واگذاری نتیجه به خود مخاطب




عنوان داستان : جایی که خدا نبود
نویسنده داستان : حمزه اصغری

صبح زودطبق معمول شال وکلاه کرده وازخانه بیرون زدم هوا بیشتر از آنچه تصورش را میکردم سرد بود و تقی سرکوچه به انتظار من ایستاده بود .
درکلاس سوم ابتدایی باهم همکلاس بودیم بدون اینکه سلامی به هم بکنیم حرکت کردیم .
ماهها تکرار مکررات
بعضی عادتها واضافه کاریهای روزمره ی زندگی را
حذف کرده و شسته بود .شیفت
مدرسه ی ما از اول ابتدایی تا الان‌ که به قول مشهدی غضنفر کفاش محله که به شوخی به من وتقی میگفت : دیگه بایستی دوتایی تون چادر سر کنید و دیگه با من دست ندیدچون به سن تکلیف رسیده اید، عصرها آغاز میشد وصبح هاکارمان نان گرفتن
وایستادن درنوبت نانوایی بود.
نانوایی تنوری چند خیابان آنطرف تربود.
درختان از خجالتی برهنه بودن برف به خود تنیده بودند .قارقارکلاغها که روی تیرهای برق نشسته بودندباصدای ماشینهای عبوری قاطی شده بود
بچه های کوچک شال و کلاه به سر که تنها چشمهایشان را میشد دیددست در دست مادرشان به سوی مدرسه میرفتند
لبوفروشی کنار خیابان انگار نفس تنگی داشت موقعی که از دهانش بخار هوا بیرون میزد بیشتر از بخار لبوهای زیر آتش اجاق گاری بود.
دو نفر آنطرف خیابان گلاویز ، فحش های رکیک به هم میدادند دعوا یشان بر سر عدم وصول چکهای برگشتی بود یواش یواش داشت به کتک کاری کشیده میشد .
نانوایی شلوغ بودنفر آخرخود را پیدا کرده ومن بعد از تقے
نفر آخر بودم ....شاطر اعلام کرد که دیگر کسی نوبت نگیرد آخرین نفر تویی پسر..... حرفش را نشنیده گرفتم
داد زد با توام عینکی
تقی با نوک پا زد تو ساق پایم
من منی کردم و گفتم :بلی چشم شاطر آقا
درد کفش پلاستیکی او که از سوز سرما هنوز تازه از سردخانه بیرون آورده بودند و هنوز یخ زده بود تا اعماق وجودم پخش شد ولی چیزی نگفتم و زیر لب غریدم که جوابش را موقع بازی گلوله برفی خواهم داد .

مادرم میگفت تقی سه چهار روز زودترازتو به دنیا آمده ومن همیشه
احترامش را داشتـــم . کم کم داشت گرمی حرارت تنور نانوایی حالمان را جا می آورد که تقی نانش را گرفته ورفته بود . هر روز کارش همین بود از ترس نامادری اش منتظر من نمی ماند و زودتر می رفت تا برادر ناتنی خود را از مهد کودک بی آورد.
ساعت پاندول ساعت سازی بغل نانوایی ۱۲ بار که خورد نوبت من رسیده بودتا میخواستم نانهای از تنور درآمده را روی دو چوب درازی که در بالای میز تا امتداد در آویزان بود پهن کنم ناگهان دست تنومندی کل هیکلم را عقب گرد داد . مردی با چشمهای آبی و دماغ گوشتی نگاهی از سر نفرت به من انداخت و بعد رو به شاطر کرد وبا صدای کلفتی گفت: نوبت من است فسقلی تو تا الان کجا بودی ؟
دوباره صدایش را کلفت ترکرد وگفت :
فسقلی مگر نوبت توست؟
به آرامی گفتم بعد از پسر اصغرقصاب
تقی بود وبعد از تقی من شاطر آقا خودش میدونه
جوابش انگار پتک آهنگری بر روی آهن گداخته بود
خفه شو احمق من از صبح اینجام تو کجا بودی
به التماس افتادم و با لحنی تند گفتم نه خیر شما دروغ میگی آقا ، نوبت منه
گوشم را محکم با دستهای بزرگش گرفت و محکم پیچوند
از درد گوشم که معلوم بود تا یکی دوروز عین لبو زمستانی قرمز خواهد ماند چاره ای جز قبول شکست نداشتم
دیگر له یقین میدانستم که نان به من نخواهد رسید
سرخ سرخ شده بودم از
تنور هم سرخ تر
دوروبَرم رانگاه کردم
گفته هایش ، کلفتی صدایش با لبخندهای پنهانی شاطر
برای من گفتند که خدایی در این اطراف نیست
وآنجا جایی بود که خــــــــــــــــدا نبود
اشک چشمانم یخ بسته و های های گریه ام تا ......

آنطرف خیابان جلو مغازه های مکانیکی چند جوان گلوله برفی پرتاب میکردند آثار گلوله برفی روی تیرهای برق
دیده میشدند لاشه ی یکی از کلاغها
داخل جوب آب تازه یخ زده بود
وکلاغها از روی سیم تیرهای برق رفته بودند
به چشم خود دیدم
آنجا هم مثل همان نانوایی جایی بود که خدا نبود .

حال سالهــا
از آن روز میگذرد
من بزرگ شده ام
جاهای زیادی
ظلمها و چیزهای دیگرے که نباید می دیدم
دیده ام خدا در همه جاهست
حضور دارد مثل همان نانوایی یا جلو مغازه ها ی مکانیکی خدا آنجا بود اما وجدان بعضے از انسانها درخواب بود
و انسانیت مرده بود .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای حمزه اصغری سلام

تفاوت این اثر با سایر نوشته‌هایی که پیش از این از شما خواندم در این است که اینجا با چند توصیف و صحنه روبرو هستیم؛ اگرچه این‌ها برای داستان کافی نیستند اما به هر حال می‌توانند نویدبخش باشند. حالا باید ببینیم اشکال کار کجاست و موانعی که بین «جایی که خدا نبود» و یک اثر داستانی فاصله انداخته‌اند را بررسی کنیم. نخستین مشکل این اثر خاطره‌گونگی آن است. این نوشته به خاطره پهلو می‌زند و نتوانسته از سیطرۀ خاطره خلاص شود و خودش را به قلمرو داستانی برساند. نکتۀ دیگر شکل نگرفتن اتفاق داستانی است. داستان در طراحی ماجرای مرکزی و اتفاق محوری دچار اشکال است. وقتی یک اتفاق محوری ندارد نمی‌تواند روی پای خودش بایستد. طراحی داستانی ندارد. بنایی بی اسکلت است که فرو می‌ریزد. مسأله دیگر تیپ‌سازی است به جای شخصیت‌پردازی. شخصیت‌پردازی با تیپ‌سازی فرق می‌کند. آدمی با چشمهای آبی و دماغ گوشتی که زور می‌گوید و لمپن است را بارها در آثار داستانی خوانده‌ایم و در آثار سینمایی و ... دیده‌ایم، برای خلق آدم‌های جدید و متفاوت و نشان دادن جهان عینی و جهان ذهنی‌شان تلاش کنید. شخصیت‌های داستانی جذاب و ماندگار را در جهان داستان نشانمان بدهید. و مهمترین مسأله پایان‌بندی شعارزده‌ای است که دیده‌ام در آثارتان تکرار می‌شود. این نوع پایان‌بندی سطح کار را به شدت پایین می‌کشد. قضاوت را برای مخاطب بگذارید. «... من بزرگ شده‌ام جاهای زیادی ظلمها و چیزهای دیگری که نباید می‌دیدم دیده‌ام خدا در همه جا هست حضور دارد مثل همان نانوایی یا جلو مغازه‌های مکانیکی خدا آنجا بود اما وجدان بعضی از انسانها در خواب بود و انسانیت مرده بود» این داوری‌ها و بیانیه‌های شاعرانه هیچ ربطی به داستان ندارند. کارکرد داستانی هم ندارند. هر خوشی و ناخوشی، هر عمل انسانی یا غیر انسانی را فقط نشان بدهید و نتیجه‌گیری را به خود مخاطب واگذار کنید. مطمئن باشید با درست تصویر کردن آن رفتار، مخاطب خودش می‌تواند نتیجه‌گیری کند. امیدوارم مطالعۀ آثار داستانی و شناخت عناصر را جدی بگیرید. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم و برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.