داستان‌هایی در سایۀ اتفاق‌های بزرگ




عنوان داستان : قرمز گلدار
نویسنده داستان : احسان قائدی

این داستان ویرایشی از داستان «قرمز گلدار» می باشد.

✅ قرمز گلدار– احسان قائدی

باد زوزه میکشید و صدای ناله زنی که لالایی میخواند را می خواند را به این طرف و آن طرف می برد. هوا نسبت به صبح کمی گرم تر شده بود اما هنوز توان غلبه بر سوز سرما را نداشت. هرچه دیگران تلاش میکردند آرامش کنند بی فایده بود مرد ساعتها بود که مثل مرغ پر کنده این طرف و آن طرف می رفت و از سر ناچاری آجرها و تکه سیمانها را کنار میزد و هر چند لحظه یک بار فریاد می کشید : "فرانک فرانک فرانک".
راننده بولدوزر که از صبح منتظر بود تا آوار برداری را شروع کند از سرما به داخل اتاقک ماشین پناه برده بود. راننده کامیون گوشه ای روی خرابه ای ایستاده بود، سیگار می کشید و صحنه را نظاره میکرد چند نفر از امدادگران نزدیک مرد شدند تا شاید به وی بفهماند که تلاشش بیهوده است اما مرد گوشش به این حرفها بدهکار نبود. با تمام توان آوارها را کنار می زد و فرانک را صدا میزد میگفت زنش همین جا نزدیک در مشغول شیر دادن بچه اش بوده همگی ساکت بودند تا مبادا پاسخ این فریادها در شلوغی گم شود اما بی فایده بود صدای لالایی زن تنها صدایی بود که شنیده می شد.
صدای روشن شدن بولدوزر رشته افکار همه را پاره کرد و همه توجهات را به خود جلب کرد مرد با نا امیدی به بیل بزرگ بولدوزر زل زده بود. روی آوارها خشکش زده بود و توان حرکت نداشت برای آمدن این بچه چه سختی ها که نکشیده بودند.
دکتر موهای مش کرده اش را داخل داد وبی توجه به زن که ریز ریز میخندید به مانیتور نگاه میکرد اهرم در دستش را روی شکم زن حرکت می داد.با لبخندی پر از خستگی گفت: "چقدر ول میخوره شیطون بلا، حالا دوست دارید بچه تون چی باشه".
مرد همینطور که با کلاه در دستش بازی میکرد صدایش را صاف کرد و گفت: معلومه دیگه باید پسر باشه میخوام نسل بابام ادامه پیدا کنه ".
زن رو به دکتر کرد و گفت:" نه اینکه باباش پلنگ مازندرانه میترسه خدایی نکرده نسلشون منقرض بشه، خدا کنه سالم باشه دختر باشه" خنده شان بهم قفل شد. مرد با نگاهی پر از شیطنت پرسید :" خانم دکتر اسمش چی؟ ببینید اسمش مشخص نیست ؟" دکتر بی توجه به مزه پراکنی مرد آهسته روبه زن کرد و گفت: " خانمم با این وضعیتت خیلی باید مراقب خودت باشی باید استراحت مطلق کنی دست به سیاه و سفید نزنی ". زن نگاهی به مرد کرد و با لبخندی از سر پیروزی ابرویش را بالا انداخت مرد غرغرکنان زیر لب گفت:" خوبه والا توکه نزده میرقصیدی حالا بهونهت هم جور شد.".

با اشاره مرد مسنی که او را حاج سهراب خطاب می کردند راننده بولدوزر، ماشین را خاموش کرد و دستش را به نشانه احترام به درخواست حاج سهراب بالا آورد. مرد این بار با فریاد بلندتری فرانک را صدا میزد .حاج سهراب به سمت مرد آمد همین که میخواست او را از زمین بلند کند ناله مرد که تا الان بغضش را فرو خورده بود بلند شد پیراهن قرمز گلدار نوزادی را در دستش گرفته بود، به سینه چسبانده بود و ضجه می زد. حاج سهراب مرد را به آغوش کشید سعی کرد آرامش کند اما مگر به همین سادگی بود. صدای فرانک وقتی که این پیراهن قرمز گلدار را پشت ویترین مغازه دیده بود و ملتمسانه می خواست این پیراهن را بخرد هنوز توی گوشش بود.
حاج سهراب مرد را از جا بلند کرد و گفت: ببین جوون میدونم داغ دیدی میدونم تحملش سخته ولی الان چند ساعته از زلزله گذشته بعید میدونم کسی زنده مونده باشه بذار این بندگان خدا هم کارشون را بکنن باید زودتر این آوارها جمع بشه خدا بهت صبر بده.".
مرد با صدای بغض آلودی گفت: «همین جاست نزدیک در، بچه را شیر می داد» و خود را به دستان و آغوش حاج سهراب سپرد با اشاره دست حاج سهراب دوباره صدای بولدوزر شنیده شد و چند نفر مشغول آوار برداری شدند راننده کامیون سرش را تکان داد و سیگارش را نصفه و نیمه پرت کرد. حاج سهراب مرد را به سمت چادری در حوالی همان ساختمان بود می برد پسر بچه ای در خیابان دنبال کامیون پر از پتو می دوید و از سربازی که روی پتوها ایستاده بود تقاضای پتو میکرد سرباز ماسکش را پایین آورد و با بغض عربده کشید:«اینا جنازه لاشونه برو»
صدای لالایی زن در بین صدای بولدوزر و کامیون ها گم شده بود.
مرد گوشه چادر کز کرده بود و زانویش را بغل کرده بود حاج سهراب مشغول ریختن چای برای مرد بود تا کمی از لرزش بدنش کم کند صدای راننده کامیون که حاجی حاجی میکرد بلند شد هر دو به سمت درب چادر خیره مانده بودند تا ببیینند چه خبر شده است. راننده کامیون پک آخر سیگارش را زد و ته سیگارش را زیر پایش له کرد.سعی کرد نگاهش را از مرد بدزدد، با صدای ضعیفی گفت: «حاجی یه لحظه میای انگار از زیر آوارها یه چیزهایی پیدا کردیم»
بچه توی آغوش مادرش که نشسته شیرش می داد آرام گرفته بود بچه را ازسینه مادر جدا کردند و لای ملحفه ای پیچیدند چند دقیقه ای بهت همه را گرفته بود در همین چند دقیقه شیر از سینه زن که موهایش پر از خاک شده بود، چکیده بود و زمین را گل کرده بود.
صدای لالایی زن کم رمق ترشده بود مرد همینطور که ملحفه را بغل کرده و به سینه اش فشار می داد چشم دواند تا صاحب صدا را بیابد زنی با دامنی گل گلی روی خرابه های خانه ای در همان حوالی نشسته بود و دست های خالی اش را تکان می داد و با سوز لالایی میخواند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای احسان قائدی سلام

از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان و از زحمتی که برای بازنویسی اثر کشیده‌اید سپاسگزارم. نتیجه کارتان بسیار امیدوارکننده است. داستان از پراکندگی درآمده و انسجام یافته. نکته‌ای را که به آن اشاره کرده بودم به درستی دریافته‌اید و پیشنهادها را خیلی خوب به کار گرفته‌اید. حالا با داستانی شسته رفته، موجز، دارای خط روایت مشخص و قابل بحث روبرو هستیم. فلش‌بک‌ها سرجایشان قرار گرفته‌اند و پل‌های تداعی رابطه‌ها را درست برقرار می‌کنند. صحنۀ دویدن دنبال پتو و واکنش سربازی که رانندۀ کامیون است؛ همین طور شخصیت رانندۀ بولدوزر خوب درآمده‌اند.حضور همان سرباز و راننده، تأثیرگذارترین صحنه‌های داستان را خلق کرده‌اند و می‌دانید این مسأله چه نکتۀ مهمی را یادآوری می‌کند؟ اینکه معمولاً ماجراها و داستان‌هایی که در حاشیۀ اتفاق‌های بزرگ می‌گذرند، اگر درست واکاوی شوند، اگر نویسنده در آنها عمیق شود و اگر بتواند به کشف حس‌های درونی و پنهان برسد، بهترین تأثیر را بر مخاطب خواهند داشت؛ شاید بتوان گفت گاهی پرداختن به داستان‌هایی که در حاشیۀ وقایع بزرگ می‌گذرند و در سایۀ آنها به وجود آمده‌اند، بیش از اشاره‌های مستقیم به خود واقعه تأثیرگذارند؛ مثلاً ممکن است نویسنده به ماجرای حاشیه‌ای جنگ بپردازد و یا به داستانی که متأثر از جنگ است و تأثیر حسی اثرش، از آثاری که ما را به قلب میدان جنگ کشانده‌اند بیشتر باشد. در اینجا هم همینطوری است. در اینجا زمانی که از صحنه‌های مستقیم فاصله گرفته‌اید، اثر از کلیشه، از شعارزدگی و از مستقیم‌گویی فاصله گرفته و حس‌برانگیزتر و موفق‌تر شده است و به عکس، جایی که داستان بر ناله‌های زن و عزاداری‌های معمول مکث کرده و مدام بر آنها تأکید می‌کند، ضرباهنگ کار کند می‌شود و داستان به جای اینکه پیش برود درجا می‌زند. پیشنهاد می‌کنم انواع سوژه‌های متفاوت و متنوع را امتحان کنید. به مطالعۀ جدی، تمرین و تلاشتان ادامه دهید. منتظر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.