داستانی بی‌قید




عنوان داستان : بیست و نه آذر، خیلی سال بعد
نویسنده داستان : ابوالفضل فربد

از همان دورانِ کودکی، دیدنِ آشپزخانه‌ی رستوران‌ها و پیتزافُروشی‌ها برایم جذاب بود. علتش هم چیزِ پیچیده ای نیست، مثل همه‌ی چیزهای جذاب در جهان، چیزهای نادانسته کنجکاوی‌برانگیز است. یک بار که خیلی سمج‌بازی درآوردم و پاپی شدم، راهم دادند توی آشپزخانه که ببینم این همه غذا چه طوری پخته می شود؟ راستش توی ذوقم خورد، تصورم از آشپزخانه‌ی رستوران ها چیزی در حد دستگاه های پیچیده و غول پیکرِ کارتون‌های برنامه کودک بود که یک دکمه‌اش را باید می زدی تا بیفتد به قورقور و فس‌فس و از چند جایش بخار و فنر اینها بزند بیرون و اهرم هایی خود‌به‌خود بچرخد و تهش غذا بیفتد بیرون. آنچه فکر می کردم جذاب باشد،‌ به دقیقه‌ای رنگِ قرمزِ جذابیتش پرید و خاکستری شد، مات و کم‌رنگ.
تنها شده بودم و تازه بیست و هفت سالم‌ بود، زود بود برای تنهایی یا دیر؟ نمی دانم. دنیایی که در کودکی اینقدر همه‌چیزش سوال‌برانگیز، تازه و جذاب بود، جایش را به دنیای دیگری داده بود. دنیای پیرامونم چیز چندانی در چنته ی جذابیتش نمانده بود اما کتابفروشی‌ها هنوز برایم همانِ جذابیتِ عجیب کودکی را نه تنها حفظ کرده بودند بلکه باید جورِ ‌حوصله‌سربر بودن بقیه‌ی جهان را هم می کشیدند. دنبالِ خانه می‌گشتم. گفتم بگذار این بار خانه های خیابان‌های پشتِ کتابفروشی‌های انقلاب را امتحان کنم، انگار کُن این ها هم آشپزخانه‌های کتابفروشی‌ها هستند. آن زمان فکر نمی کردم که در این خیابان ها، کنار خانه های خاموش و واحدهای بی‌نشان قدم که می زنم، دارم دنیایی از کلمات که تا سقف چیده شده را پشتِ سر جا می گذارم. آن زمان نمی دانستم آشپزخانه‌‌های واقعی اینجا هستند که دستِ تو را می گیرند از اولین صفحه و می برند در دستگاهی چندصدصفحه ای و آن‌طرف تویی دیگر تحویل می دهند.
خانه‌ای که گرفته بودم، قدیمی بود. حداقل پنجاه سالی عمر کرده بود اما بنگاهی می‌خواست برای ساختمان صغرسن بزند و می گفت بیست سال ساخت بیشتر نیست. برای من که مهم نبود اما او تلاشِ خودش را می کرد. اثاثیه‌ی آنچنانی نداشتم، کل‌اش را جمع می کردی نصف اتاق را هم نمی گرفت. صبح ها که کلاس و درس داشتم و بعدازظهرها هم توی یکی از کتابفروشی‌ها، کار می کردم، تقریباً مفت فقط برای اینکه سرم گرم باشد. توی خانه‌ بیکار بودم و حوصله‌ام سر می رفت. فکر می کردم کار کتابفروشی کار جذاب و ایده آلی باشد، بود اما فقط برای چهار پنج روز. بعد رشته های ملال دور روزهای کتابفروشی را هم تنگ گرفتند؛ مثل بقیه چیزهای دنیا. کتابفروشی هم که فکر می کردم باید کار جذابی باشد، ‌به یک هفته نکشیده از دور خارج شد. می رفتم و می آمدم، بی ذوق و شوق؛ مثل اکثر کارهای دنیا، مثل اکثر آدم‌های دنیا.
نگفتم که خانه کلاً دو طبقه بود. طبقه ی اول من بودم و یک واحد دیگر که آدمی بود مثلِ من، می رفت و می آمد. من هیچ وقت ندیدمش. فقط از صدای قدم‌هایش آن هم گاهی گُداری بودنش را می فهمیدم. واحد همکف سکوتی بود مطلق، گفته بودند هیچ کس آنجا زندگی نمی کند، صاحبانش سالهاست که این طرف ها پیدایشان نشده. می دانی آدم باید هر جور شده برای خودش قصه ای جور کند وگرنه واقعیت دیوانه‌اش می کند. هر بار از جلوی این واحدِ ساکت می گذشتم، بیشتر دلم می‌خواست ببینم پشتِ این در چیست؟ قاعدتاً نمی بایستی چیز عجیبی بوده باشد، یا واحدی ‌ست خالی یا چهارتا تیر و تخته که این طرف آن طرف افتاده باشد و خاک رویش را گرفته باشد. بالاخره یک روز دل را به دریا زدم، قفلِ در آنچنان چفت و بست نداشت، با اندکی زور و ضرب، باز شد. نور از پنجره می تابید وسط آن حجمِ تاریکی که سالها جاخوش کرده بود آنجا. نور تقلا می زد که راه باز کند.
یک میز تحریر بود، چند صندلی و کتابهایی که روی هم چیده شده بودند. روزنامه‌ای وسط میزتحریر افتاده بود. تاریخش بیست و نهِ آذر پنجاه و هفت را نشان می داد. زیرسیگاری، خاکسترهایی تقریباً چهل ساله را در خود جا داده بود و چای چهل سال پیش فقط رنگش را به استکان سیاهِ شده از خاک بخشیده بود. نمای کتاب ها اتاق را به معبدی شبیه می کرد، روی همه ی کتاب ها گردی سفید نشسته بود، مثل برف. رفتم جلو و کتاب را برداشتم. گردش را تکاندم، روی جلد چیزی نبود، صفحه ها همه سفید، فقط جا به جا با خودنویس قرمز چیزی خط خورده بود، چیزی که معلوم نبود چیست. جای تاخوردگی صفحه و لکه های انگشت ها و مچالگی بعضی صفحه ها معلوم بود. فکر کردم چه کتابِ بی‌معنی‌ای. کتاب بعد هم همین بود، خط خطی های قرمز و صفحات سفید و آثارِ اینکه کسی کتاب را زمانی خوانده است. کلِ کتاب ها همین بود. انگار اینجا کتابخانه‌ای بوده که همه ی کلمات کتاب‌هایش را مَکیده باشند. سالها بود در زندگی‌ام با چیزی چُنین سوال‌برانگیز روبرو نشده بودم. جذابیت‌های جهان انگار دوباره داشت شروع می شد، دوباره راز درافتاده بود.
حضورِ‌ من بی‌معنا نبود. کششی که مرا به آنجا رسانده بود، حتماً پیغامی داشت. کتاب ها را برداشتم و شروع کردم. همه ی صفحاتشان را پر کردم، نوشتم. گرد سفید مانده رویشان را تکاندم. نمی دانم چند سال طول کشید اما آخرین کلمه ی آخرین کتاب را که پُر کردم، دیدم آفتاب وسطِ آسمان است اما باد سردی می وزید، نور خورشید کم جان بود. ابرها داشتند می آمدند. بعد از این همه سال از آن خاموشی بیرون آمدم. روزنامه فروش دکه ی دم کوچه عوض شده بود، تاریخ روزنامه را نگاه کردم بیست و نه آذر بود، خیلی سال بعد. رفتم توی آینه خودم را نگاه کردم، گرد همه ی کتاب ها روی موهایم نشسته بود، موهایم سفید شده بود.
امیدوار بودم شماره اش بعد این همه سال عوض نشده باشد، زنگ زدم، برنداشت. پیغامی برایش نوشتم که من، هزار کتاب، بودنم را نوشتم، تو بَرِشان دار و نبودنت را بخوان، آدرس کتاب ها را هم برایش نوشتم. رفتم.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب فربد عزیز درود
داستانی که سال‌ها ماجرایش طول می‌کشد باید این‌قدر ما را جذب کند که گذر زمان را حس نکنیم. شما داستان شخصی را نوشته‌اید که وارد خانه‌ای می‌شود و یک کتاب با صفحات سفید پیدا می‌کند و شروع می‌کند به نوشتن در آن‌ها و این زمان آن‌قدر طول می‌کشد که همه چیز را فراموش می‌کند و سال‌ها و سال‌ها در همان‌جا می‌ماند.
این داستان یک خطی شماست. اما چه چیزی این‌جا کم است؟ داستانی که معلوم نیست چرا اتفاق افتاده است. این‌که بگویید پشت چیزها برای‌تان مهم است و همین باعث شده خانه‌ای در خیابان انقلاب بگیرید ماجرا را حل نمی‌کند و داستان را با تعلیق همراه نمی‌کند. شما از همان اولش جوری فضایی رمزآلودی ساخته‌اید و همان ابتدا هم می‌گویید خیلی هم هیجان‌زده نشده‌اید. بعد همین آدم را در یک موقعیتی قرار می‌دهید که اصلا نمی‌دانیم چرا در داستان شما وجود دارد. شاید از سر اتفاق یک واحد در یک آپارتمان همیشه خالی باشد اما دلایل قوی‌تری می‌خواهیم که وارد این واحد غیرمسکونی بشویم. و دلیل قانع‌کننده‌تری می‌خواهیم که شخصیت اصلی را سال‌های سال در آن‌جا نگه داریم. درواقع برای داستان اصلا مقدمه‌ای که نوشته‌اید کافی نیست. مقدمه شما برای ادامه داستان‌تان غیر ضروری است. این‌که یک آشپزخانه را می‌خواستید ببینید و بعد دیده‌اید و بعد وارد این واحد شده‌اید چه ارتباطی معناداری با هم دارند؟ این‌که می‌خواهید بگویید آدم‌ کنجکاوی هستید؟ خب کنجکاوی را می‌توانید جور دیگری نشان بدهید. یکباره ما را از یک آشپزخانه پرت می‌کنید به کتابفروشی‌های انقلاب و خانه‌های پشت انقلاب و بعد هم باز بی‌دلیل وارد خانه‌ای می‌شویم که شما هیچ پیش زمینه‌ای از رمزآلود بودن آن برای ما نداده‌اید. این است که می‌خواهم بگویم داستان شما داستان بی‌قید و بندی است. اصول داستان‌سازی را رعایت نکرده است. اتفاقی که می‌توانست خوب پرداخت شود در یک بی‌قیدی تمام می‌شود.
به این سوال‌ها هم فکر کنید. وقتی مایه کارتان را روی رئالیسم می‌گذارید باید خیلی دقیق برخورد کنید تا بتوانید سوالات ذهن مخاطب را جواب بدهید. از شما می‌پرسم چرا این مرد سال‌ها در این واحد آپارتمانی زندگی می‌کند؟ کسی به سراغش نمی‌آید؟ کسی با او کار ندارد؟ چرا حتی برای خورد و خوراک بیرون نمی‌رود؟ او پیر شده است و حتی کیوسک سر کوچه هم همان آدم قبلی نست. این سوال‌ها برای این است که شما پایه کارتان را بر رئالیسم گذاشته‌اید رئالیسم هم متکی به همین سوال‌هایی است که برای من پیش می‌آید؟
به این جمله داستان‌تان دقت کنید: «حضورِ‌ من بی‌معنا نبود. کششی که مرا به آن‌جا رسانده بود، حتماً پیغامی داشت.»
این پیغام چیست؟ این پیغام از طرف چه کسی است؟ در نهایت این پیغام قرار است به کجا بیانجاند؟
و درست جایی که باید داستان شما شروع شود همان‌جا نقطه پایان داستان شماست. عجله‌ای که در پایان‌بندی داستان داشته‌اید همین کشش و پیغامی که خودتان هم گفته‌اید منعقد نشده است. شما دو عنصر را یادآوری می‌کنید، یکی «کشش» و دیگری «پیغام». کشش یکی از ارکان مهم داستان است که در داستان شما وجود ندارد و پیغام هم طبیعتا مهم است که پیغام‌تان ابتر مانده است.
شما ماده خام یک داستان رمز و رازآلود را در اختیار دارید که می‌تواند در وهم‌انگیزی به شما کمک کند اما از هیچ‌کدام‌شان به درستی استفاده نکرده‌اید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.