تأخیر در معرفی شخصیت اصلی




عنوان داستان : قربون ننه ی انقلابیم برم
نویسنده داستان : سمانه واعظی

✅قربون ننه ی انقلابیم بُرم

خورشیدبه سرخی آتش دروسط آسمان می درخشید.آسمان پرشده بودازدودهای سیاه رنگی که حاصل سوختن خانه هاودرختان بود.صدای گلوله وتوپ وتفنگ همانندتیک تاک ساعت ،هرلحظه وهرثانیه به گوش می رسید.
صدای شیون وفریاد،بوی خون ودود،لحظه ای حس کردسرش گیج می رود.روی نیمکت کنارپنجره نشست.
ازپنجره به کوچه های شهرنگاه کرد.شهرنبودکه،شده بودقبرستانی ازخاک وآتش،نه صدای آبجی زکیه می آمدونه بوی آش بی بی زینب،انگارحضرت عزراِئیل بالهایش راپل عبورکرده بود.آبجی زکیه هم دست ماریه اش راگرفت ورفت .دورشدودورتر.
حتما بی بی زینب آنجا برایشان آش می پزدودورهم می خورند ومی خندند،خوش بحالشان.
خودش هم نفهمید،کی دانه های اشک ازچشمانش سر خوردندوکامش راشورکردند.
آه ،هارا پشت سرهم قطارمی کرد.حس می کرد ، دنیابرایش تنگ وکوچک شده است.یادآبجی زکیه افتاد،یادخنده های ماریه،ماریه کوچولووقتی که توی حیاط می دوید.خنده هایش برق شادی رادرچشهای، همه می کاشت.
به دنبال ماریه می دویدوصدای آبجی زکیه بلندمی شد،بشیر،بشیربازکه ازدرس ومشق فرارکردی؟
خردادشده،ها،مفهمی!!مخوای تابستونم الاف باشی؟!

نگاهی به تخته مدرسه انداخت.نه ازدرس خبری بودونه ازمعلم،شاگردانش همه یاصف به صف درسینه قبرستان خوابیده بودندویاهمراه بقیه به شهرهای دیگررفته بودندویامثل خودش درشهرمانده بودندواسلحه بردوش گرفته بودند.
حتما آنهایی هم که مانده بودند دلیل داشتندبرای خودشان ،حتما آنها هم ماریه هایی داشتندکه دیگرنبود.
صورت دودشده ی ماریه ،بزرگترین دلیل خودش بود.وقتیکه حیاط آبجی زکیه بایک شلیک موشک دودشدورفت.
بایدبه کجامی رفت وقتیکه صدای آبجی زکیه راهنوزمی شنیدوقتیکه صورت تپل وسفیدماریه درآسمان شهرش می درخشید.
کنارتخته ی مدرسه ایستاد.اشک هایش راباآستین های خون آلودش پاک کرد.گچ رابرداشت وبرروی تخته نوشت درس امروز،من درخرمشهرمی مانم.
صدای صوت موشک افکارش رادرید.
باخودش گفت :ماریه ای دیگه ،چندتاماریه؟!
اسلحه رابردوشش انداخت وازپله هاپایین رفت.رضاکنارجنازه هانشسته بودوبادقت تمام فشنگ راداخل خشاب می گذاشت.اسلحه برشانه های استخوانی اش سنگینی می کرد.
کناررضانشست.رضانگاهی کردوگفت:بازکه توفکری داداش!
مُگم ،بشیرجنازه ها ،چی بیصدا خفتن،انگاری خیلی خِستَه بودن.
بشیرسری تکان داد،تاخواست ازجایش حرکت کند.رضا دستش رابرروی شانه اش گذاشت وگفت:گوش تلخی نِکُن داداش ،آخِروعاقِبَتِه همه ی مااودنیایَ،چی بهترکه مِثِ ای بِنده های خوب خداباشِهادت بِشَه،
بِدَناشارِِمی بینی که خُفتین ،روحاشارِِکه توآسِمونا بُردَن،
بشیرسری تکان دادوگفت:به حرف آسونه،اماتحملش خیلی سخته،آبجی زکیه ،فقط خواهرم نبود که جای بچه ی نداشتشان بودم .بعدِ فوت مادرم ،بزرگم کرد.درِمغازه ی شوهرش بزرگ شدم وهمونجادرسامه مخوندم .تااینکه خداماریه روبعدِ چندسال بهشان داد.
هنوزسه سالش بیشترنبود
رضاگفت:مِدِنُم داداش چی وِرمی گی،اماخوب جایی رِِفتَن،وَخه،وَخه،که بایدمراقب بِشِم
تاعلی واحمدبِرِسَن
برم کنارپِنجَره بیشینِم اختلاط کِنِم
بشیرکنارپنجره رفت.نیمکت هاراعقب کشید.یک فضای کوچک برای نشستن هردویشان خالی شد.
احمد،نفس زنان واردشد.دوجعبه فشنگ برداشت وبه رضاگفت:مهمات که گفتی فقط همیناست ؟
،رضاخنده ی تلخی کردوگفت:قراربودَه ازمرکز باهلیکوپترمهمات بیرَن،هنوزکه داداش خِبَری نِشُدَه
احمدباعجله گفت:خوب بلندشین بعثی هادوکوچه پایین ترن ،بیایین بامابرگردین عقب تر،تااون موقع مهماتم میرسه
رضاگفت:راحت باش داداش،ماجایی نِمِرم ،همین دوکوچه هم بِشَه جلویِ ،بعثیا واستِم غَنیمته،
صدای تانک ها نزدیک ونزدیک ترمی شد.رضاگفت:برودیگه ،الان این دوتاجِعبَه فِشنگم بِرسَه بِدَستِ بِچه ها،کارمُهمی کِردی
احمدخداحفظی کردوباعجله ازحیاط مدرسه خارج شد.رضاگفت:
مُگم بشیر،مِخی بِرِت یَک خاطِرَه تعریف کُنُم ؟
بشیربه دیوارتکیه دادونگاهی به رضاانداخت.وباخودش گفت:

هرکی که ندونه ،حتمافکر مکنه یا،رضا خیلی سرخوش وبیکاره .یاشایدم شیرین عقله،
اما مو که خوب مدونم رضا هیچ کدوم ازاینانیس.رضا خیلی بااخلاص تروبا اعتقادتر،ازااین حرفاست اوودوستاش ازاون سرکشورپاشدن اومدن اینجا،بِرِیِ کمک به مو وهمشهریام.
شهرکجاس؟قبرستونی ازخاک وگلوله ،چرابایدجونش روبه خطربندازه ،اونم تواین، فصل گرما بیادکه چی؟؟
بقول خودرضا،همه ایرانیم،ازهمه مهمترهمه مسلمونِم داداش
رضادوباره گفت:نِگفتی،بُگم؟؟
بشیرسری به علامت تاییدتکان داد.وگفت:ها ،بگوبچه مِشدی ، فقط تکراری نباشه،طولانیم نباشه،که حوصله ندارم
رضاگفت:باشه ...بداخلاق!!
بعدهم خشاب تفنگ رامحکم کردوگفت:
یَک روزبعدالظهرکه توی حیاطِ خانَمان نِشستَه بودُم.نَنَم ازخانَه هَمساده اَمَدویَک فرشی کنارتیفال اِنداخ و،رِختاره ازروی طِناف برداش وگف:
رضابیا ننه روفرش بشین.
بَعدَم هِندِنه رِ،گِذِ ش وسط فرش وگف:علی برکت ا...
قاچِش مُکُنم به نیت انتخابات وچاقون ر،زدُواتفاقا تُرشیده ازکاردرامَد.یَکی دیگه بریدوگف:مُبُرُمِش به شانس رضا،که اتفاقاقِرمِزِخوش رنگی ازکاردِرامَد.
موکه خِندَم گِرفتَ بودوگُفتُم:چیه ننه بازسیاسی رِِفتی؟
توکه ازی حِرفا خوشِت نِمیامَد!!
گف:نِه،ننه نَقل ای حرفا نِیه ،دِلَم نِمِخه دشمن شادبِرَه.اویُم ای آمریکایِ نِجست.
کُلِ مِردُمِ دنیا ربه جونِ هم مِندِزَه جوروم مرگ بعدم مِثِ ،یَک کَفتارمیشینه تِماشا مِنَه ذِلیل مُردَه.
خودِش ریَک چغوک می گیرَه که انگاری هیچی زیرسَره او،نِیَه؟!
کِلپَسه یِ نادون....
موکه ازخِندَه غَش کِردِه بودُم وگفتم:ننه ،بالاخره کِفتاریاکِلپَسِه؟؟
چارقَدِشِه مُحکَم بستُ وگف:چِمدُنُم ننه..
بعدِشَم خودش ر،به تیفال تکیه داد وگف:کوکب خانم زن همساده مُگفت:نِمِخه رای بِتَه !!
مُیَم گفتم به جهندَم زَنِکَه ازخروس خون تابوق سگ ،اِختِلاطِش باهَمسادِه ها فقط غِیبته،موکِه ننه مِثِ اونِیُم.
بعدَم یَک ،تیکه هِندِنه گُذِشت تو دَهَنِش وگف:فِردای قیامت جِوابِ خدارِِ چی بُدُم ،مُگُم رضا خدانکُنه ای بنی صدررای بیارَه
ای همه شهیددادِم بِرِه انقلاب،
گفتم :ننه توکلت بِخدابِشه ،
گف:اوکه بله ،اماخدابه همه عقل دادَه ،اگه کَم مُخُرِم وکَم مُپوشِم لااقل امنیت دِرُم.
خدارحمت کُنه دایی وبابات ر،هردو توتظاهرات شهیدرفتَن .
بعدَم گلوله وگلوله اشکاش مریخت،
رَفتُم کِنارِش ودستِش ر،بوسیدُم وگفتم :قربونِ ننه ی انقلابیُم بُرُم.
پرتاپ گلوله ی تانک ، تمام شیشه های مدرسه راشکست.صدای بعثی هاتاپشت درحیاط مدرسه به گوش می رسید.رضاگفت:وَخی داداش هَمو آرپیچی ربِدِه مو
بشیرسینه خیز،خودش راازمیان جنازه هابه سمت مهمات کشاند،دوتا آرپیچی آورد.رضاگفت:تونِمتِنی داداش!!
بشیرگفت :توکل برخدا،خودت گفتی :ازآخرهمه رفتنین
هردوآرام خندیدند.تانک ها نزدیک درمدرسه ایستاده بودند.رضا آرپیچی رابرداشت همانندیک شیردرجلوی چشمان بشیربه تمام قدایستادبااولین شلیک ،اولین تانک نابودشد،الله اکبرهردوبلندشداینبارهردوایستادند.پرتاب شلیکشان باپرتاب گلوله تانک یکی شد.بشیرحس کرددست دردستان رضاازروی بالهای حضرت عزرائیل واردبهشت می شود.بوی آش بی بی زینب بلندشده بودصدای خنده های ماریه به گوشش می رسید،آبجی زکیه باچادررنگی سبزرنگی به استقبالش می آمد.


سمانه واعظی
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم سمانه واعظی عزیز، سلام. «قربون ننه‌ی انقلابیم برم» دومین داستانی است که از شما خواندم که موضوع و حال هوایش با داستان قبلی متفاوت است. پرداختن به موضوعات مختلف و انتخاب شخصیت‌هایی از طبقات مختلف اجتماع علاقه‌مندی نویسنده به کسب تجربه‌های جدید در نوشتن را نشان می‌دهد که خیلی هم خوب است.
از جملات اول داستان شروع می‌کنم: «خورشید به سرخی آتش در وسط آسمان می‌درخشید. آسمان پر شده بود از دودهای سیاه رنگی ...» شما در جایگاه خواننده چه برداشتی از این توصیف و صحنه دارید؟ آیا در آسمانی که پر از دود سیاه است می‌شود تصویری اینچنینی از درخشش خورشید داد؟ می‌دانم که منظورتان اشاره به گرمای طاقت‌فرسای جنوب بوده و آتشی که از آسمان می‌بارد اما در متنT تصویری که مدنظر شما بوده ساخته نمی‌شود.
شروع داستان از بخش‌های حساسی است که باید بیشتر به آن توجه داشت. جایی است که می‌تواند خواننده را درگیر روایت کند یا اشتیاقش به خواندن باقی ماجرا را کم کند. در همین شروع گره زده می‌شود. عدم تعادل اتفاق می‌افتد. البته می‌تواند از جایی شروع شود که عدم تعادل اتفاق افتاده که در داستان شما اینچنین است. دشمن موشک زده و شهر با خاک یکسان شده و داستان با تصویر و توصیفاتی از آتش و ویرانی و خون شروع می‌شود که تصاویر ملموسی هستند. این شروع برای متن شما موجز است و خواننده از همان جمله‌های اول خودش را وسط ویرانی می‌بیند. می‌خواهد با شخصیت همراه شود اما تصویر روشنی از او ندارد. طول می‌کشد که راوی بگوید از چه کسی روایت می‌کند. به این مسئله در داستان قبلی هم اشاره کرده بودم. شخصیت در سایه است و از او هیچ مشخصه‌ای نمی‌دهید حتی جنسیتش برای خواننده مشخص نیست و خواننده نمی‌داند راوی دارد از چه کسی حرف می‌زند تا جایی که خواهرش او را صدا می‌زند و بشیر از سایه بیرون می‌آید. این دیر نشانه دادن و تاخیر در معرفی شخصیت به داستان ضربه می‌زند. از همان ورود شخصیت به داستان بخشی از او را بسازید تا خواننده تصویری از او در ذهن بسازد و همراه روایت شود.
بشیر در اول داستان کجاست؟ به وقت موشک‌باران کجا بوده که سلامت مانده؟ آیا پشت پنجره خانه است یا پشت پنجره مدرسه؟ که البته در هر دو جا همه شهید شده‌اند. موقعیت او را مشخص کنید تا خواننده بداند چرا بشیر زنده مانده در حالی‌که همه‌ی بچه‌های مدرسه و اهالی خانه و عزیزانش شهید شده‌اند. همین جزئیات هستند که خواننده را به روایت نزدیک‌تر می‌کنند.
این که در گفتگوها سعی داشته‌اید برای بشیر و رضا گویش جنوبی و مشهدی بسازید، حرکت درستی است اما باید توجه داشته باشیم که قرار نیست عیناً همان گویش در گفتگوها استفاده شود. در حقیقت استفاده از کلماتی که خواننده را متوجه جنوبی بودن یا مشهدی بودن شخصیت‌ها بکند، کافی است. این میزان نزدیک شدن به گویش بخصوص در خاطره‌ای که رضا تعریف می‌کند خواننده را گیج می‌کند و به جای دنبال کردن خط داستانی، حواسش پی خواندن کلمات و فهمیدن مفهوم جمله‌ها می‌رود.
اسم داستان ویترین داستان است. اسم اولین چیزی است که خواننده را به خواندن متن ترغیب یا بی میل می‌کند. اسم باید اشاره ای به موضوع و محتوا هم داشته باشد. اسم داستان شما به موضوع اصلی و شخصیت اصلی که بشیر است اشاره‌ای ندارد و به خرده‌روایت یا خاطره‌ای از رضا مربوط می‌شود که بخش کمی از متن به او اختصاص داده شده. نمی‌شود با صراحت گفت که این حرکت غلط است اما پیشنهاد می‌کنم در انتخاب اسم تامل بیشتری داشته باشید. فضای داستان و موقعیت بشیر و رضا اسم بهتر و تاثیرگذارتری را می‌طلبد. حتی جمله‌ی «درس امروز، من در خرم‌شهر می‌مانم» که در متن آمده می‌تواند جایگزین بهتری باشد.
در پایان داستان بشیر و رضا به تانک شلیک می‌کنند و همزمان گلوله تانک باعث شهادت‌شان می‌شود. این لحظه از لحظات تاثیرگذار داستان است. تنهایی دو پسر در مدرسه‌ی ویران شده. ایستادگی‌ای که هر دو می‌دانند به شهادت ختم می‌شود خواننده و احساساتش را نشانه می‌رود. در ادامه چند جمله آمده که همه زیبا هستند اما برای موجز شدن این لحظه‌ی پایانی پیشنهاد می‌کنم از تعداد جملات کم کنید تا آن چه باقی می‌ماند در شکل‌گیری این لحظه‌ی باشکوه موثرتر باشد. «بوی آش بی‌بی زینب بلند شد و صدای خنده ماریه آمد.» همه‌ی آن‌چه را که لازم است می‌گوید، کوتاه و تکان‌دهنده و تاثیرگذار.
خانم واعظی عزیز، این داستان پتانسیل آن را دارد که به داستان بهتری تبدیل شود. حتماً بازنویسی‌اش کنید. از موقعیتی که برای گفتگوی رضا و بشیر فراهم می‌شود استفاده‌ی بیشتری ببرید. گفتگو می‌تواند در سرعت بخشیدن به روایت و دادن اطلاعات بیشتر به خواننده موثر باشد. خاطره رضا زیباست اما می‌شود به جایگزین‌های بهتری هم فکر کرد. دو پسر جوان و نوجوان قرار است تا لحظاتی دیگر شهید شوند. از این موقعیت استفاده کنید تا داستان در ذهن خواننده ماندگار شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.