کنار دیوار می‌نشینم. دستهای مامان روی کمرم کوبیده می شود. خادم دستمال کاغذی‌اش را جلوی صورتم می‌گیرد. مردم کنارتر می‌روند تا لباسهایشان کثیف نشود. تنها و تنهاتر می‌شوم. خادم ها دستمال می‌آورند و مشغول تمیز کردن زمین می‌شوند. دور دهانم را تمیز می‌کنم. خادم پیر دستش را روی شانه ام می‌گذارد و می‌گوید:« چی شد جوون؟ مسافری؟ غذا تو راهی خوردی؟» سر تکان می‌دهم و می‌گویم:« مامانم امروز صبح مرد. آوردیمش حرم. » فشار دستش روی شانه ام بیشتر می‌شود. مامان با چشمهایش اشاره می کند که حرف بزنم. پف چشمهایش زیادتر شده است.
- پس مجاوری! خدا مادرت رو بیامرزه.
زیر لب می‌گویم مجاور، لبهایم را می‌جوم. بدنم می‌لرزد و اشکهایم سرازیر می‌شود.
- من نیومدم تو حرم. تابوتش رو نگرفتم.
هق هق می‌کنم. دارم خفه می‌شوم. نفسم تنگ می‌شود و سر می‌خورم روی زمین. آدمها جلوی چشمم تار می‌شوند. از هم دور می‌شوند و دوباره به هم می‌چسبند. مامان چشمهایش را می‌بندد. و دوباره باز می‌کند. چشمهای مامان باز می‌مانند. دستهای مامان از تابوت بیرون می‌مانند. از چشمهای مامان می‌ترسم. دستم را روی پلکهایش میگذارم تا چشمهایش را ببندم. چشمها دوباره باز می‌مانند و زل می‌زنند به من. باید حرف بزنم. باید بگویم حالم بد بود. او می‌فهمد. فقط مامان حال بدی های من را دیده بود و می‌فهمید.
- حالم بد بود. تو که می‌فهمی‌ دست خودم نبود. مواد تو جیبم بود. می‌اومدم تو، ازم می‌گرفتن، از کجا می‌آوردم؟ این یه ذره زهرماری رو به قیمت خون باباشون می‌فروشن. نه به خاطر پولش، باید می‌رفتم خودم رو می‌ساختم. مامان تو رو خدا من رو ببخش. حلالم کن.
مامان زل می‌زند توی صورتم. گردی چشمهایش بیرون می‌زند. قلمبه می‌شود و از توی چشمهایش بیرون می‌زند. صورتش وحشتناکش می‌شود. جای چشمهایش خالی است. قلمبه چشمهایش جلوی چشمهایم می‌ایستد خیره نگاهم می‌کند. هق هق می‌کنم. پیرمرد شانه هایم را می‌مالد و می‌گوید:« بیا یک کم از این آب بخور، آب سقاخونه است. » لیوان آب را به لبهایم نزدیک می‌کند. یاد روزی می‌افتم که با مامان و زهره کنار سقاخانه ایستاده بودیم. سقاخانه نجاتمان داده بود. پیرمرد دست می‌اندازد زیر بازویم و می‌گوید:« بیا بریم تو اتاق ما» توان راه رفتن ندارم. مامان مرده است. الان مطمئن شدم که مرده است. از چشمهایش می‌ترسم. چشمهایش بیرون از صورتش من را می‌پاید. آب را قورت می‌دهم. حالم بهتر می‌شود. روی صندلی چوبی می‌نشینم. دو مرد آن طرفتر به صفحه کامپیوتر زل زده اند. پیرمرد من را کناری می‌برد و آرام سرش را نزدیکم می‌کند. چشمهای مامان از روی سرشانه ی پیرمرد پایین تر می‌آید.
- پسرم حرفهات رو شنیدم. عیبی نداره. این هم یه مریضیه دیگه. پسر من هم تو دام مواد افتاده بود. الان هشت سال پاکی داره. برو زیارت کن و دلت رو صاف کن. از امام بخواه که مریضیت رو شفا بده.
چشمهای مامان پر از اشک می‌شود. اشکها روی کت سورمه ای پیرمرد می‌ریزند. می‌خواهم دستم را جلو ببرم و اشکهای مامان را پاک کنم. دستم را روی شانه های پیرمرد می‌گذارم. خیس هست. خیس نیست. پیرمرد از جیبش بسته کوچک نبات در می‌آورد.
- می‌خوای ببرم سرمی آمپولی بزنی، حالت جا بیاد؟
مامان پلک می‌زند و چشمهایش را می‌بندد. نفسم را بیرون می‌دهم. تپش قلبم کمتر می‌شود. چشمهای پیرمرد میشی رنگ است. سرم را بالا تکان می‌دهم
- می‌رم حرم
لبخند می‌زند و سمت همکارهایش می‌رود. کمرم را به پشتی صندلی فشار می‌دهم. چشمهای مامان از من دورتر و دورتر می‌شوند. چشمها توی صورت گرد مامان جا می‌گیرند. و آرام آرام بسته می‌شوند. از روی صندلی بلند می‌شوم. پیرمرد نزدیکم می‌آید. کاغذ کوچکی دستش است
- می‌دونی که جلسه دارند. اگه دوست داشتی ترک کنی، برو تو جلسه هاشون. شماره پسرم رو داشته باش.
مامان نزدیک تابوتش می‌رود. آرام آرام توی تابوت قرار می‌گیرد. دستهای آویزانش کوچک و کوچکتر می‌شوند وتوی تابوت جا می‌گیرند. نفس راحتی می کشم و آرام میگویم:« من قول می دم. مامان برو توی تابوت خودت بخواب. این دفعه درستش می کنم» از اتاق خارج می‌شوم. شماره ته جیبم است. تکه نبات را توی دهانم می‌گذارم. مامان کنار سقاخانه ایستاده تابوت خالی روی زمین جامانده است. مامان گوش نمی دهد. بعد از حرم باید بروم سرخاکش. قبرش را که ببیند باور می‌کند که مرده است. مامان آرام چشمهایش را می‌بندد و سرش را به نشانه رضایت پایین تکان می دهد. دستهایم گرم می شوند. دستهای مادر با سرآستین کش دار سفید، توی دستهایم هست. دستم را می کشد و سمت حرم می رویم.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز داستانتان را با کنجکاوی و پیگیری خواندم. هر سطر که پیش می‌رفتم منتظر بودم آن لحظه مهم به وقوع بپیوندد. حالا دقیقاً برایتان خواهم گفت منظورم از لحظه مهم چیست. قبل از آن چند نکته را بررسی می‌کنیم.
داستان از سه بخش شروع و میانه و پایانبندی تشکیل می‌شود. داستان شروع کندی دارد. ضرباهنگ کشدار که به سختی پیش می‌رود تا از چند و چون داستان مطلع شویم و اصطلاحاً بفهمیم کی به کیه؟ ماجرای یک پسر ناخلف معتاد است که به تشییع پیکر مادر می‌رود. مادری که زندگی و عمره دوباره خود را مرهون همین پسر می‌دانسته که او و خواهرانش را از میدان انفجار خارج کرده. شروع داستان کند است و ملال‌انگیز. توصیف خیلی چیزها شاید لزومی نداشته باشد یا حداقل در شروع داستان وجوب به میان آمدنشان حس نشود. بعد از آن می‌رسیم به میانه داستان‌. میانه داستان حکم ستون فقرات داستان را دارد؛ داستان را راست و قائم نگاه می‌دارد. در این بخش موظفیم با روایت پیشبرنده خواننده را با خود همراه نگاه داریم. و در ضمن داستان را پیش ببریم. یعنی چند قدم در باز شدن گره داستان پیش برویم. در این داستان میانه چیزی نیست جز نفریت و ناله خواهرها و ناراحتی پسر ناخلف بی اراده که بابت مواد از خاکسپاری مادر امتناع کرده. و اما پایان داستان. قوی‌ترین بخش داستان شما پایان آن است. اعتراف اولاد به ترس از مادری که مرده و انگار نه انگار عمری مادر عزیزش بوده. هراس و دوری از توهم و خیال مادر نقطه قوی داستان است که از قضا آشنازداست. یعنی چیزی است بر خلاف رفتار عموم. مسلماً کسی اگر از مرده مادر خود بترسد هم به این فکر مجال بروز نمی‌دهد. اما این بخش کمی مرا یاد «بیگانه» آلبر کامو انداخت و مورسو در صحنه‌ای که با نعش مادر تنهاست. اما تصویر آخر و آن پیرمرد خدمه حرم که پسر را به رفتن کمپ و ترک دعوت می‌کند یا او را بیمار خطاب می‌کند، زیاد از حد مثبت است. شاید بگویید من دوست دارم داستان اخلاقی و مثبت بنویسم و این سلیقه من است. من هم می‌گویم سلیقه‌تان محترم اما چیز مهمی در امر نوشتن هست به نام مخاطب. مخاطب داستان‌های درس‌آموز را دوست ندارد. این نوع داستان‌ها را برای سریال‌های محرم و رمضان می‌خواهد و کتاب‌های درسی. متأسفم که واقعیت جامعه نگاه تاریک و تیره به داستان‌ها بخشیده و کاری کرده که منطق منطبق بر اجتماع ما این باشد که اگر کسی متوجه اعتیاد یک جوان شد که بابت همین امر از تشییع مادر تمرد کرده او را مورد تقبیح و توهین قرار می‌دهد و حتی اگر ندهد هم پسری که تا آن عمق سقوط کرده باورپذیر نیست که به این سهولت متنبه شود.
نکته دیگر زبان راوی شماست. زبان روایت اصلأ زبان روایت یک مرد، آن هم مرد معتاد نیست. زبان یک زن است که معتاد نیست اما خجل و متحمل عذاب وجدان است. این زبان برای شما محل چالش است چرا که داستان را از زبان راوی غیر هم‌جنس خود روایت می‌کنید و باید بسیار مراقب باشید که درست از کار دربیاید.
و آن نکته مهم که منتظرش بودم همان خرق عادت بود که رخ نداد. یعنی آن امر آشنازدایانه‌ای که بعد از یک جرقه خاموش شد و تبدیل به شعله‌ای برای منور کردن داستانتان نگردید. با یک پایان غافلگیرکننده می‌توانستید داستان را نجات دهید که این اتفاق نیفتاد، اما مطمئناً با نکاتی که مطرح شد می‌توانید در بازنویسی داستان را به خوبی ارتقا دهید. پیروز و موید باشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۲
محمدحسین روشنی » 9 روز پیش
بار دیگر داستان را و نقد خانم فلاح را و نظر خودم را خواندم...باید از خانم فلاح هم تشکر می کردم بابت نقد موشکافانه ....کاش نظری هم به داستان ضربدر دوی من می کردند
محمدحسین روشنی » 14 روز پیش
اتفاقا خیلی هم قشنگ بود خیلی هم باورپذیر بود....خیلی هم مرده بودن مادر به کار طرح و پیرنگ می اومد...خیلی هم ...اما راوی کمی زن بود قبول دارم...مهم نیست! مهم این است که مخاطب ! یعنی یکی مثل من خوشش آمد. برادرهای غیور معتاد هم خوششان خواهد آمد! ما هم باید مواظب باشیم عامه پسند و زرد نشویم و به قول منتقد محترم سریال محرم و رمضان نشویم...هم باید از آن ور بوم نیافتیم و فکلیسم تریپ هنری ما را نگیرد....از پسش برآمده ای رفیق....اگر آقای خانلری نقد می کرد همین را احتمالا می گفت!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.