وقتی نشان دادن هزار بار بهتر از گفتن است




عنوان داستان : باور
نویسنده داستان : رستار افسری

فریاد زدم: «تکون نخور»
و تفنگم را به سمتش نشانه گرفتم. شاید بیست متر با ما فاصله داشت. کلاه خودش را می دیدم که تکان می خورد. روی خاکریز نشسته بود و پشتش به ما بود.
کاوه گفت: «معطلش نکن بزنش»
انگشتم روی ماشه ماند. منتظر بودم او واکنشی از خودش نشان بدهد تا مطمئن شوم از نیروهای خودی نیست. اما صدایی از او درنمی آمد. از تکان خوردن گردن و دست هایش متوجه شدم زنده است. اما قصد نداشت به هشدار من واکنشی نشان دهد.
کاوه تکرار کرد: «معطل چی هستی؟ بزنش»
چند قدم جلوتر رفتیم. همانطور تفنگ را به سمت هدف نشانه گرفته و آماده شلیک بودم. کاوه به خاطر وضعیت پایش لنگ لنگان و یکی دو قدم عقب تر از من می آمد. آرام شده بود و تصمیم داشت به من اعتماد کند.
فریاد زدم: «هی یارو تکون بخوری مردی»
او واکنشی نشان نداد و انگار هیچ برنامه ای هم برای این کار نداشت.

باد آرامی در دشت می وزید. غیر از ما سه نفر تا چشم کار می کرد خاک و علف هرز بود و خورشیدی که هر دم به خط افق نزدیک تر می شد.
چشم از او برنمی داشتم و سعی داشتم قبل از اینکه بچرخد و به من شلیک کند ماشه را بکشم.
به پای خاکریز و بعد که به بالای خاکریز کنار او رسیدیم داشت می لرزید. به نظر ترسیده بود چون هوا اصلا سرد نبود. درست روبروی او ایستادیم. صورت ظریفی داشت و موهای سیاهش از زیر کلاه خودش به روی پیشانیش ریخته شده بود. تفنگی هم کنارش روی خاک افتاده بود.
کاوه زیر لب گفت: «اون یه دخترِ...»
دختر با لباسهای خاکیش نشسته بود و خط افق را نگاه می کرد. کاوه چهار دست و پا به سمت تفنگ که چند قدمی دختر افتاده بود خیز برداشت، تفنگ را برداشت و به سمت دختر ماشه را کشید اما تفنگ خالی بود، حتی خشاب هم نداشت. بعد به من نگاه کرد و گفت: «بزنش»
من به صورت ظریف و چانه باریک دختر نگاه می کردم، ابروان کشیده و مژه های بلندش. زانوانش را چنان بغل کرده بود که انگار دارد در آخرین روزِ باقیمانده از تمام روزهای دنیا به آخرین خورشید در حال غروب نگاه می کند.
کاوه باز داد زد: «پس چرا نمیزنیش لعنتی؟!»

من در جنگ به مردان زیادی شلیک کرده ام. من مردان زیادی را کشته ام. اما هرگز به روی یک زن شلیک نکرده ام. مطمئن بودم اگر کاوه یک تفنگ پر داشت بی معطلی به آن دختر شلیک می کرد.
در جنگ به ما یاد داده بودند دشمن پیش از هر چیزی دشمن است و دشمن بودن او از هر چیزی مهمتر است. پس نباید او زنده می ماند. باید پشت این خاکریز با یک گلوله توسط ما کشته می شد. قانون جنگ همین را می گفت. کاوه هم همین را می گفت:
«بکشش لعنتی بکشش»
اما دیر شده بود. من از همان لحظه اول که باید بدون معطلی ماشه را می چکاندم چند دقیقه گذشته بود و این یعنی درنگ کردن در کشتن دشمن، که جرم کمی نبود. و می دانستم کاوه به محض رسیدن به مقر فرماندهی حتما این درنگ مرا گزارش می دهد. چرا که اینطور آموزش دیده بودیم و کاوه حتما برخلاف من در انجام وظیفه اش کوتاهی نمی کرد.
اما نگاه آن دختر علاوه بر خط افق باور من را هم در می نوردید و خدشه دار می کرد. نگاهش تمام آموزش های قبل از جنگ را برای من زیر سوال برد و مردود کرد. هر بار که باورهای مذهبی ام را با زیبایی آن نگاه مقایسه می کردم می دیدم که نه، قابل مقایسه نبود. من نمی توانستم او را بکشم. نمی توانستم آن زیبایی را در آن دشت نازیبا از بین ببرم. من نمی توانستم باورهای دینی ام را اجرا کنم. من فقط یاد گرفته بودم این باورها را باور داشته باشم همین. به درک که این باورها انقدر برای بعضی ها مهم است که به خاطرش می جنگند اما برای من فقط آن نگاه، آن نگاه اسرار آمیز مهم بود و دیگر هیچ.

«این درنگتو گزارش می کنم حروم زاده، مطمئن باش گزارش می دم»
سپس با تفنگی که از کنار دختر برداشته بود به سمت دختر یورش برد و من هم درنگ نکردم و ماشه را چکاندم و کاوه در دم روی زمین افتاد غلتی روی خاک زد و بعد جان سپرد. همه چیز حدود ده ثانیه طول کشید. جسد ریزنقش کاوه با پای زخمیش و تیری که در پهلویش نشانده بودم به پهلو روی زمین افتاده بود. نیمرخ صورتش درون خاک فرو رفته بود و مایعی سرخ رنگ از بدنش روی خاک ریخته می شد.
دختر با صورتی رنگ پریده در گوشه خاکریز کز کرده بود و به من و سپس به کاوه که غرق خون شده بود نگاه می کرد.
«تو اونو کشتی»
زبان ما را با لهجه محلی صحبت می کرد. صدای ظریفی داشت و به صورتش می نشست.
«اون به تو حمله کرد»
«ولی ما تو جنگیم و من دشمن شماهام»
«من نمی خوام بکشمت»
دختر ساکت ماند.
با کمی فاصله روبرویش نشستم و ازش پرسیدم.
«تنهایی بدون هم رزمات اینجا چکار می کنی؟»
بدون اینکه حرفی بزند به مچ پای چپش نگاه کرد.
پرسیدم: «شکسته؟»
«نمی دونم، نمی تونم راه برم، منتظر ماشین امدادم»
من به جنازه کاوه اشاره کردم:
«ما هم به خاطر زخم پای اون از گروهانمون عقب افتادیم»
بعد به چشمان دختر نگاه کردم و گفتم:
«تو چشمای قشنگی داری»
دختر وانمود کرد دارد به دوردستها نگاه می کند.
پرسیدم: «چرا به این جنگ اومدی؟»
نگاهی گذرا به من انداخت و بعد دوباره به دوردست خیره شد و من متوجه احمقانه بودن سوالم شدم.
پرسیدم: «تو خودت باور داری؟»
با قاطعیت پاسخ داد: «من به تمام دستورات دینی میهنم باور دارم»
بعد محکم گفت: «باور قبلی»
و دستش را روی قلبش گذاشت.
گفتم: «من هم به دستورات دینم باور دارم»
کمی مکث کردم و گفتم: «و به چشمای تو»
در مقابل سکوت و بی تفاوتی دختر گفتم: «من به زیبایی تو بیشتر از دینم باور دارم»
شاید نمی دانست در آن شرایط باید چه بگوید.
گفتم: «انقدر که به خاطرش هم رزمم را کشتم»
«باوری که به خاطرش آدم کشته بشه باید به ماهیتش شک کرد»
گفتم: «ولی یادت نره ما داریم به خاطر اختلاف باورهامون با هم می جنگیم و همدیگه رو می کشیم»
گفت: «ما خیلی وقته می جنگیم، ما مدتهاست که با هم دشمنیم و اختلاف باور داریم»
گفتم: «گذشت زمان چیزی رو توجیح نمی کنه. اصل موضوع اینه که ما داریم به خاطر اختلاف عقیده همدیگه رو لت و پار می کنیم»
دختر به حالت ناگزیری به چشمانم خیره شد.
چند لحظه ای مکث کرد، انگار دنبال کلمه می گشت تا جمله اش را بیان کند.
بالاخره گفت:« من نمی توانم باوری را که از پدر و مادرم دارم. از سرزمین و میهن و اجدادم آن را به ارث برده ام نادیده بگیرم. می خواهم تا ابد به این باور وفادار بمانم و برایش بجنگم»

صدای ماشینی از دور آمد. برق امید در چشمان دختر درخشید. باید تا قبل از رسیدن ماشین آنجا را ترک می کردم. دختر را که با نگاهش از آمدن ماشین امداد استقبال می کرد ترک کردم. از کنار جنازه کاوه عبور کردم و راهم را به سمت مقر فرماندهی خودی پیش گرفتم. دشت از همیشه زشت تر بود.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز داستان شما را با لذت خواندم. سوژه بسیار خوب و بکری بود؛ حضور زن در جبهه جنگ. جنگی که بر سر اختلاف عقیده رخ داده و به درازا کشیده. با توصیف ریز به ریز صحنه و یک مرعوب تسلیم‌شده در جبهه شروع کردید. فضا به خوبی ساخته شده و آغاز داستان نقطه خوبی است. تنش و اختلاف دو هم‌رزم هم به خوبی به تصویر کشیده شده و راوی به خوبی از پس تفسیر وضعیت برمی‌آید. تنها نکته در نیمه اول داستان که به نظر معیوب است، حرفی است که راوی می‌زند. این که منتظر است کسی که به سویش نشانه رفته واکنشی نشان دهد که مشخص شود از نیروهای خودی نیست. مسلماً اگر از نیروی خودی بود با اولین فریاد تهدید صدا بلند می‌کرد و می‌گفت خودی است. برای خودی بودن و اثبات آن در قدم اول چیزی بهتر از ادعای لفظی نیست. و مسلماً اگر کسی ادعایی برای نجات جان خود ندارد بدون شک از جبهه مقابل است. اما در نیمه دوم داستان....
تصمیم‌گیری به کشتن دوست و هم‌رزمی که راوی به پای جراحتش از گروهان خود عقب مانده تا در کنار دوستش باشد تصمیم آسان و راحتی نیست، اما به سهولت تیر زدن با تفنگ بادی به یک گنجشک رخ می‌دهد. راوی دچار هیچ بزنگاه درونی نمی‌شود. چه قبل از کشتن کاوه و چه بعد از آن. اگر مقصود شما این بوده که عمداً این بی‌تفاوتی و سهل‌انگاری راوی را در کشتن هم‌سنگرش نشان دهید پس وظیفه داشتید قبل از رسیدن به این صحنه، سستی باور و عدم ایمان راوی به مضمون جنگ و هم‌سنگر را به نحوی نشان دهید تا این واکنش باورپذیر شود. گذشته از این بعد از مرگ کاوه داستان از مسیر داستانی خود خارج می‌شود. دیگر آن نگاه ریزبین به مناظر و توصیف لحظه به لحظه احساسات را نداریم. به جای آن داستان مبدل می‌شود به صحنه مناظره و گفتگوی یک زن و مرد از دو جبهه روبروی یکدیگر که اتفاقاً دیالوگ داستانی نیست. شبیه بحث‌های بخش گفتگوی خبری یا مناظره‌های سیاسی اجتماعی اعتقادی است. حالا فکر کنید اگر باور این زن و مرد را به جای جا دادن در مکالمات آنها نشان می‌دادید چه تصویر عمیق و جانداری می‌شد. می‌خواهم بگویم در داستان تا می‌توانید از گفتن پرهیز کنید؛ به جایش نشان دهید. عوض این‌که در دیالوگ یا روایت بگویید فلانی مومن است، رفتار و سلوک یک مومن را در آن شخص به نمایش بگذارید. تلقی این زن و مرد از جنگ و اعتقاد را نشان دهید، عوض اینکه در چند جمله سنگین غیر داستانی سر و ته ماجرا هم بیاید. آن همه توصیف زیبایی زن و چشمانش به چه کار آمد؟ آیا اگر یک زن زشت آبله‌رو بود کشته می‌شد؟ اگر صرفاً زن بودن او منجر به اتفاقات پیش ‌آمده شده پس قصد و نیت راوی از توصیف نگاه و صورت و ظاهر زن چیست؟ منِ خواننده منتظرم یک جایی این زیبایی کاری بکند و داستان را پیش ببرد. و اصلأ اگر این زیبایی راوی را دین‌باخته کرد تا جایی که کاوه را بکشد، آن جدا شدن و هر کی به خانه خود چه معنایی دارد؟ مقصودم این نیست که باید یک ماجرای حسی یا درام به داستان الصاق می‌کردید. از قضا این انتظار نابجا را توصیف پر آب و تاب شما از آن زن برای خواننده به وجود می‌آورد. مسلماً اگر این داستان با رویه "نگو و نشان بده" بازنویسی شود داستان بی‌نظیری خواهد شد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.