دلیل تغییر ناگهانی شخصیت چیست؟




عنوان داستان : روناک
نویسنده داستان : راضیه طهماسبی

روناک

-آخه کجای حیاط؟ وسط حوض؟تو باغچه؟
- قباحت داره مرضیه خانم. نمیشه اینجا نگهش داشت.نگار، نازنین مادر پاشین،پاشین از جا کنده شد ریش های پیرمرد.
- علیل شده بود عقلش هم از کف داده بود؟ والا عباس آقا هم پیرمرده، انقدر خل و چل نیست که. کم سرفه کن عباس! سرم رفت. خراب بشه این خونه، انگار حرم آقا،همیشه روشنه.حالا آقا پولداره ما پول برق و آبمون کجا بود؟ بدویین بچه ها،بدویین چراغ زبون بسته رو خاموش رو خاموش کنین.مرد از بس روشن موند از تاریکی می ترسید بهونه دزد میاورد پیر که میشن خرفت هم میشن.
روناک هم مثل من پیر شده بود.درخت کنار حوض پر سیب بود اما انگار شاخه هاش جون نداشتن.اونقدری خم شده بودن که سیب هاشون بیفته تو آب حوض و تالاپی صدا کنه،مثل تالاپی صدا کردن لباس های رخت شور خونه توآب. رخت شور خونه تاریک بود و سرد.از در ودیواراش آب می چکید. هرچندوقت یه بار لباس های خوبی میومد که بهم چشمک میزدن.یه بار صاحب رخت شور خونه کشیدم کنار و گفت:« امام رضا چشم های دکمه ای داره.» چشم هاشو درشت تر کرد و ادامه داد:« هر چشم با دو تا سوراخ که مدام تورو نگاه میکنه. پس بهتره فکر احمقانه ای نکنی.» اما چون چاق و قدکوتاه بود حرفشو باور نکردم.با خودم گفتم شاید برق چشمهای دکمه ای عروسکم بود که منو پیدا کرد، همونجا گوشه حرم.اما اصلا مگه من دختر بودم که عروسک داشته باشم؟! اون موقعا لباس چرک هارو جابه جا می کردم. گاهی وقتا هم دکمه هایی که تو شست و شو کنده می شدن رو به لباس هاشون می دوختم. یه روز اومدن بردنش.چاق و قدکوتاه تر از همیشه شده بود.توی پیراهن ها ممکن بود ساعت، طلا یا هرچیز دیگه ای پیدا بشه.می گفتن پول خوبی به جیب زده.رخت شور خونه پلمپ شد. اون موقعا پیرمردای شبیه اون می رفتن حرم و دعا می کردن که نمیرن.کمکشون می کردم برن زیارت.چیز به دردبخوری نداشتن.جیبشون معمولا پر تسبیح و عطر بود. یه روز یکیشون تو حرم مرد.پول خوبی داشت.روناک رو خریدم.اوایل که اینجوری نبود.خرابه بود.ساختمش.گلدسته ها بلندتر شدن و کبوترها زیادتر.حرم به روناک نزدیکتر از از رخت شورخونه بود.روناک کوچیک بود وسبز.پر گل های شمعدونی.من زندگی با گل ها و درخت هارو ترجیح میدم.زن و بچه اسباب زحمت آدمه.
می گفتن شهر پر دزده.دزدهایی که میان سراغ پیرمردا و پولاشونو به جیب می زنن.تازه این خوش بینانه ترین حالتشه چون اکثر وقتا کلک پیرمرد بیچاره رو هم می کندن. به خاطر همین مجبور شدم چندتا مستاجر بیارم. گاهی وقتا آسمون بالای روناک پر کبوتر می شد. من هر روز براشون گندم می ریختم. هیچوقت حتی یکیشونم نیومد تو حیاط که دون بخوره.تو انگار خونه منو نمی دیدی.اون پیرمرد هم همیشه یکم گندم داشت،همونکه تو حرم مرد.لای گندم هاش پول هم بود.همیشه همه ی پولاشو با خودش حمل می کرد. وقتی یه پولی دستت میاد باید باهاش یه خونه بخری اون وقته که کسی شک نمی کنه.اما خب برای من فرقی نمی کرد چون کسی رو نداشتم. تو میگی باید از روناک دست می کشیدم؟ اون تنها چیزی بود که داشتم.از دست دادنش برام سخت بود.شاید اون پیرمرده هم راضیه.اما...اما تورو نمی دونم...
روناک حالا شلوغ بود.دیگه نمی شد از دستش داد.تو راضی بودی من چندتا مستاجر بدبخت رو بندازم بیرون؟ یه روز یکیشون که دانشجو هم بود ساعت 4 صبح از کرمانشاه رسید خونه.چمدونشو گذاشت دم در و اومد نشست جلوم.
-حسن دایی چرا همیشه چراغ اتاقتون روشنه؟
-شبا شهر پردزده مهندس.
-پدرم میگه مادرم چراغ خونه ست اسم مادرم روناکه.وقتی میام اینجا و خونتون انقدر روشنه یاد مادرم میفتم آخه می دونین تو کردی روناک یعنی نور.میخواین اسم اینجارو بذارین روناک؟
-این خونه هم مثل من سالهاست که اسمی نداشته.
بعد خودش گفت روی یک تابلوی چوبی بنویسند روناک و چسبوند بالای در. بخاطر همین میگم دل کندن سخت شده بود.
-این اواخر دیگه از رو صندلیش پا نمی شد.فقط هرچندروز یه بار پا میشد گندم های قبلی زیر درخت سیب رو جارو می کرد و گندم های جدید می پاشید.بخاطر همین میگم خرفت شده بود.کبوترای حرم جلد امام رضان.حیاط ما که نمیان دون بخورن.
-بسه زن کم پشت سرش حرف بزن شگون نداره.
-پشت سرش چیه؟دارم جلو روش میگم.آدم زرنگی بود.با همین اجاره بالانبردنا دهنتونو می بست که یه وقت اعتراض نکنین.یه بار بهش گفتین چرا این خونه همیشه خدا روشنه؟ولی من که
می دونم چرا. اجاره هارو نمی برد بالا که دورش خلوت نشه.کس و کاری هم نداشت که به دادش برسن، که حداقل الان زیر جنازه شو بگیرن.وصیت هم وصیت های قدیم.مگه میشه میت رو تو خونه دفن کرد؟! دروغ می گم زهراخانم؟
-والا چی بگم همین الانشم این بچه ها ترسیدن.نگار، نازنین ریش های پیرمرد بیچاره رو از جا کندین دست نزنید بهش.اصلا جواب خدارو چی بدیم؟ جنازه نباید رو زمین بمونه.
قبرستون شلوغه.پراز پیرمردایی که می رفتن حرم و دعا می کردن که نمیرن.سرد و تاریکه.مثل رخت شورخونه. نمی خوام ببرنم اونجا.روناک همیشه روشنه.تو به روناک نزدیکتری.اینجا همینکه کبوترا بالا سرم پرواز کنن خوبه اما کدوم کبوتری میاد قبرستون؟
صدای بولدوزر می آمد.هیکل لاغر حسن دایی توی پتوی قدیمی اش پیچیده شده بود و کمی از شکم برآمده اش از آن زده بود بیرون. روناک هم مثل حسن دایی آرام بود وانگار تنها
بی قراری اش شاخه های درخت سیب بودند که توی باد خشک آن موقع ظهر تکان می خوردند.گردوغبار همه جایش را برداشته بود.صدای در مستاجرها را از جا کند. عباس آقا کت قدیمی اش را برداشت.به سمت در رفت.لبه ی در را آرام باز کرد و گوشه ی آن ایستاد.
-سلام آقا شما صاحب اینجا هستین؟
-نه خیر صاحبش تشریف ندارن.
-خونه ی شما تو طرح گسترش محدوده ی حرم قرار داره و باید تخریب بشه.لطفا به صاحبش بگین تشریف بیارن اداره تا مراحل قانونی خرید رو انجام بدیم.
عباس آقا در را آرام بست.نگاهی به حسن دایی کرد.صدای بولدوزر ها بیشتر شده بود.باد گوشه ی پتو را کنار زد. صورت حسن دایی پر از گندم بود
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم راضیه طهماسبی عزیز، سلام. «روناک» اولین داستانی است که به پایگاه فرستادید. متن با روایت پیرمرد صاحب‌خانه که راویِ شگفت است و گفتگوهای اهالی خانه پیش می‌رود. ترفند خوبی است و به داستان نشسته، گرچه کمی طول می‌کشد تا خواننده متوجه شود که قضیه از چه قرار است. روایت در بخش راوی شگفت با تکنیک جریان سیال ذهن پیش می‌رود اما سیالیت در طول تک‌گویی درونی حفظ نمی‌شود. شمایی که پنج سال است به داستان‌نویسی مشغولید باید به این مسئله توجه بیشتری داشته باشید. سیالیت باید در تک‌گویی پیرمرد جاری باشد تا موقعیتش را برای خواننده باورپذیر و ملموس کند. در بخش گفتگوی ساکنین روناک هم می‌توانید از فرصت و پتانسیل گفتگو استفاده بیشتری کنید و به خواننده اطلاعاتی بدهید که به ساختن فضای روناک و قصه‌ای که دیگران از پیرمرد می‌دانند، کمک کند. اما در بخش پایانی که زاویه دید عوض شده و راوی دیگری وارد داستان می‌شود ضرورتی برای این ورود احساس نمی‌شود. همین بخش پایانی هم می‌تواند با گفتگوی همسایه‌ها یا از دید راوی شگفت پیش برود.
این که نام خانه‌ای روناک است و قرار است داستانش را بخوانیم جذاب است اما این داستان بیش از آن که داستان روناک باشد، داستان پیرمرد است. گرچه در معرفی پیرمرد و دادن اطلاعات از او هم کوتاهی کرده‌اید. این داستان در شکل درستش می‌تواند داستان پیرمرد و خانه‌اش باشد؛ در این صورت اسم هم با مسمی‌تر می‌شود. روایت پیرمردی که در جوانی پول پیرمرد مرده‌ای در حرم امام رضا(ع) را دزدیده و با آن خانه‌ای خریده. چه بهتر که خودش نامش را بگذارد روناک. این پیرمرد از تاریکی می‌ترسد، از سرما می‌ترسد، چون تاریکی و سرما او را یاد رخت‌شور خانه می‌اندازند. چه استفاده‌ای می‌توانستید از همین ترسیدن پیرمرد از تاریکی و سرما بکنید و نکردید. چه گذشته‌ای می‌شود برای پیرمرد ساخت که نساختید. وقتی پسر نوجوانی بوده و در رخت‌شور خانه کار می‌کرده (به نظر می‌آید که نوجوان بوده. لطفاً اشاره‌ای به سن و سالش داشته باشید) از تاریکی می‌ترسیده. چرا؟ چه اتفاقی در آن‌جا افتاده که این ترس تا مرگ با پیرمرد مانده؟ ریشه‌ی این ترس به چه چیزی برمی‌گردد؟ با اشاره‌ای هم می‌توانید خواننده را درگیر موضوع کنید تا گذشته‌ی پیرمرد را در ذهنش بسازد و به کشف‌هایی برسد.
راوی شگفت وقتی در رخت‌شور خانه کار می‌کرده چیزی نمی‌دزدیده. چقدر تصویر دکمه و سوراخ‌هایشان خوب بود. از بخش‌های درگیرکننده داستان بود. پسر جوان با این‌که پولی نداشته چیزی از آن جا برنمی‌داشته. اما صاحب آن جا دزد بوده و بالاخره رخت‌شور خانه پلمب می‌شود. چه اتفاقی باعث می‌شود پسری در اوج احتیاج چیزی از جیب لباس‌ها برندارد و حتی دکمه لباس‌ها را هم بدوزد و یکدفعه همه‌ی پول‌های پیرمردی که در حرم مرده را بدزدد و با آن خانه‌ای بخرد. باید دلیل این تغییر ناگهانی شخصیت در داستان مشخص شود. خواننده حق دارد که علت این کنش پسر را بداند. وقتی خواننده دلیل ترس پسر از تاریکی و سرما و دلیل دزدیدن پول را بداند (البته پیش‌تر گفتم که با اشاراتی این بخش را بسازید و خیلی رو نگویید و توضیح ندهید) خانه‌ی پیرمرد و نام روناک که به معنای روشنی است در داستان جایگاه ویژه‌ای پیدا می‌کند و می‌شود حکایت خانه‌ای که پسر یک‌بار به خاطرش دزدی کرده و نامش را گذاشته نور و فکر می‌کند با گندم ریختن برای کبوترها از گناهش کم می‌شود.
خانم راضیه طهماسبی عزیز، باید اذعان کنم که «روناک» داستان خوبی است و جا دارد که خیلی بهتر از این باشد. ایده‌های جالبی داشتید که به داستان واردشان کردید و بعد رها شده‌اند. حتماً متن را بازنویسی کنید. داستان این پیرمرد و روناکش می‌تواند داستانی شود که تا مدت‌ها در یاد خواننده بماند به شرط آن که از سر حوصله و دقت بازنویسی شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 11 روز پیش
منتقد داستان
سلام راضیه عزیزم. خواهش می کنم. موفق باشید
راضیه طهماسبی » 12 روز پیش
سلام خانم جودت گرامی.نقد شما را چند بار خواندم و بسیار سپاسگزارم از نقدهای سازنده ی و درست شما.بسیار متشکرم که وقت گذاشتید و خواندید.حتما روناک را بازنویسی میکنم.سلامت باشید و برقرار.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.